آدم های مشاوره

بعضی ها، آدم مشاوره هستند حتی اگر حوزه درمان را دوست نداشته باشند ولی این مهارت در وجودشان هست و کاریش هم نمیشه کرد. این ها فقط با صرف «بودن» و «حضور داشتن» درمان می کنند. احتمالاً راز توانایی این آدم ها در درک عمیقی است که از احساسات دیگران دارند. اینها عمیق ترین احساسات پشت رفتار آدم ها را می بینند، درک می کنند و با آن همدلی می کنند. حرفت را اشتباه تفسیر نمی کنند و به بهانه راهکار دادن از سطح عاطفه اش نمی کاهند.

ولی آدم های روانشناسی فرق دارند. این آدم ها ساختار و پروتکل دارند و بی گدار به آب نمی زنند. حتی اگر هم به آب بزنند، از سطوح میانی پایین تر نمی روند. اگر فرایند درمان را به کشف گنجی در اعماق دریا تشبیه کنیم روانشناس با کشتی مجهز گنج یابی اش به محل مورد نظر می رود و بعد از تحقیق در مورد طول و عرض جغرافیایی و آزمایش ترکیبات آب نتیجه می گیرد که آن پایین احتمالاً چه خبر است و دقیقاً کجا باید پایین رفت. در حالیکه مشاور از همان اول لباس غواصی می پوشد و همراه مراجع شیرجه می زند در عمق آب و در گشت و گذار دنیای زیر آب او را همراهی می کند.

قبل از این، رشته مشاوره بی ساختارتر و غیرعلمی تر از روانشناسی به نظرم می رسید اما حالا که فکر می کنم می بینم تفاوت روانشناسی با مشاوره ، تفاوت درمان کلاسیک با درمان پست مدرن است.

 

داستانت را عوض کن!

فکر نمی کنم بین ما کسی باشه که وقتی بچه بوده کارتون سیندرلا رو ندیده باشه . سیندرلا همون دختر زیبا و مهربانی است که نامادری و دخترهای زشتش همیشه بهش حسادت می کردند و ازش بیگاری می کشیدند ولی بلاخره  پرنس رویاهاشو ملاقات می کنه و برای همیشه خوشبخت میشه و چشم حسود ها هم میترکه! شاید وقتی بچه بودیم آخر کارتون کلی هم ذوق می کردیم و خوشحال می شدیم که حق به حقدار رسیده.

حالا  بیایید به داستان دیگری گوش کنید :‌ یک زن بیوه با دو تا دختر بچه خردسال، تنها و بی سرپناه رها شده و ناچاره خودش بار زندگی را بدوش بکشه و یا اینکه شوهر مناسبی برای خودش پیدا کنه تا  آینده خودش و دخترهاش تامین بشه. بنابراین میره توی کار  دلبری کردن از یک مرد ثروتمند و با اصل و نصب  و مطمئن باشید کارشو خیلی خوب انجام  داده که پدر سیندرلا عاشقش میشه و با وجود دو تا بچه یتیم باهاش ازدواج می کنه! حداقل الان با شناختی که از مرد جماعت پیدا کردم می دونم هیچ خری عاشق اون موجود پر فیس و افاده و خشکی که نشانی از ظرافتهای زنانه نداره نمیشه و اون جادوگری که ما دیدیم شاید تصویر ذهنی دختری بوده از زنی که پدرشو ازش دزدیده و مطمئنم نظر پدر سیندرلا با دخترش در این مورد کاملا" متفاوت بوده! ... با این وجود سیندرلا همیشه عزیز کرده پدرش بود و باباش نمیگذاشت آب تو دل دخترش تکون بخوره درحالیکه دخترهای زن بابا که از نعمت پدر  بی بهره بودند وقتی ناز و نوازشهای پدر و دخترو می دیدند یاد بی پدری خودشون میافتادند و  حسرت می خوردند. برای همین وقتی پدر سیندرلا فوت میکنه نا مادری با خودش میگه حالا نوبتی هم باشه نوبت دخترهای منه!

داستان سوم اینطوریه که سیندرلا دختری زیبا و دوست داشتنیه که همه از آدمها و حیوانات گرفته تا شاهزاده ها و فرشته ها دوستش دارند. انگار مهره مار داره که بدون هیچ تلاشی همه را عاشق خودش می کنه . تا وقتی سیندرلا هست همه چشمها به او خیره است و هیچکس به آناستازیا و گرزیلا با دماغهای بزرگ و پاهای بدترکیبشون نگاه هم نمی کنه. درحالیکه سیندرلا همه توجهات را به خودش جلب میکنه اون دو تا دختر بخت برگشته با اون دوران کودکی که می دونید هنوز هم در حسرت محبت و توجه می سوزند ولی هر چقدر تلاش می کنند تا توجه و محبت دیگرانو  به خودشون جلب کنند باز هم سیندرلا با پیشبند آشپزی بیرون میاد و دل همه رو میبره! واقعا" زندگی با همچین موجودی حرص دربیار نیست ؟ اینکه محکوم باشی یک عمر تحسین شدن یکی دیگه رو تماشا کنی؟!  

به نظر شما  از سه داستان بالا کدومشون واقعیت داره و داستان اصلی است؟ در اصل ما سه روایت مختلف از یک ماجرا داریم در داستان اول که همان داستان کلاسیکه، از دید سیندرلا به قضیه نگاه می کنیم . دختر خوب و مهربانی که عاشق پدرشه ولی زن بدجنس و خودخواهی عشق پدر را ازش می دزده و حقشو ضایع میکنه. در داستان دوم ما  به سمت دیگر صحنه می رویم تا  از دید زنی بیوه  که با کلی امید و آرزو با مرد ثروتمندی ازدواج کرده  به داستان نگاه کنیم  و در داستان سوم دخترهای جوانی را می بینیم که تشنه محبت هستند ولی زیر سایه دختر دوست داشتنی و زیبای بابا ! هنوز هم بعد از سالها تشنه محبت و توجه مانده اند.

در رویکردهای کلاسیک اعتقاد بر این بود که واقعیت واحدی وجود داره که باید پیداش کرد. صحیح و غلط و درست و نادرستی وجود داشت  اما در رویکردهای پست مدرن یک واقعیت واحد وجود نداره!  مثلا" از دیدگاه "داستان درمانی" که از رویکردهای پست مدرن محسوب میشه هر سه داستان بالا می توانند همزمان مطرح باشند و مهم اینه که شما از کدام دیدگاه به قضیه نگاه کنید. از دیدگاه داستان درمانی هر مشکلی یک داستانه : حق کشی، خیانت و  حسادت ، همه در اصل داستان هستند چون همین اتفاقاتی که برای شما اتفاق افتاده اگه برای فرد دیگری با دید متفاوتی اتفاق میافتاد ،متفاوت از شما تعریفش می کرد و داستانش با داستان شما فرق داشت.

افسردگی ، اضطراب و نارضایتی همه نشانه هایی هستند از اینکه ما داستانی را انتخاب کرده ایم که در آن نادیده گرفته شده ایم و عناصری از داستان به ما تحمیل شده. در این داستانها ما نقش خودمان را در اتفاقات نمی بینیم و تصور می کنیم مجبوریم به شیوه خاصی عمل کنیم. در چنین شرایطی باید داستانمان را عوض کنیم و روایتی را انتخاب کنیم که در آن قربانی نیستیم و نقش فعالتری داریم . ما می توانیم داستان بهتری بگوییم کافی است کلمات داستان را عوض کنیم !

مثلا" اگه کلمات "زن پدر بدجنس " به "زنی که نگران بچه های یتیمش است" و "خواهرهای حسود" به "خواهرهایی که به توجه و محبت نیاز دارند" تغییر کنند کل داستان عوض میشه و راحتتر میشه باهاشون زندگی کرد! و یا بطور مثال گرزیلا میتونه داستان "اون نمیگذاره من به چشم بیام!!!" را با داستانی که در آن خودش نقش فعالتری داره عوض کنه . ناچار نیست اجازه بده بخاطر وجود یک خواهر زیبا، زشت و تنها بودن را بهش تحمیل کنند! گرزیلا می تونه داستان بهتری بسازه که در آن قرار نیست فقط یکنفر به چشم بیاد و به این نکته توجه کنه که "خودش" چه کارهایی میتونه انجام  بده که دوست داشتنی تر باشه. حتی میتونه  داستان "خواهر مانع" را به داستان "خواهر الگو" تبدیل کنه و از اون سرمشق بگیره. داستان های زیادی هست که ما می تونیم از زندگی خودمون تعریف کنیم بستگی به خودمون داره کدومشو انتخاب می کنیم ولی اگه داستان فعلی ما زیاد خوب نیست می تونیم تغییرش بدیم فقط کافی است کلمات و واژه های ما تغییر کنند تا مفهوم  داستان عوض بشه و  وقتی داستان ما تغییر کنه خود ما هم تغییر می کنیم!

 

  

آیین یابی

تا الان نصف بیشتر امتحانات رو گذروندم و دو تای باقیمانده هم تا پایان این هفته تمام میشه ولی از الان به فکر برنامه ای هستم که بتونم پایان امتحاناتم رو باهاش جشن بگیرم چون توی زندگی بهتره پایان یک دوره و شروع دوره بعدی با یک مراسم خاص همراه باشه  تا هم خستگی آدم در بره و هم برای شروع دوره جدید انرژی مضاعفی بگیریم. این خیلی بهتر از اینه که یک کله و بصورت روزمره کار یا استراحت کنیم حالا این برنامه خاص میتونه هر چیزی باشه فقط کافیه برای شما لذتبخش باشه یا معنای خاصی داشته باشه. برای من می تونه یک تور خرید باشه و یا اینکه یک کیک بزرگ از یک قنادی عالی بخرم تا هوسی که مدتیه برنامه "فرشتگان کیک چارلی" تو دلم انداخته برطرف کنم ، شاید هم با خواهرم ضیافتی خصوصی راه بندازیم و با غذاهای ژاپنی و دسرهای جدیدی که دستورشو از یک آشپز نیمه حرفه ای  گرفتیم خودمونو مهمون کنیم ...  شما چطور؟ شما هم آیین خاصی دارید یا می تونید چیزی بهم پیشنهاد کنید؟

 

 

دغدغه های شخصی

الان که فکر می کنم می بینم تقریبا" سه ماه از شروع دانشگاه گذشته و  من اصلا" یادم نمیاد چطور این نود روز گذشت! یک صحنه هایی از بالا و پایین رفتن از سربالایی و سراشیبی های دانشگاه یادمه و اینکه تا به خودم می اومدم باید از وب سایت غذاخوری ، غذای هفته بعد رو انتخاب می کردم و بعدشم سینی بدست مثل مورچه های پرکار توی صف سلف تردد می کردیم و تا حالا کلی ماهی پلو و قورمه سبزی خوردیم و چند باری هم چلوکباب . غیر از اینها چیزی یادم نمیاد و متاسفانه هنوز  هم از انتخاب موضوع پایان نامه خبری نیست درحالیکه خیلی از دوستان موضوعشونو انتخاب کردند!

جالب اینکه متوجه شدم موضوعی که هر کسی انتخاب می کنه بستگی نزدیکی با دغدغه های اصلی زندگی شخصی خودش داره مثلا" کسی که داره طلاق می گیره به مسائل جنسی و رضایت زناشویی علاقمنده . یکی دیگه از بچه ها هم که عاشق دوست پسرشه و ظاهرا" آقا اونطور که باید به دلش راه نمیاد داره روی این موضوع کار می کنه که ببینه چطور مهارتهای زنان سنتی (مهارتهای خرم سلطانی) در این زمینه موثره تا زن بتونه مردشو به طرف رفتاری که می خواد هدایت کنه و چیزی که می خواد ازش بگیره !

البته من سال ها قبل با مطالعه و آزمون و خطا متوجه شدم که خیلی بعیده کسی روی کسی جز خودش بتونه کنترل داشته باشه و اینکه من چطور رفتار می کنم ممکنه به کیفیت رابطه کمک کنه ولی در جهتگیری و هدف کلی طرف مقابل تاثیری نداره و خیلی احتمالش کمه که بواسطه رفتار من در شخصیتش تغییری ایجادبشه!  به نظر من کسی که قصد ازدواج نداره را خود خرم سلطان هم بیاد نمی تونه به ازدواج وادار کنه ولی کسی که تیپ زن پرست داره حاضره برای داشتن زن مورد علاقه اش خیلی بها بپردازه . زنی رو می شناسم که شوهر قبلیش مهریه اش را تمام و کمال پرداخت تا از دستش راحت بشه ولی مردی دیگه چنان عاشقش شد که خونه و ماشین و کلی طلا و جواهرات به پاش ریخت تا فقط جواب بعله رو بگیره! البته من نمیگم مهارتهای خرم سلطانی هیچ اثری نداره ولی منظورم اینه که اگه برای سر براه کردن فرد خاصی بکار برده بشه احتمالا" نتیجه اش نا امید کننده خواهد بود! ولی موافقم که این مهارتها میتونه در یافتن فرد مناسبی که سرویس های مورد نظر را میده مفید باشه.

من هم که همیشه مساله هویت برام مطرح بوده دوست دارم ببینم چه عاملی باعث میشه که بعضی بچه های خانواده های آشفته دچار هویت های سر درگم و دنباله رو شوند و زندگی بزرگسالیشون هم تباه بشه ولی بعضی بچه های همین خانواده ها هویت خودشونو از اثرات سوء خانواده جدا می کنند و آدمهای موفقی می شوند. متاسفانه نمی تونم روی این موضوع کار کنم چون برای سنجیدن این عوامل، پرسشنامه هایی که افراد باید پر کنند اونقدر طولانی است که فکر نکنم مردم  حال جواب دادن داشته باشند و تعداد فرضیاتش هم اونقدر زیاد میشه که ارائه کردنشون در جلسه دفاع کار حضرت فیله ! بنابراین باز من می مونم و حوضم ...

 

نظر شما چیه؟

خدمت دوستان عارضم که برای جلسه بعدی کلاس نظریه ها باید شرح حال یک مورد (case)  را به عنوان مراجع غایب سرکلاس مطرح کنم و تشخیص و راه حل ارائه بدم . بعدش هم استاد و بچه ها نظر می دهند و با روشهای دیگری هم تحلیلش می کنند.

البته هنوز بین شرح حال دو نفر موندم ولی احتمالا اونی که مطرح میکنم داستان خانمی است میانسال که در سن پایین بدنبال عشقی سودایی با پسر عمه اش ازدواج کرد  و الان دو تا بچه بزرگ داره.  شوهرش از همون ابتدا عاشق بازیگری بود ولی بعدها این عشق به بازیگری  حسادت همسر رومانتیکش رو که شعرهای عاشقانه براش می نوشت و  توی خونه سورپرایزهای عاشقانه تدارک می دید شعله ور می کنه و خانم شروع می کنه به شکایت از همبازی شدن آقا با خانمها و تا دیر وقت بیرون خانه بودن  و البته آقا هم زیر بار نمیره و تعارض زن و شوهری به حدی بالا میگیره که رابطه به شدت آسیب می بینه. خانم به دوستانش پناه می بره و آقا بیش از پیش از خونه فراری میشه تا اینکه چند سال بعد مدرکی دال بر خیانت آقا کشف میشه...

زنی که بزرگترین گناه را نه قتل ، که خیانت می دونست افسرده میشه و یکی دو سالی قرص های رنگارنگ میخوره ... در نهایت طلاق نمیگیره ولی تغییر میکنه و سرد و کناره گیر میشه رابطه جنسی به سالی ماهی یکبار میرسه و ارتباط  عاطفی هم به حد دوستی دورادور تنزل می کنه تا اینکه مدتی بعد آثار شیطنت دیگری از آقا کشف میشه . خانم دیگه هیچ اعتمادی به همسرش نداره و گوش به زنگه که مچشو بگیره حالا دیگه هر چد وقت یکبار گوشی و پیامهای آقا رو چک میکنه و تا مورد مشکوکی میبینه دیوانه میشه و دیگه از اون زن آبرودار و معقول قبلی خبری نیست و ممکنه به دوستان آقا زنگ بزنه و بخاطر همکاری در دختربازی آقا بازخواستشون کنه. اونها هم صد البته منکر می شوند و بین خودشون این خانم را بیمار می دونند . خانم هم که هر روز فشار درونی و بیرونی روش بیشتر میشه میترسه از هم بپاشه و هرچند وقت یکبار هم با شوهرش دعوا دارند و حرفهای  عادی خانم هم اغلب مضمونش طعنه و توسری به شوهرشه و تهدید به خیانت متقابل که به نظر میرسه بعد از سالها تکرار  مکررات دیگه لوث شده چون حالا دیگه شوهرش به جای اینکه مثل سالهای قبل قسم بخوره و عذرخواهی  کنه میگه شعار نده عمل کن!  

