بازگشت

نمی دونم آدم  وقتی یک مدت نمی نویسه از عادت درمیاد یا اینکه خستگی دوندگی هاش نوشتن رو براش سخت می کنه یا شاید هم هر دو مورد باشه ولی دلیلش هر چی که هست همین موضوع  باعث شده که نتونم مثل گذشته به نوشتن نظریه های روانشناسی ادامه بدم البته به محض اینکه وقت خالی پیدا کنم  دوباره شروع می کنم و  کی میدونه شاید این اتفاق همین چند روز دیگه بیافته!

از اینها که بگذریم  اگه از حال من بپرسید باید بگم اوضاع روبراهه و اون موج افسردگی که شروع شده بود کامل شد یعنی رفتم پایین و دوباره برگشتم بالا حالا دیگه هرچی میگذره اوضاع بهتر میشه یا شاید هم من دارم بهتر میشم نمیدونم! بلاخره استاد راهنما رو هم انتخاب کردم البته بیشتر شبیه تصاحب کردن بود تا انتخاب کردن! چون هر استادی برای پایان نامه فقط سه نفر و نیم ظرفیت داره و برای همین سر اساتیدی که جون فعالیت دارند و یکجورایی سرشون به تنشون میارزه و تعدادشون هم یکی دوتا است جنگ مغلوبه است و خلاصه تا من در عمق ناخودآگاهی شیرجه بزنم و با مروارید بالا بیام دیدم که ای دل غافل استادها رو بردند! خلاصه یک هفته میشه که به تکاپو افتادم و در رقابت با پنج شش نفری که برای آخرین سهمیهء یک استاد جوان و جوندار دندون تیز کرده بودند گوی رقابت را ربودم و ( کمی تا قسمتی خودخواهانه ) خودمو به چشم استاد آوردم و هرطور بود  آخرین ظرفیتو تصاحب کردم! اگرچه هنوزم  برای یکی از دوستان درونگرایم که قبل از من برای این استاد اقدام کرد ولی نتونست خودشو خوب پرزنت کنه و در نهایت انتخاب نشد عذاب وجدان دارم ...

 

در ادامه چون تعداد کامنتهای خصوصی من دوبرابر کامنتهای معمولیم شده خواستم اینجا از دوستانی که نسبت به من لطف داشتند و برام پیغام گذاشتند خیلی تشکر کنم و خواهش کنم اگه براشون امکان داره پیغامشونو  تا جای ممکن عمومی (با نام مستعار) مطرح کنند چون اینکار چند تا حسن داره اول اینکه اگه سوال یا موضوعی باشه که اطلاعاتی دربر داشته باشه ممکنه به درد دیگران هم بخوره و دوم اینکه من میتونم زیرش جواب بدم و اینکار هم سریعتر و هم راحتتر از ایمیل زدنه.

 

 پی نوشت :‌

یادمه یکی از بچه ها بهم گفته بود تست وکسلر کودکان را داره و اگه لازم داشتم می تونم ازش قرض بگیرم ولی بدبختانه الان یادم نمیاد کی بود امیدوارم از دوستان وبلاگ خوانم باشه و بهم خبر بده.

 

از افسردگی  تا تغییر پرسونا

اینروزها زیاد درگیر درس و دانشگاه بودم موضوع پایان نامه ام هنوز مشخص نشده و استاد راهنمام رو هم انتخاب نکردم غیر از این گرفتار مسائل همزمان و موازی دیگری هم هستم که خیلی هاتون در جریانید . شاید همه این عذرو بهانه ها به نظر شما کافی برسه تا غیبتم را موجه کنید ولی واقعیتش اینه که الان که اینجا هستم دست کم سه هفته افسردگی را پشت سر گذاشتم البته فرقش با دفعات قبلی که این مهمان ناخوانده تشریف آوردند این بود که اینبار دیگه به قصد ته دره سقوط آزاد نکردم بلکه پله پله پایین افتادم ! وقتی پله پله پایین میافتی دو تا حسن داره یکی اینکه دردش کمتره و دیگه اینکه هر مرحله ای که ازش رد میشی رو حس می کنی و حتی میتونی روش اسم بگذاری! به لطف کلاس یونگ با این پله ها آشنا بودم و در هر پله میتونستم پیش بینی کنم مرحله بعدی احتمالا" چیه و توش چه خبره ! البته اینکه بدونی چه بلایی قراره سرت بیاد باعث نمیشه بتونی جلوی پایین افتادنتو بگیری ولی همینکه آمادهء افتادن میشی درد زمین خوردنت کمتر میشه و کمتر آسیب زننده است. جالب اینجا بود که اینبار مهمون ناخوانده نتونست زیاد غافلگیرم کنه و حتی قبل از اینکه شروع بشه میتونستم وقوعشو پیش بینی کنم و تدارک محدودی برای پذیرایی ازشون ببینم !!!

