تبليغاتX
فرمول ساز

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

من در خانواده ای فرمول ساز به دنیا آمده ام و مهارت زیادی در ساخت فرمول دارم!

چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391
م : ن : فرمول ساز

تصویر ذهنی

چند وقت پیش یکی از دوستان وبلاگی (که اگه خودش خواست اسمشو میگه) در پیغام خصوصی برام نوشت که همینطور که آدم از هر کسی یا هرچیزی یک تصویری به عنوان دیفالت در ذهنش میسازه نوشته های من هم یک تصویر خاصی از من در ذهن ایشون ایجاد کرده که هرجا نشانه ای از فرمولساز میبینه اون تصویر جلوی چشمش میاد و لازم میدونه که جزئیات اون تصویرو به سمع و نظر بنده برسونه. تصویر ایشون یک دختر قد بلند و توپر و سر تا پا مشکی پوشه شامل شال مشکی و مانتوی کوتاه مشکی، شلوار جذب مشکی و حتی دستکش های مشکی! ... ( زورو بودم گویا!) ... سبزه رو با موهای طلایی و آرایش زیاد که روی بالکن وایستاده!!! حالا بالکنو دیگه از کجا آورده نمیدونم! .... خلاصه از اونجایی که ایشون خیلی کنجکاو بودند ببینند تصویرشون چقدر با واقعیت منطبقه و من هم در فیس بوک نیستم آدرس گوگل پلاسمو بهش دادم که بره حالشو ببره. البته یادم نبود هشدار بدم که اونجا پر از مهساهای مردمه و پیدا کردن یه مهسا بین اون همه مهسا کار حضرت فیله!  با این حال این داستان منو یاد تصویرهای ذهنی خودم از دوستان وبلاگیم انداخت و این کنجکاوی که این تصاویر از کجای ذهن ما آب میخوره؟ مثلا" چرا با اینکه چند جا توی کامنتها خوندم "ماهی" چشم های بادومی داره هنوز با چشمان درشت و معصومانه و با صورت گرد و پوست روشن تصورش می کنم ؟ و یا تصویر ذهنی من از کامشین هنوز نگاه مطمئن و مصممی داره و برای آقا رضای سیگاریمون هم اغلب یه علامت سوال آبی رنگ روی یک بدن کت و شلوار پوشیده تصور میکنم!!!

 



یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391
م : ن : فرمول ساز

نتایج امتحان TCF ما هم وسط این هیری ویری کار و کلاس و غیره بلاخره از فرانسه رسید و در کمال تعجب من تقریبا" در سطح واقعی خودم یعنی متوسط پیشرفته ارزیابی شدم!



یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391
م : خاطرات به یاد ماندنی ن : فرمول ساز

از وظائف محوله

از اونجائیکه من مبصر کلاس روانشناسی تحلیلی هستم نه تنها باید شهریه بچه ها رو جمع کنم!  بلکه هرجلسه باید تعیین کنم کی برای وقت استراحت جلسه بعدی شیرینی بیاره!!! جلسه قبل از قضای روزگار یادم رفته بود قربانی بعدی رو که باید شیرینی بیاره تعیین کنم و ناچار شدم امروز از شرکت زنگ بزنم و باهاش هماهنگ کنم.

-الو آقای اتابکی (یک آقای خیلی معقولو تصور کنید) ... مهسا هستم از کلاس یونگ!!!  این معرفی به قدر کافی خنده دار بود که گوش همه همکارها تیز بشه ... اون هم خیلی تحویلم گرفت و بعد از اینکه چاق سلامتی گرم و تعارف تکه پاره کردنمون تمام شد من گفتم: فکر کنم شما ترم پیش شیرینی نیاورده بودید!!! اینو که گفتم همکارها یکدفعه ترکیدند از خنده که عجب کار سختیه! سر صبح باید زنگ بزنی طلبکاری کنی و تا عصر چند کیلو شیرینی زنده کنی!!! رو میخواد واقعا"!!! کار هر کسی نیست!!!  چنان با صدای بلند می خندیدند که من هم به خنده افتادم! حالا حین صحبت من با آقای مذکور ادای منو هم درمی آوردند که "ترم پیش شیرینی نیاوردی ناقلا؟! فکر کردی قصر در رفتی؟ " و حالا مگه میتونستم خودمو جمع کنم!!! فقط جلوی خودمو گرفته بودم که در جواب آقاهه که داشت میگفت حتما"! حتما"! امروز میارم!!! قاه قاه نخندم! ولی قطعا" فهمید الانه که از خنده بمیرم! پاک آبروم رفت ! امروز قبل کلاس باید براش توضیح بدم چه سیرکی داشتیم توی شرکت  !

 

 پی نوشت: بلاخره ما هم به جمع پر مشغله های دنیا پیوستیم! همیشه به آدمهایی که اونقدر کار و مشغله دارند که برای دیدنشون باید وقت قبلی بگیری غبطه می خوردم حالا فرصتی شد که زندگیشونو تجربه کنم ببینم به مذاقم خوش میاد یا نه.



دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391
م : خاطرات به یاد ماندنی ن : فرمول ساز

همزمانی های طلایی

چند روز پیش بود که به خانم ایوا داوران گفتم خیلی کم پیش میاد خوابی ببینم که تحت تاثیر دیده ها و شنیده های روزهای اخیرم نباشه که دقیقا" دو شب بعدش خواب دیدم در یک قلعه سنگی بزرگ زندگی میکنم و دو مرد آیینه بزرگ مستطیل شکل بسیار قدیمی ای را برایم آوردند با قاب سنگی کنده کاری شده که گویا به تازگی کشف شده بود و میخواستند در اتاق من نصبش کنند من گفتم همچین آیینه ارزشمندی باید در سرسرا نصب بشه که همه ببیننش ولی در نهایت توی اتاق من نصب شد. آیینه اونقدر خاص و مرموز بود و صحنه ها اونقدر جذاب بودند که براحتی میتونستند سکانس های اولیه فیلمی مثل مومیایی باشند. چون همه چیز میرفت تا اتفاق خاصی رخ بده ... قبلا" وقتی آدمها رو میدیدم فقط احساس میکردم ازشون خوشم میاد یا نه ولی جدیدا" یه حس جدیدی به دایره حواسم اضافه شده که به محض دیدن یه آدم خاص با اطمینان بهم میگه که این آدم یه ربطی به من پیدا خواهد کرد! مثلا سر کلاس فرانسه بعد از یکی دو جلسه از بین یک کلاس یازده - دوازده نفره دقیقا همونی که از لحظه اول همین حسو بهش داشتم پیشنهاد میده که در وقت استراحت برام قهوه بیاره و اینطوری نزدیکتر میشه و متوجه میشم که بعله اونم حس مشابهی داشته. یا همین چند وقت پیش که جای خالی یک دوست نزدیک همجنس رو توی زندگیم احساس میکردم یکدفعه توی جمعی سرو کله اش پیدا شد و همون حس خاص شناسائیش کرد. با اینکه کاراکترشو شبیه به خودم احساس کردم ولی چون خیلی خوش صحبت و لیدر جمع دوستانش به نظر میرسید و من توی جمع جدید بودم بعید میدونستم بشه زیاد بهش نزدیک شد ولی دو جلسه بعد با یک تعریف آنچنانی از زبان فرانسه ام اومد جلو و سرحرفو باز کرد و دیگه کسی نتونست جدامون کنه! حتی در راه برگشت مسیرهامونو عوض کردیم که به حرفمون ادامه بدیم! اینبار هم اشتباه نکرده بودم و از اون همه تشابه که بین خودمون پیدا کردیم خیلی شگفت زده شدیم البته من کمتر، چون از قبل میدونستم! یه مورد عجیب دیگه اینه که اینروزها هر بار به مشکلی برمیخورم یا با دوستان بحثی پیش میاد که راه حلی براش ندارم و سوال پررنگی توی ذهنم شکل میگیره خیلی اتفاقی در جلسه بعدی کلاس یونگ استادمون بین حرفهاش به مورد مشابهی اشاره میکنه و جواب سوالمو میگیرم! یعنی تا حالا حتی لازم نشده ازش سوال کنم! جلسه پیش که به استاد گفتم شما اتفاقی هر سوالی که بین من و دوستانم پیش میاد جلسه بعد جواب میدید گفت اتفاقی نیست این اسمش همزمانی است!

 

پی نوشت:

نظر به استقبال شما باید این قسمتو در توضیح "همزمانی" یا به قول کوئیلو "نشانه ها" اضافه کنم که از من می شنوید اینها رو فقط درحد زنگ تفریح دنیای منطقی درنظر بگیرید. بنده شخصا" غیر از سانتیاگوی داستان کیمیاگر کسی را ندیده ام که با نشانه ها به جایی رسیده باشه!

شش سال پیش یکی از دوستانم با خانواده اش خیلی مشکل داشت و می خواست به هر قیمتی ازدواج کنه و از خونه بره تا اینکه یکروز که در اینترنت با یک مرد هندی چت میکرده تا عکس رد و بدل کردند طرف بهش گفته چند وقت پیش ایشونو توی خواب دیده  و حالا که توی ایران پیداش کرده داره میاد خواستگاری!!! وقتی دوستمون این خبر خوشو به ما داد خندیدیم که ای بابا فقط مونده بود هندی ها ما رو سرکار بگذارند! ولی در کمال تعجب هفته بعد آقای خواب نما در تهران از هواپیما پیاده شد.!!! این دوستمون هم نشانه نشانه گویان دوید و خلاصه همینطوری همه چیز به شکل معجزه آسایی حل شد و هر سنگی که خانواده عروس انداختند داماد عاشق از رو نرفت و بااینکه خودش از کشیش کمتر نبود!!! و ارادت خاصی به حضرت مسیح داشت حاضر شد بطور صوری مسلمان بشه تا با دختره ازدواج کنه. و حتی بعدش که خانواده عروس در جمع خاله و عمه و اهل محل با نیش باز بهش خندیدند که اسلام فقط صوری نیست و اول با اونجای شما کار داره و دوستمون هم از روی دکشنری براش ترجمه کرد باید بره ختنه کنه طفلکی فقط گفت چقدر بی ادبید شما که توی جمع بهم گفتید! و مثل بچه خوب رفت زیر تیغ... دوستمون هم با کله باهاش ازدواج کرد و رفت هند و از دست پدر و مادرش نجات پیدا کرد و داستان سیندرلای ایرانی و پرنسی که از حیدرآباد هند اومد زبانزد خاص و عام شد. دیگه نشانه از این بزرگتر؟!!! ....حالا مثل فیلم ها ..... پنج سال بعد! ...... پرنس هندی چنان دماری از روزگار سیندرلا درآورد که خونه پدرش براش حکم بهشت رو داشت! با کلی مکافات تونست طلاقشو بگیره و با یه دختر چهارساله دورگه که نه فارسی رو درست میتونست صحبت کنه نه انگلیسی نه هندی و نه تامیلی و مخلوطی از هر چهارتا رو حرف میزد که کلماتی نامفهوم بودند برگشت ایران بی پول و بی کار با همون خانواده ای که از دستشون در رفت زندگی میکنه و اونها رو روی تخم چشمش میگذاره!