در حال حاضر این خانم  51 ساله  که پسر بزرگش نامزد داره به جایی رسیده  که میگه تنها امیدش اینه که با مردی آشنا بشه که بتونه بهش تکیه کنه و اون موقع از شوهر فعلیش طلاق بگیره! چون توی شهرستان و طبقه اجتماعی که زندگی می کنند اغلب زنها دیپلمه و خانه دار هستند و اگه طلاق بگیرند زندگیشون خیلی سخت میشه .

 

پی نوشت:‌  اطلاعات تکمیلی برای کسانی که علاقمند به تحلیل مراجع هستند:

- رابطه زناشویی از ابتدا هم ضعیف بوده و آقا معاشقه را بلد نیست.

- خانم گاهی اوقات نسبت به شوهرش احساس تنفر می کنه و درحال حاضر چاره ای جز طلاق نمی بینه ولی اگه راهی برای اصلاح رابطه باشه علاقمند به همکاری است.

- آقا  همسرش را بیمار میدونه و میگه باید کلا" عوض بشه .  

 

..................................................................................................

 

نتیجه بحث کلاسی :

بعد از اینکه  مشکل این خانواده را سر دو  کلاس متفاوت مطرح کردم از مجموع نظرات و پیشنهادات و بحثهایی که سر کلاس شد این نتیجه حاصل شد که  این مورد بیشتر شبیه یک دور و تسلسل تعقیب و گریز یا صریحتر بگم "بازی" است که هر دو طرف به نوعی نقش خودشونو پذیرفته اند و به این بازی ادامه می دهند خانم اونقدرها هم که نشون می ده این شرایط براش غیرقابل تحمل نیست و تا الان با آقا راه اومده  وگرنه هر زنی هر چقدر هم تحت فشار مالی و دست و پا بسته باشه در طی این چند سال بلاخره میتونسته خودی نشون بده و حداقل مهریه اش رو طلب کنه! ولی این خانم ظاهرا پذیرفته و خیلی هم مایل نیست تغییری توی روند اصلی زندگیش بده فقط گاهی غری میزنه و بعد خودش خوب میشه آقا هم خانمو شناخته که آخرش نه طلاق میگیره و نه خیانت می کنه پس حرفهاشو زیاد جدی نمی گیره و احتمالا با خودش میگه چند وقت یکبار میخواد غری بزنه و خالی بشه بذار غرشو بزنه منم کار خودمو بکنم. با این حساب این چرخه غر زدن و  سر براه شدن همینطور ادامه داره و هردو طرف نقش خودشونو به نوعی پذیرفته اند و مشاور هم نباید  آه و ناله کردن خانم را زیاد جدی بگیره . هر دو استاد تقریبا متفق القول بودند که این رابطه اونقدر خراب شده که امید چندانی به درست شدنش نیست و ازدواج دیگه تقریبا" از دست رفته و باید خیلی زودتر از این مراجعه می کردند. در حال حاضر تنها کاری که میشه کرد اینه که  اگه هر دو نفر واقعا" آماده تغییر وضعیت باشند شاید با زوج درمانی هنوز امید کوچکی  وجود داشته باشه.  

من سرکلاس برای این مورد از زوج درمانی متمرکز بر هیجان استفاده کردم که تمرکزش روی تعاملات و مکالمات معیوب زوجین هست. مثلا" زنی که مدام با خشم به همسرش سرکوفت میزنه کم کم با هیجانات پشت خشمش که شاید احساس بی ارزشی  یا ندیده گرفته شدن باشه آشنا میشه و  وقتی به جای سرزنش کردن میگه " احساس می کنم توی زندگی شوهرم جایی ندارم و احساس بی ارزشی می کنم! " خودبخود باعث میشه شوهر هم به جای اینکه ظاهر خشمناک و سرزنشگر  همسرشو ببینه از دریچه دیگری به موضوع نگاه کنه و پاسخ متفاوتی بده در اونصورت مثلا" ممکنه بگه : "منظور من این نبود" یا "من اصلا نمی دونستم با دیر اومدن باعث همچین حسی میشم! "‌ یا وقتی مرد داره به درمانگر میگه "من انتظار دارم برای علایق من ارزش بیشتری قائل باشه" درمانگر بهش اشاره میکنه که به من نگو به خودش بگو ... و از فرد می خواد توی چشمهای همسرش نگاه کنه و مستقیما از خودش اینو بخواد. درمان متمرکز بر هیجان اعتقاد داره وقتی صحبتها صریح و شفاف و دور از قضاوت و سرزنش باشه و هر کسی مستقیما نیاز خودشو مطرح کنه پاسخ طرف مقابل هم تغییر می کنه و دیگه فرار نمی کنه و اینطوری اون چرخه تعقیب و گریز یا سرزنش و اجتناب شکسته میشه و این اولین و مهمترین قدم درمانه.  

 

از افسردگی  تا تغییر پرسونا

اینروزها زیاد درگیر درس و دانشگاه بودم موضوع پایان نامه ام هنوز مشخص نشده و استاد راهنمام رو هم انتخاب نکردم غیر از این گرفتار مسائل همزمان و موازی دیگری هم هستم که خیلی هاتون در جریانید . شاید همه این عذرو بهانه ها به نظر شما کافی برسه تا غیبتم را موجه کنید ولی واقعیتش اینه که الان که اینجا هستم دست کم سه هفته افسردگی را پشت سر گذاشتم البته فرقش با دفعات قبلی که این مهمان ناخوانده تشریف آوردند این بود که اینبار دیگه به قصد ته دره سقوط آزاد نکردم بلکه پله پله پایین افتادم ! وقتی پله پله پایین میافتی دو تا حسن داره یکی اینکه دردش کمتره و دیگه اینکه هر مرحله ای که ازش رد میشی رو حس می کنی و حتی میتونی روش اسم بگذاری! به لطف کلاس یونگ با این پله ها آشنا بودم و در هر پله میتونستم پیش بینی کنم مرحله بعدی احتمالا" چیه و توش چه خبره ! البته اینکه بدونی چه بلایی قراره سرت بیاد باعث نمیشه بتونی جلوی پایین افتادنتو بگیری ولی همینکه آمادهء افتادن میشی درد زمین خوردنت کمتر میشه و کمتر آسیب زننده است. جالب اینجا بود که اینبار مهمون ناخوانده نتونست زیاد غافلگیرم کنه و حتی قبل از اینکه شروع بشه میتونستم وقوعشو پیش بینی کنم و تدارک محدودی برای پذیرایی ازشون ببینم !!!

افسردگی به پروسهء زایمان تشبیه شده چون قراره در نهایت از دلش چیزی بیرون بیاد . همه می دونیم پروسه تولد درد و رنج بهمراه داره ولی بعضی ها زایمان راحتتری دارند و بعضی ها هم سر زا از دست می روند این دیگه بستگی داره چقدر آمادگی داشته باشید. حالا این پله هایی که گفتم چی هستند و چطور میشه پیش بینیشون  کرد؟

مرحله اول inflated ego یا همون ایگوی متورم و بادکرده است . این همون وقتیه که احتمالا" قبلش در جهان بیرونی موفقیت های درخشانی بدست آوردیم و از غرور باد می کنیم و خیالات برمون میداره که خیلی حالیمونه و کارمون درسته! .. اینطور مواقع یک چیزی در ناخودآگاه آدم تحریک میشه که بزنه کاسه کوزه طرفو بهم بریزه   ...

مرحله دوم افسردگی است . اون اتفاقی که باید میافتاد افتاده و کاسه کوزه بهم ریخته و حالا هرچیزی که قبلا بهش می نازیدیم معنای خودشو از دست میده و آدمها برای اینکه به مرحله قبلی که همه چیز خیلی خوب و درخشان بوده برگردند به هر دری می زنند و حاضرند هر بهایی بپردازند تا دیگه پایینتر نروند ولی دیگه دو چندان تلاش کردن هم نتیجه سابق رو نمیده و اوضاع بهتر نمیشه که بدتر میشه ...

وقتی همه تلاشها بی نتیجه می مونه دیگه باید بپذیری که شکل سابق بودنت از دست رفته و اون شخصیت سابق با اون باورها و مشخصاتش دیگه بیشتر از این برات کار نمیکنه و باید تغییراتی بکنه . این مرحله اسمش تباهی است ولی شما میتونید هر اسم دیگه ای که حالتونو بهتر میکنه روش بگذارید! این مرحله ای است که چیزی در پرسونا یا همون شخصیتی که به همه نشان میدادیم که این هستیم باید بمیره و جاشو به چیز دیگری بده و همین فرایند گذشتن از ویژگیهای شخصیتی قبلی که باورش داشتیم و خودمونو باهاش می سنجیدیم تا وقتیکه ویژگی شخصیتی جدیدی در ما شکل بگیره معمولا" با درد و رنج همراهه چون پرسونای قبلی که بهش می نازیدیم دیگه نیست و هنوز نقاب جدیدمون هم شکل نگرفته و ما این وسط آواره و سرگردان باقی می مونیم.

حالا اگه این مراحل را بشناسیم ، وقوعشو بپذیریم ، زیاد دست و پا نزنیم که به همون حالت آشنای قبلی برگردیم و باور داشته باشیم هر پایین رفتنی بالا اومدنی داره و در پس هر مرگی تولد دوباره ای است مرحله بعدش نوزایی است و این همون چیزیه که قراره از دل افسردگی بیرون بیاد و پرسونای تازه ما شکل بگیره!

قبلا" خیلی شنیده بودم که مهاجران در بدو ورودشون به کشور جدید دچار شوک فرهنگی می شوند ولی این اتفاق برای من در کشور خودم و در بدو ورودم به دانشگاه اتفاق افتاد! منکه سالیان سال با افرادی شبیه خودم و با فرهنگ مشابه خودم نشست و برخاست داشتم و تصورم از زنان و مردان جامعه خیلی محدود به قشر روشنفکری بود که باهاشون مراوده داشتم تقریبا" برام شوکه کننده بود که در اجتماعی باشم که کلمهء فمینیست به منزله ناسزا به کار برده میشه و ناچار بشم سر ابتدایی ترین حق خانمها یعنی حق تحصیل و کار کردن با کل کلاس چانه بزنم ! بدتر اینکه در این بین نه تنها آقایون که در کمال تعجب بعضی خانمهای کلاس هم در جبهه روبرو بودند و تایید می کردند که مهمترین وظیفه زن همسرداری و مادری است و اگه دنبال تحقق خودش بره یعنی قصور از مسئولیتهای ازلی و ابدیش!

از اونجا که مسئله "قدرت" برای من همیشه خیلی مهم بوده می تونید تصور کنید از حرف زور شنیدن و اینکه یک عده بخاطر جنسیت یا رنگ پوست یا هر مسئله تبعیض آمیز دیگه ای برای خودشون حق آدمیت بیشتری قائل باشند و برای دیگران تعیین تکلیف کنند چقدر بیزارم . اینطور مواقع جنگجوم فورا" دست به شمشیر می شه تا حق طرف مقابلو به طور شایسته ای کف دستش بگذاره ! ولی کلاس پشت کلاس و استاد پشت استاد همین چرخه معیوب تکرار میشد و تا به خودم اومدم دیدم دارم با همه بی وقفه می جنگم برای همین تصمیم گرفتم یکروز روزه سکوت بگیرم ! ولی از شانسم همونروز با یک استادی کلاس داشتیم که گل سر سبد این محافل بود و من تقریبا" با هر عبارتش باید اعتراض میکردم! اتفاقا" اونروز در مورد یکی از مراجعانش سر کلاس صحبت کرد که خانومیه که شوهرش 6 بار بهش خیانت کرده و خانم هم وسواس فکری گرفته و مدام گوشی و لوازم شوهر را میگرده و همیشه هم نگران و عصبیه و اضافه کرد که چون خانم سه تا بچه قد و نیم قد داره مشاور حق نداره از تصمیم طلاق خانوم حمایت کنه و بعد خیلی مدعیانه گفت این خانم چه حقی داره که بخاطر همچین مسئله بی اهمیتی کانون گرم خانواده را از هم بپاشونه!؟

خیلی دوست داشتم بگم منظور کدوم کانون گرمه؟! چون اگه کانون گرمی بود که طرف شش بار خیانت نمی کرد تازه اگه کانون گرمی هم باشه از دعوای زن و شوهر گرم شده و همچین محیط متشنجی برای بچه ها خیلی صدمه زننده تر از طلاق میتونه باشه! ولی یاد روزه سکوتم افتادم و چیزی نگفتم که استاد باز در ادامه فرمود : بلاخره مرده دیگه هرز میپره!!! بزغاله که نیست ببندیش یکجا!!! چرا خانمها انتظار دارند که مرد تماما مال خودشون باشه؟! نمیشه که همش مال تو باشه!!! شاید با اون زنها هم بلاخره صیغه ای خونده شده و فعل حرامی هم در کار نبوده ! من نمی دونستم به این حرفها بخندم یا گریه کنم اینکه فعل حرام اتفاق افتاده یا نه شاید برای مسجد محله خیلی حائز اهمیت باشه ولی مسلما" برای زنش دو قرون هم نمیارزه و چیزی هم از وسواس فکری و افسردگیش کم نمیکنه. در نهایت نتیجه گرفتم که یا این آقا هیچی از ساختار روانی و عاطفی زنانه نمیدونه و یا به حکم مرد بودنش برای خودش امتیاز بیشتری قائله و به زبان زور مردسالارانه میخواد بگه جنس دوم باید با شرایط ما خودشونو سازگار کنند!

یادمه دیگه داشتم می ترکیدم و بعد از کلاس رفتم پیش استاد یونگمون و قضیه را براش تعریف کردم و گفتم تروخدا یکی جلوی منو بگیره اگه حرف بزنم کشتار می کنم و اگه روزه سکوت بگیرم روز بعدش حتما" منفجر میشم! استاد خیلی همدردی کرد و توصیه هایی هم کرد.

سالها بود که داشتم انرژی جنگجویم را تقویت می کردم و تمرین می کردم که بتونم از حق خودم دفاع کنم ولی اینروزها با این اتفاقاتی که افتاد کم کم متوجه شدم انگار زیادی دارم می جنگم و این جنگیدنها دیگه داره خفه ام میکنه! لزومی هم نداره با هر اظهار نظری دست به شمشیر ببرم چون اینکه یک عده از روی سنت یا باورشون اجازه می دهند باهاشون اینطور رفتار بشه در واقع مشکل من نبود و خیلی از این جنگها در واقع جنگ من نبودند. بعلاوه فرهنگ جامعه تا حدودی از این دیدگاه حمایت میکنه و همچین حرفهایی اگه زده میشه چندان هم جای تعجب نداره. در نهایت طی فرایندی کمی تا قسمتی دردناک  که چند هفته هم طول کشید پرسونای قبلی با جنگجوی دست به شمشیرش کم کم  کنار رفت و  پرسونای جدیدی در حال شکل گیری است که جنگجوش خیلی کمتر از روی احساس می جنگه و  میتونه خیلی از این مبارزات بی نتیجه را رد کنه و انرژیشو برای مصارف مفیدتری سرمایه گذاری کنه!  

چقدر آرتمیس هستیم؟

چند جلسه قبل سر کلاس یونگ با کهن الگوی آرتمیس آشنا شدیم. طبق معمول سوالات مربوطه را جواب دادیم که ببینیم این انرژی (یا همون کهن الگو) در روان هر کدوم از ما چقدر فعاله . نمره من که فاجعه بود یعنی ۱۰ از ۳۰ که به این معنی است که سنخیتی با این فضا ندارم! حالا بریم ببینیم این کهن الگوی آرتمیس که میگن یعنی چی و زنان و مردانی که این انرژی در روان اونها فعاله چطوری هستند.

