داستانت را عوض کن!

فکر نمی کنم بین ما کسی باشه که وقتی بچه بوده کارتون سیندرلا رو ندیده باشه . سیندرلا همون دختر زیبا و مهربانی است که نامادری و دخترهای زشتش همیشه بهش حسادت می کردند و ازش بیگاری می کشیدند ولی بلاخره  پرنس رویاهاشو ملاقات می کنه و برای همیشه خوشبخت میشه و چشم حسود ها هم میترکه! شاید وقتی بچه بودیم آخر کارتون کلی هم ذوق می کردیم و خوشحال می شدیم که حق به حقدار رسیده.

حالا  بیایید به داستان دیگری گوش کنید :‌ یک زن بیوه با دو تا دختر بچه خردسال، تنها و بی سرپناه رها شده و ناچاره خودش بار زندگی را بدوش بکشه و یا اینکه شوهر مناسبی برای خودش پیدا کنه تا  آینده خودش و دخترهاش تامین بشه. بنابراین میره توی کار  دلبری کردن از یک مرد ثروتمند و با اصل و نصب  و مطمئن باشید کارشو خیلی خوب انجام  داده که پدر سیندرلا عاشقش میشه و با وجود دو تا بچه یتیم باهاش ازدواج می کنه! حداقل الان با شناختی که از مرد جماعت پیدا کردم می دونم هیچ خری عاشق اون موجود پر فیس و افاده و خشکی که نشانی از ظرافتهای زنانه نداره نمیشه و اون جادوگری که ما دیدیم شاید تصویر ذهنی دختری بوده از زنی که پدرشو ازش دزدیده و مطمئنم نظر پدر سیندرلا با دخترش در این مورد کاملا" متفاوت بوده! ... با این وجود سیندرلا همیشه عزیز کرده پدرش بود و باباش نمیگذاشت آب تو دل دخترش تکون بخوره درحالیکه دخترهای زن بابا که از نعمت پدر  بی بهره بودند وقتی ناز و نوازشهای پدر و دخترو می دیدند یاد بی پدری خودشون میافتادند و  حسرت می خوردند. برای همین وقتی پدر سیندرلا فوت میکنه نا مادری با خودش میگه حالا نوبتی هم باشه نوبت دخترهای منه!

داستان سوم اینطوریه که سیندرلا دختری زیبا و دوست داشتنیه که همه از آدمها و حیوانات گرفته تا شاهزاده ها و فرشته ها دوستش دارند. انگار مهره مار داره که بدون هیچ تلاشی همه را عاشق خودش می کنه . تا وقتی سیندرلا هست همه چشمها به او خیره است و هیچکس به آناستازیا و گرزیلا با دماغهای بزرگ و پاهای بدترکیبشون نگاه هم نمی کنه. درحالیکه سیندرلا همه توجهات را به خودش جلب میکنه اون دو تا دختر بخت برگشته با اون دوران کودکی که می دونید هنوز هم در حسرت محبت و توجه می سوزند ولی هر چقدر تلاش می کنند تا توجه و محبت دیگرانو  به خودشون جلب کنند باز هم سیندرلا با پیشبند آشپزی بیرون میاد و دل همه رو میبره! واقعا" زندگی با همچین موجودی حرص دربیار نیست ؟ اینکه محکوم باشی یک عمر تحسین شدن یکی دیگه رو تماشا کنی؟!  

به نظر شما  از سه داستان بالا کدومشون واقعیت داره و داستان اصلی است؟ در اصل ما سه روایت مختلف از یک ماجرا داریم در داستان اول که همان داستان کلاسیکه، از دید سیندرلا به قضیه نگاه می کنیم . دختر خوب و مهربانی که عاشق پدرشه ولی زن بدجنس و خودخواهی عشق پدر را ازش می دزده و حقشو ضایع میکنه. در داستان دوم ما  به سمت دیگر صحنه می رویم تا  از دید زنی بیوه  که با کلی امید و آرزو با مرد ثروتمندی ازدواج کرده  به داستان نگاه کنیم  و در داستان سوم دخترهای جوانی را می بینیم که تشنه محبت هستند ولی زیر سایه دختر دوست داشتنی و زیبای بابا ! هنوز هم بعد از سالها تشنه محبت و توجه مانده اند.

در رویکردهای کلاسیک اعتقاد بر این بود که واقعیت واحدی وجود داره که باید پیداش کرد. صحیح و غلط و درست و نادرستی وجود داشت  اما در رویکردهای پست مدرن یک واقعیت واحد وجود نداره!  مثلا" از دیدگاه "داستان درمانی" که از رویکردهای پست مدرن محسوب میشه هر سه داستان بالا می توانند همزمان مطرح باشند و مهم اینه که شما از کدام دیدگاه به قضیه نگاه کنید. از دیدگاه داستان درمانی هر مشکلی یک داستانه : حق کشی، خیانت و  حسادت ، همه در اصل داستان هستند چون همین اتفاقاتی که برای شما اتفاق افتاده اگه برای فرد دیگری با دید متفاوتی اتفاق میافتاد ،متفاوت از شما تعریفش می کرد و داستانش با داستان شما فرق داشت.

افسردگی ، اضطراب و نارضایتی همه نشانه هایی هستند از اینکه ما داستانی را انتخاب کرده ایم که در آن نادیده گرفته شده ایم و عناصری از داستان به ما تحمیل شده. در این داستانها ما نقش خودمان را در اتفاقات نمی بینیم و تصور می کنیم مجبوریم به شیوه خاصی عمل کنیم. در چنین شرایطی باید داستانمان را عوض کنیم و روایتی را انتخاب کنیم که در آن قربانی نیستیم و نقش فعالتری داریم . ما می توانیم داستان بهتری بگوییم کافی است کلمات داستان را عوض کنیم !