استاد کلاس روانشناسی تحلیلی ما میگه نشانه ها گاهی معنی خاصی ندارند و اگه معنایی هم داشته باشند تفسیرشون خیلی سخته پس فقط بر اساس نشانه ها تصمیم جدی ای نگیرید. اگه در زمینه بیزینس نشانه ای دیدید اول باید مغز و بعد قلبتون تاییدش کنه و اگه در زمینه احساسی نشونه ای دیدید حتما باید اول قلب و بعد مغزتون تاییدش کنه تا دست به کار بشید چون همزمانی وحی ناخودآگاهه و در ناخوداگاه شما، هم خدا وجود داره و هم شیطان و شما نمیدونید که این نشانه از طرف کدومشون اومده!

به زبان ساده درون ما انرژیهای مثبت و منفی وجود دارند که دارای جاذبه هستند و اتفاقاتی از جنس خودشونو برای ما جذب میکنند همانطور که ممکنه اتفاقی بر اثر نیروی علاقه و امید جذب شده باشه ممکن هم هست که بر اثر نیروی خشم درونی و تنفر یا ترس جذب شده باشه و چون خودمون هم نمیدونیم که ناخودآگاهمون این نشانه رو از کدوم جیبش درآورده!!! پس بهتره هیچ کاری رو بدون منطق انجام ندید چیزیکه من خودم یاد گرفتم اینه که فرار کردن از هر موقعیتی همیشه نتیجه عکس داره. هر مشکلی درسی داره که قبل از ترکش باید یادگرفته باشید مثلا" این دوستم اگه به قصد فرار از خانواده اش ازدواج نمی کرد و اول سعی می کرد مشکلاتشو با اونها حل و فصل کنه و بعد به دلیل معقولانه تری همسرشو انتخاب میکرد شاید لازم نبود پنج سال سختی تحمل کنه و بعد ناچار بشه برگرده با همون مشکل اولیه روبرو بشه.

فکر کنم رکورد پی نوشت بلاگفا رو زدم!



دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391
م : فرمول های من ن : فرمول ساز

ظرف های پر ، ظرف های خالی

از اول بگم که این پست جنبهء آماری داره و چون مدتیه توجهم به این قضیه جلب شده و بین دوستان و اطرافیانم دارم یک آمار نسبی میگیرم دوست دارم نظر شما رو هم بدونم. "دوست شماره یک" منو که یادتونه اگه یادتون نیست هم ایرادی نداره مختصر بگم که مجردی زندگی میکنه و هنوز شغلی نداره. شغل دوست پسرش هم بساز و بفروشیه و به همین دلیل از صبح تا شب ور دل هم هستند و هربار هم آقا باید به کارهای اداریش برسه "دوست شماره یک" باید همراهیش کنه که توی راه با هم باشند. پر واضحه که این زوج بیشتر ساعات روز با هم هستند. برای همین وقتی در مجلسی دوست مشترکمون می نالید که با کسی وارد رابطه شده که اونقدر مشغله داره که هر دو سه روز یکبار ۵ دقیقه برای حال و احوالپرسی حرف میزنند و گاهی هفته ای یکبار هم همدیگرو نمیبینند شاخ درآورد و با عصبانیت گفت: بهش بگو برو بـابـا!!! من وارد رابطه میشم که هر روز با طرفم در تماس باشم همچین آدمی رو میخوام چیکار؟!

مورد بعدی یک مرد شصت و چند ساله است که عاشق خانمی چهل و اندی ساله شده که یک دختر دبیرستانی هم داره و شواهد عینی میگویند با وجود مشغله زیاد اونقدر در طول روز به هم اس ام اس میدهند که زندگیشون عینهو زندگی مشترک در دو خانه جداگانه شده و از تمام جیک و پیک هم خبر دارند و جالبه با وجود مشکلاتی که رسیدگی به یک دختر دبیرستانی پیش میاره این زوج چندین ماهه که تقریبا" هر شب! از ساعت ۱۱شب که دخترک میخوابه تا ۲ نیمه شب برای شام و بستنی و گپ و گفت بیرون هستند. غیر از این میتونم کلی زوج دیگه رو هم مثال بزنم که تقریبا" هر شب نیم ساعت حرف میزنند و هفته ای یکی دو بار همدیگرو می بینند. در روانشناسی نیاز احساسی هرکسی به یک ظرف خالی تشبیه شده که وقتی پره یعنی به شما توجه و عشق کافی داده شده و احساس خوبی دارید در این حالت  میتونید ناملایمات را تاب بیارید و به دیگران عشق بورزید ولی اگه این ظرف خالی باشه شما احساس تهی بودن یا گرسنگی احساسی می کنید و در این حالت بهانه گیر و خودخواه میشید چون احتیاج دارید عشق و توجه بگیرید و یکجوری ظرفتونو پر کنید. با توجه به اینکه اندازه این ظرف از شخصی به شخص دیگه فرق داره. درحالیکه یکی نیاز داره هر روز طرفشو ببینه یکی دیگه به احوالپرسی۳دقیقه ای هر سه روز یکبار هم میگه رابطه! فکر میکنم از دید روانشناسی باید بشه دامنه ای با مقیاس حداقل و حداکثر برای روابط قائل شد که بتونه به ما بگه اگه ظرف احساسی ما خالیست اشکال از کم کارآمدی رابطه است یا اینکه ظرف ما ظرف نیست و دیگ نذری است که با این پیاله پیاله ریختن ها پر نمیشه!  شما چی فکر می کنید؟

 



سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391
م : خاطرات به یاد ماندنی ن : فرمول ساز

نامزدی کاریکاتوری!