اسطوره میگه مادر آرتمیس زایمان خیلی سخت و دردناکی داشت و آرتمیس به محض بدنیا اومدن ناچار شد به مادرش کمک کنه تا برادر دوقلوش آپولو را هم بدنیا بیاره. این یعنی آدمهای آرتمیس تایپ از بچگی با مسئولیت پذیری آشنا هستند و کارهاشونو خودشون انجام می دهند و دوست ندارند به دیگران وابسته باشند. بنابراین بچه های لجباز و مستقلی هستند که دوست ندارند کسی توی کارشون دخالت کنه و تا جایی که بشه تصمیماتشونو خودشون می گیرند! واقعا" ماشالا به همچین بچه ای ! منکه بچه بودم چنان بچهء پخمه ای بودم که تا یه قدم برمیداشتم چشمم به صورت این و اون بود که ببینم تایید می کنند تا قدم دومو هم بردارم یا نه!  (صفر امتیاز!)


 از بعد مالی اگه بخواهیم نگاه کنیم آرتمیس ها خیلی زود مسئولیت بخش مالی زندگیشونو برعهده میگیرند و احتمالش خیلی کمه که یک آرتمیس تایپ را در حالیکه توی خونه بیکار و منفعل نشسته باشه و از کسی پول توجیبی بگیره ببینید . در مورد خودم با اینکه بعد از دانشگاه رفتم سر کار و هیچوقت بازه طولانی ای بیکار نبودم ولی هیچوقت حقوقی که برای مستقل زندگی کردن کفایت کنه نگرفتم و حتی براش برنامه ریزی هم نکردم!   با این حساب نمی تونم نمره قابل توجهی در این بخش به خودم بدم.

 

 

 

آرتمیس الهه کمانداره و مدافع طبیعت ،حیوانات و کلا" ضعفای جامعه امروزی ! ایشون آماده است تا برای دفاع از حقوق زنان و کودکان و اگه رابین هودشون باشه برای احقاق حقوق فقرا دست به تیروکمان ببره! بخاطر همین آرتمیسها را میشه به وفور بین مدافعان حقوق بشر ، فعالان فمینیست و جبههء سبز پیدا کرد. در این مورد هم باید بگم من زندگی در طبیعت را به زندگی در کلان شهرها ترجیح میدم و برای حمایت از حیوانات هم فعالیتهایی کردم ولی در مورد زنان و کودکان فکر نکنم امتیاز بالایی بگیرم چون در اون حوزه حق خودمو هم به زور میتونم بگیرم چه برسه به حق دیگران!

آرتمیس ها اگرچه خودشون خیلی رئوفانه برای کمک کردن به دیگران پیش قدم میشوند ولی کمک گرفتن از دیگران براشون خیلی سخته و اصلا" دوست ندارند از کسی تقاضای کمک کنند . اینجا هم که انگار امتیازی نمی گیرم چون برای منکه نه گزینه رئوف بودنش صادقه و نه اینکه برای درخواست کمک از دیگران مشکلی دارم اتفاقا" برعکس خیلی راحت و رله اینکارو انجام میدم! همین چند وقت پیش بود که وسط یک کوچه باریک و بلند گیر کردم یک کامیون جلوم بود و داشت بار خالی میکرد و حالا حالا ها هم قصد رفتن نداشت دو طرف کوچه هم چنان ماشینها کیپ هم پارک کرده بودند که داشتند می خوردند به ماشین من ! یک پل پیدا کردم اومدم دور بزنم که فهمیدم عرض کوچه از اندازه ماشین من کمتره و نه راه پس دارم و نه راه پیش! خلاصه بدجور گیر افتاده بودم که دیدم یه آقایی ساک خرید بدست داره میره تو خونه اش پیاده شدم بهش گفتم گیر افتادم و خواستم بیاد کمکم کنه آقاهه اومد نشست پشت فرمون و واسه اینکه معذب نشم گفت خانم منم همیشه اینجا گیر میکنه! و لی من اصلا معذب نبودم! خلاصه ماشینو از گیر درآورد و تمام کوچه را دنده عقب رفتیم و بعد ماشینو داد دستم و پیاده رفت سمت خونه اش. منم خوشحال دو تا بوق براش زدم و رفتم .. خلاصه اینکه در این مورد هیچ مشکلی ندارم !

گفتیم آرتمیس ها از وابستگی بیزارند و شخصیت مستقلی دارند. حالا خودتون تصور کنید زنی که خودش بخواد برای خودش تصمیم بگیره و از اخلاقیات و سبک زندگی خودش پیروی کنه در جامعه امروزی با ارزشهای پدرسالار چه برخوردی باهاش میشه! شاید بخاطر همین آرتمیس ها اغلب احساس خشم درونی شده ای با خودشون دارند چون ناچارند بطور مداوم وارد جنگهای عموما" نابرابر شوند. . خب اینجاش تا حدی با من مطابقت داره چون اصلا" تحمل امر و نهی و اجبار و الزامی که از بالا بخواد بهم تحمیل بشه را ندارم و زود قاطی میکنم . کلا" دوست دارم مطابق اخلاقیات و سبک زندگی خودم زندگی کنم و نه کسی با من کاری داشته باشه و نه من با کسی ... ولی چون همیشه یکی پیدا میشه که میخواد به زور نظر و صلاحدید خودشو بهت تحمیل کنه ناچارم گاه به گاه دست به شمشیر بشم! گفتم شمشیر چون با تیر و کمان راحت نیستم البته اگه مسلسل و کاتیوشا بود که بهتر بود میزدم طرفو نیست و نابودش می کردم ولی بین کمان و شمشیر ، بازم گلی به جمال شمشیر!

از بعد عاطفی، در اسطوره گفته شده که آرتمیس از پدرش زئوس در خواست میکنه هیچوقت مجبورش نکنه که ازدواج کنه. در دنیای واقعی هم این تیپ شخصیتی به ازدواج کردن علاقه خاصی نداره و میتونه به راحتی مجرد زندگی کنه چون رابطه داشتن وابستگی در پی داره و وابستگی به هر شکلش برای آرتمیس ناخوشاینده و از طرف دیگه خودش هم با احساساتش راحت نیست و برای همین اگه از فضاهای عاطفی دور باشه هم خودش راحتتره هم شما! اینها همونهایی هستند که هیچوقت مشکلشون  نداشتن رابطه نیست و اگه شما از اون افرادی هستید که چنانچه زیبایی ونوس و مغزی مثل ارسطو داشته باشید و مثل راکفلر هم پول دربیارید ولی چون رابطه عاشقانه ندارید فکر خودکشی به سرتون بزنه خیالتون تخت هرچی هستید آرتمیس نیستید!

 

پی نوشت :

بچه ها این هم  تست کهن الگوهای زنانه  است که بهتون میگه هر کدوم از این هفت انرژی حدودا" در شما چقدر فعاله.  با تشکر از مریم عزیز.

 

زمانی برای رکود

راستشو بخواهید خیلی وقته که میخوام مطلب جدید بنویسم ولی دست و دلم به کیبورد نمیره. درسته که این مدت چند تا فیلم دیدم که حتی ارزش انتقاد کردن هم نداشت و چند تا آهنگ شنیدم که یکی از یکی روحوضی تر بودند ولی از خودم تعجب می کنم چون همیشه چند تا موضوع خوب توی کشو عقبی ذهنم داشتم که هرجایی اراده می کردم پرحرفی کنم مثل خرگوش از توی کلاهم می کشیدمشون بیرون! ولی اینروزها حتی حس اونم نیست و خیلی بی حالتر از این حرفهام ! البته حدس میزنم قسمت اعظمش بخاطر غلطی است که سه هفته پیش مرتکب شدم البته اون موقع اصلا" فکر نمی کردم قطع کردن یه قرص فسقلی سفید رنگ جنرال همچین عواقبی در پی داشته باشه ولی نتیجه اش این شد که کل سیستم بدنم ریخت بهم و فیفول وقرص آهن هم افاقه نکرد. حالا  دیگه هرچی مشت مشت قرصهای سبز و قرمز و نارنجی هم می خورم مگه درست میشه؟!  

دکترها هم که انگار براشون ماه رمضون، ماه چمدونه و همه جمیعا" از ترس روزه داری تا اون سر دنیا فرار کردند که از نظر مسافت دیگه هیچ حرفی توی عذر شرعیشون نباشه! به بیمارستان هم که سر زدم منشی محترم گفتند: " آقایون دکتر تا آخر ماه رمضون فقط خانمهای باردار را ویزیت می کنند! شما باردارید؟! "   گفتم: نخیر من با ظرفیت خالی اومدم! اصلا" چیزیکه می شنیدم باورم نمیشد انگار آدم وانت باره که ارزششو با بارش می سنجند! البته دکتراشون آقا بودند چه انتظار دیگه ای میشد داشت؟!  با این تواصیف دیدم بهتره چند روز دیگه هم تحمل کنم تا دکتر خودم از سفر دور اروپا برگرده بشینه سر خونه زندگیش! فردا مياد واسه همينه که يكمي امیدوارم .

ولی این چند هفته  سستی و رکود نا خواسته که هر کاری کردم اصلاحش کنم نشد که نشد باعث شد به این موضوع فکر کنم که حالا اصلا" چند صباحی هم بی حال باشم مگه کجای دنیا کج میشه؟ یونگ که میگه خیالت تخت هیچیت نمیشه و اتفاقا" لازم هم هست که وقتی روزهای درخشانی رو سپری کردی چند روزی هم سایه هاتو زندگی کنی چون از نظر یونگ تبعیض چه برای فرودست باشه چه برای فرا دست به یک اندازه نارواست و همونطور که بخش روشن و نورانی شخصیتمونو زندگی می کنیم و به بقیه نشونش میدیم باید گاهی هم به بخش تحقیر شده و نفی شده خودمون هم اجازه خودنمایی بدیم که یکوقت عقده ای نشه بزنه کاسه کوزمونو بشکنه!

من اینو خیلی وقتها تجربه کردم که وقتی به خودم مغرور میشم و روی یک توانایی خاصم زیادی حساب باز میکنم میزنه چند روز بعدش درست در همون حوزه یا میرم توی باقالیا و یا درآخرین لحظه میلیمتری رد میکنم! ولی همونم مثل هشداریه که به آدم میگه حواست باشه همچین عددی هم نیستیا ! استادمون یکبار از چند تا خانم یونگین تعریف میکرد که خونهء مشترک داشتند و بیرون بردن زباله ها براشون  کار نا خوشایندی بود. آیین شخصیشون برای زندگی کردن سایه هاشون  این شده بود که هر روزیکه یکیشون موفقیت بزرگی کسب می کرد یا روز درخشانی داشت اونشب خارج از نوبت، آشغالها رو اون باید جلوی در میگذاشت. شاید اولش به نظر مسخره بیاد ولی این یکجور تعدیل قوای پرسونا است تا یادش بندازی زیادی باد نکنه که بره توی آسمونها گم و گور بشه و چند قدم از برج عاجش پایین بیاد.

این یعنی اگه من مهسای مثبت و پر انرژی هستم به موازات اون یک مهسای منفی باف و منفعل هم درونم هست که با موفقیت تونستم بهش غلبه کنم و بچپونمش توی پستو تا مثبت و انرژیک بودنمو بیارم توی پرسونام و  به همه فقط همونو نشون بدم ! ولی خب آیا اون زندانی بدبخت آب و نون نمی خواد و قرار نیست هیچوقت رنگ آسمونو ببینه؟ البته اینکه گاهی سایه ها رو نوازش کنیم معنیش این نیست که این خصوصیات تبدیل به شخصیتمون بشه ولی اگه این زندانی ها گاهی بیان توی حیاط و گشتی بزنند و هوایی بخورند هم اونها راحتتر هستند و هم خودمون راحتتریم چون دیگه ناچار نیستیم همش جلوی مردم از خودمون یک تصویر تک بعدی صلب و غیر واقعی ارائه بدیم.

چند روز پیش با استادی صحبت می کردم می گفت اگه مثل فواره یک نفس بری بالا به زودی زورت تموم میشه و همونطور یک نفس  هم میافتی پایین پس باید پله پله بری بالا و در هر مرحله ای توقف را تجربه کنی و بتونی حوصله کنی تا دوباره زمان بالا رفتن فرا برسه. 

 

 

فردا شروع تازهء باقی زندگیته

 یه عمری بد آوردی و از چشم دنیا دیدی،

هرچی بدی کشیدی،

تقصیر این دل تو و تقصیر سادگیته...

و من اینجا میخوام اضافه کنم که تقصیر "کهن الگوی معصوم" خودمون هم هست! (اگه نمی دونید کهن الگوی معصوم چیه و از کجا در ما شکل می گیره در این پست توضیح دادم.) ولی بطور خلاصه یونگ میگه کسی که این کهن الگو در او غالب باشه باورهای معصومانه ای نسبت به دنیا و دیگران داره مثلا" اینکه دنیا جای حق و عدالته ، بلاخره حق به حقدار میرسه ، خوبی بر بدی پیروز میشه و از این حرفها درحالیکه دنیای واقعی معمولا" اینطوری نیست!

قبل از یونگ فروید هم گفته بود که نباید به بچه بعد از دو سالگی شیر داد وگرنه در بزرگسالی "شخصیت دهانی" پیدا میکنه يعني ساده دل و خوش باور بار مياد و به حرف ديگران زود اعتماد مي كنه ( كه شبيه مشخصات "كهن الگوي معصوم" يونگه) . فروید دلیلشو اینطور توضیح میده که نوزاد بعد از شوک تولد که از محیط امن و گرم و نرم رحم یکدفعه وارد یک دنیای غریبه و جدید می شه با اولین چیزی که تماس برقرار می کنه آغوش مادره پس مادر را به عنوان نماینده ای از دنیای جدید در نظر می گیره . حالا اگه مادر پذیرنده و مهربان بود و نیازهای کودک را خوب ارضا کرد کودک احساس امنیت می کنه و ناخودآگاه با خودش تصمیم میگیره که دنیای جدید هم جای امنی است و دست غیبی نیازهاشو به موقع بر طرف می کنه پس به دنیا اعتماد می کنه.

حالا اگه مادر در اینکار افراط کنه و تا هر وقت که بچه میخواد بهش شیر بده و تا بتونه نیازهاشو برطرف کنه، بچه دیگه زیادی احساس امنیت و اعتماد می کنه و فکر میکنه دنیا جای خيلي امن و راحتيه و همه چي قراره خوب پيش بره و همیشه یکی هست كه حواسش بهت باشه! قسمت غصه دار قضیه اینجا است که  وقتی دیگه مادری نباشه، خدا رو در اون جایگاه میگذاره و از اون انتظار داره با دستی از  غیب مشکلاتشو حل کنه و حواسش بهش باشه! وگرنه خدا رو مقصر می دونه و شکایت می کنه که چه گناهی کردم که اینها رو داري سرم میاري!  

همچین آدمی به راحتی به همه اعتماد می کنه و از طرفی چون همیشه نیازهاش راحت برآورده شده طاقت سختی و مشکلات را نداره و همه چیزو زود و سریع می خواد که همین موضوع زمینه ساز مورد سوء استفاده قرار گرفتن میشه . آدلر هم این آسیب را تحت نام "نازپروردگی" عنوان می کنه و میگه یکی از بدترین آسیبهایی است که در دوران کودکی ممکنه به بچه وارد بشه چون فرد از بچگي صبر و تحملو یاد نگرفته پس در مقابل مشکلات زندگی خیلی زود در هم شکسته میشه و درمانش هم خیلی سخته چون این باور در او نهادینه شده که همه چیز باید سریع و بدون زحمت بدست بیاد. 

