ترم دوم

در عرض یک چشم بر هم زدن ترم دوم هم از راه رسید و عناوین کلاس ها هم جذابتر شدند : ‌زوج درمانی ، مشاوره گروهی و سمیناری که در مورد مسائل خانواده باید برگزار کنیم. چون هیچکس برای نوبت های اولیه سمینار داوطلب نشد کار به قرعه کشی رسید و باید بودید و می دیدید که چطور نفس ها در سینه حبس شده بود و هر اسمی که خونده میشد بقیه چنان نفس راحتی می کشیدند که انگار برای بازیهای گرسنگی قرعه مرگ می کشند! با اینکه نوبت دوم به من افتاد (شانسو میبینید؟!) ولی چون مطمئنم نفر اول روز سمینارش غیبت می کنه بگمانم مثل ترم قبل که اولین کنفرانس با من بود این ترم هم اولین سمینار با خودمه!

برای مشاوره گروهی هم استاد خیلی خوبی داریم که جزء اولین کسانی است که مشاوره را به ایران آورد و خیلی برای این رشته زحمت کشیده . سنش بالاست ولی هنوز پر شور و فعاله ، نشون به این نشون که نیومده از ما خواسته طرح یک مشاوره گروهی را بهش ارائه بدیم و تا اول اسفند هم پوسترش باید آماده باشه تا بعد از عید هر کدام از ما زیر نظر ایشون یک مشاوره گروهی را برای حداقل پنج جلسه راه اندازی کنیم .

دو روز دیگه کنکور ارشد برگزار میشه  یعنی یکسال به سرعت برق و باد گذشت! انگار همین چند ماه پیش بود که داشتم برای کنکور تست می زدم ولی حالا در آستانه کنکور سال بعد دارم ترم دوم را شروع می کنم. امیدوارم سال بعد هم در چنین روزهایی همینقدر پیشرفت کرده باشم گرچه می دونم برهه  مهمی از زندگیم را دارم میگذرونم که تغییرات خیلی بزرگ هستند و تغییرات بزرگ با اینکه هیجان انگیزند همزمان اضطراب آور هم هستند. اگه از من می شنوید تغییر دادن حوزه های بزرگ زندگی اصلا کار ساده ای نیست و ممکنه تمام حریم امن آدم از بین بره . گاهی حس می کنی به هیچ جا وصل نیستی و همه چیز در اطرافت نامشخص و درحال نوسانه ولی با این وجود خوشحالم که جرات تغییر دادن چیزی را که دوستش نداشتم داشتم و می دونم هرچه بگذره تغییرات کوچکتر و پیشرفتم آهسته تر میشه که به این معنی است که ثبات و آرامشم هم بیشتر میشه . تردیدها و اضطرابهای این روزها هم بهایی است که برای نقل مکان از جایی که دوست نداری به جایی که احساس میکنی به اونجا تعلق داری باید بپردازی! بعد از مدتها رقابت و دلواپسی برای نمره و رتبه و  دستاورد بهتر و بیشتر، چند روزی است که یادم افتاده هدفم از اومدن توی این راه نه تلاش برای فتح قله ها و طی مدارج ترقی بلکه لذت بردن از مسیر بود و اینکه هر روز صبح که از خواب بیدار میشم به جای اینکه برای رفتن سرکار عزا بگیرم ، شور و شوقی برای کارم داشته باشم . 

 

پی نوشت :‌

از دیروز دارم به موضوع جلسات مشاوره گروهی که قراره برگزار کنم فکر میکنم! شما خودتون بودید چه موضوعی براتون انگیزه بیشتری ایجاد می کرد تا 5 روز شال و کلاه کنید و از خونه خارج بشید؟ ‌موضوعات فردی مثل افزایش اعتماد بنفس ، ابراز وجود  و برخورد مناسب با اضطراب و افسردگی ؟ و یا موضوعات بین فردی مثل ارتباط موثر با دیگران یا بهبود روابط زوجی؟ 

 

 

خلاصه خبرها

خبر اول اینکه بلاخره امتحانات تموم شد و دوباره مال خودم شدم تا گردش برم، فیلم ببینم یا هر کار دیگه ای که دوست دارم انجام بدم. امروز قراره میزبان یکی از دوستانم باشم تا برنامه کیک رو با هم شریک بشیم و هفته آینده هم احتمالا  یک سفری داشته باشم ولی از شما چه پنهان دلم هنوز پیش مقاله های انگلیسی جدیدی است که دانلود کردم تا بخونم بلکه فرجی بشه و موضوع پایان نامه بهم الهام بشه! استاد راهنمای من سختگیرترین استاد دانشکده است طوریکه وقتی داور پایان نامه ای بشه دانشجو که هیچ استاد راهنماش هم عزا می گیره اونقدر که مو رو از ماست می کشه بیرون! چون خودش هیئت علمی گروه روانشناسی بالینی است  و به موضوعات بالینی تعلق خاطر بیشتری داره هر موضوعی رو قبول نمیکنه و اگه در حیطه خانواده بخواهی کار کنی باید کارت خاص و در زمره تحقیقات روز جهان باشه مخصوصا" که انتظارش از من بالاتر از بقیه هم هست ، هم بخاطر دانش کامپیوتر و هم از نظر سطح زبان انتظار داره کار متفاوت و خاصی ارائه بدم . البته من هم چندان مشکلی با سختگیریش ندارم چون حتما" این اخلاقش با شخصیت کمال طلب من همخوانی داشته که جذب هم شدیم!  

خبر دیگه اینکه سه هفته است که اولین مشاوره ام را شروع کرده ام  و از این بابت خیلی هیجانزده هستم! با اینکه قبلا هم بعضی از دوستان و آشنایانم مشکلاتشونو با من مطرح کرده بودند و من هم نظری داده بودم ولی اینبار خانمی که هیچ شناختی ازش نداشتم با من تماس گرفت و چون خارج از کشور زندگی میکرد و نمی تونست تا سالی یکبار که میاد ایران برای مشاوره حضوری صبر کنه قرار شد چند جلسه تلفنی با هم داشته باشیم تا بار مشکل کمتر بشه و بدونه باید فعلا چکار کنه تا وقتی اومد ایران به یکی از اساتیدم معرفیش کنم ولی طی مشورتی که با استادم داشتم و گزارش کاری که بهش دادم استادم گفت کارت خیلی خوب بوده و الان دیگه خودت میتونی انجامش بدی و نیازی به ارجاع نیست. خلاصه استاد شیرم کرد و  این شد که جلسات را ادامه دادم . نمی دونم چرا همیشه تصور می کردم که اولین مشاوره ام نباید زیاد جالب از آب در بیاد ولی اشتیاق و علاقه این خانم به پیگیری منظم جلسات، تشکر و قدردانیش و اصرار به اینکه با همسرش هم جلساتی داشته باشم بازخورد کاملا متفاوتی بهم داد و  حس مثبت خوبی نسبت به شروع حرفه ام پیدا کردم .

 خبر سوم هم اینکه دوستان فرمودند کوتاه بنویس! بابا مختصر بنویس که بشه طی یک جلسه خوند! :) بروی چشم! ولی باید اینو بگم که مطالبی که از نظریات مختلف روانشناسی می نویسم بیشتر مخاطب دانشجو و داوطلب کنکور داره و من سعی کردم مطالب کل یک فصلو در چند صفحه بطور ساده خلاصه کنم تا مفهوم کلی نظریه بهتر درک بشه ولی باز چشم بعد از این کوتاهتر می نویسم تا برای تعداد بیشتری از دوستان قابل استفاده باشه.

 

لـوک

یونگ به تحلیل خواب خیلی اهمیت میده و همیشه میگه به خوابهاتون توجه کنید که پیامهای ناخودآگاه هستند ولی منکه سالی یکی دوبار اون هم محض اشانتیون خواب می بینم هیچوقت این قسمت نظریه یونگو جدی نگرفتم ! البته یونگ میگه همه خواب می بینند ولی اینکه بعد از بیداری یادشون میره یکجور مقاومت محسوب میشه که اگه اینطور باشه پس من سالهاست که عضو فعال جبهه مقاومت هستم! ولی دو شب پیش درست قبل از اولین امتحانم که چیزی جز درس و کتاب و جزوه توی سرم نبود بلاخره بعد از مدتها خواب دیدم و جالبه که یادم موند اونم از بس که شارپ و رنگی و واقعی به نظر می رسید!

خواب دیدم دم صبحه و اتاقم تقریبا تاریک، من از خواب بیدار میشم و می بینم بالای سرم یک دسته ورق پاسور به شکل فال تاروت باز شده انگار که قراره به قصد فال از توشون ورق بکشم. با تعجب به اطرافم نگاه می کنم چون حس میکنم کسی که اینکارو انجام داده  از من می خواد کارت بکشم پس اینکارو انجام میدم و با سرعت چند تا کارت می کشم که فقط اولیش یادمه که شاه پیک بود ولی چون نگرانم حضوری جز من توی اتاق باشه بعدش کارت ها رو چندتا چندتا برمیدارم و پرت میکنم و می پرسم کی اینجاست؟! (ببخشید دیگه توی خواب راه بهتری به نظرم نرسید!) بعضی کارتها دورتر میافتند و من شک میکنم نکنه کسی اثری روشون گذاشته باشه! برای همین یک کارتو برمیدارم و کف دستم میگذارم و با خودم فکر میکنم اگه کسی هست اینو برداره. کارت از دستم جدا میشه و در کمال تعجب میره تا وسطهای اتاق. دیگه مطمئن میشم کسی هست و شوخی هم نداریم! همینطور که نشسته بودم روی لبه تخت میگم کی هستی می خوام ببینمت ولی فوری از همچین حرف نسنجیده ای پشیمون میشم چون بلاخره آدم نمی دونه طرف چه شکلیه بعضیا رو آدم نبینه بهتره! ولی جالبه کنجکاویم بیشتر از ترسم بود البته توی خواب! بعدش یکهو در فاصله ای دورتر از چیزیکه تصور می کردم کنار پنجره می بینم موجودی که قبلا بی رنگ بود رنگی و ظاهر شد. یک کوتوله چهل سانتی خوش قیافه و شیک پوش با کت قرمز که موهای روشنشو شبیه مدل الویس بالا داده بود و پاپیون هم داشت. خودشو معرفی کرد و گفت من لوک (نمیدونم چی چی) هستم. منکه اسم فامیلشو درست نشنیده بودم دوباره پرسیدم اونم دوباره واضحتر تکرار کرد آخه می دونید چون توی همچین شرایطی مساله عجیب فقط فامیلش بود واسه همین گیر داده بودم که درستشو بفهمم! خلاصه من و لوک دوست شدیم و در صحنه بعدی ، خودم و خواهرم رو توی مرکز خرید شیکی دیدم خواهرم یک کادوی گرون قیمت برای دوستش خریده بود و رفته بود بده کادو بندیش کنند و من هم داشتم ویترین های شیک ساعت و جواهرآلات رو تماشا می کردم که اونجا باز سر و کله لوک پیدا شد و کمی با هم گپ زدیم و بین حرفهامون در مورد بعضی آشناها اظهار نظرهایی کرد و یک چیزهایی هم از خودم گفت که چشم یونگ روشن یادم نمیاد!!! :)

بچه یابی!

یک کلاس داریم به اسم "کاربرد آزمونهای هوش ، استعداد و رغبت"  که به عنوان کار عملیش تا هفته آینده باید یک آزمون هوش کودک را روی یک بچه زیر 6 سال اجرا کنم و نمره هوششو با نظر استاد محترم دربیارم ولی از اونجا که خانواده ما کلا" زیاد بچه خیز  نیست احتمالا از فردا باید بیافتم دنبال یه بچه پنج شش ساله...

 

پی نوشت :‌

اگه از دوستان کسی بچه  5-6 ساله داره و علاقمنده هوشش بصورت رایگان سنجیده بشه میتونه تا یکی دو روز آینده با من هماهنگ کنه.

 پی نوشت 2 :

اول از همه از دوستانم ممنونم که نگران پروژه من بودند گفتم خبر بدم که اوضاع مرتبه و تا حالا از سه تا بچه تست گرفتم بقیشونم گذاشتم برای تست کودکان بعدی. از طرفی اینروزها مشغول انتخاب موضوع پایان نامه ام هستم و کمی سرم شلوغ شده ولی تا چند روز دیگه بر می گردم.

 

عروس تعریفی!

یادمه پارسال که حسابی عزمم برای دانشگاه رفتن جزم بود استاد کلاس یونگمون منو کشید کنار و گفت : دختر جون اگه تو این رشته رو دوست داری خودت بشین بخون! اگه میخوای باهاش کار کنی بیا برو پیام نور بخون! این دانشگاههای ایران با این کنکور پدر دربیارش آخه به چه کار تو میاد؟! خیلی از محیطهای آکادمیک خوشت میاد؟! ... من با چشمانی که برق 220 ولت ازش بیرون می جهید گفتم :‌ آره خیلی!!! استاد باز گفت : آخه وضعیت دانشگاههای ایرانو که خودت میدونی! رفتی دیدی ! دانشگاه نیستند که!  ولی بنده خدا انگار به گوش جانوری (که به هوشش معروفه) یاسین می خوند!!! و همینطور که داشت جوش میزد توی چشمهای من انعکاس سردر دانشگاه تهران معلوم بود ! (اون موقع هنوز عکس هیات علمی دانشگاه تهرانو ندیده بودم که پناه ببرم به بهشتی!) خلاصه من این حرفها حالیم نبود و جفت پامو توی یه کفش کرده بودم که شاخ کنکورو میشکونم و ‌دانشگاه دولتی قبول میشم تا کور شود هرآنکس که نتواند دید!