دیشب برای شام خونه یکی از دوستان بودم که یکسالی از ازدواجش میگذره آلبوم عکسشون تازه دراومده بود و نشستیم کلیپ عروسیشونو که توی باغ و استودیو فیلمبرداری و با چند تا آهنگ هات میکس شده بود دیدیم و راجع به همه چیز از ژست عروس وداماد گرفته تا نورپردازی و لباس عروس حرف زدیم. هرچی نباشه نصف لذت عروسی گرفتن به اینه که همش راجع بهش حرف بزنی! خلاصه همه چیز عالی بود تا اینکه شوهر دوستم گفت فیلم نامزدیمونو دیدید؟!  فیلم فقط همون! ما اولش میخواستیم برای مجلس نامزدیمون یه فیلمبردار حرفه ای بگیریم ولی یکی از فامیلها گفت چرا بیخود پول بدید یکی از آشنایان دوربین فیلمبرداری حرفه ای داره میگم خودش هم فیلم بگیره. توی مجلس هر بار این خانومو نگاه کردم دیدم چنان شق و رق دوربینو دست گرفته و با چنان دقتی داره نگاه میکنه که انگار آنجلینا جولی و برد پیت جلوی دوربین هستند. با خودم گفتم ای ول! چه فیلمی بشه این! باقلوا! بعدش که فیلمو کادو شده برامون آورد و بعد از اینکه کلی ازش تشکر کردیم گفت ببخشید البته من دفعه اولم بود! چشمتون روز بد نبینه انگار که عروسی غول ها باشه کله های گنده گنده مدام از جلوی دوربین رد میشدند و معلوم نبود اصلا کی به کیه! طوری که فیلمهایی که بچه های ده ساله مجلس با موبایل گرفته بودند بهش شرف داشت! نگو دوربینش روی زوم مونده بوده و ایشون هم یا متوجه نشده بوده و یا بلد نبوده دوربینو از زوم دربیاره! دوستم گفت : تازه فهمیدیم برای چی اونطور با دقت نگاه میکرده چون اصلا" چیزی نمیدیده! اولش که فیلمو دیدم داشت گریه ام میگرفت ولی هرچی جلو رفت اونقدر بدتر شد که کار از گریه گذشت و به خنده کشید! حالا برای هرکی میاد میگذاریم یه دل سیر بخنده و با این مقدمه فیلمو  برامون گذاشتند. 

ظاهرا" فیلمبردار با دیدگاه تساوی غنی و فقیر همه را بلا استثنا از گردن به بالا گرفته بود و لباس هیچکس معلوم نبود! بعضیها هم که به دوربین نزدیکتر بودند حتی کل صورتشون هم توی کادر نبود مثلا" چشم یکی با دهان یکی دیگه توی کادر بود! عروس و داماد که وارد مجلس شدند چون با هم توی کادر جا نمیشدند اول کله عروسو میگرفت بعد میرفت روی کله داماد و دوباره برمیگشت روی کلهء عروس. برای نشون دادن لباس عروس هم دوربین یک کیلومتر روی یک خروار پارچه میرفت پایین و  دوباره اون همه راهو برمیگشت بالا . باید خودت با قدرت تجسم خلاقت صورت و لباس عروسو روی هم میکس میکردی ببینی سرتاپا چه شکلی بوده! ... خلاصه جونم براتون بگه یکسری کله های خندون غول آسا رو که بعضی هاشون ساکن و بعضی هاشون ورجه ورجه میکردند (احتمالا در حال رقص بودند) دیدیم تا نوبت رسید به شاباش دادن ... اینجا دیگه عروس و دامادو ول کرده بود دلارها رو از توی هوا تا روی فرش تعقیب میکرد و چون زوم بود دست کسانی که خم میشدند پول ها رو بردارند و تعداد دقیق دلارهایی که برداشتند هم کاملا معلوم بود و  جالبه که تا همینجا هم کوتاه نیومده بود با اون زوم لاکردارش پولها رو تا توی جیب طرف هم تعقیب کرده بود! طوریکه قشنگ معلوم بود کی چقدر پول برداشته!  قسمت رقص هم شاهکاری بود و چون از گردن به پایین دیده نمیشد فقط یکسری کله های گنده میدیدی که مثل کله عروسکهایی که جلوی تاکسی میگذارند با آهنگ لق میزدند ولی اوج هنرنماییش رقص آذری چند تا از خانمهای مجلس بود که ظاهرا" خیلی هم حرفه ای رقصیده بودند که نه تنها هیچی از رقصشونو نگرفته بود! بلکه از کل هیبت یه خانم که دستمال بدست با آهنگ ترکی به شدت میترکوند و تند تند خم و راست میشده فقط یه دماغ عقابی به وسعت نصف کادر گرفته بود که تند تند وارد کادر و خارج میشد!  ما هم که از خنده غش کرده بودیم روی زمین و  به قول دوستی آفتاب بالانس میزدیم و از خنده گوله گوله اشک میریختیم ... شوهر دوستم گفت فقط شانسی که آوردیم این بود که برای مجلس عقدمون این خانوم نبود!!!

