اسطوره های واقعی

دیروز یک برنامه جالب و الهام بخش از شبکه مستند در مورد بهترین سرآشپز برلین پخش شد. افرادی که "تیم رائو" را می شناختند می گفتند او فقط یک سرآشپز مشهور و موفق نیست بلکه او به فرهنگ این شهر افزوده است. آلمانی ها بعد از جنگ جهانی و سپس منزوی شدن در دو طرف دیوار برلین به چیزی که اهمیت چندانی نمی دادند مزه غذا بود. آنها فقط غذا می خوردند که چیزی خورده باشند و اگر رستوران می رفتند برای این بود که بتوانند برای بقیه تعریف کنند که به رستوران لوکسی رفته اند. تیم رائو کسی بود که یک تنه این فرهنگ را تغییر داد و طعم و مزه را به زندگی برلینی ها اضافه کرد.

 

 

افرادی که او را می شناختند همگی متفق القول بودند که تیم آدم دشواری برای معاشرت است. او سخت گیر و عصبی است و همیشه می خواهد بهترین باشد، از کوچکترین خطای آشپزانش نمی گذرد و با آنها با لحن بدی حرف می زند. خود تیم در توصیف زندگی اش می گوید که همیشه رقابت طلب بوده و می خواسته بهترین باشد، هر سال برای برنده شدن جایزه بهترین آشپز، بهترین سرآشپز و گرفتن ستارهء بعدی تلاش می کرده و به هیچ نقطه ای از پیشرفت قانع نمی شده. 

وقتی عطش او را برای بهترین بودن دیدم زیر آن پوستهء مشهور و قدرتمند داشتم بدنبال یک احساس حقارت بزرگ می گشتم. انگار با خودم می گفتم باید یکجایی همین جاها باشد! که خود تیم در مصاحبه اش به آن اشاره کرد. او دوران کودکی بسیار سختی داشت.  مادرش به گفته خودش زنی خوب ولی از نظر فکری محدود بود که نمی توانست از تیم مراقبت کند بنابراین او را پیش پدرش فرستاده بود که بسیار خشن بود و چنان او را تحقیر می کرد و کتک می زد که مدام راهی بیمارستان می شد. تیم می گوید: وقتی اینطور بچه بزرگ کنی در واقع داری یک بمب هسته ای می سازی! تیم در نوجوانی عضو باندهای خیابانی خطرناک شده بود. دزدی می کرد و مردم را کتک می زد. او می گفت فقط کتک نمی زدم بلکه هر چیزی که دم دستم بود برمی داشتم و توی سر طرف مقابل می شکستم. من کتک می زدم چون باید می زدم! یک آدم رذل و شیطان صفت به تمام معنا بودم! 

با وجود تمام آسیب هایی که تیم در کودکی دیده بود ولی می توانستی ببینی که او حالا دیگر آن زخم ها را ندارد چون آگاهی خوبی از آنچه به سرش آمده بود و اثری که بر او گذاشته بود داشت. او به عنوان یکی از افراد سرشناس و مورد احترام برلین سعی نمی کرد اتفاقات خجالت آور زندگی خود را فراموش یا انکار کند و می توانست بدون احساس شرمساری در موردشان صحبت کند که بیانگر این بود که  گذشته اش را هضم کرده ، پذیرفته و می تواند برگردد و به آن نگاه کند.

من بی صبرانه منتظر بودم که بدانم چنین نوجوان درب و داغونی چطور از اعماق قهقرا خودش را بالا کشید و نجات داد؟ پاسخ را تیم به زیبایی بیان کرد. او گفت زمانی که با پدر پرخاشگرش زندگی می کرد و بشدت مضطرب بود برای این که بتواند برای چند لحظه احساس آرامش کند، از دکه های خیابانی غذاهای متنوعی را می خرید و امتحان می کرد. او می گفت من عاشق غذا بودم و وقتی غذا می خوردم تمام حواسم معطوف بافت و طعم غذا می شد. این همان مهارت توجه برگردانی است که ما در کارگاه های تنظیم هیجان به افراد آموزش می دهیم. معمولاً بوقت بحران، این استعدادها و توانایی های ما هستند که به کمک ما می آیند و دستمان را می گیرند. در پایان دبیرستان زمانی که تیم تست استعدادیابی شغلی را انجام داد سه رشته به او پیشنهاد شد: باغبانی، نقاشی و آشپزی. فقط با یک نگاه به نتایج این تست می توان حدس زد که او چه شخصیت هنرمند،خلاق و زیبایی دوستی دارد و احتمالاً همین باعث شد که او انرژی خشمش را به جای جنگیدن با مردم به مسیر بهتری هدایت کند. جنگیدن با سایر سرآشپزها برای خلق طعم، مزه و زیبایی بیشتر.  

او بلاخره عنوان بهترین سرآشپز برلین را از آن خود کرد اما خودش بقدر دیگران از کارش رضایت نداشت. بنابراین سفر کرد و به شرق آسیا آمد. در سنگاپور غذاهایی را چشید که به گفته خودش مزه بهشت می داد. او گفت : تازه متوجه شدم که غذاهای فرانسوی که تاکیدشان بر برقراری تعادل بین مزه هاست متعلق به من نیستند. من آدمش نیستم! وقتی در سنگاپور ماهی کاد سفارش دادم طعمش در دهان شبیه انفجار مزه ها بود و من فهمیدم این من هستم! تند و تیز و سرکش! وقتی تیم به برلین برگشت با وجود مخالفت های زیادی که با او شد رستوران موفقش را بست و رستوران دیگری گشود که غذاهایی الهام گرفته از غذاهای شرقی در آن سرو می شد. منتقدینش معتقد بودند که کار او یک اشتباه بزرگ است چون مردم برلین ذائقه ای برای غذاهای شرقی ندارند. تیم می گفت: این تغییر ریسک بزرگی بود، خودم هم می ترسیدم ولی این ریسک را انجام دادم. 