 الان که چند روز از شروع کلاسها میگذره تازه داره دوزاری دولای من میافته که انگار عروس تعریفی جور دیگه ای از آب دراومد! چون من دوران کارشناسیمو دانشگاه آزاد بودم خیالات برم داشته بود که توی دانشگاه دولتی خبریه و حالا دارم متوجه تنها فرقشون میشم که توی دانشگاه آزاد استاد فعاله و دانشجو سرش با دمش بازی میکنه ولی توی دانشگاه دولتی برعکسشه ! روز شروع کلاسها سر ساعت مقرر رفتم دانشکده که جلوی در یکی از اساتیدو دیدم . استاد تا منو دید برق از سرش پرید و دولا دولا درحالیکه مراقب بود کسی نبیندش جلو دوید و با ترس و صدایی که به زحمت شنیده میشد گفت: کجا اومدی ؟! کلاس کجا بود؟! کلاس مهر به بعد! بدو بدو برو الان بقیه هم تو رو میبینن میان سر کلاس!!! منم فوری برگشتم رفتم خونه !

هفته بعد که رفتیم سر کلاس دیدیم اینبار استادها رو هم به ضرب و زور فرستادند سر کلاس. یکیشون که اومد سر کلاس گفت منابعو میگم بهتون بنویسید خودم نمیتونم پای تخته بنویسم چون پیاده شدن از این صندلیهای بلند و دوباره نشستن روشون سخته!!! اون یکی گفت پای تخته نمی نویسم چون گچ و تخته است کثیف میشم! یکی دیگه اومد منبع معرفی کنه گفت خودم یه جزوه دارم همونو زیراکس میگیرم و به همه میدم همون کافیه نمیخواد چیز دیگه ای بخونید! منو بگو که منتظر منابع لاتین و به روز دنیا بودم !  زهی خیال باطل! استاده اونروز اوقاتش هم تلخ بود چون نگو می خواسته کلاسو بپیچونه نشده و چون من اول از همه اومده بودم انگار اومدن بقیه بچه ها رو از چشم من می دید برای همین بین حرفهاش به شوخی و خنده  به من گفت شما ماشالا خیلی فعالی استاد جماعت معمولا" از اینجور دانشجوها خوشش نمیاد! صبح اول صبح پامیشی میای سر کلاس ! میت هنوز نیم جونه روضه خون اومده بالا سرش! با خودم گفتم:‌ بعله دیگه! استاد تنبل و بخور و بخواب نباید هم از من خوشش بیاد ! استاده گفت خلاصه من صبحها شما رو که میبینم با خودم میگم خدا کمکم کنه!!! و هِر هِر خندید! منم تو دلم میخندیدم که :‌ بخند که باهات خیلی کار دارم ! چنان بندازمت به کار که صفا کنی! خبر نداری دکترای دانشگاه مک گیل و مونترال تو سرمه!

خلاصه دو دقیقه گذشت که دکتر با چند تا از بچه ها شوخی کرد که اصفهانیا بدجنسند و دخترهای شهرستانی اینجا حداقل فرصت دارن یه شوهر خوب واسه خودشون پیدا کنند ... آخرش هم با گفتن اینکه " اونهایی که زیاد با کامپیوتر سروکار دارن آدمهای احمقی هستند و هوششون پایینه" ما رو به فیض رسوند! استاد میگفت چون این آدمها دائم پای سیستم هستند به راحت طلبی عادت میکنند و مغزشون کند میشه! من گفتم: استاد می خوام منظورتونو درست متوجه بشم آیا الان منظورتون کاربرهای کامپیوتره یا مهندسین کامپیوترو مستفیض فرمودید؟ چون تا جایی که من میدونم تحلیلگرهای سیستم و برنامه نویسان جزء باهوشترین آدمها هستند! اینو که گفتم دکتر بهش برخورد و جبهه گرفت که کی گفته جزو باهوشترینها هستند؟ اونا هیچی از زندگی بارشون نیست و این حرفها! گفتم : منظورم هوش هیجانی نیستا !... گفت:‌ نخیر همون هوش معمولی رو میگم! گفتم : بابا come on! با این حساب برنامه نویسان سیسکو و مایکرو سافت و ناسا باید جزو خنگترین اقشار جامعه باشن! میدونید چه توان پردازش ذهنی بالایی میخواد که بین هزار خط کد بتونی بفهمی کدوم خط داره خطا میده و فوری براش راه حلی پیدا کنی که خروجی درست بده!؟ برای عموم هم کامپیوتر مثل تلویزیون و هر وسیله دیگه ای مزایا و معایبی داره و اگه بیجا و افراطی مصرف بشه طبعا"‌صدمه زننده است!

استاد که دید اینطوره بحثو عوض کرد که پزشکها هم همینطورند اونها هم احمق هستند ...من با نارضایتی دیگه بحثو ادامه ندادم که شیرازهء کلاس نپاشه ولی دکتر باز چند دقیقه بعد چرخید و رسید به فمینیستها ! اینجا من هرچی دندون به جگر گذاشتم که دوباره صدای اعتراض من در کلاس شنیده نشه ، نشد که نشد! آخرش دکتر عینهو این خاله خان باجیا گفت: این فمینیستها رو که میدونید مرد رو کمتر از خودشون میدونن!!! اینجا دیگه صدای من دراومد که دکتر آخه این چه حرفیه ؟ رادیکالهاشون اینطورند نه همشون! مگه شما اسلام رو با طالبان می شناسید که فمینیست رو با تندروهاشون می سنجید؟ جریان اصلی فمینیست در جامعه مردسالار دنبال برابری حقوق  خانمهاست حتی بحث رواندرمانی فمینیستی هم همینه که مثلا" تعریف "اختلال" در نظریه ها اصولا" مردانه است. یعنی بر مبنای الگوی یک مرد سالم، سلامت خانمها را می سنجند و اگه باهاش مطابقت نکرد میگن این خانم مشکل داره! در حالیکه خانم مشکل نداره بلکه مقیاسی که سلامتی را میسنجه به ساختار روانی و ارزشهای زنانه  تعلق نداره!  اگه زنی مثلا" در قضاوتش احساسشو دخیل میکنه از نگاه مردانه دچار اختلاله ولی از نگاه زنانه نه تنها اختلال نیست بلکه درست هم هست!  استاد بلاخره تایید کرد و گفت حرف اصلی فمینیسم اینه که باید نگاه انسانی به هردو جنس باشه نه نگاه مردانه یا زنانه و  اضافه کرد که این خانوم با این اطلاعات وسیعش حتما" چند جا سخنرانی کرده یا  جلسه پرسش و پاسخ داشته! خلاصه این شد که وقتی من برای کنفرانس کلاسی  نظریه رواندرمانی فمینیستی را انتخاب کردم کلاس از خنده منفجر شد.

فردا قبل از ساعت 8 صبح باید توی گروه باشم تا یک کار غیر ممکن را ممکن کنم! یعنی بعد از تمام شدن حذف و اضافه و بسته شدن تمام حسابها میخوام یکی از پیشنیازهامو عوض کنم! البته من حتی از مطرح کردنش هم نا امید بودم و به حساب سنگ مفت و گنجشک مفت رفتم پیش مدیر گروهمون ولی بعد دیدم جدی جدی داره درست میشه و همه با طیب خاطر برگه منو امضا می کنند! ظاهرا" بر عکس دیگرجاهای این خاک پرگهر، اینجا آدمها با شنیدن دلایل منطقی واکنش عجیبی دال بر همکاری و مساعدت از خودشون نشون میدن که باز جای دلگرمی داره.

 

زمان موعود

بعد از اونهمه برنامه ریزی و تلاش و دلشوره بلاخره وقتش رسید! منظورم دانشگاهه که شروع شد! اگه از مصائب ثبت نام و انتخاب واحد بگذریم ( هشت واحد پیشنیاز بهم دادند که هر کدوم بطور ضربدری با درسهای اصلیم تداخل داشت ) ولی در کل از انتخاب دانشگاهم خیلی راضیم و فضای آکادمیک و آب و هوای خوب و مسیرهای مشجر این دانشگاهو خیلی دوست دارم .  روز اولی که کارت دانشجویی ام را گرفتم با خودم فکر کردم که پارسال این کارتو توی ذهنم تصور میکردم  ولی الان اون تصویر ذهنی جسمیت پیدا کرده و در دنیای بیرونی پدیدار شده ! انگار که یکجور خلق اتفاق افتاده ! خلقی که با زایش زنانه متفاوته ولی میتونه از هیچی، چیزی بوجود بیاره!

فضای دانشگاه شبیه یک پارک بزرگه هرچند دانشکده ما بعد از یک سربالایی نفس گیر و درست نوک تپه قرار داره و از الان برای زمستونهاش عزا گرفتیم ولی رفت و آمدمون فعلا" در این هوای خوب آخرهای شهریور حکم کوهنوردی را داره و جای کلاس بدنسازی را به خوبی پر کرده! اگرچه پیاده روی در مسیرهای پر درخت دانشگاه اصلا" با راه رفتن روی تردمیل یک زیر زمین خفه و تاریک که اسمش باشگاهه  قابل مقایسه نیست . بعلاوه من خاطرات خیلی خوبی از خیابون ولیعصر و میدون تجریش دارم چون همیشه برای گردش و تفریح اونطرفها بودم و حتی فکر کردن به اینکه دو تا مرکز خرید بزرگ میدون تجریش سه روز در هفته توی مسیرم قرار داره خوشحالم می کنه!

از اینها گذشته به عنوان کسی که قبلا" دانشکده فنی رو گذرونده و تا بوده با مهندس جماعت طرف بوده از بدو ورودم به دانشکدمون از تفاوت ایندو فضا اونقدرحیرتزده شدم که تا مدتی گیج  میخوردم! برخلاف چیزیکه از دانشکده قبلیم یادمه اینجا از مدیر گروه گرفته تا کارمندان همه خوش اخلاق و کار راه بیاندازند! پر مشغله ترین کارمند آموزش بعد از بیستمین سوالت چنان به روت میخنده که آدم خوف برش میداره که خدایا اینجا دیگه کجاست؟!! مردم چرا اینطورین؟!!! از مدیر گروهمون هم دیگه نمیگم که دو سوته جوری باهات صمیمی میشه و سر به سرت میگذاره  که انگار مدتهاست تو رو میشناسه! با بچه های دانشکده های دیگه که صحبت کردم گفتند همهء دانشکده ها اینطور نیستند و مشاوره ای ها از این نظر بهترین گروه را دارند! خدارو شکر نمردیم و یکبار هم دیدیم که کوزه گر از کوزه شکسته آب نمیخوره!

 

من خود آن سیزدهم!

پارسال درست در چنین روزی یعنی بیست و پنجم تیرماه سر کلاس روان تحلیلی یونگ بودم ! ... از کجا اینقدر مطمئنم؟ چون اونقدر به یونگ ارادت دارم و از کلاس استادمون انرژی میگیرم که روز تولدم هم رفتم سر کلاس!شرح ماوقع در همین وبلاگ موجوده . جالب اینجا است که امسال هم دقیقا" همین تقارن پیش اومد و باز روز تولدم کلاس یونگ دارم! تازه دارم متوجه حضور پر رنگ یونگ در زندگی روزمره ام میشم!

 

ادامه نوشته

سخنرانی!

چند روز پیش استادم و کادر اساتید گروهشون همایشی برای کنکور ارشد مشاوره در یکی از موسسات آموزشی ترتیب داده بودند که من هم افتخار حضور در این جمع نصیبم شد. وقتی اسم خودمو به عنوان مهمان برنامه توی وبلاگ استاد دیدم با خودم گفتم نکنه باید برم پشت میکروفون و حرف بزنم ؟! ولی بعد به خودم گفتم در اونصورت حتما از قبل باهام هماهنگ میشد و موضوعو جدی نگرفتم.

چند روز بعد استاد زبان فرانسه ام را دیدم و وقتی جریانو شنید گفت : به نظرم باید بری پشت میکروفون صحبت کنیا ! مشکلی نداری؟ گفتم : چرا اتفاقا"! من از بچگیم مشکل حرف زدن توی جمع داشتم تازه میخواستم کارگاه شرکت کنم رفع فوبی بشه! گفت: خب حالا میخوای یه چیزی آماده کنی بیای برای من ارائه کنی؟ گفتم : نه بابا فکر نکنم اینقدر جدی باشه! ایشالا گربه است!

بعد از اون هربار یکی از دوستانم می پرسید متنی برای حرفهات آماده کردی یا نه میگفتم: متن؟!!  چه متنی؟!! احتمالا" فقط چند تا سوال و جوابه منکه سخنران نیستم!  و چون هیچ جور حاضر نبودم زیر بار حرف زدن توی جمع برم کلیه اخطار ها را با خوش بینی مثال زدنی ای ندیده گرفتم و روز مقرر خوشحال و خندون با خواهرم در محل همایش حضور پیدا کردیم ولی همون اول از دیدن اونهمه آدم برق از سرم پرید مخصوصا" که منو بردند روبروی جمعیت و توی صف اساتید نشوندند. اساتیدی که من ته صفشون بودم در مقابل چشمان حیرتزده من یکی یکی میرفتند بالا سخنوری می کردند و میومدند پایین و نفر بعدی میرفت بالا! همانجا این نکته معلومم شد که انگار قضیه جدی است و این صفی که من تهش هستم میره که به میکروفون ختم بشه!

