خودم بلدم!!!
می دونم که الان همه منتظر پست مینیمال هستند و این دیگه آخر خنده است که به جای مینیمال با این پست طولانی روبرو بشید ولی باور کنید به هیچ وجه نمی تونستم از همچین ماجرایی بگذرم. دو روز پیش یک راننده آژانسو دیدم که آدم گرفتاری مثل من را هم به نوشتن وا داشت و از اونجا که من آخر کار پولشو کامل دادم و به مدیرش هم شکایت نکردم الان به خودم حق میدم که اینجا در موردش بنویسم تا بهش بخندم و دلم خنک بشه!
جریان از این قراره که بعداز ظهر یک روز شلوغ و خسته کننده باید می رفتم به یک آدرس عجیب در یوسف آباد که نه خیابون هاشو درست بلد بودم و نه حال موندن توی ترافیک ساعت پنج عصر را داشتم پس تصمیم گرفتم آژانس بگیرم و مثل خانم ها برم و برگردم. راننده, مردی قد کوتاه و سی و اندی ساله بود که لات مآبانه حرف می زد . همه چیز به نظر عادی می رسید جز اینکه راننده مدام جفت پا می رفت روی ترمز و من دیگه داشت حالم از این ترمزهای غافلگیرانه و پشت سر هم بد می شد. با خودم فکر کردم این حتما تازه گواهینامه گرفته که اینطور رانندگی می کنه و من اگه اینقدر در رانندگی ناشی بودم حتی خواهرمم کنارم نمی نشوندم چه برسه به اینکه راننده آژانس بشم!
ما تازه روی پل سیدخندان بودیم که موبایل راننده زنگ خورد و خیلی محکم و رسا گفت: من الان یوسف آبادم دارم برمی گردم! خیابون ها هم خلوته نهایتش بیست دقیقه دیگه اونجام! من که شاخ درآورده بودم با خودم فکر کردم با چه اعتماد بنفسی دروغ میگه، حداقل بیست دقیقه طول می کشه تا ما برسیم یوسف آباد و این از کجا مطمئنه که آدرس را راحت پیدا می کنیم و معطل نمیشیم!
راننده از حکیم انداخت توی کردستان و کردستان شمال رو رفت بالا، من که داشتم مسیرو با خودم یاد می گرفتم توی ذهنم گفتم پس اینجا رو میپیچی، خروجی فلانو رد می کنی، فلان خیابونم رد می کنی، اینم رد می کنی! ونکو هم رد می کنی ..؟!! بعد برام سوال پیش اومد که آخه مگه یوسف آباد روبروی مطهری نیست؟ خیلی پایین تر از ونک باید باشه این چرا داره میره بالا؟!! بعد با خودم گفتم حتما میخواد دور بزنه بیافته به سمت کردستان جنوب ولی خبری از دور زدن نبود و اونقدر رفتیم بالا که رسیدیم به ته بزرگراه که فقط یک خروجی داشت و یک تونل! و آقا مستقیم رفت توی تونل!
من با تعجب گفتم: آقا چرا رفتی توی تونل اینجا که میخوره به صدر؟!! راننده با همون لحن مشتی توی آینه بهم گفت: هاااااان؟!! نه درسته همینه!!! می دونم الان خروجی داره میریم بیرون! ولی کمی که رفت و دید تونل انگار الی ماشالله ادامه داره با ژستی متفکرانه گفت : بنظر من هم انگار خروجیو رد کردیم! من گفتم: اصلا نباید کردستانو می اومدید بالا! ... گفت: نوچ درسته میدونم! .. و بعد دستشو گذاشت روی بوق و به ماشین بغلیش که دوتا مرد مسن و محترم توش نشسته بودند اشاره کرد که شیشه را بکشند پایین (توی تونل همه شیشه ها بالا بود جز مال این!) بعد با لحن طلبکارانه ای داد زد : می خوام برم یوسف آباد!!! (دقیقا" انگار اونا از این سوال دارن نه این از اونا)
مرد مسن به نشانه تعجب دستهاشو بالا گرفت و گفت: اینجا چرا اومدی اینجا میخوره به صدر!