من او را درک می کنم چون مشخص است که او به فضایی نیاز داشت تا خودش را ابراز کند و خودابرازگری است که به احساس رضایت می انجامد و نه صرفاً دستاورد و موفقیت. اگرچه اغلب اوقات دیر یا زود موفقیت هم به دنبال احساس رضایت از راه می رسد. این شد که به زودی مردم برلین مشتاق تجربه کردن مزه های انفجاری او شدند و به رستورانش سرازیر گشتند. تیم رائو مشتریان خودش را پیدا کرد و رستورانش در درجه بندی برلین در بالاترین سطح قرار گرفت. حالا در رستوران او همه چیز همانطور است که او دوست دارد. از منوی غذاها گرفته تا تک تک بشقاب ها و لیوان ها. او در پایان مصاحبه اش گفت وقتی در برلین قدم می زنم با آن احساس شباهت می کنم انگار من خودم برلین هستم. شاید منظورش زخم خوردن و مقاومت کردن باشد.

 

 

شاید آسیب دیدگی های بسیاری از ما در دوران کودکی کمتر از افرادی مثل تیم رائو باشد اما چرا ما نتوانستیم از استعدادها و توانایی هایمان برای نجات خودمان استفاده کنیم؟

بعضی بچه ها به لحاظ ژنتیکی فعال تر و جنگنده تر هستند در حالیکه برخی دیگر مطیع تر و منفعل تر هستند. بچه های مطیع تمایل بیشتری به تسلیم شدن و وانهادن دارند. آنها در شرایط سخت همه چیز را رها می کنند و تسلیم شرایط بیرونی شوند، در دام غصه خوری می افتند و فکر می کنند که تقدیرشان همین بوده و کاری از دستشان ساخته نیست. این بچه ها به کمک بیشتر و مقداری مهارت آموزی نیاز دارند تا بتوانند فعال تر عمل نمایند.

 

کارگاه شکست عاطفی دیروز تشکیل شد و من از اینکه ریسک کرده بودم و با یک استاد ناشناس کارگاه برداشته بودم خیلی خوشحال شدم. از نتیجه اش هم اگر بپرسید، از دوبار چای ریختن که یکبارش خودمو سوزوندم و یکبارش هم سر رفت و ریخت روی زمین اگه بگذریم؛ نهارو بلاخره تونستم با موفقیت بخورم و آخرش دستم اومد که روی صندلی تکی ای که دسته اش با هر اشاره بر می گرده و هر چی روش هست پرتاب میشه توی صورت بغل دستی چطور میشه چیزی خورد؛ و این مهارت بسیار مهمی بود که از ساعت 8 صبح تا 4 بعد از ظهر موفق به کسبش شدم!

ترک کردن و فرار

پناهجوی مراکشی که در چمدان مخفی شده بود درگذشت

« پناهجوی ۲۷ ساله مراکشی که با مخفی شدن در چمدانی که در صندوق عقب خودروی برادرش جاسازی شده بود و قصد داشت خود را با کشتی به آلمریای اسپانیا برساند, بر اثر خفگی درگذشت ... » (لینک خبر)

وقتی حال آدم اونقدر بده که فقط می خواد از اون رابطه، از اون کشور یا از اون فضا؛ بزنه بیرون مغزش دیگه کار نمی کنه که ببینه داره از چاله به کجا میره.فقط میخواد بره و بس. به نظرم تفاوتش فرق ترک کردن و فراره . آدم وقتی ترک می کنه با هدف و قصد قبلی میره ولی وقتی فرار می کنی به هر کجا که پیش بیاد میری چون حواست فقط به پشت سرته نه به جلو .

آدم های مشاوره

بعضی ها، آدم مشاوره هستند حتی اگر حوزه درمان را دوست نداشته باشند ولی این مهارت در وجودشان هست و کاریش هم نمیشه کرد. این ها فقط با صرف «بودن» و «حضور داشتن» درمان می کنند. احتمالاً راز توانایی این آدم ها در درک عمیقی است که از احساسات دیگران دارند. اینها عمیق ترین احساسات پشت رفتار آدم ها را می بینند، درک می کنند و با آن همدلی می کنند. حرفت را اشتباه تفسیر نمی کنند و به بهانه راهکار دادن از سطح عاطفه اش نمی کاهند.

ولی آدم های روانشناسی فرق دارند. این آدم ها ساختار و پروتکل دارند و بی گدار به آب نمی زنند. حتی اگر هم به آب بزنند، از سطوح میانی پایین تر نمی روند. اگر فرایند درمان را به کشف گنجی در اعماق دریا تشبیه کنیم روانشناس با کشتی مجهز گنج یابی اش به محل مورد نظر می رود و بعد از تحقیق در مورد طول و عرض جغرافیایی و آزمایش ترکیبات آب نتیجه می گیرد که آن پایین احتمالاً چه خبر است و دقیقاً کجا باید پایین رفت. در حالیکه مشاور از همان اول لباس غواصی می پوشد و همراه مراجع شیرجه می زند در عمق آب و در گشت و گذار دنیای زیر آب او را همراهی می کند.

قبل از این، رشته مشاوره بی ساختارتر و غیرعلمی تر از روانشناسی به نظرم می رسید اما حالا که فکر می کنم می بینم تفاوت روانشناسی با مشاوره ، تفاوت درمان کلاسیک با درمان پست مدرن است.

 

مهارت بازاریابی

اینطور بگم که اگه در دنیا یک کار باشه که من ازش متنفر باشم اون «بازاریابی» است. چون نه تنها هیچ علاقه ای بهش ندارم بلکه استعدادشو هم ندارم، طوریکه اگه ساعت رولکس 30 میلیونی رو بخوام به کسی رایگان بدم جوری بهش میگم که طرف فکر می کنه دارم سرش کلاه میگذارم! خلاصه یک عمره که هرجور شده از این حوزه دور موندم و چندباری هم که لازمم شده با هزار ترفند، این وظیفه را به فرد دیگری محول کردم و از زیرش در رفتم.