با خودم فکر کردم اگه پشت اساتید برم حرف بزنم خیلی ضایعه و ناشیگریم بدجوری توی ذوق می زنه. تنها امیدم به آقای رتبه یک کنکور بود که مثل من توی صف بودند و به نظرم کاراکتر درونگرا و تو داری داشتند با خودم گفتم ایشونم از خودمونه بهتره بعد از ایشون حرف بزنم! خلاصه نوبت که به صحبت کردن رتبه های برتر رسید هی من و ایشون تعارف تکه پاره کردیم که شما اول بفرمائید، نخیر شما اول بفرمایید و بلاخره اول ایشونو فرستادم که ایشون هم رفت بالا ماشالا چنان سخنرانی غرایی کرد که فکم پیاده شد! قریب ۱۲۰ تا کتاب نام برد و به اشتباهات سوالات کنکور پارسال اشاره کرد و بعدشم منابع تستها با شماره صفحه ..! با خودم گفتم خاک عالم بر سرم! کاش پشت همون اساتید رفته بودم! 

وقتی نوبتم شد یادم نمیاد چی گفتم چون همشو فی البداهه حرف زدم و بحثو خلاصه کردم سریع جمعش کردم ولی درکمال تعجب بازخورد خوبی از بچه ها گرفتم و بعد از پایان برنامه خیلی از بچه ها اومدند جلو و منو با محبتشون غافلگیر کردند و گفتند که انرژی مثبت گرفتند و خودشون هم البته کلی انرژی مثبت به من دادند. چند تا از خواننده های وبلاگمو اونجا از نزدیک دیدم و یکی از بچه ها هم طوری از نوشته هام تعریف کرد که تا شب قیافم این شکلی بود !!!

این قضیه منو یاد داستان اون بچه فیل انداخت که از بچگی پاشو با طناب به یک درخت می بستند و هرچه سعی میکرد خودشو آزاد کنه زورش نمیرسید وقتی هم که بزرگ شد و قدرتشو پیدا کرد که درختو با ریشه از جا بکنه دیگه خودش تلاشی نمی کرد چون باورش شده بود که موفق نمیشه و نمیتونه تغییری ایجاد کنه!  ما هم خیلی وقتها حواسمون نیست که داستانمون، داستان همون بچه فیله است!

 

استانبول در ماه اپریل

  

 

اسکله کاپاتاش و منظره کاخ "دلما باغچا" محل اقامت و مرگ آتا تورک. "دلما" به ترکی یعنی پر شده و اسم این کاخ برای این دلما باغچا گذاشته شده چون قبلا" این زمین پر از استخرهای آب بوده و برای ساختن کاخ آب استخرها را خالی و با خاک پرش کرده اند.

 

  به سوی جزایر پرنسس ... مسیر یکساعته همراه با کلی مرغ دریایی در اطراف کشتی

 

جزیره بویوک آدا (یکی از جزایر پرنسس) ورود ماشین به این جزایر ممنوع است و درآنها فقط از دوچرخه و درشکه استفاده می شود.

 

در جزیره همه جا تاج و نیم تاج هایی از گلهای رنگارنگ در دسترس بود تا خانمها به رسم پریان روی سر بگذارند و جزیره را پر از حوری و پری کنند.

 

و کلی رستوران دریایی  ساحلی با مواد غذایی تازه

 

مسجد سلیمانیه . آرامگاه خرم سلطان، سلطان سلیمان و معمار این مسجد .

 

 

انواع ماهی ها و مرجان های دریای مرمره و دریای سیاه در آکواریوم استانبول

 

  

و انواع شیرینی جات ترکی :)

 

و در آخر موزه پاناروما  استانبول  که به شکل یک کره بزرگ است که دورتادور و سقفش از تصاویر سه بعدی جنگ سلطان محمد در فتح استانبول پوشیده شده همراه با ابزار و ادوات جنگی و صدای  توپخانه و غریو سربازان  که البته شما درست در وسط این کره یعنی وسط میدان جنگ قرار می گیرید.

 

 
 نقل شده که در دوران بیزانس دیوار مستحکم سه لایه ای دورتا دور شهر استانبول کشیده شده بود (که البته اونزمان اسم شهر هنوز استانبول نبود ) وقتی سلطان محمد فاتح به این شهر لشکر کشی می کنه  با یک توپ بزرگ به دیوار شلیک می کنه تا سوراخی در دیوار ایجاد بشه و  اینطوری به داخل شهر راه پیدا می کنه و اونجا رو فتح میکنه. اسم کاخ "توپ گاپی" هم از همینجا گذاشته شده یعنی دری که با توپ باز شد. (گاپی به ترکی یعنی درب) . بعد که آقای سلطان محمد از جای توپ وارد شهر شد هنوز نرسیده اسم شهر را گذاشت اسلامبول یعنی پر از اسلام!  معلوم نیست اگه این شمشیرها و اون توپ ها نبودند الان اوضاع چه شکلی بود...
  

پایان دنیا

خب ظاهرا" ۲۱ دسامبر هم گذشت و دنیا به آخر نرسید! نه چیزی به ما خورد و نه ما به چیزی خوردیم! معلوم شد که این قوم مایا غیر از ید طولایی که در ریاضیات و معماری داشتند خیلی شوخ طبع و خوش مزه هم تشریف داشتند که از اون زمان به فکر سرکار گذاشتن مردم هزار سال بعد از خودشون بودند! واقعا دمشون گرم ما به خدا اگه بتونیم به بعد از شام امشبمون فکر کنیم!!!

ولی باز بد نشد چون با اینکه یکی دو سالی دل ما رو به سیر و سرکه انداختند ولی حداقل ابتکار و خلاقیت فیلمسازان ما رو تقویت کردند و توی این مدت کلی فیلم ترسناک از نیست و نابود شدن شهرها و کشورهامون دیدیم و بدنمون لرزید و به این فکر کردیم که ما گونه بشر هرکجا که باشیم و هر چقدر بین خودمون مرز بکشیم اول و آخرش توی یک تیم هستیم و منافع مشترکی داریم!

پیرو  همین شایعات آخرالزمان و سه روز کسوف و تاریکی شنیدم که ناسا به عنوان دیدبان کل این سیاره از چند ماه قبل مرتب به مردم جهان خبر میدهد که "هیچ خبری نیست راحت باشید!" برای اولین بار خوشحال شدم که خوبه ناسا هست! خوشحال شدم که یک کشوری اینقدر پیشرفت کرده که میتونه به بقیه خبر بده بالای سرمون داره چه اتفاقی میافته. گرچه همیشه وقتی خطر مشترکی برای انسانها پیدا بشه همه درمقابلش متحد می شوند و شاید این تنها لذت در اون اوضاع بحرانی و خطرناک باشه. حتی همین حالا هم انسانها در چندین جبهه درحال جنگیدن علیه دشمنان مشترکی مثل ایدز و سرطان هستند و نتیجه اش هر دارو یا دستگاه پزشکی که باشه برای تمام انسانها خواهد بود ولی خودمونیم چه خوب که ما توی این کره خاکی تنها نیستیم و همه دنیا ایران نیست! چه خوب که اروپایی هست و آمریکا و ژاپن و غیره و ذالکی که تا ما داریم به وضعیت ادب و نزاکت اهل جهان رسیدگی می کنیم اونها هم به این امور جزئی برسند که هر وقت لازممان شد استفاده کنیم! واقعا" که ای کاش ما عضو مفیدتری برای تیم بشریت بودیم!

از این که بگذریم دیشب داشتم با خودم فکر می کردم حالا اگه همین فردا معلوم شد که مایاهای گرامی در محاسباتشون خطای کوچکی داشتند و به جای اینکه دنیا در ۲۱ دسامبر تمام بشه در ۲۱ ژانویه ۲۰۱۳ تمام بشه و اگه همین فردا ناسا  عین  گوش دراز  مدرسه موشها داد زد : دارم میشنوم! دارم میشنوم! یک سیاره قد این هوا داره به ما نزدیک میشه! و فهمیدیم خونه پرش یک ماه بیشتر وقت نداریم توی این یک ماه هرکدوم از ما چکار می کردیم؟ اینکه اصلا دونستنش فرقی هم برامون می کرد؟ میرفتیم دنبال انجام کار خاصی یا به همون روال زندگی قبلی ادامه می دادیم تا این یک ماه بگذره و تموم بشه؟

 

حال و حول مجردانه

یکی از دوستانم (دوست شماره یک) را حدود چهار ماه بود که از بس گرفتار درس و امتحان بودم ندیده بودم برای همین پنجشنبه عصر قرار گذاشتیم بیاد خونه ما و یکی دو شبی بمونه که تا دیر وقت از عالم و آدم حرف بزنیم و خرد زنانه مان را گسترش بدیم! و کمی هم به حال حول مجردیمون برسیم! اگه براتون سوال پیش اومده که حال و حول مجردی شامل چی میشه باید بگم قسمت اعظمش به تور خریدمون مربوط میشه!

این دوستم عاشق پیگیری کانالهای فشنه و خودش هم خیلی داف و خوش لباسه. تور خرید ما اینطوریه که راه میافتیم دور تهران با شوق و ذوق عجیبی خرید می کنیم ماشینو پر از ساکهای خرید میکنیم و بر میگردیم خونهء ما تازه اونجا فاز دوم پروژه اجرا میشه و اون اینه که هرچی که خریدیم با اشتیاق خاصی می پوشیم و برای هم نظر میدیم که اینو باید با چی و چطور و چه وقتی بپوشی! مثلا" این بارونی با یه بوت قهوه ای خیلی شیکه یا اون پیراهنو با فلان لگ یا ساپورت بپوشی خدا میشه!!! خیلی جیگر میشی!!!  خلاصه خودمون با خودمون کلی حال میکنیم که عجب خرید خوبی کردیم و چقدر این لباس جیگره و عجب چیزی شدیم ما!!!  ... خیلی خنده داره نه؟! :)) تازه قسمت خنده دارتر اینه که جدیدا" مادرم هم علاقمند شده و در شوی لباس ما در نقش تماشاگر حاضر میشه و با علاقه قیمت لباسها رو میپرسه که این چند؟ اون چند؟

خلاصه با این مقدمه، پنجشنبه شب دوستم اومد خونمون و صاف رفت کمد لباسهامو باز کرد که این مدت چه کردی و چی خریدی؟ من هم اعتراف کردم که شش ماهه مطلقا" هیچی نخریدم! و تمام پول بی زبونمو بابت کلاس کنکور و آزمون آزمایشی و کرور کرور کتاب و منبع و جزوه دادم رفته! این شد که صبح روز جمعه بعد از صبحانه تور خرید اضطراریمونو برپا کردیم و همراه با خواهرم رفتیم سمت تجریش و چند جا رو دیدیم و بعد هم رفتیم جردنو بالا پایین کردیم! من دنبال یه پالتوی ظریف و شیک بودم توی بنتون یکی دیدم که اصلا به قیمت پونصدو هشتاد هزار تومنی اش نمیومد.

در راه برگشت، از جلوی بوتیک مانگو رد شدیم دوستم پشت ویترین یه پالتوی نخودی دید و گفت بریم اینم قیمت کن خیلی به رنگ موهات میاد! ولی منکه نمی خواستم دور بزنم گفتم بعدا" خودم میام می بینمش ولی تا برگشتیم خونه، نامزد خواهرم زنگ زد و نهار دعوتمون کرد به رستوران شاندیز که توی همون خیابون جردن بود! خواهرم دوباره برگشت جردن ولی من و دوستم خونه نهار خوردیم چون مادرم تدارک دیده بود و دلش میشکست در این حین خواهرم زنگ زد و خبر داد اون پالتوی نخودی که پشت ویترین مانگو بود قیمت کردند و اونقدرها گرون نیست! ما هم چند دقیقه بعد از این خبر فورا" لباس پوشیدیم و عین تیری که از چله کمان در رفته دوباره برگشتیم جردن! 

البته پالتوی مورد نظر از نزدیک با نمای دورش خیلی فرق داشت و ما دست از پا درازتر اومدیم بیرون و فکر کردیم حالا که تا اینجا اومدیم سر به سر خواهرم و نامزدش بگذاریم و بخندیم.توی بلوار دنبال ماشینشون گشتیم و یک یادداشت مشکوک براشون نوشتیم که: نوش جان!!! غذاش خوب بود؟!  و  کلی مشکوک زدیم تا آخرش لو دادیم مهسا و دوست شماره یک هستیم! :)) وقتی رفتم یادداشتو زیر برف پاک کن ماشینشون بگذارم پارکبان اونجا با خنده گفت حاضرم پنجاه هزارتومن بدم ببینم چی نوشتی!!! گفتم اونی که فکر می کنید نیست ماشین خواهرمه! پولتونو نگه دارید! :))

خلاصه یادداشتو گذاشتیم و خنده کنان در رفتیم و هنوز به خونه نرسیده بودیم که خواهرم زنگ زد و قاه قاه می خندید که خیلی جالب بود و خوب ما رو سر کار گذاشتید و اینو تاریخ میزنیم نگه میداریم! :)  این شد که خلاقیت و انرژی به اونها هم سرایت کرد و خواهرم موقع برگشتن یک کیک شکلاتی خوشمزه گرفت و برامون آورد تا با قهوه ترک فرد اعلایی که دوست شماره یک با خودش آورده بود نوش جان کنیم. قهوه را دم کردیم و جاتون خالی بوی خوش قهوه پیچید توی خونه! و ما هی حرف زدیم و هی قهوه خوردیم! تهشو هم برگردوندیم و دو نفری فنجون نفر دیگه رو می دیدیم و با کمک هم شکل هاشو تعبیر و تفسیر میکردیم. نمی دونم تا حالا سعی کردید توی فنجون قهوه کسی شکل ببینید و تازه معنیش هم بکنید؟ خیلی جالبه و خلاقیت آدمو راه میاندازه قیامت! تازه دارم به شباهت فال قهوه و آزمونهای فرافکن روانسنجی پی میبرم! 

