به اميد رنگین کمان ...
واقعا" كه خنده داره! ... اونقدر زندگي خودم پيچيده و پر از اتفاقات عجيب و غريب شده كه داستان بيشتر فيلمها به نظرم ساده و پيش پا افتاده ميرسه و ديگه حتی احساس نميكنم كه دارم "فيلم" ميبينم! به عبارتي نميدونم من دارم فيلمو ميبينم يا فيلم داره منو ميبينه!
چند روز پيش با يك دوست بلژيكي بنام دانیل كه يك جنتلمن 5۱ ساله است صحبت ميكردم. از جهاتي خيلي به هم شبيه هستيم و به همين دليل حرف هم را خوب ميفهميم ( راستش من زياد هم متعجب نشدم كه شبيه يك مرد 5۱ ساله هستم البته از من خیلی باسوادتر و فهمیده تر است! ) زبان محاوره اش زبان استعاره است و معمولا ادبي و فیلسوفانه صحبت ميكند و من اغلب براي فهميدن حرفهايش به زبان فرانسه مشكل دارم اينبار هم از ديد تا حدی پوچگرایانه اش به زندگي و مشكلاتي كه به تازگي با آنها دست و پنجه نرم ميكرد مي گفت كه من گفتم به قول شما فرانسه زبانها بعد از زمستان بهار است و بعد از باران منظره رنگين كمان! خوشش آمد و گفت هميشه بعد از صحبت با من احساس خوبي پيدا ميكند. از آنروز به بعد هر بار با من صحبت ميكند به مزاح مي گويد : امروز هم گذشت بي هيچ رنگين كماني! ... با خودم فكر كردم عجب اشتباهي كردم كه بهش قول رنگين كمان را دادم ! ... امروز يك جمله از چارلي چاپلين خواندم كه در باب رنگين كمانها گفته اگر عادت داريد چشمتان را به زمين بدوزيد هرگز رنگين كماني نمي بينيد ... دفعه بعد حتما ازش ميپرسم چند وقت یکبار آسمان را چک میکند ؟!