در این سال ها هر بار که جایی می خوندم یا می شنیدم که هر آدم موفقی در هر رشته ای، باید بازاریاب خوبی هم باشه، با خودم می گفتم چه حرف چرندی! من مهندسم بازاریاب که نیستم! بعدش هم که مشاور شدم دیگه خیالم حسابی راحت شد که هیچگونه ارتباطی با بازاریابی پیدا نمی کنم و همینطور شاد بودم تا اینکه یکهو سرو کله بازاریابی نمی دونم از کجا پیدا شد و سر پایان نامه یقه ام را گرفت و من هرکاری کردم که آخرش نروم دم در مهدکودک ها در بزنم، نشد که نشد!

برای اجتناب از بازاریابی، اول از همه رفتم که از آموزش و پرورش معرفی نامه بگیرم تا خودشون من را به چند مهد کودک معرفی کنند که نشد، بعد از طریق آشناها اقدام کردم که تعدادشون کم بود و بعدش قرار شد مادرها بیایند کلینیک شهید بهشتی و آخرش هم به سراهای محله معرفی شدم تا سر کلاس هایی که مخاطب خانم داشت 10 دقیقه صحبت کنم و هر تعداد مادری که علاقمند بودند شرکت کنند ولی این کارگاه ها یا اصلا تشکیل نمی شد و یا اگه تشکیل می شد تعداد مادرانی که بچه زیر 7 سال داشتند در هر کارگاه 3-4 نفر بیشتر نبود و روند کار خیلی کند جلو می رفت تا اینکه اینطرف عید دیدم نمونه 300 تایی من اینطوری جمع نمیشه و به وحشت افتادم که نکنه نرسم به موقع دفاع کنم!

این شد که بعد از هزار راه رفته به فکر هزار و یکمین راه نرفته افتادم و طی یک نرمش قهرمانانه راه افتادم دم در مهد کودک ها تا پژوهشم را درب منزل پرزنت کنم (نمیدونید چقدر از این کار متنفرم!)  بعد از مدتی در کمال تعجب متوجه شدم که کار خیلی سختی هم نیست! یک عده که ذاتا" علاقمند هستند و بقیه هم معمولا" بعد از توضیحات من علاقمند می شوند و در کل تعداد علاقمندان اونقدر هست که بشه از تک و توک افراد غیرعلاقمند چشم پوشی کرد. اتفاقا" چند روز پیش یکی از دوستانم همراهم بود که سابقه ای در بازاریابی داشت و بعدها به من بازخورد داد که خیلی خوب پرزنت می کنم و وقتی مدیر مهد دچار تردید میشه به نکات خوب و انگیزه بخشی در مورد آزمون اشاره می کنم که طرف مقابل علاقمند میشه. از نظر خودم هم دارم پیشرفت می کنم و کارم بد نیست و مهمتر از همه، این کار دیگه مثل قبل برام سخت نیست. 

این روزها خودمو مثل بودای هزار دست می ببینم که بعضی دستهام مثل دستان پر توان گجت رشد کرده ولی بعضی از دستهام قد کف دست باقی مونده و هیچ رشدی نداشته. ظاهرا" برنامه ای که زندگی برام ریخته اینه که اندازه دست ها به یک تناسبی برسند و در همین راستا بعد از مهارت سخنرانی در جمع، انگار امسال نوبت به مهارت بازاریابی رسیده و اگه همینطور بخواد پیش بره می ترسم کار به بافتنی و خیاطی هم بکشه که  ....  باز صد رحمت به بازاریابی!

 

 

خودم بلدم!!!

می دونم که الان همه منتظر پست مینیمال هستند و این دیگه آخر خنده است که به جای مینیمال با این پست طولانی روبرو بشید ولی باور کنید به هیچ وجه نمی تونستم از همچین ماجرایی بگذرم. دو روز پیش یک راننده آژانسو دیدم که آدم گرفتاری مثل من را هم به نوشتن وا داشت و از اونجا که من آخر کار پولشو کامل دادم و به مدیرش هم شکایت نکردم الان به خودم حق میدم که اینجا در موردش بنویسم تا  بهش بخندم و دلم خنک بشه!

جریان از این قراره که بعداز ظهر یک روز شلوغ و خسته کننده باید می رفتم به یک آدرس عجیب در یوسف آباد که نه خیابون هاشو درست بلد بودم و نه حال موندن توی ترافیک ساعت پنج عصر را داشتم پس تصمیم گرفتم آژانس بگیرم و مثل خانم ها برم و برگردم. راننده, مردی قد کوتاه و سی و اندی ساله بود که لات مآبانه حرف می زد . همه چیز به نظر عادی می رسید جز اینکه راننده مدام جفت پا می رفت روی ترمز و من دیگه داشت حالم از این ترمزهای غافلگیرانه و پشت سر هم بد می شد. با خودم فکر کردم این حتما تازه گواهینامه گرفته که اینطور رانندگی می کنه و من اگه اینقدر در رانندگی ناشی بودم حتی خواهرمم کنارم نمی نشوندم چه برسه به اینکه راننده آژانس بشم!

ما تازه روی پل سیدخندان بودیم که موبایل راننده زنگ خورد و خیلی محکم و رسا گفت: من الان یوسف آبادم دارم برمی گردم! خیابون ها هم خلوته نهایتش بیست دقیقه دیگه اونجام! من که شاخ درآورده بودم با خودم فکر کردم با چه اعتماد بنفسی دروغ میگه، حداقل بیست دقیقه طول می کشه تا ما برسیم یوسف آباد و این از کجا مطمئنه که آدرس را راحت پیدا می کنیم و معطل نمیشیم! 