 



یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391
م : فرمول های من ن : فرمول ساز

لذت طلبی

 چند روز پیش داشتم به این فکر میکردم که آدم تا کجا باید دنبال لذتهاش بره؟ مثلا" اینکه کسی از ازدواجش لذت نبره و یا درحالیکه متاهله عاشق کسی دیگه بشه  آیا باید جدا بشه و دنبال عشقش بره یا باید برای ارزشهایی مثل وفاداری، مسئولیت پذیری و احیانا" بچه ها پا روی لذتهاش بگذاره و در رابطه باقی بمونه ؟ یکی از دوستانم میگفت همونطور که همسرم حق داره اگه دلش برای یکی دیگه لرزید بره من هم همین حق رو دارم. با اینکه اینطور مواقع خودم به عنوان یک فرد لذت طلب در موضع روشنفکرانه قرار میگیرم و حکم میدم آدم باید از زندگیش لذت ببره و اگه لذت نمیبری باید موقعیتو عوض کنی چند لحظه با خودم فکر کردم اگه هرکسی هروقت که دلش لرزید بره، دنیا چه شکلی میشه؟! احتمالا" همه عین گربه باید دنبال جنس مخالفشون بیافتند اونوقت چه فرقی بین انسان و حیوان هست؟

یک داستانی هست در کتاب ایلیاد و ادیسه هومر که در قسمت "ادیسه" داستان بازگشت سردار یونانی "اولیس" را از جنگهاي تروا به سرزمين مادريش ايتاكا نقل میکنه و میگه طوفان کشتی اولیس و یارانش را به سرزمین های دور برد و بعد از مدتها سرگردانی روی دریا گرسنه و تشنه به جزیره ای رسیدند یاران اولیس با خوشحالی آماده شدند که به دنبال آب و غذا به جزیره بروند ولی اولیس که دلشوره عجیبی گرفته بود سعی کرد راضیشون کنه به جزیره دیگری بروند ولی یارانش گرسنه تر از آن بودند که به او گوش کنند و گفتند اگه تو میترسی نیا! و اینطور شد که اولیس در کشتی ماند و یارانش به جزیره ناشناخته قدم گذاشتند همینطور که مشغول گشت در جزیره بودند در چمنزاری به یک گله خوک برخوردند و با خوشحالی دنبالشون کردند و چند تاییشونو  کباب کردند و به رگ زدند کمی بعد از آن جنگلی بود و بعد از جنگل به قصری رسیدند که درآن بانوی زیبایی همراه ندیمه هایش به پیشوازشان آمد و اسباب پذیرایی مبسوطی برایشان فراهم کرد. سربازان ندید بدید هم در ضیافتی که شبانگاه به افتخار حضور آنان برپا شد تا توانستند خوردند و شراب نوشیدند و  با ندیمه ها ... اینجا صفحه  شطرنجی میشه ولی از قرار، صمیمیت خیلی زیادی تجربه کردند! خلاصه تا تونستند عشق و حال کردند که ناگهان راس نیمه شب مردان اولیس همه به خوک تبدیل شدند! جز یک نفر که فرار کرد و ماجرا را به گوش اولیس رساند.

اولیس که نمی توانست مردانش را در جزیره رها کند از "هرمس" که یکی از خدایان یونانی است کمک خواست و هرمس در مورد سیرس (circe)، بانوی جادوگر جزیره و زهری که با شرابش به خورد مردان می دهد به او آموخت و گیاهی به او داد که طلسمش را باطل کند . اولیس قدم به جزیره گذاشت و در قصر به گرمی پذیرایی شد و دوباره جشنی برپا شد و نیمه شب "سیرس" از شرابش به او نوشاند ولی در کمال تعجب هیچ اتفاقی نیافتاد اینجا اولیس شمشیرش را کشید و جادوگر را تهدید کرد که باید یارانش را به او برگرداند او هم به این شرط قبول کرد که اولیس یکسال در کنار او بماند و اینطور شد که مردان خوک شده را آورد و از زهر دیگری استفاده کرد تا دوباره به شکل سابقشان برگردند.  از این افسانه شاید بشه اینطور نتیجه گرفت که شهوترانی و لذت طلبی بیش از حد میتونه آدمو به خوک ( نماد پستی و بی مقداری )  تبدیل کنه! در افسانه هم اومده که افراد اولیس پس از خوردن داروی "ضد خوک صفتی" از قبلشان هم زیباتر شدند. اینکه آدم بتونه به جز منافع خودش به فکر دیگران هم باشه فرق خوک با انسانه و فرمول من میگه اونقدر دنبال لذتهات برو که خوک نشی و انسان باقی بمونی.

پی نوشت: صد البته این فرمول من برای خودمه شما هم اگه دوست دارید می تونید فرمولتونو بگید ...