راننده مثل خروس جنگی فورا" گفت: می دونم!!! می دونم می خوره به صدر!!!
مرد مسن که فهمیده بود با چه جونوری طرفه گفت: هرجور راحتید و شیشه را بالا داد.
راننده گاز داد و پیچید جلوی یکنفر دیگه و بوووووووووق ..... اینبار یک پسر جوان بود، راننده گفت: می خوام برم یوسف آباد... پسره که مبهوت مونده بود گفت: اشتباه اومدی! از اینجا برو بیرون خروجی فلان ... ولی وسط حرفش ما چنان گاز دادیم و عین باد دور شدیم که پسره به نقطه تبدیل شد! باز رفتیم جلو و راننده هم که نمی دونست از کجا بره, دوباره دستشو گذاشت روی بوق و اونقدر برای این و اون بوق زد و مزاحمت ایجاد کرد که بلاخره یکی شیشه اش را کشید پایین و دوباره شروع شد: آقا میخوام برم یوسف آباد!!! و وسط توضیح یارو باز گاز داد و رفت, و مرد بیچاره پشت سرمون داد زد: کامرانیه رو دور بزن بیافت دوباره توووووی صددددددرررر!!!!
اگه این اتفاق 5 سال پیش می افتاد من از عصبانیت به نقطه جوش می رسیدم ولی اونروز شخصیت راننده نظرمو به خودش جلب کرد چون انگار کل وجودش پرسوناش بود و به هیچ قیمتی حاضر نبود هیچگونه ضعفی از خودش بروز بده, برای همین سوال کردن از مردم اونقدر براش عار بود که وسط حرفشون گاز میداد و میرفت و من منتظر بودم ببینم این پرسونای شکننده تا کجا تاب میاره!
بلاخره خروجی کامرانیه را دور زدیم و افتادیم توی صدر و راننده باز موند که حالا از کجا بره و دوباره بوق ها شروع شد به همه ماشین ها بوق می زد اونم نه تک بوق! دستشو می گذاشت روی بوق, سرعتشم کم نمی کرد, نتیجه این میشد که در حالیکه بوق ممتد می زد, فریاد زنان عین برق از کنار ماشین ها رد میشد و مردم هاج و واج می موندند که این دیوونه دیگه کیه که افتاده توی صدر؟!!! اونقدر تابلو شدیم که هیچ بعید نیست دوربین های صدر فیلم ما رو گرفته باشند و توی اخبار هم پخش بشیم! خلاصه با اون سرعتی که می رفتیم از چند نفر سوال پرسید که مشخصا" جوابشونو درست و درمون نفهمید تا اینکه یکهو خروجی کردستان جلومون ظاهر شد! راننده گفت: فکر کنم باید اینو بریم ... و باز دوباره بوووووووووق .... و با همون سرعتی که می رفت سرشو برد بیرون و سر یک 206 که مرد کچلی راننده اش بود فریاد زد : یوسف آباد!!!! همینو برم؟؟؟؟؟ ولی تا مرده اطلاعاتو پردازش کنه دید که ما با سرعت وارد خروجی شدیم و رفتیم طبقه بالا! من فقط قیافه مات و مبهوت مرده را دیدم که دستهاشو به نشانه تعجب بالا برد و ما به سرعت ازش دور شدیم! کمی بعد خودمونو طبقه بالای صدر و در یک ترافیک سنگین یافتیم, درحالیکه همچنان میرفتیم به سمت غرب! من که کلاسم دیر شده بود با عصبانیت گفتم: الان باز که داریم میریم غرب؟!! راننده که اعصابش حسابی خرد شده بود لام تا کام حرف نمی زد. موبایلش هم مدام زنگ می خورد, به گمونم همونی بود که یکساعت پیش بهش گفته بود که تو راه برگشته و مسیرها هم خلوت!!!