راننده از حکیم انداخت توی کردستان و کردستان شمال رو رفت بالا، من که داشتم مسیرو با خودم یاد می گرفتم توی ذهنم گفتم پس اینجا رو میپیچی، خروجی فلانو رد می کنی، فلان خیابونم رد می کنی، اینم رد می کنی! ونکو  هم رد می کنی ..؟!! بعد برام سوال پیش اومد که آخه مگه یوسف آباد روبروی مطهری نیست؟ خیلی پایین تر از ونک باید باشه این چرا داره میره بالا؟!! بعد با خودم گفتم حتما میخواد دور بزنه بیافته به سمت کردستان جنوب ولی خبری از دور زدن نبود و اونقدر رفتیم بالا که رسیدیم به ته بزرگراه که فقط یک خروجی داشت و یک تونل! و  آقا مستقیم رفت توی تونل!

من با تعجب گفتم: آقا چرا رفتی توی تونل اینجا که میخوره به صدر؟!!  راننده با همون لحن مشتی توی آینه بهم گفت: هاااااان؟!! نه درسته همینه!!!  می دونم الان خروجی داره میریم بیرون! ولی کمی که رفت و دید تونل انگار الی ماشالله ادامه داره با ژستی متفکرانه گفت : بنظر من هم انگار خروجیو رد کردیم! من گفتم: اصلا نباید کردستانو می اومدید بالا! ... گفت: نوچ درسته میدونم! .. و بعد دستشو گذاشت روی بوق و به ماشین بغلیش که دوتا مرد مسن و محترم توش نشسته بودند اشاره کرد که شیشه را بکشند پایین (توی تونل همه شیشه ها بالا بود جز مال این!) بعد با لحن طلبکارانه ای داد زد : می خوام برم یوسف آباد!!! (دقیقا" انگار اونا از این سوال دارن نه این از اونا)

مرد مسن به نشانه تعجب دستهاشو بالا گرفت و گفت: اینجا چرا اومدی اینجا میخوره به صدر!

راننده مثل خروس جنگی فورا" گفت: می دونم!!! می دونم می خوره به صدر!!!

مرد مسن که فهمیده بود با چه جونوری طرفه گفت: هرجور راحتید و شیشه را بالا داد. 

راننده گاز داد و پیچید جلوی یکنفر دیگه و بوووووووووق ..... اینبار یک پسر جوان بود، راننده گفت: می خوام برم یوسف آباد... پسره که مبهوت مونده بود گفت: اشتباه اومدی! از اینجا برو بیرون خروجی فلان ... ولی وسط حرفش ما چنان گاز دادیم و عین باد دور شدیم که پسره به نقطه تبدیل شد! باز رفتیم جلو و راننده هم که نمی دونست از کجا بره, دوباره دستشو گذاشت روی بوق و اونقدر برای این و اون بوق زد و مزاحمت ایجاد کرد که بلاخره یکی شیشه اش را کشید پایین و دوباره شروع شد:‌ آقا میخوام برم یوسف آباد!!!  و وسط توضیح یارو باز گاز داد و رفت, و مرد بیچاره پشت سرمون داد زد: کامرانیه رو دور بزن بیافت دوباره توووووی صددددددرررر!!!! 

اگه این اتفاق 5 سال پیش می افتاد من از عصبانیت به نقطه جوش می رسیدم ولی اونروز شخصیت راننده نظرمو به خودش جلب کرد چون انگار کل وجودش پرسوناش بود و به هیچ قیمتی حاضر نبود هیچگونه ضعفی از خودش بروز بده, برای همین سوال کردن از مردم اونقدر براش عار بود که وسط حرفشون گاز میداد و میرفت و من منتظر بودم ببینم این پرسونای شکننده تا کجا تاب میاره! 

بلاخره خروجی کامرانیه را دور زدیم و افتادیم توی صدر و راننده باز موند که حالا از کجا بره و دوباره بوق ها شروع شد به همه ماشین ها بوق می زد اونم نه تک بوق! دستشو می گذاشت روی بوق, سرعتشم کم نمی کرد, نتیجه این میشد که در حالیکه بوق ممتد می زد, فریاد زنان عین برق از کنار ماشین ها رد میشد و مردم هاج و واج می موندند که این دیوونه دیگه کیه که افتاده توی صدر؟!!!  اونقدر تابلو شدیم که هیچ بعید نیست دوربین های صدر فیلم ما رو گرفته باشند و توی اخبار هم پخش بشیم! خلاصه با اون سرعتی که می رفتیم از چند نفر سوال پرسید که مشخصا" جوابشونو درست و درمون نفهمید تا اینکه یکهو خروجی کردستان جلومون ظاهر شد! راننده گفت: فکر کنم باید اینو بریم ... و  باز دوباره بوووووووووق .... و با همون سرعتی که می رفت سرشو برد بیرون و سر یک 206 که مرد کچلی راننده اش بود فریاد زد : یوسف آباد!!!! همینو برم؟؟؟؟؟ ولی تا مرده اطلاعاتو پردازش کنه دید که ما با سرعت وارد خروجی شدیم و رفتیم طبقه بالا! من فقط قیافه مات و مبهوت مرده را دیدم که دستهاشو به نشانه تعجب بالا برد و ما به سرعت ازش دور شدیم!  کمی بعد خودمونو طبقه بالای صدر و در یک ترافیک سنگین یافتیم, درحالیکه همچنان میرفتیم به سمت غرب! من که کلاسم دیر شده بود با عصبانیت گفتم: الان باز که داریم میریم غرب؟!! راننده که اعصابش حسابی خرد شده بود لام تا کام حرف نمی زد. موبایلش هم مدام زنگ می خورد, به گمونم همونی بود که یکساعت پیش بهش گفته بود که تو راه برگشته و مسیرها هم خلوت!!!   