شاید هم در اثر همین خلاقیت شکفته بود که به دوستم پیشنهاد دادم اگه یه مزون بزنه و با این سلیقه و علاقه اش لباسها رو انتخاب و با هم ست کنه کارش خوب میگیره! چون زیادند آدمهایی که دوست دارند خوش لباس باشند ولی نمیدونند باید چی رو با چی بپوشند و برای اینکارها وقت ندارند. منکه خودم خیلی دوست دارم قبل از خرید لباس در مورد طرح کلی و کیف و کفشش ایده بصری داشته باشم. منظورم همچین کارهایی است که بعضی برندها برای پاییز امسال پیشنهاد دادند. 

 

 

یا مثلا" این کار البته اگه اون چکمه و انگشتری که به درد سریال "شمال شصت" میخوره ندید بگیریم!

 

 

 

به نظر من اگه اون گردنبند "ننه جونی" رو هم از روی لباس حذف می کردند بهتر میشد ولی خب آدم از کار مد و این طراحها سر در نمیاره!

 

آشتی با سایه ها

قبلا" گفتم در نظام روانشناسی یونگ، به بخشهایی از روان که دوستش نداریم و از دیگران پنهانشون می کنیم می گویند "سایه"! مثل حسادت،کینه، شهوت، دزدی یا هرچیزی که به نظرشما ارزش منفی داره میتونه در سایه روان شما وجود داشته باشه و طبعا" سایه هر فردی منحصر بفرده و ممکنه برای فرد دیگری در سایه نباشه. منظور از اینکه با سایه ها آشتی کنیم و بپذیریمشون این نیست که راه بیافتیم هر کسی را که دیدیم مستفیض کنیم! منظور اینه که بپذیریم این صفت در ما هست و باهاش منعطف برخورد کنیم.

قبلا" کسی را در محل کارم می شناختم که هر روز صبح علی الطلوع بالای منبر میرفت و از دروغگویی و دورویی ایرانیها انتقاد میکرد و اینکه خلایق هرچه لایق و هر مشکلی از گران شدن بنزین تا انفجار بمب در استانبول را به دروغگویی ربط می داد و معتقد بود برای حل مشکلات بشریت اول از همه،رئیس جمهور آمریکا باید دست از دروغگویی برداره! هرچه بهش گفتیم پدرجان ناف این حرفه شریف سیاست را از ابتدا با دروغ بریدند و نمیشه سیاستمدار بود و دروغ نگفت! اونوقت دیگه طرف سیاستمدار نمیشد کشیش میشد! ولی حرف توی گوشش نمی رفت و نوچ نوچ کنان می گفت اگه خودش سیاستمدار بود بدون حتی یک کلمه دروغ تمام امور دنیا را به سامان می کرد! 

یکروز که در اوج منبر بود بهش در مورد نظریه یونگ گفتم که میگه هیچ صفتی را نمیشه کاملا" سرکوب کرد و باید در فضاهایی بهش مجال زندگی کردن داد مثلا" دزدی بده ولی کسی که از گرسنگی داره می میره عقل حکم می کنه یه چیزی بدزده بخوره و زنده بمونه! در فرهنگ خودمون هم دروغ مصلحت آمیز داریم که مثلا" وقتی جانت به خطر بیافته باید دروغ بگی ولی ایشون پاشو کرده بود توی یک کفش که الا و بلا (یا للا؟!!! نمیدونم!!!) من اگه سرم بالای دار هم بره انا الحق گویان می میرم و دهانم را به پلشتی دروغ نمی آلایم! گفتم آقا جان فرض کن دخترت را مثلا" به جرم شرکت در راهپیمایی دستگیر کردند و بخواهند ببرند به ناکجا آباد شما برای نجاتش شهادت دروغ نمیدی که مثلا خونه بوده؟ خیلی با قاطعیت گفت: نه من دروغ نمیگم!!! .... اون موقع بدجور هوس کرده بودم یک چیزی بردارم بزنم توی سرش! ولی با خودم تا ۱۰ شمردم و با موفقیت کظم غیظ کردم! و گفتم باشه! شما راست میگی! حالا می بینیم!

اینو هم اضافه کنم که جای نگرانی نیست چون در مورد آدمهای اینچنینی که شخصیتشون خشک و انعطاف ناپذیره، طغیان سایه ها که نتیجه سرکوبی سفت و سخته در راهه و چند وقت بعد، ایشون نه بخاطر تیغ گیوتین و چوبه دار! بلکه بخاطر یک ماجرای عشقی گوگوری مگوری ناچار شد نه تنها به زن و بچه هاش بلکه به جمیع همکاران و همسایه ها و اهل محل دروغ بگه اون هم چه دروغهای شاخداری که عمرا" هیچ یونگینی زیر بارش نمیره! دست آخر هم همه فهمیدند و ماجرا لو رفت! ... خلاصه که همچین ملت راستگویی هستیم ما!

 

...

نمی دونم برای این پست چه عنوانی بگذارم شما هر عنوانی که دوست دارید بگذارید!

یادم نیست از کی فهمیدم کارمو دوست ندارم ولی میدونم از خشت اول این وبلاگ همش با خودم درگیر بودم که چه کنم چه نکنم تا اینکه  چند وقت پیش نمیدونم در اثر کلاسهای یونگ بود یا از عنایات کسی دیگه این سعادت نصیب ما هم شد که بلاخره لامپ روی سرمون روشن بشه! و فهمیدم کدوم طرفی باید حرکت کنم! البته از قبل هم می دونستم فقط شهامت تغییر جهتش نبود! خلاصه اینکه در یک تصمیم انتحاری تصمیم گرفتم در کنکور کارشناسی ارشد مشاوره امسال شرکت کنم و الان کلی کتاب و منبع و جزوه دور و برم ریخته تا هرچی ملت در ۴ سال لیسانس خوندند در این چند ماه بخونم! برای همین یک مدتیه که سرم شلوغه و دست و دلم اینجا نیست آخه اینقدر مطالب جذابه که نمیدونم از کجا شروع کنم ! چه تاپیکهایی می خونیم؟  نظریه های رواندرمانی، آزمونهای روان سنجی ، زبان تخصصی ، فنون مشاوره و قربونش برم روانشناسی شخصیت! :) البته آمار هم هست که ارادت خاصی بهش ندارم! ... یادم میاد قبلا" با چه فلاکتی از اینور اونور ریز ریز اطلاعات روانشناسی جمع می کردم ولی حالا با این همه منبع زدم به سرچشمه و انگار که افتاده باشم توی عسل! حالا با رقابت شدیدی که برای این رشته هست نمیدونم امسال قبول میشم یا سال بعدش یا اینکه نهایتش از یک دانشگاه خارجی سر در میارم ولی می دونم که این رشته رو می خونم!

 پی نوشت: قسمت عمده ای ازاین تصمیم را مدیون راهنمایی دقیق گولیا  هستم.

 

از کجا تا کجا!

 این روزها سرماي سختي خوردم كه حتي در دوران نقاهت هم صدايم گرفته و سرفه و آبريزش بيني هم انگار خیال نداره تمام بشه. دو روز پيش براي جلسهء جبراني كلاس زبان عمومي كه به علت اجلاس سران تعطيل شده بود در كلاس دوشنبه ها شركت كردم كه سالن بزرگی بود و به نظرم شصت هفتاد نفری جمعیت داشت! رديف خانمها و آقايون جدا بود و ردیفهای جلو پر شده بودند و من ناچار شدم نزدیک ته كلاس بنشینم . استاد شروع به حل تمرین كرد و وقتی طبق عادت هميشگي، معني گزینه ها را از بچه ها مي پرسيد و کسی هم جوابی نمی داد ديدم نمي تونم ساكت بنشينم و از ته سالن با صدای گرفته جواب استاد را كه بالاي سكو ايستاده بود می دادم. خيلي خنده دار شده بود.  مثلا استاد ميگفت :  Elusive چه معنایی میده؟ .... يكي با صداي خروسك مي گفت: "زيرك" ! ........ استاد: Genuine ؟ صدای خروسک: "واقعی"!  و چند تا سرفه .... حالا نه که صدایم خیلی گوش نواز بود کوتاه هم نمیومدم و هرچی به فکرم می رسید می گفتم!  

استاد: Relevant ؟   - صدای خروسک با تردید : تسکین دهنده؟!   استاد (با تعجب) : نه!!! اون relieve است!!! 

کم کم نگاههای متعجب ردیفهای جلو به سمت من برگشت که این دیگه کیه با اون صداش هرچی میدونه و نمیدونه رو میگه! آخر کلاس که داشتم بیرون میرفتم یک پسر درازی که ردیف جلو نشسته بود و مدام به استاد تیکه میانداخت به من هم تیکه ای انداخت که: سرما خوردید شما؟!!  به شوخی گفتم: معلوم بود نه؟ ببخشید اگه صدایم شما رو اذیت کرد.

از دیروز داشتم با خودم فکرمیکردم کی باورش میشه که وقتی بچه بودم اونقدر خجالتی بودم که  بزرگترین چالشم  این بود که سر کلاس بتونم سوالمو از معلم بپرسم! برای سلام  کردن به یک جمع در لحظه ورود باید تمام شهامتم را جمع میکردم و با حرف زدن در جمع خیلی مشکل داشتم و برایم از عذاب آورترین کارها بود. سر کلاس حتی اگه جواب درست را میدونستم داوطلب نمی شدم و تا وقتی معلم مستقیما" از من سوال نمی پرسید حرفی نمیزدم. یادمه این مشکلم حتی تا دوران دبیرستان هم کاملا" برطرف نشده بود. نمی دونم بچه های خجالتی خود به خود در بزرگسالی تغییر می کنند یا این تغییر چشمگیر نتیجه تلاش خودم بوده ولی در هر حال من یکی از افرادی هستم که بزرگسالی را به دوران کودکی ام ترجیح می دهم و دلم برای اون دوران تنگ نمیشه!

 

مردسالاری در روانشناسی!

تازگی ها در یکی از موسسات نسبتا" اسم و رسم دار یک دوره ای را شرکت میکنم که به ۲۰ نظریه روان شناسی شخصیت میپردازه نظریات فروید، یونگ، آدلر، برن، بک، راجرز ... تا ۲۰ تا! ...

ادامه نوشته

تولد خود را چگونه گذراندید

اول از همه مرسی برای کامنتهای تبریکتون و اگه از برنامه هایی که داشتم بپرسید باید بگم که کل روز تولدم توی آرایشگاه گذشت! از ساعت ۱۰ صبح که برای رنگ موهام وقت داشتم تا ساعت ۴:۳۰ بعدازظهر زیر دست این و اون بودم و اگه اشتباه نکنم حدود شش هفت نفر روی سرم کار کردند. هر از گاهی هم یکیشون میومد نمک و فلفلمو اندازه میکرد و میرفت و من مونده بودم بلاخره از زیر دست این همه آشپز چی قراره بیرون بیاد گرچه در نهایت گویا بد نشد ولی اونقدر طولش دادند که درست سه ربع مونده به شروع کلاس یونگ درحالیکه از بقیه عملیات آرایشی صرفنظر کرده بودم از آرایشگاه راهی شدم سمت خونه  چون باید شیرینی هم برای کلاس می گرفتم بدجور دلشوره داشتم که سر وقت به کلاس میرسم یا نه. 

به خونه که رسیدم فورا" لباس عوض کردم و آژانس گرفتم و توی ترافیک و هوای سوزان عصر یکشنبه راه افتادیم به سمت شیرینی فروشی معروف محلمون تا از اون تارتهای فنجونی تازه و معروفش بگیرم توی شیرینی فروشی در حال سایز زدن اندازه جعبه با یخچال مجردی آقای صاحبخونه (که کلاس خونه ایشون برگزار میشه) بودم که آقای حلال زاده زنگ زد و با خوشحالی اعلام کرد پیش دستی و لیوان یکبار مصرف تموم شده! ساعتمو دیدم و گفتم یک ربع مونده به کلاس! الان داری میگی؟ با خونسردی گفت: خب الان دیدم! گفتم خب بپر بیرون بخر. گفت نمیشه برم بچه ها دارن میان بالا... منظورش این بود که تو ارشد کلاسی و دیگه خود دانی! درحالیکه زیر لب بهش ناسزا میگفتم سوار آژانس شدم و راه افتادیم سمت پاسداران و توی مسیر باید دنبال ظرف یکبار مصرف هم میگشتم و اتفاقا" در بدترین جای ممکن پیداش کردم و درحالیکه آژانسه فلاشر میزد و سوبل وایستاده بود پیاده شدم دویدم توی مغازه دیدم فروشنده داره با پسرعمه اش تلفنی صحبت میکنه و خیال قطع کردن هم نداره عین خیالشم نبود که من عجله دارم اونجا ناچار شدم کمی خشونت بکار ببرم تا متوجه شرایط من بشه و بلاخره با یک کیسه ظرف پلاستیکی پریدم توی آژانس و چند صد متر قبل از کلاس توی ترافیک شدید پیاده شدم و ما بقی راهو پیاده روی تند کردم و افتان و خیزان و عرق ریزان! خودمو به کلاس رسوندم وقتی وارد شدم در کمال تعجب همه بلند شدند و برام دست زدند و تولدمو تبریک گفتند. 