مثلا" اگه کلمات "زن پدر بدجنس " به "زنی که نگران بچه های یتیمش است" و "خواهرهای حسود" به "خواهرهایی که به توجه و محبت نیاز دارند" تغییر کنند کل داستان عوض میشه و راحتتر میشه باهاشون زندگی کرد! و یا بطور مثال گرزیلا میتونه داستان "اون نمیگذاره من به چشم بیام!!!" را با داستانی که در آن خودش نقش فعالتری داره عوض کنه . ناچار نیست اجازه بده بخاطر وجود یک خواهر زیبا، زشت و تنها بودن را بهش تحمیل کنند! گرزیلا می تونه داستان بهتری بسازه که در آن قرار نیست فقط یکنفر به چشم بیاد و به این نکته توجه کنه که "خودش" چه کارهایی میتونه انجام  بده که دوست داشتنی تر باشه. حتی میتونه  داستان "خواهر مانع" را به داستان "خواهر الگو" تبدیل کنه و از اون سرمشق بگیره. داستان های زیادی هست که ما می تونیم از زندگی خودمون تعریف کنیم بستگی به خودمون داره کدومشو انتخاب می کنیم ولی اگه داستان فعلی ما زیاد خوب نیست می تونیم تغییرش بدیم فقط کافی است کلمات و واژه های ما تغییر کنند تا مفهوم  داستان عوض بشه و  وقتی داستان ما تغییر کنه خود ما هم تغییر می کنیم!

 

  

ترم دوم

در عرض یک چشم بر هم زدن ترم دوم هم از راه رسید و عناوین کلاس ها هم جذابتر شدند : ‌زوج درمانی ، مشاوره گروهی و سمیناری که در مورد مسائل خانواده باید برگزار کنیم. چون هیچکس برای نوبت های اولیه سمینار داوطلب نشد کار به قرعه کشی رسید و باید بودید و می دیدید که چطور نفس ها در سینه حبس شده بود و هر اسمی که خونده میشد بقیه چنان نفس راحتی می کشیدند که انگار برای بازیهای گرسنگی قرعه مرگ می کشند! با اینکه نوبت دوم به من افتاد (شانسو میبینید؟!) ولی چون مطمئنم نفر اول روز سمینارش غیبت می کنه بگمانم مثل ترم قبل که اولین کنفرانس با من بود این ترم هم اولین سمینار با خودمه!

برای مشاوره گروهی هم استاد خیلی خوبی داریم که جزء اولین کسانی است که مشاوره را به ایران آورد و خیلی برای این رشته زحمت کشیده . سنش بالاست ولی هنوز پر شور و فعاله ، نشون به این نشون که نیومده از ما خواسته طرح یک مشاوره گروهی را بهش ارائه بدیم و تا اول اسفند هم پوسترش باید آماده باشه تا بعد از عید هر کدام از ما زیر نظر ایشون یک مشاوره گروهی را برای حداقل پنج جلسه راه اندازی کنیم .

دو روز دیگه کنکور ارشد برگزار میشه  یعنی یکسال به سرعت برق و باد گذشت! انگار همین چند ماه پیش بود که داشتم برای کنکور تست می زدم ولی حالا در آستانه کنکور سال بعد دارم ترم دوم را شروع می کنم. امیدوارم سال بعد هم در چنین روزهایی همینقدر پیشرفت کرده باشم گرچه می دونم برهه  مهمی از زندگیم را دارم میگذرونم که تغییرات خیلی بزرگ هستند و تغییرات بزرگ با اینکه هیجان انگیزند همزمان اضطراب آور هم هستند. اگه از من می شنوید تغییر دادن حوزه های بزرگ زندگی اصلا کار ساده ای نیست و ممکنه تمام حریم امن آدم از بین بره . گاهی حس می کنی به هیچ جا وصل نیستی و همه چیز در اطرافت نامشخص و درحال نوسانه ولی با این وجود خوشحالم که جرات تغییر دادن چیزی را که دوستش نداشتم داشتم و می دونم هرچه بگذره تغییرات کوچکتر و پیشرفتم آهسته تر میشه که به این معنی است که ثبات و آرامشم هم بیشتر میشه . تردیدها و اضطرابهای این روزها هم بهایی است که برای نقل مکان از جایی که دوست نداری به جایی که احساس میکنی به اونجا تعلق داری باید بپردازی! بعد از مدتها رقابت و دلواپسی برای نمره و رتبه و  دستاورد بهتر و بیشتر، چند روزی است که یادم افتاده هدفم از اومدن توی این راه نه تلاش برای فتح قله ها و طی مدارج ترقی بلکه لذت بردن از مسیر بود و اینکه هر روز صبح که از خواب بیدار میشم به جای اینکه برای رفتن سرکار عزا بگیرم ، شور و شوقی برای کارم داشته باشم . 

 

پی نوشت :‌

از دیروز دارم به موضوع جلسات مشاوره گروهی که قراره برگزار کنم فکر میکنم! شما خودتون بودید چه موضوعی براتون انگیزه بیشتری ایجاد می کرد تا 5 روز شال و کلاه کنید و از خونه خارج بشید؟ ‌موضوعات فردی مثل افزایش اعتماد بنفس ، ابراز وجود  و برخورد مناسب با اضطراب و افسردگی ؟ و یا موضوعات بین فردی مثل ارتباط موثر با دیگران یا بهبود روابط زوجی؟