تا اینجا ظاهرا" معصوم بودن چندان هم چیز جالبی از آب درنیومد و من بدون هیچ طالع بینی هندی و چینی می تونم پیش بینی کنم  همچین آدمی به زودی ضربات اساسی ای در انتظارشه و خودشم نمیدونه از کجا داره میخوره! حالا اگه به شما هم زیادی شیر دادند زود وحشت نکنید! راه داره! راهش اینه که مثل سریال معصومیت از دست رفته (که محض رضای خدا یه قسمتشو هم ندیدم!) مقداری از معصومیت خودمونو از دست بدیم و به تعادل برسیم.  قسمت خوب ماجرا اینه که همون ضربه هایی که می خوریم در اصل همینکارو برامون انجام میدهند و با هر شکست قسمتی از معصومیت خودمونو از دست میدهیم و هشیارتر می شویم. شاید برای همین سیاوش قمیشی در ادامهء ترانهء بالا به درستی میگه : " اما این شب تار عاقبتش سفیده! " چون این ضربه ها با اینکه خیلی دردناکند همیشه با خودشون هدیه ای برامون دارند و اون آگاهی و رشد و تغییر ما است. و اینکه نباید دنبال دلیل بدبختی هامون توی آسمونها بگردیم دلیلش همینجا روی زمینه و درون خودمون!  

فروید میگه نود و پنج درصد شخصیت ما تا شش سالگی شکل میگیره و بعد از اون تغییر دادنش خیلی سخته. ولی با اینحال اعتقاد داشت "آگاهی" باطل السحر گذشته های سفت و سخت شده است و تمام درمان روانکاوی هم همین آگاه کردنه.  باربارا دی آنجلس هم میگه فقط کافیه آگاه بشی که چی بهت گذشته که این شدی و از کجا داری این ضربه ها رو میخوری! وقتی فهمیدی اون لحظه است که درمان خود بخود شروع میشه و اون موقع است که میشه با اهرم همون پنج درصد باقی مانده، کوه نود و پنج درصد را تکان داد. 

 

 لینک دانلود ترانه فردا از سیاوش قمیشی (لینک اول)

 لینک دانلود ترانه فردا از سیاوش قمیشی(لینک دوم)

 

جعبه کوکائین

امروز داشتم فکر می کردم چرا بعضی از ما می گیم آرزوهامون برباد رفته ؟ مگر نه اینکه تا آدم زنده است هر لحظه ممکنه آرزوهاش برآورده بشه؟ حالا هرچقدر هم سخت و دور از انتظار به هر حال احتمالش صفر که نیست! چرا ما احتمالشو صفر در نظر می گیریم؟

راستش من خودم از اون آدمهای محتاطی هستم که وقتی اوضاعم روبراهه هیچ جور حاضر نیستم ریسک کنم و کاری کنم که آرامش حاضرمو بهم بزنه! ولی آرزو که این چیزها حالیش نیست و هرچه دست نیافتنی تر خواستنی تر! روش من اینه که آرزوهای خیلی خواستنی که انجامش برام سخته و شجاعت و جسارتی بیش از حد معمول می طلبه به ترتیب اولویت یکجایی می نویسم و بعد منتظر فرصت مناسب می نشینم تا برم سراغشون. 

منظورم از فرصت مناسب وقتیه که اتفاقی افتاده که آرامش و خوشیم خود به خود زایل شده و اعصابم خرد و خاک شیره! اونوقت دیگه خوشی و آرامشی ندارم که نگران از دست رفتنش باشم! پس به خودم اجازه میدم برم سر وقت جعبه آرزوها و یکیشونو مصرف کنم . یک آرزو در همچین شرایطی عین مخدر عمل میکنه و نه تنها اثر تسکین دهنده بسیار قوی داره (توصیه میکنم حتما" امتحان کنید!) بلکه به ما این امکان رو میده که اون شکست یا ناراحتی را به سکوی پرتاب برای موفقیت بعدی تبدیل کنیم. 

زندگی آرام و خوب و خوش درسته که خیلی لذتبخشه ولی آدمو ساکن و راکد نگه میداره چون دلت نمیخواد حتی یک قدم از جای گرم و نرمت تکون بخوری ولی در عوض شکستها و نا امیدی ها و حتی تا حدی افسردگیها نمیدونم چی دارند که اونقدر عرصه رو بهت تنگ می کنند که یا پاشی سرتو بکوبی به دیوار و یا دست به کاری بزنی که این انرژی لاکردار تخلیه بشه و آروم بشی! حالا وقتی ما اینهمه انرژی محرکه داریم، دیوار چرا؟! بزنیمش به یک کاری! 

یادم نمیاد خودم چند بار اینکارو کردم ولی اولین سفر خارجی و تغییر رشته ام که سالها در صدر فهرست آرزوهام قرار داشت و هیچوقت جرات رفتن به سمتش رو نداشتم با همین شیوه اتفاق افتادند. در مواقع عادی آدم هزار تا عذر و بهانه برای خودش میتراشه تا درنهایت خودشو منصرف کنه و از محدوده امن و آشنای زندگی روزمره اش خارج نشه. اعم از اینکه فلان کار هزینه اش زیاده ... اطرافیان موافقند یا نه  ... این تصمیم من باعث نشه خدای نکرده آب توی دل کسی تکون بخوره ... یا مثلا" دوستی دارم که میگه  اگه یک هفته برم سفر کی شام درست کنه؟ کی به درس و مشق بچه برسه و از این حرفها ...  ولی وقتی اونقدر حالت خرابه و داغونی که فکر می کنی کار دنیا بدون تو لنگ نمی مونه و بلاخره کسی پیدا میشه چند روزی جورتو بکشه و بهتره بقیه برن یک فکری برای شام و نهارشون بکنند و گور بابای هزینه و حرف مردم از نظر من نشانه خیلی خوبیه که سریع بریم سر وقت جعبه کوکائینمون!  حالا جالب اینجاست که هرچی شکست بزرگتر و ناراحتی اش بیشتر باشه مخدر قویتری لازم داره و آدمو وادار می کنه سراغ اولویت های بالای فهرستش بره! 

پس در هر شکست سه نعمت نهفته!  اول اینکه یکی از آرزوهای دور از انتظارت یکهو برآورده میشه. دوم اینکه  چون از شکست و ناراحتیت برای موفقیت بعدیت استفاده کردی بهش معنا دادی انگار که جبرانش کرده باشی دیگه برات آزاردهنده نیست و این لذت مضاعفیه! و سوم اینکه دیگه به مابقی آرزوهات نمیگی بر باد رفته! چون کسی چه میدونه؟ اگه تا حالا اراده لازم برای تحقق بخشیدنشو نداشتید هر لحظه ممکنه دور از جون چنان شکستی بخورید که انرژی لازم برای یکدونه بزرگش تامین بشه! اینطوری به قولی چه شکست بخورید و چه پیروز بشید درهر دو حالت پیروزید!

 

ضریب هوشی

 به نظر شما ضریب هوشی مردان بیشتر است یا زنان؟

این سوالی بود که استادمون سر کلاس آزمون های روانسنجی پرسید و خانمها و آقایون کلاس را به جان هم انداخت!  بعد از اینکه حسابي از تماشای این صحنه محظوظ شد گفت: البته ما (آقایون) امیدوار بودیم که نتایج تحقیقات، برتری هوشی مردان را نشان دهد  ولی تحقیقات علمی در مورد ضریب هوشی خانمها و آقایون تفاوت قابل توجهی را نشان نداده یعنی زنان و مردان از نظر ضریب هوشی با هم متفاوت نیستند و فقط از نظر پراکندگی هوشی با هم تفاوت دارند این به این معنی است که آقایون هوش پراکنده و خانمها هوش منسجمی دارند یعنی مردان همانقدر که دانشمند و نابغه دارند افراد کم هوش هم زیاد دارند. درحالیکه اکثریت خانمها از هوش متعادلی برخوردارند و این اون استدلالی که میگه خانمها هوش کمتری دارند چون بیشتر دانشمندان و مخترعین جهان مرد هستند را رد میکنه! چراکه اگر به اونطرف نمودار هم نگاهی بیاندازیم تعداد افراد کم هوش و عقب مانده بین زنان خیلی کم است درحالیکه بین مردان آنقدر فراوان است که معدل هوشی مردان را به همان حد متوسط کشانده!

 

نقش های مردانه!

پیش نویس : حقیقتش من هرچی توی اینترنت گشتم تا عکس بهتری از عالیجناب زئوس پیدا کنم که نماینده جذابتری برای جنس مذکر باشه هیچی پیدا نکردم! در بیشتر عکسهاش بیشتر شبیه پاپانوئل افتاده تا خدای خدایان! فکر نکنم زئوس تا قبل از هفتاد سالگیش عکسی گرفته باشه حالا یا تا دوره کهنسالیش هنوز هنر تصویرگری در خدانشین کوهستان المپ به عرصه ظهور نرسیده بوده و یا اینکه کلا" از  اول همین شکلی از مادر زاده شده که در اونصورت والده محترم حکما" باید زهره ترک شده باشه!!! ... بقیه خدایان مذکر هم هیچکدوم چنگی به دل نزدند و یکی از یکی سر و قامت ناسازتر و لاغر و درازتری داشتند ولی تا دلتون بخواد همینطور یکریز از خودشون در فیگورهای مختلف، لخت و نیمه لخت، عکس گرفتند و توی اینترنت پخش کردند. من فقط دلم به حال اونهمه الهه و حوری و پری های آنچنانی می سوزه که اونجا داشتند دل کیا رو می بردند!!! خلاصه که بهترین نماینده برای نقشهای مذکر فعلا" همینه و یکجوری باهاش بسازید! 

                                                                      

                                         

اگه یادتون باشه از کتاب تونی گرنت و چهار نقش زنانه ای که مطرح کرد گفتیم یعنی آمازون،مادر،مادونا و معشوق. ولی جالب اینجا است که بعدش هیچکدوم از روانشناسان و پیروان نظریه یونگ به فکر طبقه بندی مشابهی برای انرژی مردانه نیافتادند تا دوران معاصر ... یعنی تا همین چند روز پیش که استاد خودمون با جمع آوری و طبقه بندی مطالب از کتابها و منابع مختلف ۵ تا نقش مردانه را طبقه بندی و نامگذاری کرد.

این پنج نقش مردانه عبارتند از : شاه ، استاد ، سلحشور ، کاشف و شیفته.

تیپ "شاه" مردی است قدرتمند و و قدرتمدار. جاه طلب و خالق قلمرو. میتونید شاه آرتور و سرزمینشو تصور کنید یا استیو جابز و شرکت اپل. شاه کنترلگر و منطقی است و خودش باید همه چیزو کنترل کنه و حرف فقط حرف خودشه! (واقعا" قدرمنطقی! ) شاه  آینده نگره و به تصاویر کلان در آینده بیشتر از جزئیات پیش پا افتاده اهمیت میده . قدرت رهبری بالایی داره و میتونه گروهی را مدیریت کنه تا به هدفش برسه . در حوزه روابط مردی است تملک طلب و کمی هم بی احساس چون با فضاهای عاطفی و روابط تنانه زیاد راحت نیست. (به چه دردی میخوره پس؟)  مشخصه اش اینه که در جهان بیرونی دستاوردهای خوبی کسب کرده و به جایی رسیده و قلمرویی بزرگ یا کوچک برای خودش ساخته.

"استاد" مردی دانا است و کسی است که چیزی برای آموزش داره. (خوبه! ایران ازش زیاد داریم!) استاد هدایت میکنه یا معنا میده یعنی چیزی که میدونه با کلمات یا با شکل رفتار و بودنش انتقال میده. معمولا" درونگرا است و دوست نداره مرکز توجه باشه. در لحظه حال زندگی می کنه ولی این قابلیت را هم داره که به وقت لزوم اوضاعو تحت کنترل بگیره. این افراد معمولا" در مقام مشاوران مردان تیپ شاه دیده می شوند. دامنهء اساتید می تونه از دانشگاه آزاد ... (ببخشید!) از گاندولف در ارباب حلقه ها باشه تا "پیتر دراکر" که مغز متفکر و نظریه پرداز پشت پرده برای زنده کردن شرکتهای ورشکسته از جمله جنرال الکتریک بود.

تیپ "سلحشور" مردی برونگرا است و تابع حواس پنجگانه. استعدادهای مهندسی داره و اهل تجزیه و تحلیل و منطق و استدلاله (امیدوارم منطقش از نوع منطق شاه نباشه!) سلحشور برعکس شاه به دورنماهای کلان علاقه نداره و ترجیح می ده به جای آرمان سازی به تحقق آرمان بپردازه یعنی بیشتر با جزئیات حال می کنه و اگه برنامه و هدف براش مشخص بشه به خوبی از پس اجراش بر میاد. مدیران سطح میانی معمولا" از طبقه سلحشورها هستند. این مرد با فضاهای عاطفی مشکلی نداره ولی قانونمنده و به قوانین احترام میگذاره. سلحشور در مسیر دیوارها و چهارچوبها حرکت میکنه و مشخصه اش اینه که در حوزه تخصصش خیلی ماهره ولی خارج از اون حوزه حرفی برای گفتن نداره!  ....... (خوبه پس کم حرف باید باشه!)

رسیدیم به برادرمون "کاشف"! که مردی است هم عاطفی و هم منطقی. (دقت کردید محض رضای خدا یکدونه بی منطق هم توشون نیست؟! همه از دم منطقی هستند! حالا این همه مرد بی منطق از کجا میاد خدا عالمه!!! )  خلاصه داشتم می گفتم که کاشف برونگرا است و در لحظه  حال زندگی می کنه. بیشتر اهل کشف کردن و گذشتنه، نه اهل ماندن و آباد کردن. مثل مارکوپولو که از سرزمینی به سرزمین دیگه می رفت کاشف از رابطه ای به رابطهء دیگه میره. لذتش در کشف چیزهایی است که نمی دونه و به قول استادمون : "در طلب قرار، همیشه بی قراره !" منظور اینه که درونا" دنبال آرامش میگرده ولی نمی دونه کجا این آرامشو  پیدا کنه.  مشخصه  کاشف اینه که تجربیات خیلی متفاوتی در زندگی داشته مثلا" ممکنه یک دوره ای به شدت مذهبی بوده ولی حالا بی خدا شده. تعدد روابط داره و در فضای کاری هم شاید چندین شغل عوض کرده باشه. "کاشف"خوش صحبته ولی شخصیتش عمق نداره. آشناهای زیادی داره و دوستان کمی چون دوستی، ماندگاری می خواد ولی کاشف فقط آشنا می شه و بعدش ول می کنه!  خلاصه کلام ازش توقع نظم و برنامه ریزی بلند مدت و آینده نگری نداشته باشید.!

(منکه به همون شاه راضی شدم! ...  از کجا میشه تهیه اش کرد؟!  ... حالا بریم نفر بعدی رو هم ببینیم ...)

"شیفته" مردی است که در حوزهء روابط عاطفی قوی عمل می کنه و عاشق پیشه و رومانتیکه . (آهان این خوبه! گفتم!) لذت طلبه و در لحظه حال زندگی می کنه. امکانش هست که روابط متعددی داشته باشه! (ای بابا!)  ولی برعکس کاشف که آشنا میشه و بعد طرفو ول میکنه شیفته با تمام وجودش عاشق و بعد از مدتی فارغ می شه! (خب الان این یعنی خیلی فرق کرد؟!! بچه ها اینو یادش رفت بگه منطقیه! :)) ) این تیپ، مهربان و نرمخو است و  زنان را خوب درک می کنه و با زبان روح و جسم زنانه به خوبی آشنا است. (خیلی هم خوب!!!) ضمنا" خوش صحبت و شوخ طبعه و خوب بلده آشپزی کنه (کم کم نظرم داره عوض میشه) ولی معمولا" در جهان بیرونی دستاورد خاصی نداره و اوضاع مالیش هم چنگی به دل نمی زنه. (نه همون نظر اولم بهتره!)  

 

هر موجود مذکری ممکنه چند تا از این نقشها رو به صورت فعال داشته باشه و بعضیهاش براش در سایه قرار داشته باشند. پس اگه مرد هستید باید برای خودتون یک پنج ضلعی بکشید اون نقشی که بیشتر از همه در مورد شما صدق میکنه در راس بالایی و نقش بعدی در راس دست راست و نقش بعدی که خنثی است در راس چپ بگذارید. دو نقشی که پایین قرار می گیرند برای شما در سایه قرار دارند و احتمالا" افراد اینچنینی روی مختون تاب میخورند!