راننده که تا حالا تمام سعیشو کرده بود تا پرسونای قوی خودشو حفظ کنه از قیافه اش معلوم بود که دیگه کم آورده. کمی که در ترافیک موندیم بدون هیچ امیدی به خروجی,  رو به من گفت : می دونی چیه خانم ؟؟؟ راستش پسرم امروز تو مدرسه دعوا کرده حواسم اصلا اینجا نیست با شش نفر کتک کاری کرده لت و پار شدند, مدرسه هم میخواد اخراجش کنه. یکیشون فکش شکسته, یکیشونم سرش ضربه خورده بیهوش شده خلاصه از صبح درگیر والدین اونا و مدیر مدرسه ام. گفتم: ای بابا خودش چی شده؟ راننده با افتخار گفت: هیچی! پدرسگ کلاس چهارمه یک تنه چهار تا کلاس ششمی را زده خودشم هیچیش نشده.  و بعد قیافهء متفکرانه ای به خودش گرفت و گفت : من متعجبم آخه این پدرسگ به کی رفته که اینقدر بزن بهادر شده و زده همه رو لت و پار کرده ! ... و لابد انتظار داشت من بگم : معلومه که به بابای قهرمانش رفته!

من که دیدم این حالا حالا ها درگیر امتیاز جمع کردنه و الانم میخواد پز پسرشو بده تا حداقل از طرف اون احساس ارزش کنه, موبایلم را برداشتم تا هرچه سریعتر از یکی مسیرو بپرسم که بتونه ما رو از این لابیرنت بیرون ببره. بنابراین به دوستی زنگ زدم و همزمان به راننده گفتم : آقا میگن مستقیم جلوتون تونله وارد نشید و از دست راست وارد صدر بشید و خروجی مدرس و بعد خروجی خیابان شهید بهشتی و از اونجا هم که دیگه بلدید. راننده فوری گفت: آره می دونم! نگران نباشید مدرس که برسیم دیگه خلوته... منم پوزخندی تحویلش دادم و توی دلم گفتم آخه  تو تا حالا کدوم حدست محض رضای خدا درست بوده که این یکی باشه! ... وقتی رسیدیم به مدرس دیدیم از پارکینگ چیزی کم نداره و تا چشم کار میکنه همه وایستادند. بعد از مدتی هم که راه باز شد درحالیکه من چند بار بهش گفتم خروجی شهید بهشتی رو باید برید و اونم می دونم! می دونم! کرد ولی باز با سرعت داشت از خروجیش رد میشد و خوبه که خودم حواسم جمع بود و داد زدم: دست راست بگیرین خروجی!

راننده با وحشت: کجا؟؟؟ اینجا؟؟؟

من داد زدم: همین خروجی !!!

اینجا دیگه شک کردم این اصلا اسم این خیابونها رو که ما میگیم بلده یا نه و خواستم تستش کنم گفتم: عباس آبادو تا ته برید یوسف آبادو که از اونجا می شناسید؟  راننده با خودش تکرار کرد : یوووسف آباددد؟؟؟ خب الان می پرسیم و دوباره بووووووووق! و باز یقه یه بنده خدایی را گرفت ... منکه دیگه صبرم تموم شده بود گفتم: می خواهید بزنید کنار من خودم بشینم، من بلدم! ... فورا" گفت: نه من بلدم!!! همین دو روز پیش یوسف آباد مسافر آوردم !!! ایناها همینجا ها بود ... و در همین حال  باز داشت از یوسف آباد می گذشت که من داد زدم دست چپ!! چپ!!! ... راننده مبهوت مونده بود که کجا رو میگم ... گفتم: بابا اون خیابون باریکه رو دست چپ می بینید؟؟؟ همونه!!! ... راننده هم, بلدم! بلدم! گویان رفت و ما بلاخره وارد یوسف آباد شدیم! اگرچه آخرش کوچه مورد نظر را هم رد شد ولی جلوتر نگه داشتمش و پیاده شدم و گفتم خودم پیاده بر می گردم شما نمی خواد بیای. اولش از من پول نمی گرفت و می گفت اذیت شدید ولی من پولشو دادم و به آژانس هم شکایتشو نکردم. اگرچه بنظرم خیلی پررویی می خواست کسی که حتی از ته عباس آباد نمی تونه بره یوسف آباد بین این همه شغل بره راننده آژانس بشه، ولی می تونستم تصور کنم چه عزت نفس شکننده ای داره و ترجیح دادم اونی که بزودی خرد و خاکشیرش می کنه من نباشم.

 

نوروز بمانید

امروز شنبه، روز اول فروردین قاعدتا" باید روزی مثل روزهای قبل باشه منظورم اینه که نه هوای تازه تری در این روز از آسمون دمیده میشه، نه خورشید شسته و نورانی تر میشه و نه دفتر روزگار مثل سر رسید ما نو میشه! با اینکه می دونم همه اینها قراردادی است که ما برای طبیعت گذاشتیم و اون در اصل داره کار خودشو انجام می ده ولی قدرت تلقین اونقدر زیاده که روز اول فروردین، خود من طوری از خواب بیدار میشم که انگار همین الان به دنیا اومدم!

روز اول از اولین ماه سال همه چیز به نظر آدم تازه تر و بهتر از روزهای قبلی میاد، حتی زندگی خیلی سبکتر احساس میشه انگار بار سنگین سال قبل را زمین گذاشتی و دوباره اول خطی تا بازی جدیدی را شروع کنی. حالا موندم واقعا" این همش اثر تلقینه یا یک چیزهایی در این مراسم هست که حال آدمو خوب می کنه و بهش انرژی میده؟!