متعجب مونده بودم کی به این جماعت خبر داده! که استاد با خنده گفت: خانوم، جوری شده که دیگه تولد شما رو به من! تبریک میگند! گفتم: شوخی میکنید!  گفت :  بیا خودت ببین و گوشیشو داد دستم تا کل مکالمات صورت گرفته رو ببینم نگاهی انداختم و دیدم بعله یکی از دوستانم که از بچه های کلاس یونگ نیست به استاد پیغام داده. گفتم: چی بگم! عجب اتفاق جالبی!!! شب که شد دوست مورد نظر گفت اس ام اس تبریکو اشتباه ارسال نکرده بلکه عمدا" شیطنت کرده تا خبر رسانی کرده باشه. خلاصه دستش درد نکرده باشه بچه ها کلی تحویلم گرفتند و خیلی چسبید :)

امروز سه هفته میشه که ماشینمو گرفتم. ۱۴۱ سفیده اسمشو هم نپرسید چون اصلا اسمی نداره!  تا از کارخونه دراومد چنان بیمه بدنه ای کردمش که از درون و برونش هرچی بردارند عینشو میارند تحویل میدند و حتی اگه ماشینو هم بدزدند قیمت روز ماشینو پرداخت می کنند. وقتی برای خریدن روکش صندلی و کف پوش رفته بودم یکی از دوستانم سفارش کرد برای دزدگیر اقدامی نکنم و تعریف کرد خودش برای پرایدش یه دزدگیر گذاشته که خیلی راضیه و خلاصه صاف منو برد نمایندگی مجیک کار و هرچی من از چند و چون دزدگیر پرسیدم کسی چیزی نگفت و هی تعارف تکه پاره کردند تا آخرش دیدم روی ماشین یک دزدگیر خفنی گذاشتند با ۵۰۰متر برد و مانیتور رنگی که اگه کسی توی خیابون به ماشینت دهن کجی هم بکنه توی مانیتورش نشون میده از کدوم زاویه به ماشینت دهن کجی شده! و اگه ماشینو با سوئیچ روشن هم دزدیدند با کنترل از راه دور، موتورو خاموش و درها رو قفل میکنه تا طرف توی "پراید" گیر بیافته و از خجالت آب بشه بره توی زمین! باید یه قرص برنج هم توی داشبورد برای همچین مواقعی بگذارم طرف بتونه خودشو راحت کنه چون آدم بمیره بهتره تا توی پراید گیر بیافته!!! خدائیش این از چپه روی الاغ گذاشتن و چرخوندن توی شهر هم بدتره!!! خنده داری ماجرا اینجاست که غیر از اینکه خدا تومن پول بیمه بدنه دادم که اگه دزدیدنش هم خیالی نباشه!!! کلی هم پول دادم دزدگیر پرادو رو گذاشتم روی پراید!!! که با تمام قدرت منافع شرکت بیمه رو حفظ کرده باشم یکوقت متضرر نشه!!!

 

 

پی نوشت ۱:  این جا کلیدی رو اولین بار که دیدم با خودم فکر کردم چقدر شبیه منه! 

 

من و فندل

برعكس تصورم كه فكر مي كردم با بالا رفتن قيمت بنزين قيمت ماشين بايد افت كنه يا حداقل ثابت بمونه در كمال تعجب ديدم همون پرايد پيزوري الان شده ده ميليون ! من هم كه با سابقه دو ساله از رانندگي با ماشين مشترك خانوادگي و مدتي هم حال كردن با آژانس و تاكسي تازگيها فكر ماشين خريدن به سرم زده بود متوجه شدم كه با بودجه فعلي آپشن بهتري از پرايد ندارم. ( البته بايد بگم كه ميونه اي هم با ماشين دست دوم ندارم و فكر ميكنم راحتي رانندگي با ماشين صفر به هزينه اش ميارزه!) خلاصه با خودم گفتم يه پرايد ۱۳۱ يا ۱۴۱ ميگيرم يك سال و نيم راحت باهاش رانندگي ميكنم بعد ميفروشمش و يه پژو ۲۰۶ ميخرم كه خوش دست تره و عاشق شتابشم. امروز داشتم با خودم فكر ميكردم بين ۱۳۱ و ۱۴۱ قرعه ميكشم و يكيشو ميخرم چون به قول معروف، پرايده ديگه!!! نميشه زياد سخت گرفت! اسمشم ميگذارم "فندل" بر وزن "فسقل"! ... مثلا به خواهرم ميگم: ميري كلاس فندلو بردار برو! يا فندل توي خيابونه ها برو بيارش تو ... خلاصه در حال همين ديالوگهاي فرضي بودم و با تصور اينكه توي بارون و برف من و فندل با هم ميرونيم اشك توي چشمهام حلقه زده بود كه يكدفعه متوجه شدم احساس وابستگي عجيبي به ماشين خياليه پيدا كردم!!! و حاضر نیستم فندل خودمو با هیچ ماشین شتابداری عوض كنم!!! اينجا بود كه ضمن گفتن يك "خاك بر سرت!!!" جانانه به خودم! متوجه شدم اينجور شخصيت پردازي ها به آدم عاطفي اي مثل من نيومده و ممكنه چنان رابطه عميقي باهاش بگيرم كه هيچوقت حاضر نباشم بفروشمش و به ياد خاطرات مشتركمون تا راهي قبرستون ماشينها نشده دست از سرش برندارم! حالا كه دارم فكر ميكنم مي بينم من اصلا" جنبه ماشين خريدن ندارم همون پياده برم بهتره!!! 

 

 

 

دامن های چیندار و کفشهای میخدار

   

 

 

ادامه نوشته

اندر دکان شیخ !

دیروز یکی از دوستانم که شهرستان زندگی میکنه و از مشکل چاقی مفرط رنج میبره زنگ زده بود که طبق معمول گپی بزنیم و حین صحبتهاش گفت یک کلاسهایی اونجا باب شده که یکجور روانشناسی با تم عرفانی تدریس می کنند. از مشخصاتش جویا شدم که گفت استادشون خودش استاد دانشگاهه و از عشق الهی و موجودات غیر ارگانیک حرف میزنه مثل اجنه و انواع و اقسام مخلوقاتی که وظیفشون اینه که وارد بدن ما بشوند و کنترل ما رو بدست بگیرند! و اینکه مثلا" اگه کسی چاقه یا معتاده تقصیر خودش نیست و اون موجوداتند که وارد بدنش شده اند و کنترلشو بدست گرفته اند! ...  گفتم : خوبه دیگه! اینم افتاد گردن اونا!!! خیلی منطقی جواب داد: اتفاقا" از روی قرآن استناد میکنه چون توی قرآن اومده که همچین موجوداتی هستند و ماموریتشون اینه که برن توی جلد ما! گفتم : خوبه هدف مهمتری از چاق کردن ما توی زندگیشون ندارند!!! من بودم به خدا بدجور شاکی میشدم که بالاغیرتا" آخه اینم شد هدف زندگی؟ اینا شیادند حرف اینا رو گوش نکن!!! ولی دوستم خیلی معصومانه جواب داد: این وصله ها بهش نمیچسبه آخه اصلا پول نمیگیره برای کلاسهاش!

اینو که گفت دیگه مطمئن شدم طرف کلاهبرداره! یاد جلساتی افتادم که چند سال پیش به اصرار یکی از دوستان معتقدمون شرکت کردیم. میگفتند یک استاد عرفانی دارند که دست شفا داره و به مریدانش هم کمک میکنه دست شفا بگیرند و اینکه فلج شفا میده و ملک مقرب ظاهر میکنه و از این حرفها ... یکشب ما هم راه افتادیم خونه مردم که ملک (فرشته) ببینیم!  مجلس از ۱۱ شب شروع شد و ما دایره وار دور استاد معنویشون که از اول به نظرم قیافه شیطونی داشت چهارزانو نشستیم. نیم ساعتی قرآن و دعا خوند بعد که نوبت احضار ملائک شد اورادی را شروع کرد و خداییش هم صدای رسا و گیرایی داشت چنان با ریتم حماسی کلمات را ادا میکرد و  گاهی صداشو پایین میاورد و بعد یکهو کلماتی مثل "ادخل" و"نور" را با صدای بلند و ضربه ای ادا میکرد که احساس می کردم داره یکجور هیپنوتیزم صوتی میکنه... اینجا بود که مریدهایی که ردیفهای اول نشسته بودند شروع میکردند به رعشه گرفتن و نمیدونم جدی جدی جو گیر شده بودند یا هرکسی برای اینکه نشون بده خلوصش از بقیه بیشتره رعشه های شدیدتری میگرفت!  بعد هم همه از جا پریدند و فریادها و سجده کردنها شروع شد که ملک نزول کرد! ما هم هی چشممونو گرد کردیم و چشم گردوندیم ببینیم ملک که میگن چه شکلیه ولی چیزی ندیدیم! 

اون وسطها هم روح یکی مثلا از بدنش خارج شده بود و به حضور ملک مشرف شده بود (این دیگه زرنگتر از همشون بوده که به رعشه اکتفا نکرده !) حالا اگه براتون سوال پیش اومده که آدمی که روح از بدنش خارج شده چه شکلیه باید بگم که عین من و شما سرپا وایستاده و اگه اطمینان حاصل کنه که کسانی اطرافش هستند که بگیرنش با چشمهای بسته هی خودشو شل میکنه میندازه تو بغل این و اون ولی اگه بغل دستی ها بکشند کنار خودش دوباره صاف وایمیسته! یک مدت که این شل کن سفت کن رو ادامه داد استاد که دیگه از بغل گرفتنش خسته شده بود از همه کمک خواست که بیان روحو به بدنش برگردونن و چند نفر از مریدهای با تجربه همراه استاد دور طرف حلقه زدند و دستهاشونو  با حرکت رقص بندری بالای سر طرف گرفتند. جالبه اینجا که کسی نگرفته بودش خودش بدون هیچ مشکلی سرپا وایستاده بود! بعدش هم مثل کسانی که توی پانتومیم ها دیدیم دستهاشونو جوری میگذارند که انگار شیشه ای وجود داره یک حجم فرضی از روح طرفو با دستهایی که بندری میزدند به داخل بدنش هل دادند!!! توی این هیری ویری یکی از خانمهای مرید که چادر به کمر پیش ما نشسته بود و داشت تخمه میشکست و با آب و تاب از معجزات استاد برامون تعریف میکرد یک آن که نگاهش به وسط سالن افتاد و فهمید ای دل غافل از قافله عقب مانده و بقیه مدتی است که دارن خودشیرینی میکنند و ایشون جا مونده یکدفعه از جا جهید و جلوی چشمان حیرتزده ما رعشه گرفت و بندری زنان دوید سمت مهلکه! ... حالا تا دو ثانیه پیش داشت تخمه میشکست!!!

حتما" تا اینجا متوجه شدید که ما چقدر به خودمون فشار آوردیم که نخندیم! استادشون هم که طبعا" آدم باهوشی بود وقتی فهمید ما داریم عاقل اندر سفیه نگاهشون میکنیم یکدفعه گیر داد که اینجا یک طلسمی هست که انرژی منفی داره میده و شیطان رو به جمع احضار می کنه ! و صاف اومد گیر داد به دستبند پهن و فلزی دوست من که یا اینو دربیار یا برو بیرون. دوستم هم خنده اش گرفته بود که بابا طلسم کدومه من اینو از شهرک غرب مرکز خرید میلادنور گرفتم!!!  گفتند از هرجا که خریدی حتما"‌قبلا" طلسم شده!!! حالا جالبه که پشت دستبند نوشته بود  Made in china!!! من گفتم اینا رو عمده از چین میارن ... یعنی یکنفر بیکار توی چین نشسته همینطور فلّه ای طلسم میکنه عمده میده با کشتی صادر کنند؟!!! تازه نمیدونه اصلا قراره دست کی برسه!!! ولی مگه کسی توی اون جمع گوشش به حرف منطقی بدهکار بود! استاد گفته طلسمه یعنی طلسمه! حالا اگه استاد به یکیشون میگفت تو پنگوئنی! احتمالا با خودش می گفت لابد آقا یه چیزی میدونه که گفته! شاید پنگوئن مخفیم!!!

مراسم شفادهی که شروع شد تازه فهمیدیم این آقا واسه چی این معرکه رو مجانی راه انداخته. تا اون موقع زنها و مردها جدا نشسته بودند و فضا تا حدی مذهبی بود ولی به این قسمت که رسید دو نفر چادر گرفتند که پسرهای مجلس زنهایی که روسری و مانتوشونو برای استاد درمیارند تا استاد بهشون انرژی شفابخش بده نبینند بدتر اینکه زن های ریزه میزه روی شکم دراز میکشیدند و از استاد با اون قد و هیکلش خواهش میکردند بیاد روی پشتشون راه بره که متبرک بشند!!! استاد هم میرفت بالا و با پاهاش مشت و مالشون میداد ... اونجا این نکته ظریف معلوممان شد که از کل بدن اون قسمتی که بیشتر از همه به متبرک شدن احتیاج داره باسن آدمه!!! و بیشترین شفا از اون قسمت صورت میگیره چون استاد همش روی اون قسمت کار میکرد و پایین هم نمیومد!  دیگه خودتون تصور کنید برای اینکه کسی خیلی خیلی "متبرک تر" بشه باید چکار کنه!!! درآخر مشخص شد که مریدهای زن همه جوره به استاد محرم هستند و تازه سر سوگلی استاد بودن دعواشون هم میشد و چشم دیدن همدیگرو هم نداشتند! مریدهای مرد هم هر فرمایشی که استاد داشت با جون و دل انجام می دادند اونی که توی بانک بود براش وام جور میکرد ... اونی که خونه مجردی داشت خونه اش رو مکان کرده بود برای استاد که این و اونو متبرک کنه ... اون یکی براش پول جور میکرد ... اون یکی دنبال کارهای اداریش می دوید و الی آخر...استاد هم خرکیف این وسط حالی میبرد که امپراطور چین نمی برد! تا پارسال که شنیدم تحت تعقیبه و دکانش تخته شده و خودش هم بارش را بسته و به سمت خوزستان فرار کرده. امان از این نیروی انتظامی که لشکر اجنه و ملائک هم حریفش نمی شوند!