 

 

نقاشی سیرس در حال تعارف جام شراب به اولیس از John William Waterhouse

 



چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391
م : فرمول های من ن : فرمول ساز

تکلیف شب

خب زندگی ما هم برگشت به روال عادی برنامه. داریم برای نمایشگاه بعدی آماده میشیم و چون محاسبه بیمه و مالیات شرکتمون با منه و باید برای واریز و اعلام ارزش افزوده با حسابدارمون هماهنگ بشم یکدفعه سرم خیلی شلوغ شد. کلاس های زبان فرانسه و روانشناسی تحلیلی هم شروع شدند و دوباره احساس میکنم که خود خودمم! :) برای کلاس زبان فردا باید از عادات و خصوصیات ایرانی ها صحبت کنیم و من هنوز چیزی آماده نکردم برای همین کمی استرس دارم. خب مردم ما عادت به انجام چه کارهایی دارند؟ نمیدونم چرا هرچی فکر میکنم همش صفات منفی به ذهنم میرسه! مثلا اولین چیزی که به نظرم رسید دروغگویی و ریاکاری است که در طول روز با دست و دلبازی خاصی مصرفش می کنیم حتی جایی که نیازی به دروغگویی نیست انگار احتیاط مستحب اینه که به هرحال راستشو نگی چون راستگویی احساس نا امنی بهمون میده و حس میکنیم یه چیزی درست نیست! ریاکاری هم که جای خودشو داره و فکر نمیکنم مردم هیچ کجای دنیا به اندازه مردم ما مهارت در پنهان کردن نظر خودشون و نمایش نظری کاملا مطابق با عقیده مخاطب داشته باشند. تازه به اینجا ختم نمیشه بعد از این میرسیم به بی مسئولیتی! یعنی اغلب ما معتقدیم هر بلایی که سرمون بیاد یا تقصیر تاخت و تاز تاریخی این و اون بوده و یا دست دشمن خارجی درکاره! ما هم که این وسط شاخ نباتیم و نه کم کاری کردیم و نه تقصیری داریم پس مسئولیت اصلاحش هم گردن همونهایی که باعث و بانیش بودند!

بگذریم بهتره دنبال یه صفت دیگه بگردیم  مثلا" هنر نزد ایرانیان است و بس!؟ راستش هیچ جوری زبونم نمیچرخه این جمله کوته فکرانه و خودپسندانه را بگم ... پس دیگه ناچاریم بریم سر وقت تنها گل سبد اخلاق ایرانی یا همون مهمان نوازی معروف ایرانی که توی دنیا هم بهش معروفیم و دیگه هیچ حرفی توش نیست!  اتفاقا" سر کلاس روانشناسیمون یک خانمی هست که به مهمون نوازی معروفه . همیشه دیر میاد و زود میره چون یا نقاش و بنا دارند روی پتینه و نقش برجسته های دیوار خونه اش کار میکنند و یا برای تهیه و تدارک مهمونی چند روز بعدش استرس داره و باید بره . سرکلاس ما رسمه هر جلسه یکی شیرینی میاره که بچه ها در وقت استراحت با چای نوش جان کنند. نوبت این خانم که شد اسنک درست کرد و آورد سر کلاس در سه مزه و طعم مختلف و دو نوع ماست چکیده موسیر و نعنایی. بعدها که از پذیرایی های مبسوطش در مهمانیها تعریف کرد برای اولین بار اصطلاح "میز زدن" رو از ایشون شنیدم. خلاصه اونقدر از  پذیرایی هایش تعریف کرد و گفت میزهای شامش معروفند و چنان میزهایی میزنه که وصفش در فامیل میپیچه و کسی یارای رقابت باهاشو نداره که با خودم فکر کردم با همچین حس رقابت طلبی ای شب چطور خوابش میبره! من یکی که دوست ندارم به شکل ابزار تحسین و تمجید میزبان دیده بشم!

 

 

یاد کتاب جامعه شناسی خودمانی افتادم و اینکه آقای نراقی در وصف این اخلاقمون میگه قدیم ترها یک اتاق همیشه در بسته داشتیم به نام اتاق میهمان . این اتاق هم بهترین فضای خانه را اشغال کرده بود و هم به تبع آن بهترین اثاثیه و مبلمان را داشت. معمولا سالی یکی دو بار بیشتر درش باز نمی شد . این باز شدن درب این اتاق برای ما حادثه ای بود و رویدادی بی نهایت بزرگ و دلپذیر ... غیر از تجملات خود اتاق اسباب پذیرائی و یا احتمالا غذائی را هم که در آن برای مهمانان تهیه میکردند از نوع استثنائی و به یاد ماندنی بود . یعنی استاندارد زندگیمان را برای مردم بیگانه شاید تا ده برابر زندگی معمولی خودمان نشان میدهیم مثلا" خانم خانه، از مقدار پرتقالی که برای بچه‌هایش می‌خرد اول تعدادی درشت را سوا می کند برای‌میهمان، کوچک‌ها و یا بعبارتی درجه دو‌هایش را میدهد به بچه‌ها. یعنی چه؟ یعنی اینکه میهمان بداند ما همیشه پرتقال درشت مصرف می‌کنیم. خوب حالا اسم اینها را میخواهید چه بگذارید ؟ ... مهمان نوازی ؟! نه عزیزم چرا خودت را گول میزنی. این را می‌گویند تظاهر که اگر مسئله میهمان‌نوازی بود باید شامل مثلا" آن پیرزن خدمتکار خانه هم بشود که هفته‌ای یکی دو روز برای‌ کمک به منزل می آید. در صورتیکه می‌دانیم نمی‌شود  ............ خب به گمانم سوژه ای که دنبالش میگشتمو پیدا کردم ولم کنن تا یکساعت میتونم حرف بزنم!

 پی نوشت: این کتاب جامعه شناسی خودمانی به شدت توصیه میشه! نویسنده اش کاملا رک حرف میزنه و رودربایستی هم نداره که اینروزها در زمره کیمیا است.



سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391
م : فرمول های من ن : فرمول ساز

از عشق و معماهای دیگر

یادتونه کمتر از یکسال پیش چقدر دنبال فرمول عشق میگشتم و مدام از خودم سوال می پرسیدم که فرمول جاذبه بین آدمها چیه و چطوریه؟ خب خوشحالم که اعلام کنم به نتایج خوبی رسیدم و میتونم نتیجه این تحقیقاتو برای فرمولسازهای دیگه به جا بگذارم.

همه چیز از اینجا شروع میشه که انسان از لحاظ روانی یک موجود دو جنسی است  یعنی صرفنظر از اینکه شما جسما" مرد یا زن باشید درون روانتون دارای دو انرژی زنانه و مردانه هستید. انرژی زنانه درون روان مولد شور و اشتیاق و عواطف و احساسات و میل به پیوند و نزدیکی است و انرژی مردانه مبتنی بر شناخت و تمیز و تشخیص و تجزیه و تحلیل منطقی است. اینکه شما از نظر فیزیکی مونث باشید یا مذکر مشخص نمی کنه که حکومت روان شما با کدام انرژی است. مردانی هستند که احساساتی و وابسته هستند و تمایل زیادی به کار سخت و پذیرش مسئولیت دیگران ندارند و یا زنانی که در دنیای کار آنقدر دستاورد دارند که میگویند باید به جای شوهر کردن زن بگیرند!

شرط اول داشتن رابطه خوب با جنس مخالف اینه که قبل از هرچیز با انرژی جنس مخالف درونیمون رابطه خوبی داشته باشیم و زندگیش کنیم . البته بحثش در این پست نمیگنجه ولی اگه بخوام خیلی ساده بگم زنی که بخواد انرژی مردانه درونشو زندگی کنه باید در جهان بیرونی صاحب دستاورد بشه. تحصیل کنه،استقلال مالی داشته باشه و خلاصه برای خودش در جهان خارجی کسی باشه و هویت و دستاوردی داشته باشد نه اینکه صرفا" در نقش همسر یا مادر شناخته بشه. یک مرد هم برای زندگی کردن انرژی زنانه درونش باید بتونه عواطفو به رسمیت بشناسه و احساساتشو درک و ابراز کنه، به بدنش رسیدگی کنه و لذت بردن و لذت دادن با تن را یاد بگیره.

هر مرد یا زنی در ناخودآگاهش تصویری از معشوق ایده آلش داره که شامل یکسری خصوصیاته . هیچکس این خصوصیاتو در خودآگاهش نمیدونه و چیزی جز یک تصویر کلی مبهم از معشوق ایده آلش نمی بینه. این تصویر پویاست و از فردی به فرد دیگه فرق میکنه و بر اساس تجارب کودکی و سوابق تجارب هرکس با جنس مخالفش شکل میگیره  ... حالا فرض کنید تصویر ایده آل شما شامل این خصوصیاته : جذاب. باهوش. خوش صحبت. با احساس .حمایتگر و دست و دلباز . قلاب ماهیگیری را تصور کنید که چطور برای صید ماهی در آب میندازید. وقتیکه با فردی روبرو میشید که یک یا چندتا از این خصوصیاتو داراست قلاب هایی که انداختید به این خصوصیات گیر میکنند. مثلا قلاب "جذابیت" ، "باهوش" و "با احساس" گیر میکنند و بعد کاملا ناخودآگاه در روان شما مابقی خصوصیات تصویر معشوق ایده آل روی طرف مقابل فرافکن میشه انگار که ناخودآگاهتون با پیدا کردن چند تا وجه تشابه نتیجه بگیره که این خودشه! همونه! و اینطوری طرف مقابلو کپی برابر اصل تصویری که دستش داره می بینه و شما عاشق میشید. این عملکرد اسمش فرافکنی مثبته.

حالا تا زیاد خوشحال نشدید بگم که فرافکنی مثبت دنبالش فرافکنی منفی هم به همراه داره یعنی اگه عشق مورد قبول واقع بشه و رابطه شکل بگیره شما دیر یا زود می فهمید که طرف در چهارچوب شما نمیگنجه مثلا" انتظار داشتید طرف حمایتگر و دست و دلباز هم باشه که نیست! اینجاست که بدجور توی ذوقتون میخوره و میگید :" تو اول اینطور نبودی! عوض شدی! خودتو جور دیگه به من نشون دادی!" غافل از اینکه بنده خدا  از اول هم همینطور بوده و این شما بودید که اون خصوصیاتو روش فرافکن کرده بودید! جالب اینجاست که روان آدم باز دست از بازی فرافکنیش بر نمیداره و با پیدا کردن یکی دو نکته منفی، هرچی صفت منفیه به طرف نسبت میده و خصوصیات خوبشو هم میبره زیر سوال. اینجاست که فاتحه عشق خونده میشه! البته تمام این فرافکنی چه مثبت و چه منفی کاملا ناخودآگاهه و فرد هیچ کنترلی روشون نداره. برای همین میگند عشق صدای فاصله است چون خیلی راحته که از دور بشینی و دلتو با یک تصویر تخیلی ایده آل خوش کنی تا اینکه با یه آدم زنده طرف باشی که خیلی از حرفها و کارهاش به مذاقت خوش نمیاد.  