بطور مثال نزدیک عید که میشه نمودار ارتباطات عاطفی ما هم سر بفلک میزنه و خیلی بیشتر از قبل به همدیگر توجه می کنیم. حالا از کادو دادن و کادو گرفتن که بگذریم خود من توی سه تا گروه وایبری عضو هستم که حداقل تا حالا ششصد بار به هم تبریک گفتیم، عکس های گل و بلبل برای هم فرستادیم و اتفاقات خیلی خوبی برای هم آرزو کردیم. چون روابط اعضای گروه با هم خیلی نزدیک و صمیمانه است و تعلق خاطرشون به گروه زیاده بنظرم همین فعالیت ها قسمتی از نیاز آدم به عشق و توجه را برآورده می کنه و حال آدم خودبخود خوب میشه.

دلیل دیگه اش هم شاید این باشه که حداقل اگه یکروز در سال مجاز باشیم که به خودمون سخت نگیریم و بدون  مسئولیت ها و ملاحظات معمول، کاری که دوست داریم را انجام بدیم و چیزی که دوست داریم بخریم، اونروز حتما روز عیده دیگه! آدم وقتی به خودش اجازه میده بهتر زندگی کنه و راحت تر باشه و از این بابت احساس گناه نکنه حس می کنه که اونروز پرنس یا پرنسس شده و این حس خیلی خوبیه.

منکه هر چی در این مورد فکر کردم بیشتر به این نتیجه رسیدم که اثر جادویی نوروز در طرز فکر و رفتار خود ما است و این خود ما هستیم که به خودمون اجازه خوشبختی میدیم! پس چرا اینکار را محدود به یک روز یا یک هفته در سال کنیم؟ و آخر تمام این حرف ها  می رسم به غزلی که از سال 78 تا الان هرسال برای تبریک عید توی کارت ها و پیغام هایم می نویسم.  اگرچه طبیعت نوروز حکم میکنه که آدم تکراری نباشه و ایده ها و افکار جدیدی داشته باشه ولی من هنوز حرفی بهتر و قشنگتر از این غزل شمس تبریزی پیدا نکردم تا به کسی هدیه بدم: 

 

نوروز بمانید که ایّام شمایید!
آغاز شمایید و سرانجام شمایید!

 

آن صبح نخستین بهاری که ز شادی
می آورد از چلچله پیغام، شمایید!

 

آن دشت طراوت زده آن جنگل هشیار
آن گنبد گردننده ی آرام شمایید!

 

خورشید گر از بام فلک عشق فشاند،
خورشید شما، عشق شما، بام شمایید!

 

نوروز کهنسال کجا غیر شما بود؟
اسطوره ی جمشید و جم و جام شمایید!

 

عشق از نفس گرم شما تازه کند جان
افسانه ی بهرام و گل اندام شمایید!

 

هم آینه ی مهر و هم آتشکده ی عشق،
هم صاعقه ی خشم ِ بهنگام شمایید!

 

گیرم که سحر رفته و شب دور و دراز است،
در کوچه ی خاموش زمان، گام شمایید!

 

ایّام ز دیدار شمایند مبارک
نوروز بمانید که ایّام شمایید!

 

چالش کتاب و سایر اخبار

سلام به دوستان عزیزم و ممنون از احوالپرسی های خصوصی و نیمه خصوصیتون، مخصوصا فریبا خانم عزیز که با کامنت های امیدبخش و مثبتش به آدم انگیزه مضاعف میده.

جویای احوال اگر باشید ، از دو روز گرفتاری برای گرفتن و نقد کردن چک حقوقمون از شهرداری که مسئولیتش با من بود اگه بگذریم کل هفته گذشته مشغول ویراستاری یک کتاب در زمینه ی خانواده درمانی بودم. من برای ویرایش یک کتاب 197 صفحه ای هفت روز بیشتر فرصت نداشتم که دو روزش صرف رسیدگی به کارهای چک شده بود بنابراین ناچار شدم پنج روز باقیمانده را از صبح تا شب پای مانیتور بگذرونم و اونقدر به مانیتور خیره موندم که بعدش احساس می کردم چشمهام  درشت تر شدند!‌ عوارضش هم این بود که تا چند روز حالم از قیافه کامپیوتر و مانیتور بهم می خورد و حتی سمتشون هم نرفتم!  

اگرچه بخاطر عجله ناشر و مشکلات متن نرسیدم مطابق عادتم، کارم را چند بار ویرایش کنم ولی از اینکه حداقل موفق به تحویل کار در موعد مقرر شدم و چالش کتاب را بردم خیلی خوشحالم! چالشی که میگم بین من و یکی از همکلاسی هام بود که می گفت عمرا" نمی رسی در موعد مقرر کارو تموم کنی و پیشنهادش این بود که سفارش کارو بگیرم و بعد پخشش کنم بین اون و چند نفر دیگه که کار را انجام بدهند و خودم پورسانت بگیرم! من هم تشکر کردم و گفتم فکر کنم خودم برسم تمومش کنم! اونم با ناباوری گفت: ایشالا که میرسی!  

البته مساله فقط پول نبود، اوضاع متن کتاب خیلی خراب بود و نمی تونستم اطمینان کنم و کارو به کسی بسپارم. به نظر می رسید هر فصل را یک دانشجو کار کرده و من حاضر بودم قسم بخورم که نگارندهء چند تا از فصول حتی متوجه موضوع کلی اون فصل هم نشده و بعضی پاراگراف ها داد می زدند که دستپخت مترجم گوگل هستند مثل :

« خانواده به دلیل انتخاب کشیدگی خاص فعلی یا بیان یک رخداد خاص به این مسیر کشیده می شود که بین ابهام های پرورشکاری یا ازدواج توازن ایجاد کند!!!»

( به کسی که بتونه معنی از این جمله استخراج کنه جایزه داده میشه! )

 

خلاصه با وجود صدها جمله اینچنینی ناچار شدم تقریبا" نیمی از فصول را خودم از نو بنویسم که البته خیلی وقتگیر بود ولی حداقل خیالم راحت شد که مطالب صحیح و قابل فهم هستند.