افسردگی به پروسهء زایمان تشبیه شده چون قراره در نهایت از دلش چیزی بیرون بیاد . همه می دونیم پروسه تولد درد و رنج بهمراه داره ولی بعضی ها زایمان راحتتری دارند و بعضی ها هم سر زا از دست می روند این دیگه بستگی داره چقدر آمادگی داشته باشید. حالا این پله هایی که گفتم چی هستند و چطور میشه پیش بینیشون  کرد؟

مرحله اول inflated ego یا همون ایگوی متورم و بادکرده است . این همون وقتیه که احتمالا" قبلش در جهان بیرونی موفقیت های درخشانی بدست آوردیم و از غرور باد می کنیم و خیالات برمون میداره که خیلی حالیمونه و کارمون درسته! .. اینطور مواقع یک چیزی در ناخودآگاه آدم تحریک میشه که بزنه کاسه کوزه طرفو بهم بریزه   ...

مرحله دوم افسردگی است . اون اتفاقی که باید میافتاد افتاده و کاسه کوزه بهم ریخته و حالا هرچیزی که قبلا بهش می نازیدیم معنای خودشو از دست میده و آدمها برای اینکه به مرحله قبلی که همه چیز خیلی خوب و درخشان بوده برگردند به هر دری می زنند و حاضرند هر بهایی بپردازند تا دیگه پایینتر نروند ولی دیگه دو چندان تلاش کردن هم نتیجه سابق رو نمیده و اوضاع بهتر نمیشه که بدتر میشه ...

وقتی همه تلاشها بی نتیجه می مونه دیگه باید بپذیری که شکل سابق بودنت از دست رفته و اون شخصیت سابق با اون باورها و مشخصاتش دیگه بیشتر از این برات کار نمیکنه و باید تغییراتی بکنه . این مرحله اسمش تباهی است ولی شما میتونید هر اسم دیگه ای که حالتونو بهتر میکنه روش بگذارید! این مرحله ای است که چیزی در پرسونا یا همون شخصیتی که به همه نشان میدادیم که این هستیم باید بمیره و جاشو به چیز دیگری بده و همین فرایند گذشتن از ویژگیهای شخصیتی قبلی که باورش داشتیم و خودمونو باهاش می سنجیدیم تا وقتیکه ویژگی شخصیتی جدیدی در ما شکل بگیره معمولا" با درد و رنج همراهه چون پرسونای قبلی که بهش می نازیدیم دیگه نیست و هنوز نقاب جدیدمون هم شکل نگرفته و ما این وسط آواره و سرگردان باقی می مونیم.

حالا اگه این مراحل را بشناسیم ، وقوعشو بپذیریم ، زیاد دست و پا نزنیم که به همون حالت آشنای قبلی برگردیم و باور داشته باشیم هر پایین رفتنی بالا اومدنی داره و در پس هر مرگی تولد دوباره ای است مرحله بعدش نوزایی است و این همون چیزیه که قراره از دل افسردگی بیرون بیاد و پرسونای تازه ما شکل بگیره!

قبلا" خیلی شنیده بودم که مهاجران در بدو ورودشون به کشور جدید دچار شوک فرهنگی می شوند ولی این اتفاق برای من در کشور خودم و در بدو ورودم به دانشگاه اتفاق افتاد! منکه سالیان سال با افرادی شبیه خودم و با فرهنگ مشابه خودم نشست و برخاست داشتم و تصورم از زنان و مردان جامعه خیلی محدود به قشر روشنفکری بود که باهاشون مراوده داشتم تقریبا" برام شوکه کننده بود که در اجتماعی باشم که کلمهء فمینیست به منزله ناسزا به کار برده میشه و ناچار بشم سر ابتدایی ترین حق خانمها یعنی حق تحصیل و کار کردن با کل کلاس چانه بزنم ! بدتر اینکه در این بین نه تنها آقایون که در کمال تعجب بعضی خانمهای کلاس هم در جبهه روبرو بودند و تایید می کردند که مهمترین وظیفه زن همسرداری و مادری است و اگه دنبال تحقق خودش بره یعنی قصور از مسئولیتهای ازلی و ابدیش!