 

از وظائف محوله

از اونجائیکه من مبصر کلاس روانشناسی تحلیلی هستم نه تنها باید شهریه بچه ها رو جمع کنم!  بلکه هرجلسه باید تعیین کنم کی برای وقت استراحت جلسه بعدی شیرینی بیاره!!! جلسه قبل از قضای روزگار یادم رفته بود قربانی بعدی رو که باید شیرینی بیاره تعیین کنم و ناچار شدم امروز از شرکت زنگ بزنم و باهاش هماهنگ کنم.

-الو آقای اتابکی (یک آقای خیلی معقولو تصور کنید) ... مهسا هستم از کلاس یونگ!!!  این معرفی به قدر کافی خنده دار بود که گوش همه همکارها تیز بشه ... اون هم خیلی تحویلم گرفت و بعد از اینکه چاق سلامتی گرم و تعارف تکه پاره کردنمون تمام شد من گفتم: فکر کنم شما ترم پیش شیرینی نیاورده بودید!!! اینو که گفتم همکارها یکدفعه ترکیدند از خنده که عجب کار سختیه! سر صبح باید زنگ بزنی طلبکاری کنی و تا عصر چند کیلو شیرینی زنده کنی!!! رو میخواد واقعا"!!! کار هر کسی نیست!!!  چنان با صدای بلند می خندیدند که من هم به خنده افتادم! حالا حین صحبت من با آقای مذکور ادای منو هم درمی آوردند که "ترم پیش شیرینی نیاوردی ناقلا؟! فکر کردی قصر در رفتی؟ " و حالا مگه میتونستم خودمو جمع کنم!!! فقط جلوی خودمو گرفته بودم که در جواب آقاهه که داشت میگفت حتما"! حتما"! امروز میارم!!! قاه قاه نخندم! ولی قطعا" فهمید الانه که از خنده بمیرم! پاک آبروم رفت ! امروز قبل کلاس باید براش توضیح بدم چه سیرکی داشتیم توی شرکت  !

 

 پی نوشت: بلاخره ما هم به جمع پر مشغله های دنیا پیوستیم! همیشه به آدمهایی که اونقدر کار و مشغله دارند که برای دیدنشون باید وقت قبلی بگیری غبطه می خوردم حالا فرصتی شد که زندگیشونو تجربه کنم ببینم به مذاقم خوش میاد یا نه.

همزمانی های طلایی

چند روز پیش بود که به خانم ایوا داوران گفتم خیلی کم پیش میاد خوابی ببینم که تحت تاثیر دیده ها و شنیده های روزهای اخیرم نباشه که دقیقا" دو شب بعدش خواب دیدم در یک قلعه سنگی بزرگ زندگی میکنم و دو مرد آیینه بزرگ مستطیل شکل بسیار قدیمی ای را برایم آوردند با قاب سنگی کنده کاری شده که گویا به تازگی کشف شده بود و میخواستند در اتاق من نصبش کنند من گفتم همچین آیینه ارزشمندی باید در سرسرا نصب بشه که همه ببیننش ولی در نهایت توی اتاق من نصب شد. آیینه اونقدر خاص و مرموز بود و صحنه ها اونقدر جذاب بودند که براحتی میتونستند سکانس های اولیه فیلمی مثل مومیایی باشند. چون همه چیز میرفت تا اتفاق خاصی رخ بده ... قبلا" وقتی آدمها رو میدیدم فقط احساس میکردم ازشون خوشم میاد یا نه ولی جدیدا" یه حس جدیدی به دایره حواسم اضافه شده که به محض دیدن یه آدم خاص با اطمینان بهم میگه که این آدم یه ربطی به من پیدا خواهد کرد! مثلا سر کلاس فرانسه بعد از یکی دو جلسه از بین یک کلاس یازده - دوازده نفره دقیقا همونی که از لحظه اول همین حسو بهش داشتم پیشنهاد میده که در وقت استراحت برام قهوه بیاره و اینطوری نزدیکتر میشه و متوجه میشم که بعله اونم حس مشابهی داشته. یا همین چند وقت پیش که جای خالی یک دوست نزدیک همجنس رو توی زندگیم احساس میکردم یکدفعه توی جمعی سرو کله اش پیدا شد و همون حس خاص شناسائیش کرد. با اینکه کاراکترشو شبیه به خودم احساس کردم ولی چون خیلی خوش صحبت و لیدر جمع دوستانش به نظر میرسید و من توی جمع جدید بودم بعید میدونستم بشه زیاد بهش نزدیک شد ولی دو جلسه بعد با یک تعریف آنچنانی از زبان فرانسه ام اومد جلو و سرحرفو باز کرد و دیگه کسی نتونست جدامون کنه! حتی در راه برگشت مسیرهامونو عوض کردیم که به حرفمون ادامه بدیم! اینبار هم اشتباه نکرده بودم و از اون همه تشابه که بین خودمون پیدا کردیم خیلی شگفت زده شدیم البته من کمتر، چون از قبل میدونستم! یه مورد عجیب دیگه اینه که اینروزها هر بار به مشکلی برمیخورم یا با دوستان بحثی پیش میاد که راه حلی براش ندارم و سوال پررنگی توی ذهنم شکل میگیره خیلی اتفاقی در جلسه بعدی کلاس یونگ استادمون بین حرفهاش به مورد مشابهی اشاره میکنه و جواب سوالمو میگیرم! یعنی تا حالا حتی لازم نشده ازش سوال کنم! جلسه پیش که به استاد گفتم شما اتفاقی هر سوالی که بین من و دوستانم پیش میاد جلسه بعد جواب میدید گفت اتفاقی نیست این اسمش همزمانی است!

 

پی نوشت:

ادامه نوشته

نامزدی کاریکاتوری!

دیشب برای شام خونه یکی از دوستان بودم که یکسالی از ازدواجش میگذره آلبوم عکسشون تازه دراومده بود و نشستیم کلیپ عروسیشونو که توی باغ و استودیو فیلمبرداری و با چند تا آهنگ هات میکس شده بود دیدیم و راجع به همه چیز از ژست عروس وداماد گرفته تا نورپردازی و لباس عروس حرف زدیم. هرچی نباشه نصف لذت عروسی گرفتن به اینه که همش راجع بهش حرف بزنی! خلاصه همه چیز عالی بود تا اینکه شوهر دوستم گفت فیلم نامزدیمونو دیدید؟!  فیلم فقط همون! ما اولش میخواستیم برای مجلس نامزدیمون یه فیلمبردار حرفه ای بگیریم ولی یکی از فامیلها گفت چرا بیخود پول بدید یکی از آشنایان دوربین فیلمبرداری حرفه ای داره میگم خودش هم فیلم بگیره. توی مجلس هر بار این خانومو نگاه کردم دیدم چنان شق و رق دوربینو دست گرفته و با چنان دقتی داره نگاه میکنه که انگار آنجلینا جولی و برد پیت جلوی دوربین هستند. با خودم گفتم ای ول! چه فیلمی بشه این! باقلوا! بعدش که فیلمو کادو شده برامون آورد و بعد از اینکه کلی ازش تشکر کردیم گفت ببخشید البته من دفعه اولم بود! چشمتون روز بد نبینه انگار که عروسی غول ها باشه کله های گنده گنده مدام از جلوی دوربین رد میشدند و معلوم نبود اصلا کی به کیه! طوری که فیلمهایی که بچه های ده ساله مجلس با موبایل گرفته بودند بهش شرف داشت! نگو دوربینش روی زوم مونده بوده و ایشون هم یا متوجه نشده بوده و یا بلد نبوده دوربینو از زوم دربیاره! دوستم گفت : تازه فهمیدیم برای چی اونطور با دقت نگاه میکرده چون اصلا" چیزی نمیدیده! اولش که فیلمو دیدم داشت گریه ام میگرفت ولی هرچی جلو رفت اونقدر بدتر شد که کار از گریه گذشت و به خنده کشید! حالا برای هرکی میاد میگذاریم یه دل سیر بخنده و با این مقدمه فیلمو  برامون گذاشتند. 

ظاهرا" فیلمبردار با دیدگاه تساوی غنی و فقیر همه را بلا استثنا از گردن به بالا گرفته بود و لباس هیچکس معلوم نبود! بعضیها هم که به دوربین نزدیکتر بودند حتی کل صورتشون هم توی کادر نبود مثلا" چشم یکی با دهان یکی دیگه توی کادر بود! عروس و داماد که وارد مجلس شدند چون با هم توی کادر جا نمیشدند اول کله عروسو میگرفت بعد میرفت روی کله داماد و دوباره برمیگشت روی کلهء عروس. برای نشون دادن لباس عروس هم دوربین یک کیلومتر روی یک خروار پارچه میرفت پایین و  دوباره اون همه راهو برمیگشت بالا . باید خودت با قدرت تجسم خلاقت صورت و لباس عروسو روی هم میکس میکردی ببینی سرتاپا چه شکلی بوده! ... خلاصه جونم براتون بگه یکسری کله های خندون غول آسا رو که بعضی هاشون ساکن و بعضی هاشون ورجه ورجه میکردند (احتمالا در حال رقص بودند) دیدیم تا نوبت رسید به شاباش دادن ... اینجا دیگه عروس و دامادو ول کرده بود دلارها رو از توی هوا تا روی فرش تعقیب میکرد و چون زوم بود دست کسانی که خم میشدند پول ها رو بردارند و تعداد دقیق دلارهایی که برداشتند هم کاملا معلوم بود و  جالبه که تا همینجا هم کوتاه نیومده بود با اون زوم لاکردارش پولها رو تا توی جیب طرف هم تعقیب کرده بود! طوریکه قشنگ معلوم بود کی چقدر پول برداشته!  قسمت رقص هم شاهکاری بود و چون از گردن به پایین دیده نمیشد فقط یکسری کله های گنده میدیدی که مثل کله عروسکهایی که جلوی تاکسی میگذارند با آهنگ لق میزدند ولی اوج هنرنماییش رقص آذری چند تا از خانمهای مجلس بود که ظاهرا" خیلی هم حرفه ای رقصیده بودند که نه تنها هیچی از رقصشونو نگرفته بود! بلکه از کل هیبت یه خانم که دستمال بدست با آهنگ ترکی به شدت میترکوند و تند تند خم و راست میشده فقط یه دماغ عقابی به وسعت نصف کادر گرفته بود که تند تند وارد کادر و خارج میشد!  ما هم که از خنده غش کرده بودیم روی زمین و  به قول دوستی آفتاب بالانس میزدیم و از خنده گوله گوله اشک میریختیم ... شوهر دوستم گفت فقط شانسی که آوردیم این بود که برای مجلس عقدمون این خانوم نبود!!!

 

برنامه ریزی برای تعطیلات

من و خواهرم که بچه بودیم وقتی مثلا لباس یا چیزی میخواستیم که مامانم مخالفش بود خیلی صریح میگفت"‌نه که نه!" و "همینه که هست!" یکبار شنیدم که پدرم یواشکی بهش گفت اینطوری بچه ها رو با خودت دشمن میکنی مثل من بهشون بگو "باشه بریم بخریم" بعد که رفتی توی مغازه هی اینور اونورشو نگاه کن و ازش ایراد بگیر از چشمش بیافته اگه نشد بگو بگذار بریم لباسهای دیگه رو هم ببینیم و اونقدر بچرخونش و لفتش بده که هفت جدو آبادش هم از لباس خریدن پشیمون بشه! از اون موقع خیلی حواسم به این تاکتیک پدرم بود که مبادا همینطوری دورم بزنه!

امسال از چند هفته مونده به عید حرف سفر و تفریح و استراحت بود و من و خواهرم پیشنهاد شمال رفتن با دوستانو کنسل کردیم تا با خانواده باشیم ولی بعد از کلی بحث و گفتگو که کی بریم و کجا بریم و بعد از اینکه پدرم مقصد را چندین بار از شمال به شیراز و کیش و دوباره شمال عوض کرد بلاخره گفت حالا صبرکنیم مهمونهامون از شهرستان بیان با اونها هماهنگ بشیم و همگی با هم بریم ولی اونها هم که اومدند هرکسی یه چیزی میگفت که الان کیش خیلی گرمه و شمال خیلی سرده و فلان تور گرونه و زن همسایه گفته فلان جا فلان وقت خوبه! ... خلاصه همینطور قضیه رو کش دادند تا یکهو دیدیم چند روز دیگه تعطیلات تمومه و باید بریم سر کار! پدرم هم درحالیکه سعی میکرد خوشحالیشو نشون نده آهی کشید و اعلام کرد :" حیف شد که امسال نشد بریم سفر! "  تقصیرو هم انداخت گردن عدم هماهنگی گروهی! 

خواهرم که حسابی ترش کرده بود گفت اصلا نفهمیدیم کی سال عوض شد اینکه نشد عید که توی خونه بنشینیم و دو روز بعدش هم بریم سرکار و روز از نو روزی از نو! یکدفعه یاد تاکتیک قدیمی پدرم افتادم و فهمیدم از اول هم قصد سفر نداشته و فقط ادای مسافرت رفتنو درآورده. پدرم با شرکتش خیلی حال میکنه و حتی روزهای تعطیل هم به سختی میشه از دفتر و دستک جداش کرد. اینجا بود که به خودم گفتم اگه برای خواسته ات حال اصرار کردنو نداشته باشی حقت همینه که دیگران حرفشونو به کرسی بنشونند! این شد که روز بعد، حمله اش رو با یک ضد حمله غافلگیر کننده جواب دادم و سر صبحانه وقتی همه جمع بودند اعلام کردم من و خواهرم آخر هفته داریم میریم کیش و با بقیه هم کاری نداریم ولی هرکسی که پایه است تا ظهر وقت داره پول آژانس مسافرتی رو بیاره بده. مادربزرگم که کشته مردهء سفره اول همه آمادگیشو اعلام کرد و بعدش هم عمه ام به جون شوهرش افتاد و بلاخره راضیش کرد و دست آخر پدرم تک افتاد و برای اینکه بقیه نفهمند کارشکنی ها زیر سر کی بوده قبول کرد با ما بیاد کیش. خلاصه اینطور شد که کل مشکلات ناشی از ناهماهنگی گروهی نمیدونم چطوری دو سوته حل شد! و جمیعا" روز جمعه رفتیم کیش و تا دیروز عصر اونجا بودیم. هوا درکمال تعجب خیلی خوب و بهاری بود و جاتون خالی خیلی خوش گذشت چه آب زلال و خوشرنگی داره این خلیج همیشگی فارس!