سازگاری نقشهای زنانه و مردانه را هم بگم و بحثو ببندم : معمولا" مرد سلحشور و زن آمازون جذب هم میشوند و یک رابطه رفاقتی عالی میسازند. مرد استاد و زن مادونا هم همسنگ هستند هر دو اهل جهان درون هستند و زن مادونا هم علاقه داره نقش دستیار استادو بازی کنه.

رابطه معشوق و کاشف هم رابطه موفقی میشه چون هر دو به فضاهای جدید علاقه دارند. هر دو هیجان طلب هستند و برونگرا و به هم گیر نمی دهند. رسیدیم به شاه که طبعا" باید با ملکه همنشین باشه. ملکه یک تیپ شخصیتی دوگانه است ترکیبی از آمازون و معشوق که هم جذابیت زنانه داره و هم به وقتش اعمال قدرت می کنه. مرد شیفته هم معمولا عاشق زنی با روحیه مادری میشه که بتونه جمعش کنه. به شرطی که خانوم بتونه خوب آقا رو جمعش کنه رابطه ماندگار میشه!  ولی دیگه  نمی دونم  اگه فیتیله پیچش کردید ولی نتونستید در محوطه تشک خوب جمعش کنید چی میشه ... دستورالعمل ما در این مورد چیزی نگفته!

 

نقش های زنانه

یکی از جلسات کلاس یونگ که خیلی برایم جالب بود به کتاب "زن بودن" نوشته تونی گرنت اختصاص داشت. تونی گرنت در کتابش از ۴ نقش زنانه یاد می کند که در هر زنی معمولا" ۲ تا از آنها فعال است یکی خنثی است و چهارمی در سایه قرار دارد یعنی به شدت از آن دوری می کند. این ۴ نقش عبارتند از : آمازون ، مادر، مادونا و معشوق .

 

 

تیپ آمازون، زنی است باهوش، رقابت طلب و جاه طلب. روی هدفش متمرکز است و با مردان در حوزه های مختلف شغلی و کسب دستاورد رقابت می کند. مستقل،سرکش و عملگرا است و در پی پیشرفت و پیروزی است. مرزهایش را خودش تعیین می کند و زیر بار باید و نبایدهای دیگران نمی رود. ظاهرش ساده است و در حدی آرایش می کند که مانع موفقیتش نشود. از آدمهای ضعیف و ترسو بدش می آید و جذب مردان قویتر از خودش از نظر موفقیت و مقام اجتماعی می شود. ازدواجش معمولا به میدان جنگ تبدیل میشود چون زن آمازون اگر خودش رئیس نباشد ناراضی است و اگر رئیس باشد باز هم ناراضی است چون مرد ضعیف آخرین کسی در دنیا است که می تواند تحمل کند و زود از چشمش میافتد! در هر حال اولویت زن آمازون رابطه نیست و می تواند راحت بدون رابطه سر کند. آنها استاد ساختن روابط رفاقتی عاری از تنانگی با مردان هستند و در بعد مادر شدن، بچه را دست و پاگیر و مانع رشد میدانند و اگر ناچارا" مادر شوند از بابتش احساس خشم میکنند. این تیپ متفکر برونگرا است . دوستان کمی دارد و زنان تیپ مادر روی اعصابش راه می روند!

زنان تیپ مادر از بچگی نقش مادر را برای عروسکها و بعد برای خواهر و برادرها و بعد برای شوهر و فرزندان و بعدها حتی برای مادر خودشان هم بازی میکنند! اینها زنانی هستند که ممکن است یک موقعیت تحصیلی یا شغلی خوب را بخاطر مادر شدن رها کنند. زنان تیپ مادر، عاشق دوجور مرد می شوند : مردی که بتواند برایش مادری کند یا  مردی که پدر مناسبی برای بچه هایش باشد. معمولا دوران بارداری راحتی دارند و از عین ۹ ماه لذت می برند ولی ممکن است بعد از به دنیا آمدن بچه ها نقش همسر برایشان به مثابهء یکی از اثاثیه منزل شود! مشخصا" اولویت زندگیش بچه هایش هستند و روابط جنسی را بیشتر برای حامله شدن می خواهند تا برای نفس رابطه. این زن عاشق آشپزی است و دوستانش معمولا مادرهای دیگر هستند. این تیپ درونگرای عاطفی است و زنانی که می توانند بچه دار شوند ولی نمی شوند (آمازونها) سایه اش  و روی اعصابش هستند!

تیپ مادونا در جستجوی معنای زندگی است و اهل معنویت و شهود است. دستاورد شغلی و مالی برایش ارزش چندانی ندارد اولویتش زندگی در جهان درونی خودش است.قدرت شهودی دارد و گاهی به او الهام می شود یا نوعی قدرت پیش بینی (مثلا" با کارتهای تاروت یا قهوه) را دارا است. آرام و بردبار است و چون اهل جاه طلبی و جنگ قدرت نیست خانه اش امن است. (مشخصه اش گرایش به عرفان،مذهب یا یک نظام فکری معنوی است) در روابط پیشقدم نمی شود و ممکن است یک عمر منتظر شاهزاده ای با اسب سفید باشد این تیپ معمولا" بیشتر از تیپهای دیگر از طرف مردان نادیده گرفته می شوند. مادونا اغلب لباسهایی می پوشد که جنسیتش را پنهان کند. شوهرش هم نمی تواند از او انتظار شور و سرزندگی تنانه زیادی داشته باشد. بچه ها گاهی توجه و محبت لازم را از او نمی گیرند ولی آزاد بار می آیند. این تیپ درونگرای شهودی است و زنان تیپ معشوق سایه اش هستند.

تیپ معشوق چیزی دارد که به قولی اگر گونی به تنش کنند و خاکستر به صورتش بمالند باز مردان را جذب می کند! از بچگی اهل عشوه گری و جلب توجه جنس مخالف است و از همان بچگی میداند در روابط چه خبر است! دستاوردهای بیرونی دارد ولی دخل و خرجش با هم نمی خواند! ممکن است نقاش، هنرمند یا دکوراتور باشد ولی حتما" باید شغلش همان فعالیت محبوبش باشد وگرنه نیمه کاره رهایش می کند.خیلی خوش لباس است و لباسهایش جنبه جنسیتی دارند. داشتن رابطهء عاشقانه اولویت اصلی او است. شعار زندگیش این است که اگه رابطه نداری پس داری چه شکری میخوری؟!! جذب مردانی با جذابیت فیزیکی بالا و یا مردانی که خوب حرف میزنند می شود و تنانگی و عشق ورزی برایش از اوجب واجبات است. در ازدواج اگر همسرش مورد دلخواهش نباشد اگر تنش هم وفادار بماند ذهنش وفادار نمی ماند. ذاتا" بچه دار شدن را دوست ندارد چون دیگر نمی تواند دلبری کند ولی با توجه به روابط کثیرش بچه دار شدن شتری است که بلاخره دم در خانه اش خواهد خوابید! این تیپ، برونگرای حسی است و زنان مادونایی را نمی تواند تحمل کند!

حالا اگر شما زن هستید در ذهنتان یک لوزی فرضی بکشید. در راس بالای لوزی نقشی که بیشتر از همه به آن احساس نزدیکی می کنید بگذارید. در راس سمت راست دومین نقش قرار می گیرد در راس سمت چپ سومی(نقش خنثی) و در راس پایین نقشی قرار میگیرد که برای شما در سایه قرار دارد و از آن گریزانید.

اگر مرد هستید می توانید لوزی را با توجه به خصوصیات زنانی که جذبشان می شوید ترسیم کنید تا متوجه شوید از چه جنبه هایی در انتخاب پارتنر صرفنظر می کنید.

هر زنی در مراحل رشد روانیش باید بتواند با سایه اش روبرو شود و هر چهار نقش را در جای خودش زندگی کند. ترسیم این لوزی کمک می کند نقش های ضعیف خود را بشناسید و آنها را  تقویت کنید. تیپ شما با راس بالایی و دست راستی مشخص می شود که دو انرژی فعال روان شما است مثلا" (آمازون-معشوق) . ولی ما اینجا بیشتر با راس بالایی و پایینی کار داریم . بطور مثال زنی که مادونا تایپ است (مادونا در راس بالا و معشوق در راس پایین) را نمی توان مستقیما" به آرایشگاه زنانه فرستاد چون اساسا" با فضای مربوط به تن و معشوقه گری مشکل دارد پس به او پیشنهاد می شود مدتی رقص یا یوگا را امتحان کند اینها فعالیتهایی هستند که همزمان هم فضای معنوی دارند که زن مادونا تایپ با این فضا آشنا است و هم با بدن و تنانگی در ارتباطند . همینطور به تیپ معشوق که از تنها بودن می هراسد یوگا و مراقبه پیشنهاد می شود که هم تنانه هستند و هم با فضای جهان درون آشنایش می کنند. 

به زن تیپ آمازون که نقش مادر در راس پایین لوزی او قرار دارد توصیه می شود انرژی مادرانه و دلسوزانه اش را اول معطوف به ضعفهای خودش کند و خودش را برای ضعفهایش ملامت نکند. گاهی برای دیگران آشپزی کند و یک گیاه یا حیوان خانگی پرورش دهد تا بدون اینکه با مسئولیت سنگینی مواجه شود رشد دادن یک موجود زنده (مادری کردن) را تجربه کند و برای تیپهای مادر که عادت دارند خودشان را فدای دیگران کنند و نقش آمازون در راس پایین لوزیشان قرار می گیرد توصیه می شود تمرین کنند به بعضی چیزها "نه" بگویند. برای خودشان مرزهایی داشته باشند و به آن احترام بگذارند و مهمتر از همه اینکه شروع به انجام کار یا هنری کنند که مسئولیت بخش مالی زندگیشان را هر چند جزئی بر عهده بگیرند.

 

پی نوشت: سایهء هر تیپ بصورت معمول و نرمال عنوان شده و وحی منزل نیست! بطور مثال اگر زنی بیشتر خصوصیات آمازون را دارد ولی با فضای ازخودگذشتگی برای رشد دادن چیزی یا کسی مشکلی ندارد ممکن است مادر برای او نقش خنثی داشته باشد و در راس پایین معشوق یا مادونا قرار بگیرد پس لوزیتان را با توجه به شرایط ویژه خودتان بچینید.

 

برونگرا هستید یا درونگرا؟

"  وقتی بزرگ شدم به نظر می رسید که با بقیه افراد خانواده تفاوت دارم انگار که من را به خانواده اشتباهی تحویل داده بودند . من که مایوسانه می خواستم خودم را در ردیف دیگران قرار دهم سعی کردم مانند بقیه باشم و همه را راضی کنم و در اینکار هم موفق بودم. من آموختم چگونه مورد پذیرش دیگران قرار بگیرم و تایید و تصدیق شوم و متاسفانه مجبور شدم بهای سنگینی برای این کار بپردازم. "خود طبیعی " من پنهان باقی ماند و نه تنها دیگران او را نشناختند بلکه برای خودم هم غریبه شد و آنچه واقعا" بودم را گم کردم! "

مطلب بالا را از مقدمه کتاب "تیپ شخصیتی من کدام است" نوشته "رنی بارون" براتون نوشتم که از تست شخصیت میرز-بریگز  و بر اساس نظریه شخصیت یونگ استفاده کرده است که  گفته میشه در حال حاضر از هر تست دیگری در زمینه شناخت شخصیت معتبرتره . توصیه من اینه که حتما" کتاب را بخرید و تستها را بزنید چون کلی اطلاعات مفید و کاربردی در مورد تیپهای شخصیتی داره ولی فعلا" در حد همین پست می خواهم در مورد بخش برونگرا-درونگرا براتون بنویسم چون تصویری که خودم تا همین چند وقت پیش از یک آدم درونگرا داشتم یک آدم در خود فرو رفته بود که سرش دائم توی کتابه و هرکسی میاد باهاش حرف بزنه میگه هیس!! ولی بعد فهمیدم مفاهیم برونگرایی و درونگرایی ارتباط زیادی با معاشرتی بودن نداره یعنی ممکنه شما فردی معاشرتی باشید و خیلی هم خوب با دیگران ارتباط برقرار کنید و از مهارتهای کلامی بالایی هم برخوردار باشید ولی درونگرا باشید! 

فرق درونگرا ها و برونگرا ها اینطوریه که در مواجهه با یک موقعیت جدید، درونگرا اول کمی خودشو عقب میکشه تا موقعیتو بررسی کنه ببینه قبول کنه یا نه ولی برونگرا با اطمینان خاطر می پره توی دل موقعیت جدید و بعد اونجا تصمیم میگیره که این موقعیتو میخواد یا نه. مثلا" در برابر یک استخر آب، آدم برونگرا می پره توی استخر و میگه اگه آبش سرد بود مرگ که نیست میام بیرون! ولی درونگرا عکس العمل اولیه اش اینه که خودشو عقب میکشه نوک انگشتشو به آب میزنه ببینه دمای آب چطوره دلش میخواد بره توی آب یا نه. برای همین فضاهای جدید یا پارتنر جدید آدم برونگرا را نمی ترسونه چون اهل تجربه است ولی فرد درونگرا همیشه باید اول کمی فاصله بگیره ببینه چه حسی به این قضیه داره و بعد بره جلو . درونگرا انگار قرص "نه" خورده و به همه چیز اول از همه میگه "نه"! بعد به درونش رجوع میکنه ببینه این اتفاق جدید یا آدم جدید درونش چه موجی ایجاد کرده و به موج درونیش جواب میده. در حقیقت عکس العمل آدم درونگرا به احساس درونی خودش از اون ماجرا است ولی برونگرا به خود اتفاق بیرونی واکنش نشون میده.

 

در روابط عاشقانه هم برونگرا میخواد بپره وسط رابطه، تند تند با طرف بره بیرون و مدام با هم حرف بزنند تا اطلاعات کسب کنه و بتونه تصمیم بگیره رابطه رو میخواد یا نه درحالیکه درونگرا اول دور میشه تا ببینه چه حسی به قضیه داره و بعد اگه موج درونش مساعد بود میاد جلو. وقتی آدم درونگرا عاشق بشه خودش با خودش حالش خوبه و احتیاجی به معاشرت فراوان نداره ممکنه بنشینه توی خونه شعر بنویسه و آهنگ گوش کنه. به بیان دیگر فرد درونگرا تمرکزش به مسائل درونی و ذهنی خودشه در حالیکه فرد برونگرا تمرکزش بر مسائل بیرونی است و محیط بیرونی روش اثر میگذاره. برونگرا معنای زندگی را در جمع و با دیگران بودن پیدا می کنه و این بهش انرژی میده درحالیکه درونگرا چون ذاتا" نسبت به اتفاقات و اشخاص جدید کمی بدبینه معمولا" آدم تنهایی است ولی همانطور که گفتم این به این معنی نیست که معاشرتی نیست و دوست و رفیقی نداره اتفاقا" ممکنه معاشرتی و خوش سر و زبون باشه ولی حتی وقتی در جمع هست مرزهای پر رنگی برای دیگران داره و اجازه نمیده دیگران زود باهاش پسرخاله بشوند! 

نکته جالب قضیه اینجا است که این دو تیپ، سایه هم هستند و آبشون با هم در یک جوی نمیره! درونگراها، برونگرا ها را آدمهای سطحی و عوام پسند می دانند و برونگرا ها هم به درونگراها  می گویند : آدم موذی و خودخواهی که خودشو گرفته!

البته هیچکس درونگرا یا برونگرای مطلق نیست و فقط درجه ترکیب ایندو در روان ما با هم متغییره گاهی هم جامعه و فرهنگ، انسانها را به سمت برونگرایی(یا درونگرایی) هل میده و افراد بر حسب نیازهاشون یکی از دو تیپ را تمرین می کنند در این حالت اگر تست مربوطه را جواب بدهید ممکنه امتیازتون خیلی نزدیک به هم دربیاد توجه کنید که منظور از این تست این نیست که اگر درونگرا باشید خصوصیات برونگرایی اصلا در شما نیست! بلکه با مقایسه این 4 ترجیح مشخص میشه در هر حوزه تمایل طبیعی شما بیشتر به کدام سمت و کمتر به کدام سمته. اینجا باید ببینید اون گرایشی که باهاش راحتید و بدون تلاش از درون وجودتون میاد کدومه چون خصوصیاتی که با تمرین کسب شده به مقداری تلاش برای انجام نیاز داره! 