همانطور که درون ما دو انرژی وجود داره که لازم و ملزوم هم هستند .در جهان بیرون هم دو جهان بینی وجود داره که در کنار هم به اتفاقات معنا میدهند. جهان بینی غربی که بر اساس منطق و قوانین فیزیک نیوتن استواره و برای هر معلولی، علتی داره و فرمولی! و جهان بینی شرقی که  علت و معلول و فرمول نداره و بر پایه کشف و شهود و الهام و حس ششم و تله پاتی و نشانه ها و اینجور چیزهاست. اینو گفتم که اگه بپرسید حالا از بین این همه آدم جذاب و باهوش (چون ماشالا زیاده ریخته توی خیابون!) چرا فرافکنی عدل روی یه آدم خاص اتفاق میافته  و  یا چرا مثلا" به جای این دست و دلباز عاشق اون یکی دست و دلباز نمیشیم بگم  من از کجا باید بدونم؟! مگه من مخزن الاسرارم؟! عشق یک وقتهایی منطقش خرکیه و آداب و ترتیبی نداره. همینطوری میخواد دور هم باشیم خوش بگذره!!! توصیه میکنم از یه جایی به بعد زیادی به فرمول ها دل نبندید و با همین جهان بینی شرقی که براتون گفتم همینطوری که هست قبولش کنید و زیاد سوال جواب نکنید ... خودمونیم این شرقی ها از همون روز ازل حرف زور میزدند!

 



پنجشنبه دهم فروردین 1391
م : خاطرات به یاد ماندنی ن : فرمول ساز

برنامه ریزی برای تعطیلات

من و خواهرم که بچه بودیم وقتی مثلا لباس یا چیزی میخواستیم که مامانم مخالفش بود خیلی صریح میگفت"‌نه که نه!" و "همینه که هست!" یکبار شنیدم که پدرم یواشکی بهش گفت اینطوری بچه ها رو با خودت دشمن میکنی مثل من بهشون بگو "باشه بریم بخریم" بعد که رفتی توی مغازه هی اینور اونورشو نگاه کن و ازش ایراد بگیر از چشمش بیافته اگه نشد بگو بگذار بریم لباسهای دیگه رو هم ببینیم و اونقدر بچرخونش و لفتش بده که هفت جدو آبادش هم از لباس خریدن پشیمون بشه! از اون موقع خیلی حواسم به این تاکتیک پدرم بود که مبادا همینطوری دورم بزنه!

امسال از چند هفته مونده به عید حرف سفر و تفریح و استراحت بود و من و خواهرم پیشنهاد شمال رفتن با دوستانو کنسل کردیم تا با خانواده باشیم ولی بعد از کلی بحث و گفتگو که کی بریم و کجا بریم و بعد از اینکه پدرم مقصد را چندین بار از شمال به شیراز و کیش و دوباره شمال عوض کرد بلاخره گفت حالا صبرکنیم مهمونهامون از شهرستان بیان با اونها هماهنگ بشیم و همگی با هم بریم ولی اونها هم که اومدند هرکسی یه چیزی میگفت که الان کیش خیلی گرمه و شمال خیلی سرده و فلان تور گرونه و زن همسایه گفته فلان جا فلان وقت خوبه! ... خلاصه همینطور قضیه رو کش دادند تا یکهو دیدیم چند روز دیگه تعطیلات تمومه و باید بریم سر کار! پدرم هم درحالیکه سعی میکرد خوشحالیشو نشون نده آهی کشید و اعلام کرد :" حیف شد که امسال نشد بریم سفر! "  تقصیرو هم انداخت گردن عدم هماهنگی گروهی! 

خواهرم که حسابی ترش کرده بود گفت اصلا نفهمیدیم کی سال عوض شد اینکه نشد عید که توی خونه بنشینیم و دو روز بعدش هم بریم سرکار و روز از نو روزی از نو! یکدفعه یاد تاکتیک قدیمی پدرم افتادم و فهمیدم از اول هم قصد سفر نداشته و فقط ادای مسافرت رفتنو درآورده. پدرم با شرکتش خیلی حال میکنه و حتی روزهای تعطیل هم به سختی میشه از دفتر و دستک جداش کرد. اینجا بود که به خودم گفتم اگه برای خواسته ات حال اصرار کردنو نداشته باشی حقت همینه که دیگران حرفشونو به کرسی بنشونند! این شد که روز بعد، حمله اش رو با یک ضد حمله غافلگیر کننده جواب دادم و سر صبحانه وقتی همه جمع بودند اعلام کردم من و خواهرم آخر هفته داریم میریم کیش و با بقیه هم کاری نداریم ولی هرکسی که پایه است تا ظهر وقت داره پول آژانس مسافرتی رو بیاره بده. مادربزرگم که کشته مردهء سفره اول همه آمادگیشو اعلام کرد و بعدش هم عمه ام به جون شوهرش افتاد و بلاخره راضیش کرد و دست آخر پدرم تک افتاد و برای اینکه بقیه نفهمند کارشکنی ها زیر سر کی بوده قبول کرد با ما بیاد کیش. خلاصه اینطور شد که کل مشکلات ناشی از ناهماهنگی گروهی نمیدونم چطوری دو سوته حل شد! و جمیعا" روز جمعه رفتیم کیش و تا دیروز عصر اونجا بودیم. هوا درکمال تعجب خیلی خوب و بهاری بود و جاتون خالی خیلی خوش گذشت چه آب زلال و خوشرنگی داره این خلیج همیشگی فارس!

 

ماهی های رنگارنگو از کف شیشه ای کشتی آکواریوم تماشا کردیم و روی عرشه هم به اندازه یه پارتی آهنگ شاد خوندند و مسافرها هم حرکاتی نیمچه موزون انجام دادند. مراکز خریدشو هم خوب تکوندیم طوریکه وقتی جزیره را ترک کردیم مغازه دارها عزادار شدند! ... خب حداقل حالا میتونم بگم آمادگی شروع سال جدیدو دارم!