 

ماهی های رنگارنگو از کف شیشه ای کشتی آکواریوم تماشا کردیم و روی عرشه هم به اندازه یه پارتی آهنگ شاد خوندند و مسافرها هم حرکاتی نیمچه موزون انجام دادند. مراکز خریدشو هم خوب تکوندیم طوریکه وقتی جزیره را ترک کردیم مغازه دارها عزادار شدند! ... خب حداقل حالا میتونم بگم آمادگی شروع سال جدیدو دارم!

 

 

ماجراهای TCF

خب امتحان TCF ما هم امروز برگزار شد و با اینکه احتمالا" در بخش درک شنیداری حداقل دو سطح از سطح واقعی خودم کمتر امتیاز میارم! ولی دیدن دوباره استادها با چهره های خندان و آشناشون و کلاس های بزرگ و روشن با صندلی های رنگارنگش حس نوستالژیک خیلی خوبی بهم داد. يك نکاتی را می نویسم اينجا برای کسانی که ایشالا قراره به زودی این امتحانو بگذرانند.

اول اینکه اصلا" فکر نکنید امتحان فقط مربوط به دانش و سطح زبان شما ميشه.به نظر منكه بيشتر از سطح زبان به دونستن تکنیک پاسخگویی و سرعت عمل مربوط میشه مثلا" من ۴ تا آزمون شبیه سازی شده tcf را در سایت TV5 زده بودم و توی همشون رتبه ام اواخر سطح متوسط و اوایل سطح پیشرفته ارزیابی شده بود ولی چیزیکه من نمیدونستم این بود که در امتحان واقعی بین هر سوال فقط دو ثانیه فرصت داری که چهار تا گزینه نیم خطی شبيه به هم رو چك كني و تصمیم بگیری کدومشون درسته و علامت بزني وگرنه اگه عقب بيافتي وقتیکه درحال خوندن گزینه ها هستی صداي نويزي ميشنوي كه بعدا مي فهمي سوال بعديه كه مدتيه شروع شده! خلاصه اگه جا مونديد كه حتما" جا مي مونيد! بايد بتونيد فورا بي خيال شده حواستونو روي سوال بعدي متمركز كنيد وگرنه سوالات رد ميشوند و شما نمیشنوید و مثل من باید حضرت عباسی جواب بدید!

دوم اينكه سوالات غلط انداز زیاد داریم . مثلا صدای دو تا مرد جوان پخش میشه که تند تند از آسمون و ریسمون و برنامه هاشون حرف میزنند و تو سعی میکنی تمام اتفاقاتو به خاطر بسپاری و آخرش سوال میپرسه مارتین خداحافظی کرد کجا رفت حالا اگه از همون اول که سلام علیک کردند ردشونو نگرفته باشی که مارتین کدوم پدرسوخته است!!! کارت زاره!

در مورد قسمت بیان مطلب شفاهی هم کلا" ۶ تا سوال داریم . دو تا ممتحن روبروت مینشینند و صدای مصاحبه ضبط میشه فرستاده میشه فرانسه تا اونجا نمره بدهند. یکی از ممتحن ها سوال میپرسه و اون یکی وقتو میگیره و هر وقت وقتت تموم بشه اشاره میکنه که حرفتو تمام کن. باید حواستون باشه که بعد از سوال وقت فکر کردن ندارید و برای سوالات اولیه یک دقیقه و نیم و برای مابقی سوالات باید سه دقیقه بدون مکث حرف بزنید. یکی از سوالاتی که واقعا حرف براش کم آوردم و نزدیک بود بگم تروخدا حرفمو قطع کنید این بود که پرسيد "ربط  از بین رفتن منابع طبیعی و چند ملیتی بودن جوامع چیه" سوال دیگه ای که از من پرسید این بود که فکر کن در یک کلاس آشپزی به سبک کبکی میخوای شرکت کنی و باید از من در این مورد سوال بپرسی. من فکر کنم شیرین شونزده هفده تا سوال پرسیدم تا وقت تموم شد. حالا همون ممتحن از خواهرم پرسیده بودن که فکر کن کبک هستی و میخوای لباس بخری و از من که دوستت هستم راهنمایی میخواهی. خواهرم هم بعد از سوالات متدوال که کجا لباس های با کیفیت و ارزون قیمت میفروشه و کجا حراجه و چه جور لباسی برای آب و هوای اونجا مناسبه سوال کم آورده و مونده چی بگه ... بعد مثل بچه سرتق ها پرسیده: میدونی من دستم یکم تنگه پول مول داری به من قرض بدی لباس بخرم؟!  ممتحن باید اینجا میگفته از موضوع پرت نشو ولی برای اینکه کمکش کرده باشه گفته آره چرا که نه ... خواهرم فورا" گفته: لباس مباس چی؟ چیزی داری به من  قرض بدی؟! (خیلی رو میخواد خداوکیلی!!!) اینجا دیگه ممتحن قاه قاه زده زیر خنده که آخه لباس های من مردونه است به درد تو نمیخوره!!! فکر کنم از نوادر اتفاقات تاریخ مصاحبات tcf بوده و دوستانمون توی فرانسه کلی میخندند که این دیگه چه چتربازی بوده! توی مترو اونقدر خندیدیم که اشکمون دراومد. بهش گفتم آخه این همه سوال! حتما باید نقش سائل نجف رو بازی میکردی؟! گفت : چه کنم اون موقع همین به ذهنم اومد! خلاصه اینکه به نظر من این امتحانو باید دست کم سه بار شرکت کرد تا سطح واقعیتونو نشون بده پس اگه اولین باره که شرکت میکنید زیاد روش حساب باز نکنید اینطور به قضیه نگاه کنید که بریم دورهمی کمی بخندیم . 

در مرحله آماده سازی!

همانطور كه ميدونيد امتحان TCF نزدیکه و تا ۱۰ روزی از آپ کردن معذورم مگه اینکه چنان استرس بگیرم که درس و کتابو بگذارم کنار بیام اینجا هی بنویسم و نظر بگذارم و اگه اون هم کارساز نشد دیگه آخرین گزینه ام خریده که امیدوارم کار به اونجاها نکشه! البته با شناختی که از خودم دارم سالهاست بیرگ تر از این حرفها شدم که با این چیزها استرس بگیرم (با سالهای دانشگاه خیلی فرق کردم) درهر حال فعلا که در حال خواندن نمونه سوالات امتحانی هستم. از کار اجباری کودکان و مشخصات یک زن سیاستمدار بگیر تا همون جامعه چند ملیتی که پست قبلی در موردش حرف زدیم . خلاصه اینکه سوالات خیلی زیاده و من دارم تمرین میکنم مثل آدم، درست حسابی و جدی جواب بدم! چون نمیدونم چرا حتی وقتی جدی شروع میکنم تهش به طنز و شوخی کشیده میشه. نمونه اش امروز صبح بود که داشتم در مورد مشخصات یک زن سیاستمدار با خودم! حرف میزدم (تعجب نکنید این کارا توی کلاس زبان ما کاملا نرماله) و میگفتم که باید فلان و بهمان باشه و با جامعه و مشکلات زنان در ارتباط باشه و غیره و بعد خیلی جدی ادامه دادم "... و از آنجا که هر سیاستمداری باید بلد باشه دروغ بگه ایشون هم باید به راه و چاه دروغگویی معقولانه مسلط باشه تا نه تنها دیگران بلکه خودشو هم بتونه متقاعد کنه! و چیزیکه خیلی مهمه اینه که تحت هیچ شرایطی نباید کم بیاره و به اشتباهش اقرار کنه بلکه باید توی روی همه وایسته و همچین موضوعو بپیچونه که آخرش طرف مقابل بدهکار بشه! و ضمنا" بلد باشه از رسانه ها چطوردر راستای هدفش استفاده کنه و اشتباهاتشو لاپوشونی کنه. حالا چرا می بینیم که در تمام دنیا حضور زنان در عرصه سیاست خیلی کمرنگتر از مردان است؟ چون زنها در کل معتقدند نباید به اون چیزی که نیستی تظاهر کنی و لاف کاری که بلد نیستی رو بزنی! و چون مشخصا" اینکار در حیطه تخصص آقایونه به همین دلیل در عرصه سیاست، آقایون چهارنعل میتازند!" ... باید دعا کنم خداوند یک ممتحن خانم شوخ طبع نصیبم کنه و آخر و عاقبت این امتحانو به خیر کنه. حالا فکر کن یکی بیاد بپرسه اگه مبل بودی چکار میکردی؟!!! (لینک مطلب) ... اون موقع است که اون دو صفحه فحش خواهر مادری که استاد طی دو جلسه مبسوط (علی رغم تمام اعتراضات) یادمون داد را میتونم با کمال میل مصرف کنم! طفلک استاد گفت که لازمت میشه منو دعا میکنی!!!

شب ماورا الطبیعه!

( اگر فونت این قالب زیادی ریز شده از کلیدهای  Ctrl و + استفاده کنید )

خب دوستان خودتونو زیاد اذیت نکنید. انگار احتیاجی به قرص و آمپول نیست و خودش خوب شد! ... دیروز سر کلاس یوگا-پیلاتس بودم و طبق معمول یکربع آخر کلاس به مدیتیشن گذشت. بعد از هر مدیتیشن مربی با اشتیاق میپرسه آیا تجربه خاصی داشتیم یا نه و بچه ها هم با اشتیاق از چیزهایی که دیده اند داستان به هم میبافند. بعضی ها هم چنان جو گیرند که یک دفترچه برای ثبت تجربیاتشون تهیه کردند و ریز به ریز چیزهایی که میبینند مینویسند و برای مربی میخوانند. منکه خودمو منطقی تر از این میدونم که همچین داستانهایی بتونه منو سرکار بگذاره حوصله شنیدن این بحثهای ماورااطبیعه را ندارم. به نظرم همه وقتی چشمهاشون برای مدتی بسته است دایره های شناوری جلوی چشمشون ظاهر میشه که اغلب هم سبز یا بنفش رنگ هستند و حالا تفسیر اینکه هرکسی چه رنگی میبینه و نسبت دادن معانی مختلف به اون رنگها دیگه زیاده روی است! البته نه اینکه خودم از اول نسبت به این قضیه همینقدر منطقی بودم، من ۱۰ سال پیش با "ترانزندلتال مدیتیشن" آشنا شدم و اون موقع خیلی هم هیجانزده بودم مخصوصا" بخاطر مراسم آئینی خاصی که برای دریافت مانترایم (ذکری که در مدیتیشن باید تکرار کنی تا به خلسه وارد شوی) گذراندم ولی سالها  بعد متوجه شدم که هرچه که در سرت بگذره و هر تصویری که ببینی تحت تاثیر افکار و حالت روحی فعلی خودته و هیچ معنای خاص دیگری نداره و اینکه مثلا" با اینکار بشه گفت کدام چاکرات فعالتره و یا چه مشکلی در کدام قسمت بدنت داری کار بیحاصلی است. خلاصه دیروز خیلی به خرافاتی نبودنم نازیدم و به خودم ای ول گفتم!  

ولی شب که شد نتونستم خوب بخوابم و ساعت ۳ نصفه شب بیدار شدم و خوابم نبرد تا اینکه حدود ساعت ۵ صبح داشت خوابم می برد. به پهلو خوابیده بودم و پلکهایم سنگین میشدند و درست روی نقطهء از دست دادن هشیاری بودم که صدای وزش باد شدیدی را توی گوشم که به سمت بیرون بود شنیدم و یکدفعه صدایی کاملا واضح جمله ای را به زبانی عجیب بصورت کلمه کلمه توی گوشم گفت. لحنش چنان خطابی بود که تمام بدنم  از ترس یخ کرد!!! میخواستم هشیار بشم و سعی کردم مانع بسته شدن پلکهایم بشم  ولی بدنم را حس نمیکردم چنان روی لبه باریک خواب و بیداری بودم که هم صدای حرکت مادرم را توی آشپزخونه برای درست کردن چای میشنیدم و هم احساس میکردم دارم هشیاریمو از دست میدم و به درون گرداب خواب کشیده میشم ... به خودم گفتم شاید به نظرم رسیده که چیزی شنیدم ولی انگار که بخواد بهم اثبات کنه دوباره اون باد ترسناک شروع به وزیدن توی گوشم کرد و صدا یکبار دیگه عین همون جمله را خطاب به من توی گوشم گفت!!! اینبار دیگه فهمیدم که خواب نیستم و ترس و اراده ام به گرداب خواب غلبه کرد و تونستم پلکهامو باز کنم و بدنمو حس کردم و بلند شدم نشستم! صدای وزش باد توی گوشم تا چند لحظه ادامه داشت و بعد قطع شد. دیگه یقین داشتم که غیر از من موجود دیگری هم توی اتاقه و با اینکه اصلا" به جن و پری اعتقاد نداشتم چنان متقاعد شده بودم که بهش گفتم : هر کی هستی اگه راست میگی دوباره حرف بزن! بیا جلو با من حرف بزن!!! حالا قلبم چنان میتپید که داشت از سینه ام بیرون میزد و با خودم فکر میکردم تعارف اومد نیومد داره و اگه یهو اومد حرف زد من حکما" سکته رو زدم! ولی هنوز هم از پررویی خودم در عجبم که منتظر بودم بیاد جلو  مثلا بگه : خب باشه منــم!!!  ..... خلاصه که متاسفانه یا خوشبختانه دیگه خبری ازش نشد و خدا فقط امشبو به خیر کنه که دوباره سرو کله اش پیدا نشه وگرنه با این صداهایی که میشنوم ممکنه ایندفعه دیگه جدی جدی احتیاج به دکتر و دوا درمون پیدا کنم!!! 