اینجا استادمون مثال خیلی خوبی زد و گفت به عکس العملهاتون در شرایط اضطراری نگاه کنید چون در موقعیتهای دشوار بیشتر از روی ناخودآگاهمون عمل میکنیم. بطور مثال یک شیر اگه احساس خطر کنه و بهش حمله بشه بلند میشه با پنجه های قوی جلویی اش ضربه میزنه ولی به کروکودیل اگه حمله بشه بلند نمیشه با اون یکذره دستش تپ بزنه توی سر طرف! اینطوری اصلا" راحت نیست و لا دستش نیست! برمیگرده با دم قوی اش همچین میزنه که دهان طرف مورد سرویس قرار بگیره! ما هم در موقعیتهای اضطراری با قسمت قدرتمند و آشناتر روانمون عکس العمل نشون میدیم. من فکر می کنم با این همه توضیحات مبسوطی که نوشتم الان دیگه باید بدونید بیشتر متمایل به کدوم تیپ هستید ولی برای محکم کاری تست رو هم براتون میگذارم .

 

۰ - ابدا" اینطور نیستم

۱- تا اندازه ای اینطور هستم

۲- کاملا" اینطور هستم

 

برونگرایی

۱- از صحبت با دیگران انرژی می گیرم.

۲-شناختن من نسبتا" آسان است.

۳-در ملاقات با افراد جدید راحت هستم

۴-دوست دارم کانون توجه باشم

۵-اهل صحبت هستم و ارتباط کلامی را به کتبی ترجیح می دهم

۶-تقریبا" با هر کسی چیری برای صحبت پیدا می کنم

۷-دوستان و آشنایان زیادی دارم

۸-اگر مدتی تنها بمانم احساس بیقراری فراوان و تنهایی می کنم

۹- باید مراقب باشم تا به دیگران هم فرصت حرف زدن بدهم

۱۰- من با صحبت کردن به نتیجه گیری می رسم.

 

درونگرایی

۱-در برنامه ها و مهمانیهایی که دیگران را نمیشناسم راحت نیستم اما ترجیح میدهم با کسی که او را می شناسم گفتگوی دو نفره داشته باشیم.

۲-دوست دارم وقت زیادی را به تنهایی بگذرانم

۳-ترجیح می دهم تعداد معدودی دوست داشته باشم

۴-ترجیح می دهم به جای اینکه من به سمت دیگران بروم دیگران به سمت من بیایند.

۵-اشخاص اغلب منرا خجالتی ارزیابی می کنند.

۶- قبل از اینکه حرف بزنم اول فکر می کنم که چه بگویم

۷-اگر زمان زیادی با اشخاص صرف کنم حتی صحبت تلفنی اگر طولانی شود حوصله ام سر می رود.

۸-ترجیح می دهم به تنهایی روی پروژه ها کار کنم

۹-درباره اینکه با کسی طرح دوستی بریزم خیلی انتخابی عمل می کنم

۱۰-دوست ندارم کانون توجه باشم

 

بد شانس ها بخوانند!

در درس آمار و روش تحقيق مبحثي داريم به اسم "توزيع نرمال و رگرسيون" كه من عاشقشم! (انگار جون به جونم هم كنند نمودارباز و فرمول سازم! ) اين مبحث مي گويد اگر ما تحقيقي انجام داديم كه اكثريت داده هاي آماري بدست آمده از آن در اطراف مقدار متوسط قرار بگيرد توزيع بصورت نرمال يا استاندارد صورت گرفته ... حالا همه اينها يعني چه؟ ... بطور مثال اگر قد تمام افراد كره زمين را اندازه بگيريم متوجه مي شويم كه اكثريت افراد جهان (بيش از ۶۸٪ آنها) قدشان در حول و حوش قد متوسط يعني ۱۷۰ است و نمودارش مثل شكل زير شبيه زنگوله ميشود. يا اگر راه بيافتيد از تمام افراد كره زمين در مورد ميزان رضايتشان از زندگي سوال كنيد نتيجه مي گيريد كه افراد خيلي خوشبخت و خيلي بدبخت در مقايسه با خيل عظيم متوسط الحال ها بسيار اندك هستند! 

حالا اگر  آزموني از مردم بگيريم كه خيلي آسان باشد و اكثريت افراد بيست بگيرند تجمع در نمره بيست زياد مي شود و نمودارش اين شكلي مي شود و مي گويند توزيع بصورت نا متقارن يا كج صورت گرفته. توزيع كج نشان مي دهد عدالت رعايت نشده و سوالات به نفع يك گروه خاص طرح شده! مثلا اگر سوالات كنكور خيلي ساده باشند و همه به راحتي جواب بدهند فرقي بين كسي كه زحمت كشيده و كسي كه زده رقصيده قائل نمي شود و در اين حالت بي عدالتي صورت گرفته!

 

نكته جالب اينجا است كه هر پديده طبيعي كه در جهان بررسي شده اعم از قد، وزن، هوش، زيبايي... چه بين انسانها، چه بين پرندگان و چرندگان و سنگها و رودخانه ها و حتي خرس هاي قطبي و كرمهاي خاكي ... نحوهء توزيعش نرمال بوده و آزمايشاتي كه انجام شد هم اين فرضيه را تاييد كردند بطور مثال اگر زن و مردي با ضريب هوشي خيلي بالا با هم ازدواج كنند به جای آنکه فرزندشان فوق نابغه شود ضريب هوشي فرزند نسبت به پدر و مادرش پايينتر خواهد بود و فرزند آن بچه هم به نوبه خود از ضريب هوشي پائينتري برخوردار خواهد شد تا در طي سه نسل ضريب هوشي دوباره به سمت متوسط برگردد! 

انگار كه طبيعت ميل دارد همه را به سمت متوسط هل بدهد و اين موضوع البته خلاف نظريه داروين است كه گفت طبيعت بهترينها را انتخاب مي كند! ... پس اگر به شانس هم به عنوان يك پديده طبيعي نگاه كنيم كه وقتي توزيعش مي كردند معلوم نبود ما كدام جهنمي بوديم! بايد در نظر داشت كه طبيعت در توزيع هايش به طور نسبي جانب عدالت را رعايت كرده پس اگر ما در حوزه اي شانس نياورديم حتما"در حوزه اي ديگر شانس داريم و طبيعت اين كاستي را جاي ديگري برايمان جبران كرده يا خواهد كرد! 

 

چقدر خوبه که آدم با خودش نجنگه!

پارسال تیر ماه بود که در اولین پستهای وبلاگم نوشتم از نظر چارلی چاپلین خوشبختی فاصله این بدبختی است تا بدبختی بعدی! گرچه از طبع طنز چاپلین کمتر از این هم انتظار نمیره و درسته که احساس  خوشبختی به وجود هر ازچندگاه بدبختی بستگی داره و سعدی خودمون هم میگه: قدر عافیت کسی داند که به بلایی گرفتار آید!  ولی با تمام این تواصیف بعد از یکسالی که دنبال فرمولهای مختلف زندگی گشتم اینروزها به این نتیجه رسیدم که یک راه راحتتر هم برای احساس خوشبختی وجود داره! و اون اینه که هر روز صبح که از خواب بیدار میشی مجبور به درگیری با احساسات و افکارت نباشی. 

گاهی آدم خودش هم متوجه نیست ولی هر روز بطور نا خودآگاه در حال سرکوبی احساساتشه یا داره توجیهشون میکنه تا بهشون توجه نکنه و کاری را که از نظر خودش صلاح و درسته انجام بده. مثلا طرف بمب احساسه ولی به زور میخواد خودشو بی احساس نشون بده یا توان برداشتن وزنه ۱۰ کیلویی را داره میخواد ۱۰۰ کیلو بزنه! و حالا هر روز خدا باید با خودش کلنجار بره! بابا قبول کن که احساساتی هستی یا ۱۰ کیلو بیشتر نمیتونی وزنه بزنی! دنیا به آخر میرسه؟! اگه آدم بتونه توی زندگی راهی رو بره که منطبق با خود واقعیش باشه به نظر من کلی انرژی صرفه جویی کرده که قبلا صرف خود درگیریهای ذهنیش میکرد همین انرژی اضافه به آدم احساس سرخوشی و سبکی عجیبی میده و کلی فکر و ایدهء خلاقانه به سر آدم میزنه! 

 

مراقب روان های مخدوش باشید

در جامعه ما که ازدواج ارزشی سنتی است سالهاست که صفت "مطلقه" بودن کانهو داغ ننگی روی پیشونی خانمها و این اواخر روی پیشونی آقایون سنگینی میکنه. قبلا" وقتی می دیدم مردی در ابتدای آشنائی چندین بار به طرف مقابلش یادآوری میکنه که قبلا ازدواج کرده و از همسرش جدا شده و این مطلب رو طوری بیان میکنه که انگار عیب و ایرادی داره تعجب میکردم و با خودم فکر میکردم چقدر بسته و سنتی فکر میکنه حداقل از نظر من یکی، که طلاق گرفتن چه برای زن و چه برای مرد ایرادی محسوب نمیشه و اتفاقا" همیشه برای کسی که به هر دلیلی در زندگیش انتخاب اشتباهی انجام داده ولی مابقی عمرشو با اون اشتباه ادامه نداده و تصمیم گرفته از یکجایی به بعد جبرانش کنه احترام زیادی قائلم و در کل هیچ چیز بد و ناپسندی در طلاق گرفتن نمیبینم ولی حقیقتی که جدیدا" متوجهش شدم این است که به شرطی هیچ چیز بد و ناپسندی در طلاق نیست که طرف از اون رابطه با روح و روان نسبتا" سالمی بیرون آمده باشه!

این فقط درمورد ازدواج صدق نمیکنه اکثر ما در طول زندگیمون کلی روابط ثبت نشده داریم که بعضیهاشون از بعد عاطفی و احساسی اثر زیادی روی روح و روان ما میگذارند. خیلی ها وقتی رابطه ای به پایان میرسه مدتی عزاداری میکنند ولی بعد با واقعیت کنار میایند و درکش میکنند. اینها کسانی هستند که اگر بارها زمین بخورند هم باز میتوانند از نو بلند شوند و به اصطلاح خودشونو بتکونند و به راهشون ادامه بدهند تا در مسیر با همسفر بهتری آشنا شوند. ولی بعضی ها که معمولا با انتخاب خودشون از رابطه بیرون نیامده اند و به عبارتی کنار گذاشته شده اند یا هنوز درگیر رابطه قبلی باقی می مانند و یا با روح و روان مخدوش وارد رابطه بعدی می شوند و به اعتماد به نفس طرف مقابل صدمه میزنند چون مهم نیست شما چقدر سعی کنید که درکشون کنید و بهشون عشق بورزید، این آدمها نه توانایی دوست داشتن شما را دارند و نه حتی توان دوست داشتن خودشونو . ( خطر! این تله ای برای افراد تیپ "نجات دهنده مقدس" محسوب میشه که به شدت تحریک میشوند با توجه و محبت مضاعف زخمهای این افراد را تسکین بدهند. نجات دهنده ها کلا" احساس میکنند در این دنیا وظیفه مقدسی دارند تا کسیکه مستقیما" ازشون درخواست کمک نکرده را نجات بدهند!!! یه چیزی شبیه سوپرمن هستند یا بهتر بگم توهم "خود سوپرمن بینی" دارند! تعجب نکنید اینطور آدمها واقعا" وجود دارند ... خودم سالها یک نجات دهنده بودم! )

گرچه خیلی ها را دیدم که در طول زندگی بارها از رابطه ای کنار گذاشته شدند ولی زخمهاشون عمیق و روح و روانشان مخدوش نشده ولی بعضی های دیگه با اولین شکست برای سالیان سال از هم میپاشند و زخمهایشان جز با کمک متخصص تسکین پذیر نیست. حالا اینکه چه فاکتوری موثره که یکی توانایی حل و فصل شکستهاشو داره و یکی دیگه سالها زیر سایه شکستهاش زندگی میکنه بحث دیگری است و در این پست نمیگنجه ولی خلاصه کلام اینکه قبل از اینکه با کسی وارد رابطه بشوید صرفنظر از اینکه طرف مجرد بوده یا متاهل حتما" اول اطمینان حاصل کنید که روح و روان مخدوش نداشته باشه و اگه داشت روی توانایی های ماوراء الطبیعه خودتون زیاد حساب نکنید وگرنه به قول دوستی ممکنه روح و روان خودتون مخدوش بشه پس حواستون جمع باشه که اون بیرون پر از آدمهای موجه و معقول با روح و روانهای مخدوشه پس خوب مراقب باشید با چه کسی طرف هستید!

 

من ویرانگر!

 ژولیت بینوش در فیلم "شکلات" دیالوگی گفت که به شدت وصف حال زندگی منه. "وقتی باد سرد شمالی میوزه حس میکنم که وقت رفتنه! " در طول فیلم هم می بینیم که گاهی حتی برخلاف میل باطنیش و بر مبنای یک حس اجبار و اضطرار درونی تن به ترک شهر و دیار و روابطش میداد!

سرکلاس روانشناسی تحلیلی قبل از بررسی هر آرکی تایپ اول تست های مربوط به اون آرکی تایپ را جواب میدیم و امتیاز هرکس مشخص می کنه میزان فعالیت اون انرژی خاص در روان ما چقدره. قسمت جالبش اینجاست که استاد بر اساس شناختی که از ما داره امتیاز هرکدوم از ما رو حدس میزنه.  وقتی تست مربوط به آرکی تایپ "ویرانگر" را زدیم استاد رو به من کرد و با لحن پدرانه ای گفت : مهسا جان ...بــابـا! حدسم اینه که در محضر این انرژی تو با اختلاف زیادی شاگرد اول کلاس باشی! (که اتفاقا" درست هم بود!)

حالا قبل از اینکه شما را با جناب ویرانگر درونمون آشنا کنم باید اول "طارق بن زیاد" رو به حضور معرفی کنم که فرمانده مسلمانان مراکشی در جنگ با اسپانیا بود. وقتی سپاه مسلمانان در سواحل اسپانیا از کشتی پیاده شدند طارق دستور داد تمام کشتیها را بسوزانند تا سربازانش فکر فرار یا برگشت را از سر بیرون کنند و فقط یک راه پیش رو داشته باشند و آن فتح اسپانیا بود! به این ترتیب مسلمانان موفق به فتح قسمت عمده ای از اسپانیا شدند و نام طارق بر "جبل الطارق" گذاشته شد. انرژی ویرانگر درون ما هم به این صورت عمل می کنه که با ویران کردن پل های پشت سرمون ما رو مجبور میکنه جلو بریم.

یادتونه در پست سرگردانی گفتیم در یک شغل یا رابطه ناکارآمد وقتی احساس می کنیم که روحمون داره خورده میشه انرژی "جوینده" در روان ما تشخیص میده این کار یا رابطه اونی نیست که میخوام و از خودش میپرسه پس چی میخوام و بهشتم کجاست؟ و در جستجوی بهشتش (رابطه یا شغل ایده آلش) راهی میشه.

حالا اگه انرژی "یتیم" در روان کسی قویتر باشه در همچین شرایطی میگه همهء رابطه ها همینطورند! مگه بقیه چطور زندگی میکنند؟ و بهتره از دایره امن خودمون بیرون نریم و با همین مشکلات آشنای خودمون بسوزیم و بسازیم.

درحالیکه "ویرانگر" اگه فعال باشه میگه این رابطه به درد نمیخوره و امیدواره که بهشتشو در رابطه دیگری پیدا کنه . انگار که صدایی از درون بهمون میگه یک جایی در یک رابطه دیگری بهشتی هست. اینو خرابش کن!