خبر دیگه اینکه یکی از بچه هایی که قبلا با من مشاوره گروهی داشت چند روز قبل، پیشنهاد داد که دوباره یک مشاوره گروهی برگزار کنیم ولی اینبار با موضوع بهبود روابط عاطفی. من هم استقبال کردم ولی اصلا فکر نمی کردم که در عرض دو روز همه چیز آماده بشه و اولین جلسه هم برگزار بشه! 

خبر آخر هم اینکه این ترم معدلم 20 شد! با اینکه آدم نمره محوری نیستم ولی باید اعتراف کنم سه تا 20 لذت انکار ناپذیری داره . مخصوصا که یکی از اساتید سختگیرمون سر جلسه امتحان اومد کنارم و برگه ام را که دید یک بیگ لایک بهم نشون داد و بعد در گوشم گفت که قراره بهم 20 بده و بعد هم که برگه ام را تحویل دادم اونقدر ازم تعریف و تمجید کرد که توی آسمون ها سیر می کردم و آخرشم گفت که در دوره دکترا حتما همدیگر را می بینیم!  من  اخیرا متوجه شده ام که از خودشیفتگی قابل توجهی برخوردارم و ظرفیت زیادی برای پذیرش تحسین دارم! ولی اونروز برای اولین بار به شک افتادم که  واقعا" لیاقت اینهمه تعریف را دارم؟!!

 

سفرهای رویایی

امروز تازه یادم افتاد که حدود یک ماه پیش!!! لیلا بانو یک مسابقه برای مقصدهای رویایی مسافرتی برگزار کرده بود و قرار بود هرکسی در وبلاگش تصویر شهر مورد نظرش را بگذاره!!! من هم قرار بود شرکت کنم ولی اونقدر این روزها مشغله دارم که حافظه کوتاه مدتم کلا" تعطیل شده! مثلا" اونقدر در طول روز با آدم های مختلف قرار دارم که دیگه حسابش از دستم در رفته! حتی وقتی برنامه هایم را یادداشت میکنم چون گاهی 6 صبح از خونه میزنم بیرون اصلا" فرصت نمیکنم یادداشت ها را بخوانم و باز همه چیز قاطی میشه. قبلتر ها اینطور بود که وقتی موبایلم زنگ میزد و چشمم به اسم طرف می افتاد دو دستی میزدم به سرم که خاک عالم، من الان باید فلان جا می بودم!!! ولی در وخامت اوضاع همین بس که بگم الان اسم ها را هم که میبینم یادم نمی افته و خیلی با اعتماد بنفس جواب میدم! طرف با تعجب میگه: خوبی؟؟؟!!! میگم : بعله به لطف شما!!! میگه : پس کجایی؟!! میگم: خونه ام می خواستی کجا باشم؟!! میگه بابا مگه دانشکده با من قرار نداشتی؟! ... من با تعجب: جدی؟! مطمئنی؟! ... دقیقا" کی صحبت کرده بودیم؟!! ... اینجاست که طرف به جای شنیدن عذرخواهی تازه باید کلی تلاش کنه تا من قانع بشم اصلا" خانی بوده و خربزه ای!

خلاصه اوضاع در این حد بی ریخته و همینجا از لیلا بانو جان و بقیه دوستانی که دیر بهشون سر می زنم عذرخواهی می کنم. خبر خوب اینکه پژوهشم برای مادران نسبتا" داره خوب پیش میره و از دو هفته دیگه خلوتتر میشم. برگردیم به بحث سفر، از آنجا که من عاشق سفرم انتخاب فقط سه مقصد واقعا برام سخته ولی فعلا و با تاخیر 3 انتخاب اولم را می گذارم. شما هم می تونید 3 شهر رویایی خودتان را نام ببرید و یادتون باشه "رویایی" اسمش روشه یعنی ملاحظات منطقی توش نیست! :)

 

 

برای اینکه هیجان انگیز بشه بطور معکوس اسم می برم! :)    

 

 

شماره 3: جزیره بالی در اندونزی

 

شماره 2:‌ ونیز در ایتالیا

 

شماره 1: ماچو پیکو (تمدن باستانی مایا ها) در پرو 

 

حتی انتخابشون هم خوب بود مرسی لیلا بانو جان! :) ولی واقعا" دلم سفر خواست!

 

داستانت را عوض کن!

فکر نمی کنم بین ما کسی باشه که وقتی بچه بوده کارتون سیندرلا رو ندیده باشه . سیندرلا همون دختر زیبا و مهربانی است که نامادری و دخترهای زشتش همیشه بهش حسادت می کردند و ازش بیگاری می کشیدند ولی بلاخره  پرنس رویاهاشو ملاقات می کنه و برای همیشه خوشبخت میشه و چشم حسود ها هم میترکه! شاید وقتی بچه بودیم آخر کارتون کلی هم ذوق می کردیم و خوشحال می شدیم که حق به حقدار رسیده.