 

بخش فرهنگی سفارت فرانسه هم بسته شد!

بخش فرهنگی سفارت فرانسه امروز برای همیشه تعطیل شد. چند روزی بود که با شنیدن خبر تعطیلی سفارت سرگردان بودیم که تکلیف امتحانات و کلاس های ترم بعد و از همه مهمتر تکلیف مدرک TCF چه ميشود! با اینحال همگی دیروز برای امتحان پايان ترم حاضر شدیم. وضع عجیبی بود پرنده پر نمیزد. سالنها و اتاقها خالی بودند و چند پرسنل درحال اسباب کشی. از قیافه ها معلوم بود همگی چه حالی داریم! استادمان رسید و طبق نظم  خاصی که همیشه ازش پیروی میکرد امتحان کتبی و شفاهی را برگزار کرد تا نمره ها را برای روزی که دوباره موسسه شروع به کار کند نگهدارد ولی هیچکس نمیدانست آنروز یکماه دیگر است یا چند سال دیگر. تازه به هم عادت کرده بودیم و نمیخواستیم پراکنده شویم وضع اساتید بدتر بود چون شغلشان را یکباره از دست داده بودند ولی به ما دلگرمی میدادند که در تماس باشیم و برای خبرهای آینده سایت را پیگیری کنیم . از فرصت استفاده کردم و شماره چند نفر از اساتید و بچه ها را گرفتم تا درصورت نیاز کلاسهای خصوصی ترتیب بدهیم و دوباره بتوانیم دور هم جمع شویم. استادمان موضوع امتحان کتبی را تعطیلی سفارت و اینکه درموردش چه فکر میکنیم و چه احساسی داریم انتخاب کرد و درآخر برگه ها را جلوی خودمان تصحیح کرد . من انشایی یک صفحه و نیمه نوشتم با این مضمون که اگر من رئیس جمهور فرانسه بودم شاید تصمیم مشابهی میگرفتم ولی از طرف دیگر باید اعتراف کنم که به عنوان دانشجوی این موسسه این تصمیم واقعا" ناراحت و ناامیدم کرد با اینحال وقتی در ایران زندگی کنی باید همیشه منتظر انواع و اقسام تغییرات شرایط باشی و در چنین شرایط بی ثباتی باید همیشه آماده باشی تا راه دیگری برای رسیدن به هدفت پیدا کنی. چاره ای نداریم جز اینکه بایستیم و ادامه بدهیم و باور داشته باشیم که با صبر و پشتکار میتوانیم هدفمان را تحقق ببخشیم چون یک ضرب المثل فرانسوی هست که می گوید -اگر مقصد شهر رم است - همهء راه ها به رم ختم می شود! .. شاید تنها مایه دلخوشی آنروز من تعریف و تمجیدهای استاد از انشایم بود و اینکه با خواندن هر جمله، کلمهء تحسین آمیزی می گفت. دست آخر وقتی برای امتحان شفاهی وارد اتاق مصاحبه شدم در کمال تعجب استاد گفت: من لزومی نمیبینم ازت امتحان مکالمه بگیرم چون نتیجه اش برام کاملا روشنه!  سطح زبانت بدون شک از این کلاس بالاتره عالی کار کردی و بهترین انشای کلاس را نوشتی و بین بقیه بهترین بودی و اگر من استادت هستم بهت میگم هیچ ترسی از هیچ مصاحبه ای نداشته باش  چون خیلی راحت از پسش برمیای.  الان هم اگه میخوای میتونی بری. من نشستم و دقایقی با هم حرف زدیم و درآخر ازش بخاطر اونهمه تشویق و قوت قلبی که بهم داده بود و زحماتی که کشیده بود تشکر کردم. بعد از امتحان با سه نفر از دوستانم به کافی شاپ طبقه همکف رفتیم و درمیان رفت و آمد اساتید و پرسنل، کیک و چای گرفتیم و دقایقی را در آن فضا گذراندیم، عکس گرفتیم و قول دادیم که دوباره همدیگر را می بینیم. منشی ارشد سفارت که همیشه لبخند میزد درحالیکه داشتند تابلوهای پذیرش را برمیداشتند به ما که اشک در چشمانمان حلقه زده بود لبخندی زد و گفت: "la vie continue" - زندگی ادامه دارد-.  در راه برگشت حالم بدجور گرفته بود و توی دلم مدام به این احساسات اغراق شدهء تیرماهی ام ناسزا میگفتم!

 

علائم حیاتی یک زن

 چند روز پیش در ویترین یک کتابفروشی چشمم خورد به کتابی با عنوان "علائم حیاتی یک زن" . با اینکه از سرعتم کم نکردم ولی عنوانش خیلی ذهنم را مشغول کرد چون روی جلدش نمایی از زنی با پیراهن قرمز و کفشهای پاشنه بلند سوزنی بود فکر کردم بلاخره یکی پیدا شد در این مورد حرف بزنه و سنتهای غلط را زیر سوال ببره گرچه بعدا" متوجه شدم که این کتاب برخلاف تصورم در مورد رشد شخصی یا روانشناسی نیست بلکه یک رمان ایرانی است.

 

 

ادامه نوشته

مهسا آداموس!

 

هفته پيش يك خواب سينمايي رنگي ديدم و وقتي بيدار شدم اونقدر ذوق زده شدم كه در اولين فرصت به دوستم زنگ زدم و گفتم : ديشب خوابتو ديدم!  گفت:‌خب، خبري بود؟ گفتم : حدس بزن كجا بوديم!!! در يك تور بين كهكشاني مشغول بازديد از  سياره اي بوديم كه خيلي شبيه زمين بود. اونجا خونه سازي كرده بودند و امكانات رفاهي نسبتا" خوبي داشت عده اي از مردم كره زمين آنجا ساكن شده بودند ولي شرايط زندگي زياد هم آسون نبود. هوا سنگين بود و بوي يكجور گياه ميداد. رودخانه ها روزي يكبار طغيان ميكردند و آب همه جا را ميگرفت و مردم درحاليكه تا كمر توي آب بودند به زندگي عاديشون ادامه ميدادند. صندليها و ميزها طوري بسته شده بودند كه روي آب شناور بشوند ولي بر اثر آب گرفتگي از جايشان حركت نكنند! زمينش در قسمتهايي کاملا خشك  و در قسمتهاي ديگر كاملا سرسبز بود. شبها مثل بعد از ظهر بود و كاملا تاريك نميشد و ما زير آلاچيقهايي از قارچ هاي غول آسا ميخوابيديم و لحافمون هم يكجور برگ درخت بزرگ و سنگین بود...حالا فكر كنيد اگه طرفتون اونقدر بي ذوق باشه كه در جواب، فقط به خنديدن و گفتن : خوب ميشي!!! اكتفا كنه چقدر توي ذوق آدم ميخوره!!!  من كلا" جريان خوابو فراموش كرده بودم تا امروز كه سر كلاس فرانسه استادمون گفت هفته پيش در اخبار گفته اند كه ناسا موفق به كشف سياره اي با مشخصاتي كاملا" شبيه زمين شده كه جرمي حدود سه برابر كره زمين داره و داراي آب مايع ، نيروي جاذبه و دما و شرایط آب و هوایی بسیار عالیست! من گفتم : ‌والا من از نزديك ديدمش اونقدرها هم كه ميگند عالي نيست ولي حالا كه جمعيت كره زمين از مرز ۷ ميليارد نفر گذشته بد نيست قبل از منفجر شدن يك سري اونطرفا بزنيم. جالبه كه گفته اند اکولوژی این سیاره هنوز کاملاً ناشناخته است و تحقيقاتي كه پيرامون امكان حيات در اين سياره آغاز شده سال ها زمان خواهد برد! نميدونند كه من همين هفته پيش جاشون خالي اونجا بودم و هرسوالي كه دارند ميتونن بيان بپرسن . حالا اگه نوستراداموس از اين خوابها ديده بود الان شرح مبسوطش رفته بود توي تاريخ !

 

دخمه،دادگاه زرتشتیان!

 

برای شرکت در یک نمایشگاه ، یک هفته را در یزد سپری کردیم و چون ساعت نمایشگاه ۴ تا ۹ شب بود در طول روز وقت داشتیم که از آثار باستانی یزد دیدن کنیم . آتشکده ،موزه آب، باغ دولت آباد و دخمه. وقتی تابلوهای راهنمای دخمه را در شهر می دیدم تصورم از دخمه یک جای تنگ و تاریک بود ولی وقتی با یک زمین باز و وسیع با دو تپه مرتفع مواجه شدم تعجب کردم . 

 

 با اینکه این محل پر از بازدید کننده و توریستهای خارجی بود ولی هیچ تابلو یا فردی نبود که برای بازدیدکنندگان توضیح بدهد که تاریخچه این محل چیست و هیچ در و پیکر محافظت شده ای هم نداشت و هرکس به راحتی میتوانست تخریبش کند . ما آنقدر بین عمارات خشت و گلی چرخیدیم و فسفر سوزوندیم و فکرهایمان را روی هم ریختیم تا دست آخر به این نتیجه رسیدیم که اینجا قبرستان زرتشتیان بوده و مراسم کفن و دفن مذهبی مردگانشان را اینجا انجام می دادند ولی هرچه فکر کردیم از مورد استفاده دو تپه بلند که برج های مدور بزرگی در بالای هر کدامشان قرار داشت سر در نیاوردیم.

 

در راه بازگشت از کسی که جلوی در ورودی نشسته بود سوال کردیم و او هم پیرمرد فرتوتی را که دستاری به سر داشت و حکم سرایدار آنجا را داشت نشانمان داد و گفت ایشون آخرین "سالار" بازمانده از آن دوران است و میتواند داستان دخمه را برایتان تعریف کند. حدس بزنید که "سالار" به چه کسی گفته میشد؟ سالار کسی بود که مرده های مردم را به دوش میکشید و از این تپه ها بالا می برد و بالای برج میگذاشت تا کرکس ها و لاشخور ها بیایند گوشتش را بخورند! ( برج زنان و مردان از هم جدا بوده، برج بلندتر برای مردان و برج کوتاهتر برای زنان) و چند روز بعد سالار برمیگشت تا استخوانهای بر جا مانده را به داخل چاه عمیقی که وسط برج (دخمه) قرار داشته بریزد ... ما رنگ از رویمان پریده بود و با ناباوری نگاه می کردیم که سالار با لهجه خاص خودش به ما حالی کرد که آنها (زرتشتیان) اعتقاد دارند که بهتره به جای اینکه مرده را زیر خاک کرم و عقرب بخورد، پرنده بخورد که پرواز میکند و اینطور مرده مرتبت میگیرد و از این حرفها و چون ارتفاع تپه ها بلند و راهشون صعب العبور بود هیچ حیوان درنده ای به جز لاشخور و کرکس دستش به جنازه ها نمیرسید. 

 

ساختمان های خشت و گلی پایین هم محلی برای انجام مراسم مذهبی بود .شب اولی که اجساد در دخمه گذاشته میشدند شعله آتش در این عمارتها که پنجره هایشان رو به دخمه بود تا صبح افروخته میشده تا فرد تازه درگذشته که معتقد بودند روحش هنوز اطراف جسدش است نور آتش را ببیند و از تاریکی نترسد. ولی از صد سال پیش که اینکار ممنوع شده و زرتشتیان را وادار کردند که جنازه هایشان را دفن کنند. دخمه به یک محل تاریخی تبدیل شده. پرسیدم پس چرا به آن "دادگاه زرتشتیان" میگویند؟ گفتند : چون جایی است که انسانها باید جوابگوی اعمالشان باشند. با خودم فکر کردم وقتی کسی در دادگاه اینطور مجازات شود خدا بعد از صدور حکمش را بخیر کند!

ما در بهت و حیرت دخمه را ترک کردیم! یادمه در فیلمها میدیدم که گروهی در بیابان در حال فرار از دست دشمن هستند ولی وقتی فردی از گروهشان کشته میشد خطر توقف را به جان می خریدند و جنازه اش را با سنگ میپوشاندند تا طعمه لاشخورها نشود! و حالا با چنین مراسمی در دینی که تصور کاملا" متفاوتی ازش داشتم روبرو شدم! تمام طول راه به این فکر میکردم که میتوانم مراسم سوزاندن جسد هندو ها را درک کنم و حتی دفن کردن را هم درک میکنم ولی تقدیم کردن جنازه به کرکس و لاشخور هیچ جوری توی کت من نمیره ! بعدا" فهمیدم که گویا زرتشتیان مرده را نجس میدانند و چون نمی خواستند با عنصر آتش یا خاک که مقدس می شمارند در تماس باشد آنرا به کرکس ها عرضه می کردند! اصلا" نمیدانم چطور بستگان فرد درگذشته میتوانستند جمع شدن پرندگان کریه و سیاه را بالای دخمه برای از هم دریدن بدن عزیزشان تحمل کنند و توریستهایی که لبخندزنان میامدند و میرفتند در مورد این سنت ما چطور قضاوت میکردند!؟