راننده که تا حالا تمام سعیشو کرده بود تا پرسونای قوی خودشو حفظ کنه از قیافه اش معلوم بود که دیگه کم آورده. کمی که در ترافیک موندیم بدون هیچ امیدی به خروجی, رو به من گفت : می دونی چیه خانم ؟؟؟ راستش پسرم امروز تو مدرسه دعوا کرده حواسم اصلا اینجا نیست با شش نفر کتک کاری کرده لت و پار شدند, مدرسه هم میخواد اخراجش کنه. یکیشون فکش شکسته, یکیشونم سرش ضربه خورده بیهوش شده خلاصه از صبح درگیر والدین اونا و مدیر مدرسه ام. گفتم: ای بابا خودش چی شده؟ راننده با افتخار گفت: هیچی! پدرسگ کلاس چهارمه یک تنه چهار تا کلاس ششمی را زده خودشم هیچیش نشده. و بعد قیافهء متفکرانه ای به خودش گرفت و گفت : من متعجبم آخه این پدرسگ به کی رفته که اینقدر بزن بهادر شده و زده همه رو لت و پار کرده ! ... و لابد انتظار داشت من بگم : معلومه که به بابای قهرمانش رفته!
من که دیدم این حالا حالا ها درگیر امتیاز جمع کردنه و الانم میخواد پز پسرشو بده تا حداقل از طرف اون احساس ارزش کنه, موبایلم را برداشتم تا هرچه سریعتر از یکی مسیرو بپرسم که بتونه ما رو از این لابیرنت بیرون ببره. بنابراین به دوستی زنگ زدم و همزمان به راننده گفتم : آقا میگن مستقیم جلوتون تونله وارد نشید و از دست راست وارد صدر بشید و خروجی مدرس و بعد خروجی خیابان شهید بهشتی و از اونجا هم که دیگه بلدید. راننده فوری گفت: آره می دونم! نگران نباشید مدرس که برسیم دیگه خلوته... منم پوزخندی تحویلش دادم و توی دلم گفتم آخه تو تا حالا کدوم حدست محض رضای خدا درست بوده که این یکی باشه! ... وقتی رسیدیم به مدرس دیدیم از پارکینگ چیزی کم نداره و تا چشم کار میکنه همه وایستادند. بعد از مدتی هم که راه باز شد درحالیکه من چند بار بهش گفتم خروجی شهید بهشتی رو باید برید و اونم می دونم! می دونم! کرد ولی باز با سرعت داشت از خروجیش رد میشد و خوبه که خودم حواسم جمع بود و داد زدم: دست راست بگیرین خروجی!
راننده با وحشت: کجا؟؟؟ اینجا؟؟؟
من داد زدم: همین خروجی !!!
اینجا دیگه شک کردم این اصلا اسم این خیابونها رو که ما میگیم بلده یا نه و خواستم تستش کنم گفتم: عباس آبادو تا ته برید یوسف آبادو که از اونجا می شناسید؟ راننده با خودش تکرار کرد : یوووسف آباددد؟؟؟ خب الان می پرسیم و دوباره بووووووووق! و باز یقه یه بنده خدایی را گرفت ... منکه دیگه صبرم تموم شده بود گفتم: می خواهید بزنید کنار من خودم بشینم، من بلدم! ... فورا" گفت: نه من بلدم!!! همین دو روز پیش یوسف آباد مسافر آوردم !!! ایناها همینجا ها بود ... و در همین حال باز داشت از یوسف آباد می گذشت که من داد زدم دست چپ!! چپ!!! ... راننده مبهوت مونده بود که کجا رو میگم ... گفتم: بابا اون خیابون باریکه رو دست چپ می بینید؟؟؟ همونه!!! ... راننده هم, بلدم! بلدم! گویان رفت و ما بلاخره وارد یوسف آباد شدیم! اگرچه آخرش کوچه مورد نظر را هم رد شد ولی جلوتر نگه داشتمش و پیاده شدم و گفتم خودم پیاده بر می گردم شما نمی خواد بیای. اولش از من پول نمی گرفت و می گفت اذیت شدید ولی من پولشو دادم و به آژانس هم شکایتشو نکردم. اگرچه بنظرم خیلی پررویی می خواست کسی که حتی از ته عباس آباد نمی تونه بره یوسف آباد بین این همه شغل بره راننده آژانس بشه، ولی می تونستم تصور کنم چه عزت نفس شکننده ای داره و ترجیح دادم اونی که بزودی خرد و خاکشیرش می کنه من نباشم.