از اونجا که مسئله "قدرت" برای من همیشه خیلی مهم بوده می تونید تصور کنید از حرف زور شنیدن و اینکه یک عده بخاطر جنسیت یا رنگ پوست یا هر مسئله تبعیض آمیز دیگه ای برای خودشون حق آدمیت بیشتری قائل باشند و برای دیگران تعیین تکلیف کنند چقدر بیزارم . اینطور مواقع جنگجوم فورا" دست به شمشیر می شه تا حق طرف مقابلو به طور شایسته ای کف دستش بگذاره ! ولی کلاس پشت کلاس و استاد پشت استاد همین چرخه معیوب تکرار میشد و تا به خودم اومدم دیدم دارم با همه بی وقفه می جنگم برای همین تصمیم گرفتم یکروز روزه سکوت بگیرم ! ولی از شانسم همونروز با یک استادی کلاس داشتیم که گل سر سبد این محافل بود و من تقریبا" با هر عبارتش باید اعتراض میکردم! اتفاقا" اونروز در مورد یکی از مراجعانش سر کلاس صحبت کرد که خانومیه که شوهرش 6 بار بهش خیانت کرده و خانم هم وسواس فکری گرفته و مدام گوشی و لوازم شوهر را میگرده و همیشه هم نگران و عصبیه و اضافه کرد که چون خانم سه تا بچه قد و نیم قد داره مشاور حق نداره از تصمیم طلاق خانوم حمایت کنه و بعد خیلی مدعیانه گفت این خانم چه حقی داره که بخاطر همچین مسئله بی اهمیتی کانون گرم خانواده را از هم بپاشونه!؟

خیلی دوست داشتم بگم منظور کدوم کانون گرمه؟! چون اگه کانون گرمی بود که طرف شش بار خیانت نمی کرد تازه اگه کانون گرمی هم باشه از دعوای زن و شوهر گرم شده و همچین محیط متشنجی برای بچه ها خیلی صدمه زننده تر از طلاق میتونه باشه! ولی یاد روزه سکوتم افتادم و چیزی نگفتم که استاد باز در ادامه فرمود : بلاخره مرده دیگه هرز میپره!!! بزغاله که نیست ببندیش یکجا!!! چرا خانمها انتظار دارند که مرد تماما مال خودشون باشه؟! نمیشه که همش مال تو باشه!!! شاید با اون زنها هم بلاخره صیغه ای خونده شده و فعل حرامی هم در کار نبوده ! من نمی دونستم به این حرفها بخندم یا گریه کنم اینکه فعل حرام اتفاق افتاده یا نه شاید برای مسجد محله خیلی حائز اهمیت باشه ولی مسلما" برای زنش دو قرون هم نمیارزه و چیزی هم از وسواس فکری و افسردگیش کم نمیکنه. در نهایت نتیجه گرفتم که یا این آقا هیچی از ساختار روانی و عاطفی زنانه نمیدونه و یا به حکم مرد بودنش برای خودش امتیاز بیشتری قائله و به زبان زور مردسالارانه میخواد بگه جنس دوم باید با شرایط ما خودشونو سازگار کنند!

یادمه دیگه داشتم می ترکیدم و بعد از کلاس رفتم پیش استاد یونگمون و قضیه را براش تعریف کردم و گفتم تروخدا یکی جلوی منو بگیره اگه حرف بزنم کشتار می کنم و اگه روزه سکوت بگیرم روز بعدش حتما" منفجر میشم! استاد خیلی همدردی کرد و توصیه هایی هم کرد.

سالها بود که داشتم انرژی جنگجویم را تقویت می کردم و تمرین می کردم که بتونم از حق خودم دفاع کنم ولی اینروزها با این اتفاقاتی که افتاد کم کم متوجه شدم انگار زیادی دارم می جنگم و این جنگیدنها دیگه داره خفه ام میکنه! لزومی هم نداره با هر اظهار نظری دست به شمشیر ببرم چون اینکه یک عده از روی سنت یا باورشون اجازه می دهند باهاشون اینطور رفتار بشه در واقع مشکل من نبود و خیلی از این جنگها در واقع جنگ من نبودند. بعلاوه فرهنگ جامعه تا حدودی از این دیدگاه حمایت میکنه و همچین حرفهایی اگه زده میشه چندان هم جای تعجب نداره. در نهایت طی فرایندی کمی تا قسمتی دردناک  که چند هفته هم طول کشید پرسونای قبلی با جنگجوی دست به شمشیرش کم کم  کنار رفت و  پرسونای جدیدی در حال شکل گیری است که جنگجوش خیلی کمتر از روی احساس می جنگه و  میتونه خیلی از این مبارزات بی نتیجه را رد کنه و انرژیشو برای مصارف مفیدتری سرمایه گذاری کنه!