حالا  بیایید به داستان دیگری گوش کنید :‌ یک زن بیوه با دو تا دختر بچه خردسال، تنها و بی سرپناه رها شده و ناچاره خودش بار زندگی را بدوش بکشه و یا اینکه شوهر مناسبی برای خودش پیدا کنه تا  آینده خودش و دخترهاش تامین بشه. بنابراین میره توی کار  دلبری کردن از یک مرد ثروتمند و با اصل و نصب  و مطمئن باشید کارشو خیلی خوب انجام  داده که پدر سیندرلا عاشقش میشه و با وجود دو تا بچه یتیم باهاش ازدواج می کنه! حداقل الان با شناختی که از مرد جماعت پیدا کردم می دونم هیچ خری عاشق اون موجود پر فیس و افاده و خشکی که نشانی از ظرافتهای زنانه نداره نمیشه و اون جادوگری که ما دیدیم شاید تصویر ذهنی دختری بوده از زنی که پدرشو ازش دزدیده و مطمئنم نظر پدر سیندرلا با دخترش در این مورد کاملا" متفاوت بوده! ... با این وجود سیندرلا همیشه عزیز کرده پدرش بود و باباش نمیگذاشت آب تو دل دخترش تکون بخوره درحالیکه دخترهای زن بابا که از نعمت پدر  بی بهره بودند وقتی ناز و نوازشهای پدر و دخترو می دیدند یاد بی پدری خودشون میافتادند و  حسرت می خوردند. برای همین وقتی پدر سیندرلا فوت میکنه نا مادری با خودش میگه حالا نوبتی هم باشه نوبت دخترهای منه!

داستان سوم اینطوریه که سیندرلا دختری زیبا و دوست داشتنیه که همه از آدمها و حیوانات گرفته تا شاهزاده ها و فرشته ها دوستش دارند. انگار مهره مار داره که بدون هیچ تلاشی همه را عاشق خودش می کنه . تا وقتی سیندرلا هست همه چشمها به او خیره است و هیچکس به آناستازیا و گرزیلا با دماغهای بزرگ و پاهای بدترکیبشون نگاه هم نمی کنه. درحالیکه سیندرلا همه توجهات را به خودش جلب میکنه اون دو تا دختر بخت برگشته با اون دوران کودکی که می دونید هنوز هم در حسرت محبت و توجه می سوزند ولی هر چقدر تلاش می کنند تا توجه و محبت دیگرانو  به خودشون جلب کنند باز هم سیندرلا با پیشبند آشپزی بیرون میاد و دل همه رو میبره! واقعا" زندگی با همچین موجودی حرص دربیار نیست ؟ اینکه محکوم باشی یک عمر تحسین شدن یکی دیگه رو تماشا کنی؟!  

به نظر شما  از سه داستان بالا کدومشون واقعیت داره و داستان اصلی است؟ در اصل ما سه روایت مختلف از یک ماجرا داریم در داستان اول که همان داستان کلاسیکه، از دید سیندرلا به قضیه نگاه می کنیم . دختر خوب و مهربانی که عاشق پدرشه ولی زن بدجنس و خودخواهی عشق پدر را ازش می دزده و حقشو ضایع میکنه. در داستان دوم ما  به سمت دیگر صحنه می رویم تا  از دید زنی بیوه  که با کلی امید و آرزو با مرد ثروتمندی ازدواج کرده  به داستان نگاه کنیم  و در داستان سوم دخترهای جوانی را می بینیم که تشنه محبت هستند ولی زیر سایه دختر دوست داشتنی و زیبای بابا ! هنوز هم بعد از سالها تشنه محبت و توجه مانده اند.

در رویکردهای کلاسیک اعتقاد بر این بود که واقعیت واحدی وجود داره که باید پیداش کرد. صحیح و غلط و درست و نادرستی وجود داشت  اما در رویکردهای پست مدرن یک واقعیت واحد وجود نداره!  مثلا" از دیدگاه "داستان درمانی" که از رویکردهای پست مدرن محسوب میشه هر سه داستان بالا می توانند همزمان مطرح باشند و مهم اینه که شما از کدام دیدگاه به قضیه نگاه کنید. از دیدگاه داستان درمانی هر مشکلی یک داستانه : حق کشی، خیانت و  حسادت ، همه در اصل داستان هستند چون همین اتفاقاتی که برای شما اتفاق افتاده اگه برای فرد دیگری با دید متفاوتی اتفاق میافتاد ،متفاوت از شما تعریفش می کرد و داستانش با داستان شما فرق داشت.

افسردگی ، اضطراب و نارضایتی همه نشانه هایی هستند از اینکه ما داستانی را انتخاب کرده ایم که در آن نادیده گرفته شده ایم و عناصری از داستان به ما تحمیل شده. در این داستانها ما نقش خودمان را در اتفاقات نمی بینیم و تصور می کنیم مجبوریم به شیوه خاصی عمل کنیم. در چنین شرایطی باید داستانمان را عوض کنیم و روایتی را انتخاب کنیم که در آن قربانی نیستیم و نقش فعالتری داریم . ما می توانیم داستان بهتری بگوییم کافی است کلمات داستان را عوض کنیم !

مثلا" اگه کلمات "زن پدر بدجنس " به "زنی که نگران بچه های یتیمش است" و "خواهرهای حسود" به "خواهرهایی که به توجه و محبت نیاز دارند" تغییر کنند کل داستان عوض میشه و راحتتر میشه باهاشون زندگی کرد! و یا بطور مثال گرزیلا میتونه داستان "اون نمیگذاره من به چشم بیام!!!" را با داستانی که در آن خودش نقش فعالتری داره عوض کنه . ناچار نیست اجازه بده بخاطر وجود یک خواهر زیبا، زشت و تنها بودن را بهش تحمیل کنند! گرزیلا می تونه داستان بهتری بسازه که در آن قرار نیست فقط یکنفر به چشم بیاد و به این نکته توجه کنه که "خودش" چه کارهایی میتونه انجام  بده که دوست داشتنی تر باشه. حتی میتونه  داستان "خواهر مانع" را به داستان "خواهر الگو" تبدیل کنه و از اون سرمشق بگیره. داستان های زیادی هست که ما می تونیم از زندگی خودمون تعریف کنیم بستگی به خودمون داره کدومشو انتخاب می کنیم ولی اگه داستان فعلی ما زیاد خوب نیست می تونیم تغییرش بدیم فقط کافی است کلمات و واژه های ما تغییر کنند تا مفهوم  داستان عوض بشه و  وقتی داستان ما تغییر کنه خود ما هم تغییر می کنیم!