از آنجا که همه موجودات در زندگیشون ناگزیر به رشد و تغییر هستند ما چه به ندای ویرانگر پاسخ بدهیم و چه صدایش را نشنیده بگیریم تغییر در راه است و اگه شوق جوینده اونقدر قوی نباشه که ما رو به بیرون از دایره امنمون ببره، این لگد ویرانگره که ما رو به بیرون پرتاب می کنه که البته حالت دوم اغلب درد و رنج خیلی بیشتری به بار میاره مثلا" یک خیانتی کشف میشه که دیگه هیچ جور نمیشه باهاش ساخت یا اینکه طرف مقابلمون خودش تصمیم به ترک رابطه میگیره یا مثلا" ما رو از اون شرکت بیرون می کنند.

ویرانی ویرانگر گاهی با شر اشتباه گرفته میشه چون اغلب درد و رنج و افسردگی به همراه داره و به نوعی برامون تداعیگر مرگ و نابودی است. مرگ یک رابطه، یک شغل و حتی مرگ کسی که بودیم و باورهایی که داشتیم. ولی اگه خوب به قضیه نگاه کنیم هربار که چیزی میمیره همزمان باهاش چیزی متولد میشه مثل یک رابطه یا شغل جدید و یا تبدیل شدن به فردی بهتر و قویتر. پس ویرانگر خیر و شر را با هم داره و به نوعی بیانگر سیکل مرگ و تولد دوباره است. ویرانی ویرانگر هیچوقت بی هدف نیست و هدفش ایجاد رشد و دگردیسی است. اینکه بتونیم مرگ رو به رسمیت بشناسیم و رقص مرگ و زندگی را در کنار هم ببینیم. اونوقته که میتونیم به وقتش رها کنیم و ویران کنیم و با احساس درد و رنج و افسردگی عقبگرد نکنیم چون مثل تولد واقعی یک نوزاد  این درد و رنج کاملا" طبیعی است و بخشی از پروسه تولد است.  

* پی نوشت:

بچه ها سوالات جالبی کردند که فکر کنم به بحثمون کمک کنه.

مثلا" اینکه اگه ویرانگر کارشو ناقص انجام بده جوری که دیگه نشه روی ویرانی هایی که به بار آورده چیزی ساخت و اوضاع بدتر از قبل بشه چی؟ یا اینکه موقع شنیدن ندای ویرانگر اگه بین رفتن و موندن مردد باشیم چی ؟


اتفاقا این بزرگترین ترس ویرانگره که بمیره بدون اینکه تولدی درکار باشه! و ویران کنه بدون اینکه چیزی به جایش ساخته بشه! ولی این ترس همون اینرسی سکونه که در مقابل حرکت ما به سمت ناشناخته ها مقاومت می کنه. توی فیزیک خوندیم که اینرسی سکون نیرویی است که همواره در خلاف جهت حرکت اجسام ایجاد میشه تا با حرکتشون مخالفت کنه پس برای حرکت لازم است نیرویی بزرگ‌تر از اینرسی سکون در جهت حرکت اعمال کرد. به عبارت دیگه باید بر این ترس غالب شد و حرکت کرد چون حقیقت اینه که وقتی به رشد خودمون متعهد باشیم همیشه هر مرگی تولدی در پی داره و با حرکت کردنه که درهای دیگری را پیدا می کنیم که اگه مدام جلوی درب بسته خودمون بنشینیم و بهش چشم بدوزیم هیچوقت متوجهشون نمیشیم. 

ویرانگر کارش فقط ویران کردنه و بقیه پروسه کار مابقی انرژی های روان ما است و اگه بخواهم خیلی مختصر توضیح بدم اینطوریه که انرژی (آرکی تایپ) "جوینده" دنبال چیزی که واقعا می خواهیم و خوشحالمون میکنه می گرده و پیداش میکنه . بعد آرکی تایپ "عاشق"  به چیزی که جوینده یافته دل می بنده و  بعد ویرانگر به اون امید، پل های دیگرو ، انتخاب های دیگرو ، روابط دیگرو میزنه ویران میکنه که فقط یک انتخاب بمونه و بعدش آرکی تایپ "خالق" وارد میشه و از درون اون موقعیت برامون چیزی خلق میکنه و بیرون میاره  ... پروسه تولد اینطوری اتفاق میافته . ضمنا" هیچکس موقع وزیدن باد سرد شمالی برای رفتن مطمئن و قاطع نیست اتفاقا" خیلی هم سخت و دردناکه. احساسش اینطوریه که گیج هستیم و توی زندگیمون احساس پوچی و بی معنایی می کنیم و بر مبنای این احساس پوچی یک چیزهایی رو ویران میکنیم درحالیکه نگرانیم چیزی که ویران کردیم با تولد دوباره ای همراه نباشه ولی با این وجود ویران می کنیم! چون اگه ویران نکنیم نه تنها روحمونو ذره ذره میخوره بلکه بعد از مدتی خودش خود به خود روی سرمون آوار میشه و این همون لگد ویرانگره!

 

فقط سرگردان ها بخوانند!

مطالعاتی که قبلا" از روانشناسی داشتم پراکنده بود و گاهی موردی از سر ماجرا و موردی از ته ماجرا دستگیرم می شد و باید کلی وقت میگذاشتم و فسفر میسوزوندم تا این اطلاعاتو به هم ربط بدم و تکه های مجزای اطلاعاتی ذهنمو به شکل یکپارچه و مرتبط به هم ببینم. ولی خوبی کلاس روانشناسی تحلیلی اینه که همون چیزهایی که خودمون از قبل میدونیم رو به هم ربط میده و یک الگوریتم با دید کلی از ماجرایی که داره اتفاق میافته بهمون میده. هربار که لامپی بالای سرم روشن میشه و میتونم ارتباط شقیقه با گوزن رو درک کنم توی دلم از خانم داوران تشکر میکنم که این کلاسو به من معرفی کردند. چند روز پیش که جواب یکی از گره های پیچیده ذهنمو گرفتم. فهمیدن عملکردش اونقدر حس خوبی بهم داد که تصمیم گرفتم اینجا در موردش بنویسم شاید برای کسانی که در زندگیشون احساس سرگردانی می کنند کارساز باشه.

"آرکی تایپ" به فارسی "کهن الگو" ترجمه شده ولی من خودم با لغت انرژی خیلی راحتتر هستم. در روان ما ۱۲ تا آرکی تایپ وجود داره که مثل ۱۲ تا پیچ گوشتی هستند که هر کدوم به درد باز کردن یک پیچ خاص میخورند و ما برای حل مشکلاتمون به همه اونها در جعبه ابزارمون نیاز داریم درحالیکه معمولا" هرکدام از ما بیشتر از دو یا سه تا از این پیچ گوشتیها لادستمون نیست و هر مشکلی که باهاش روبرو میشیم سعی می کنیم با همون دو سه تا پیچ گوشتی بازش کنیم. 

اسطوره میگه که آدم و حوا در بهشت خوشبخت بودند. در امنیت بودند و هیچ مسئولیت و کاری نداشتند. برای خوردن از میوه های بهشتی حتی لازم نبود دستشان را دراز کنند و بهتر از همه در نزدیکی خداوند بودند تا اینکه از بهشت رانده شدند و خوشبختی از آنها گرفته شد . از دید غیر اسطوره ای ما ابتدا در رحم مادر بودیم جایمان امن بود و گرم و راحت. هیچ مسئولیتی نداشتیم و برای غذا حتی لازم نبود دستمان را دراز کنیم و موسیقی ضربان قلب مادر که به ما میگفت به او بسیار نزدیکیم. درست انگار در بهشت بودیم که ناگهان از بهشت بیرون افتادیم! شاید چون در ناخودآگاهمون خاطره ای از بودن در بهشت داریم همیشه انگار از زندگی طلبکاریم که چرا بهشتمونو به ما پس نمیده و با انواع دستاوردهای بیرونی مثل پارتنر خوب و خانهء شیک و ماشین آخرین مدل مدام در پی این هستیم که دوباره خودمونو  توی بهشت احساس کنیم.  

برگردیم به داستانمون که ما رو از بهشت بیرون کردند و صاف افتادیم در دنیایی که برخلاف بهشت پر از خطر و رنج و شک و تردیده. در این مرحله آرکی تایپ "معصوم" در ما فعال میشه. انرژی "معصوم" درونمون با تصویری که از بهشت داره آرزو میکنه دوباره به بهشت برگرده و خوشبینه و امیدواره که اگه درست زندگی کنه (به روایت مذهبی اگه دستورات دینی رو به جا بیاره و به روایت غیر دینی اگه انسان درستی باشه و قوانین زندگی رو رعایت کنه) دوباره به بهشت برمیگرده ولی زهی خیال باطل! چون از همون بدو تولد بارها و بارها از طرف دیگران نا امید میشه. دروغ و خیانت می بینه و شکست میخوره. هربار که امیدش نا امید میشه احساس یتیم شدن می کنه. حس میکنه حامی نداره و توی این دنیا تک و تنهاست و با هربار تجربه این احساس، انرژی "یتیم" رو زندگی میکنه که درست برعکس معصوم نا امید و بدبین و شکاکه. در حقیقت با انرژی "یتیم" درونمونه که مشکلات و تاریکیهای دنیا رو میشناسیم و می فهمیم دنیا جای عدل و عدالت نیست و آدم خوبی بودن دلیل این نمیشه که دنیا هم با ما خوب تا کنه! این منطق مثل این میمونه که فکر کنی چون گیاهخواری اگه جلوی گاو نر زخمی بدوی شاخت نمیزنه! برای همین انرژی یتیم اگه به بیراهه کشیده نشه! بیشترین فرصت رشد رو به ما میده و باعث میشه از اون معصومیت  و خوش بینی کودکانه دربیایم و واقع بین بشیم و زخمهامونو ببینیم و یک فکری براشون بکنیم.

حالا ما درونمون یک کودک یتیم گریان داریم که زخمی است بارها بهش خیانت شده و به شدت نا امیده و به پهنای صورتش اشک میریزه و فکر میکنه که نجات دهنده در گور خفته! و هیچکسی نیست که ازش حمایت کنه. اینجاست که دو انرژی درونی دیگه باید بیدار بشوند و قبل از اینکه فاجعه ای رخ بده به کمکش بشتابند . "جنگجو" و "غمخوار". انرژی "جنگجو" کانهو شوالیه ای که شمشیرشو توی هوا تکان میده همون انرژی درونی ما است که در راه آرمان والایش میجنگه. هدف تعیین میکنه و میره بهش میرسه! وظیفه جنگجو است که از مرزهای جسمی و عاطفی ما دفاع کنه و به دیگران اجازه سوء استفاده نده و انرژی "غمخوار" که در ما میل به مراقبت کردن و سرویس دادن به دیگرانو ایجاد میکنه اینجا باید به جای سرویس دادن به دیگران به درون خودمون سرازیر بشه و کودک درون خودمونو نوازش کنه زخمهاشو مرهم بگذاره و بهش بگه همه چیز درست میشه و دلداریش بده.

همانطور که گفتم وظیفه اصلی انرژی جنگجو در روان ما اینه که مانع از تجاوز دیگران به مرزهای فیزیکی و روحی و عاطفی ما بشه. گاهی آدم ها صدمه میخورند چون انرژی جنگجوشون ضعیفه و دیگران مرزهاشونو به رسمیت نمی شناسند. و گاهی صدمه میخورند چون جنگجوی قوی دارند ولی نمی دونه مرزهاش دقیقا" کجاست که ازشون دفاع کنه! این مورد وقتی پیش میاد که ما شناخت دقیقی از خودمون نداشته باشیم و ندونیم واقعا" کی هستیم و مرز مثلا" غرور و بردباری و گذشتمون کجاست.حالا سوال دیگه ای پیش میاد که "خب حالا ما کی هستیم؟!"  این وظیفه انرژی "جوینده" است که بره بگرده و جستجو کنه و کشف کنه ما کی هستیم و چی میخواهیم و مرزهای ما رو برای جنگجو خط کشی کنه.

هربار که جوینده درون ما فعال میشه رویاهای معصومانه ما رو با توجه به واقع بینی و محدودیتهایی که در خودمون و محیط بیرون شناسایی کرده از نو تعریف می کنه. یعنی می فهمه که روی زمین دنبال بهشت گشتن جواب نمیده و باید به دنبال یک معادل زمینی براش باشه و هربار آرزوهامونو اصلاح و به اصطلاح آپ تو دیت میکنه!  همیشه وقتی انرژی "جوینده" در روان ما به کار میافته حسش اینطوریه که ما میدونیم چی نمی خواهیم ولی هنوز نمیدونیم چی می خواهیم!!! ...مثلا" میدونیم این کارو نمیخواهیم و داره روحمونو فرسایش میده ولی به خودمون میگیم خب اگه اینکارو نکنم چکار کنم؟!

بقیه داستان با اسطوره قوم یهود شباهت زیادی داره. گفته میشه بنی اسرائیل در مصر به بردگی کشیده شده بودند و در رنج و عذاب بودند. از بینشون موسی برخاست و بهشون وعده ارض موعود داد و بنی اسرائیل به این نتیجه رسید که دیگه نمی خواد توی مصر بمونه و مصر رو به هدف یکجای بهتر ترک میکنه. ولی همه میدونیم که بعد از رد شدن از رود نیل مستقیم به ارض موعود وارد نمیشوند و قبلش هفت سال در صحرای سینا سرگردان میشوند. جایی که نزدیک بود از تشنگی و گرسنگی بمیرند. خداوند به موسی گفت تا وقتی بنی اسرائیل ایمانشو به ارض موعود حفظ کنه با مائده آسمانی تغذیشون میکنم و بنی اسرائیل از مائده آسمانی خوردند تا به ارض موعود وارد شدند.

قصه ما هم وقتی در یک شغل یا رابطه صدمه زننده به اسارت گرفته میشیم قصه بنی اسرائیله که میدونه نمی خواد در مصر بمونه ولی نمیدونه کجا داره میره! ما هم از یکجایی متوجه میشیم که باید اون شغل یا رابطه رو  ترک کنیم. "جوینده" ما رو وادار میکنه از این زندان خارج بشیم حتی قبل از اینکه بدونیم چه می خواهیم و باید به کدوم سمت حرکت کنیم. از اینجا به بعد دوره سرگردانی شروع میشه. این همون قسمت صحرای سیناست که بخش جدایی ناپذیر انرژی جوینده است و هیچجوری نمیشه حذفش کرد .در دورانی که در صحرای سینا هستیم یک کار بایدی داریم و اون تجربه کردنه باید تا جایی که میتونیم تجربه کنیم تا بفهمیم کی هستیم و چی برامون خوبه. باید فضاهای کاری متفاوت و افراد متفاوت رو تجربه کنیم مثلا  من بین چند تا کار هنری شک دارم پس چاره ای ندارم جز اینکه دو ماه نقاشی کنم دو ماه مجسمه سازی کنم دو ماه عکاسی کنم تا برسم به اون کاری که روحمو راضی میکنه. یونگین ها می گویند در هر حوزه ای دچار سرگردانی شدید چاره اش یکجا نشستن و زانوی غم به بغل گرفتن و خود را سرزنش کردن نیست! بدون آزمون و خطا ارض موعودی هم در کار نیست! خدای موسی به موسی گفت تا ایمان داشته باشند از آسمان برایشان غذا میفرستم. در جهان واقعی هم وقتی قدم در راه جدیدی میگذاریم راه هایی جلوی پایمان باز میشوند و درهایی گشوده میشوند . برای اینکه بتونیم دوره سرگردانیو دوام بیاریم باید با کمک انرژی "معصوم" امیدمونو حفظ کنیم و با کمک "جنگجو" طاقت بیاریم و هدفمونو رها نکنیم و با  انرژی "غمخوار" زخمهایمان را التیام بدیم و خودمونو برای اینکه توی همچین شرایطی گرفتار شدیم ببخشیم و  سرزنش نکنیم . 

 

 

لذت طلبی

 چند وقته دارم به این موضوع فکر میکنم ما چقدر در مقابل خواسته های دیگران مسئولیم و تا کجا مجازیم دنبال لذتهای خودمون بریم؟ اتفاقا" هفته پیش موضوع کلاس یونگمون بیربط به این موضوع نبود و استاد داستانی را پیش کشید از کتاب ایلیاد و ادیسه هومر . قسمت "ادیسه" داستان بازگشت سردار یونانی "اولیس" از جنگهاي تروا به سرزمين مادريش ايتاكا است.

طوفان کشتی اولیس و یارانشو به سرزمین های دور میبره. بعد از مدتها سرگردانی روی دریا گرسنه و تشنه بلاخره به جزیره ای میرسند. اولیس که دلشوره عجیبی گرفته بود سعی می کنه سربازانشو راضی کنه به جزیره دیگری بروند ولی یارانش گرسنه تر ازاین بودند که به حرفش گوش کنند و گفتند ما میریم اگه تو میترسی نیا! و اینطور شد که اولیس در کشتی ماند و یارانش به جزیره ناشناخته قدم گذاشتند همینطور که مشغول گشت در جزیره بودند در چمنزاری به یک گله خوک برخوردند و با خوشحالی چند تایی رو  کباب کردند و به بدن زدند و کمی بعد از آن به جنگلی رسیدند و بعد از جنگل به قصری رسیدند که درآن بانوی زیبایی همراه ندیمه هاش به پیشوازشون آمد و اسباب پذیرایی مبسوطی براشون فراهم کرد. سربازان ندید بدید هم در ضیافتی که شبانگاه به افتخار حضور آنان برپا شد تا تونستند خوردند و نوشیدند و با ندیمه ها (اینجا صفحه  شطرنجی میشه) ولی از قرار، صمیمیت زیادی تجربه کردند! خلاصه تا تونستند عشق و حال کردند ولی ناگهان راس نیمه شب مردان اولیس همگی به خوک تبدیل شدند! جز یک نفر که خوک نشده بود و فرار کرد و ماجرا را به گوش اولیس رساند.

اولیس که نمی تونست مردانشو در جزیره رها کنه از "هرمس" یکی از خدایان یونانی کمک خواست و هرمس در مورد سیرس (circe)، بانوی جادوگر جزیره و زهری که با شرابش به خورد مردان میده به او آموخت و گیاهی بهش داد که پادزهر این شراب بود . اولیس قدم به جزیره گذاشت و راهی قصر جادوگر شد . در قصر به گرمی پذیرایی شد و دوباره جشنی برپا شد و همون برنامه ها تا اینکه نیمه شب "سیرس" از شرابش به او نوشاند ولی در کمال تعجب هیچ اتفاقی نیافتاد اینجا اولیس شمشیرشو کشید و جادوگرو تهدید کرد که یارانمو بهم پس بده کار دارم باید برم! سیرس ولی به شرطی قبول کرد که اولیس یکسال به عنوان معشوق در کنارش بماند اولیس هم که انگار زیاد بدش نیومده بود قبول  کرد و اینطور شد که سیرس مردان خوک شده را آورد و از زهر دیگری بهشون خوراند تا دوباره به شکل سابقشان برگردند.  از این افسانه شاید بشه اینطور نتیجه گرفت که شهوترانی و لذت طلبی بیش از حد میتونه آدمو به خوک ( نماد پستی و بی مقداری )  تبدیل کنه! در افسانه هم اومده که افراد اولیس پس از خوردن داروی "ضد خوک صفتی" از قبلشان هم زیباتر شدند. ظاهرا" در این داستان  اینکه آدم بتونه حق انتخاب داشته باشه و کنترلشو از دست نده  فرق خوک با انسانه و روانشناسی تحلیلی میگه تا جایی دنبال لذتهات برو که خوک نشی و انسان باقی بمونی!

 

 

نقاشی سیرس در حال تعارف جام شراب به اولیس از John William Waterhouse

 

از عشق و معماهای دیگر

یادتونه کمتر از یکسال پیش چقدر دنبال فرمول عشق میگشتم و مدام از خودم سوال می پرسیدم که فرمول جاذبه بین آدمها چیه و چطوریه؟ خب خوشحالم که بلاخره دارم به نتایج خوبی می رسم و میتونم نتیجه این تحقیقاتو برای فرمولسازهای دیگه بجا بگذارم.

در نظریهء یونگ انسان از لحاظ روانی یک موجود دو جنسی است  یعنی صرفنظر از اینکه شما جسما" مرد یا زن باشید درون روانتون دارای دو انرژی زنانه و مردانه هستید که لازم و ملزوم هم هستند و کارکرد همدیگر را کامل می کنند و بی توجهی و کم کاری یکی باعث ایجاد مشکل در بازدهی کل سیستم میشه. انرژی زنانه درون روان مولد شور و اشتیاق و عواطف و احساسات و میل به پیوند و نزدیکی است و انرژی مردانهء روان مبتنی بر شناخت و تمیز و تشخیص و تجزیه و تحلیل منطقی است. اینکه شما از نظر فیزیکی مونث باشید یا مذکر مشخص نمی کنه که حکومت روان شما با کدام انرژی است. مردانی هستند که احساساتی و وابسته هستند و تمایلی به کار سخت و پذیرش مسئولیت ندارند و زنانی هم هستند که در دنیای مردانه آنقدر دستاورد دارند که به قولی باید به جای شوهر کردن زن بگیرند!

شرط اول داشتن رابطه خوب با جنس مخالف اینه که قبل از هرچیز با انرژی جنس مخالف درون خودمون (آنیما و آنیموس) رابطه خوبی داشته باشیم و زندگیشون کنیم. بحثش در این پست نمیگنجه ولی اگه بخوام خیلی ساده بگم زنی که بخواد انرژی مردانه درونشو زندگی کنه باید در جهان بیرونی صاحب دستاورد بشه یعنی تحصیل کنه و  در حد خودش استقلال مالی کسب کنه و خلاصه کسی باشه و هویت و دستاوردی داشته باشد و نه اینکه صرفا" در نقش "همسر" یا "مادر" شناخته بشه. یک مرد هم برای زندگی کردن انرژی زنانه درونش باید بتونه عواطفشو به رسمیت بشناسه و احساساتشو درک و ابراز کنه، به بدنش رسیدگی کنه و لذت بردن و لذت دادن با تن را یاد بگیره. اینکه چقدر باید این انرژی جنس مخالف درونمون رو زندگی کنیم و تا کجا باید پیش بریم، مرزش از هر فردی به فرد دیگه فرق می کنه ولی میشه گفت تا جایی جلو برید که اگه زن هستید زنانگی و اگه مرد هستید مردانگی خودتونو از دست ندید!

هر مرد یا زنی در ناخودآگاهش تصویری از معشوق ایده آلش داره که شامل یکسری خصوصیاته البته هیچکس این خصوصیاتو  بصورت "خودآگاه" نمیدونه و چیزی جز یک تصویر کلی و مبهم از معشوق ایده آلش نداره. این تصویر پویاست و از فردی به فرد دیگه فرق میکنه و بر اساس تجارب کودکی و سابقه روابطش با جنس مخالف شکل میگیره و تغییر می کنه  ... حالا فرض کنید تصویر ایده آل شما در ناخودآگاه شما شامل این خصوصیاته : جذاب. باهوش. باوفا  و حمایتگر . قلاب ماهیگیری را تصور کنید که چطور برای صید ماهی در آب میندازید. وقتیکه شما با فردی روبرو میشید که یک یا چندتا از این خصوصیاتو داراست انگار قلاب هایی که انداختید به این خصوصیات گیر میکنند. مثلا قلاب "جذابیت" و "باهوش" گیر میکنند و بعد کاملا ناخودآگاه در روان شما مابقی خصوصیات  معشوق ایده آل روی طرف مقابل فرافکن میشه انگار که ناخودآگاهتون با پیدا کردن چند تا وجه تشابه نتیجه بگیره که این خودشه! این همونه! و اینطوری طرف مقابلو کپی برابر اصل تصویری که دستش داره می بینه و به همین راحتی و به همین خوشمزگی عاشق میشیم! :) 

این عملکرد اسمش "فرافکنی مثبته" ولی حالا تا زیاد خوشحال نشدید بگم که فرافکنی مثبت دنبالش فرافکنی منفی هم به همراه داره! یعنی اگه عشق مورد قبول واقع بشه و رابطه ای شکل بگیره شما دیر یا زود می فهمید که طرف در چهارچوب تصویر شما نمیگنجه مثلا" انتظار داشتید طرف با وفا و حمایتگر هم باشه ولی اینطور نیست! اینجاست که بدجور توی ذوقمون میخوره و میگیم : " تو اول خودتو جور دیگه ای به من نشون دادی!" غافل از اینکه بنده خدا از اول هم همینطور بوده و این ما بودیم که الباقی اون خصوصیاتو روش فرافکن کرده بودیم!

جالب اینجاست که روان آدم باز دست از بازی فرافکنیش بر نمیداره و با پیدا کردن یکی دو نکته منفی، هرچی صفت منفی از تصویر معشوق بد داره به طرف نسبت میده و خصوصیات خوبشو هم نادیده میگیره. اینجاست که دیگه فاتحه عشق خونده میشه. البته تمام این فرافکنی ها چه مثبت و چه منفی کاملا ناخودآگاهه و فرد کنترلی روشون نداره مگه اینکه با اطلاع از کارکرد این فرافکنی ها آگاهانه این دور و تسلسلو بشکنه. برای همین می گویند که عشق صدای فاصله ها است! چون خیلی راحته که دور از گود بنشینی و دلتو با فرافکنی یک تصویر ایده آل خوش کنی تا اینکه با یک آدم زنده و تمام نواقص و عیبهاش طرف باشی که زیاد به تصویری که ما داریم نمی خوره.  

در آخر این را هم اضافه کنم همانطور که درون ما دو انرژی متضاد زنانه و مردانه وجود داره که لازم و ملزوم هم هستند در جهان بیرونی هم دو جهان بینی وجود داره که در کنار هم به اتفاقات معنا میدهند. جهان بینی غربی که بر اساس منطق و قوانین فیزیک نیوتن استواره و برای هر معلولی، علتی داره و فرمولی! و جهان بینی شرقی که علت و معلول و فرمول نداره و بر پایه کشف و شهود و حس ششم و نشانه ها و اینجور چیزهاست. ایندو جهان بینی لازم و ملزوم هم هستند و شاید برای درک مفاهیمی مثل عشق لازم باشه از تلفیق هردو جهان بینی درکنار هم استفاده کنیم.

 

فرمولساز و تحویل سال

نمیدونم شما روز تحویل سال به چی فکر میکنید ولی برای من اینروز، روز حساب و کتاب کارنامه اعمال و ترازنامه موفقیتها و شکستهاست ولی قبل از اینکه بگید اینکه عین شب اول قبر می مونه! باید بگم که اونقدرها هم بد نیست. امسال حساب و کتابم چند روز جلو افتاد و دو شب پیش درست قبل از خواب احساس کردم بدجور می طلبه که بلند بشم یک قلم و کاغذ بردارم و یک نمودار دایره ای از مهمترین مسائل زندگیم ترسیم کنم و به هر قسمت بسته به میزان رضایتم امتیاز مثبت یا منفی بدم. این روش رو از برنامه اپرا یاد گرفتم که در یک نگاه مشخص میکنه چقدر و در چه قسمتهایی از زندگیتون راضی یا ناراضی هستید البته باید متذکر بشم برای رسم نمودار با اکسل رقمهای درصدی بهش دادم و طبعا" این تقسیم بندی خیلی هم دقیق نیست ولی در کل مشخص میکنه در چه قسمتهایی از عملکرد خودم راضی نیستم و امتیاز منفی میگیرم مثلا مطالعه ام بیشتر از یکساله که به کتابهای فرانسه محدود شده، پس اندازم رشد زیادی نکرده و هنوز  از کارم اونطور که باید راضی نیستم و هیچ ایده ای هم ندارم که اگر بخواهم هم از کارم لذت ببرم و هم استعدادشو داشته باشم دقیقا" باید چه کار کنم ... 

 

پی نوشت: 

کامشین عزیز یک سوالی پرسید که متوجه شدم باید یک چیزهایی را به این پست اضافه کنم. این نمودار به طور مثال میزان زیبایی شما رو نسبت به سمبل زیبایی جهان نشون نمیده وگرنه اگه مثلا" معیارو آنجلینا جولی بگیریم من خودمو بکشم هم نمودار زیبایی ام احساس رضایتی به بار نمیاره! این کاری بود که من قبلا" انجام میدادم یعنی مقایسه خودم با دیگران و نتیجه اش چیزی جز دپرس شدن نبود. این نمودار میزان عملکرد شما رو در اون زمینه نسبت به خودتون نشون میده مثلا" من اینجا خودمو با خودم مقایسه میکنم یعنی مهسا با شرایط و بودجه فعلیش در نهایت چقدر میتونه زیبا باشه و عملکردمو میسنجم ببینم چقدر از اون کارها رو انجام میدم و به خودم امتیاز میدم. در حقیقت وقت و انرژی و هزینه ای که باید برای تبدیل شدن به بهترین حالتم صرف کنم را می سنجم نه برای تبدیل شدن به کسی که درهرحال نمی تونم باشم!

فرمولش اینه که احساس رضایت رابطهء معکوس با توقع آدم داره. اگه توقع آدم خیلی زیاد باشه هرچقدر هم که تلاش کنی احساس رضایت نمیکنی. مثلا" تعریف من اینه که اگه اندام خوب و متناسبی داشته باشم،به پوستم خوب برسم و موهایم همیشه مرتب باشه و لباسهای مارکدار هم بپوشم در بهترین حالتم هستم. حالا اگه تنبلی کنم و ورزش نکنم یا موهایم را سشوار نکشیده و با ریشه رنگ نشده رها کنم امتیاز منفی به خودم میدم. تعریف هرکسی از زیبایی متفاوته پس اگه شما هم خواستید نمودار بکشید مطابق تعریف خودتون به عملکردتون امتیاز بدید. فقط حواستون باشه که خودتونو فقط با خودتون مقایسه کنید.

 

افسردگی، زهر شفابخش!

مدتی بود که میخواستم در مورد افسردگی و چیزهایی که سر کلاس روانشناسی تحلیلی یاد گرفتم صحبت کنم. حالا این دم عیدی فرصت خوبیه که کمی در مورد این مهمان ناخوانده بنویسم چون شما رو نمیدونم ولی برای من که ایشون هر بار تشریف مبارکشون رو آوردند یا روز اول سال نو بوده یا یک همچین مناسبتهای ضایعی!

یونگین ها افسردگی را یکی از سه "زهر شفابخش" میدونند که همزمان هم روان را مسموم میکنند و هم بسیار مفید و شفابخش هستند و معتقدند تا جایی که می توانید باید باهاش کنار بیایید و با دردش بسازید و تنها وقتی اجازه مداخله دارویی دارید که فعالیتهای حیاتی زندگیتان مختل بشه مثلا" دیگه نتونید سر کار برید. دوران افسردگی در روانشناسی تحلیلی به دوران بارداری تشبیه شده که باید دورشو طی کنه و فرصتی است برای رشد و تغییر ولی اگه این سیکل را به ضرب و زور ناتمام بگذارید مثل اینه که سقط جنین کرده باشید و یا موجی که کامل نشده را بازگردانده باشید که در این صورت صدمه زننده است و افسردگی بعد از مدتی با شدت بیشتری برمیگرده. 

در قرون وسطی گویا افسردگی بیماری حساب نمیشد بلکه یک حالت روحی پذیرفته شده بود و افراد حق داشتند افسرده باشند. ظاهرا" در خانه هایشان اتاقی برای فضای افسردگی داشتند که دنج و تاریک بود تا فرد افسرده در آنجا بتواند افسردگیش را به راحتی زندگی کند. در باغها هم در متروکترین و دور از دیدترین نقطهء باغ آلاچیقهایی برای افراد افسرده بود که مجبور نباشند با جمعیت شاد و سرخوش همنشین باشند. آنها معتقد بودند که باید افسردگی را پذیرفت و حتی وضعیت بیرونی و لباس و ظاهر خود را با وضعیت درونی خود تطبیق داد.  و اما در جامعه امروزی افسردگی به امری مذموم بدل شده و به محض اینکه کسی افسرده بشه خانواده و اطرافیانش به زور می خواهند فرد افسرده را از گوشه دنجش بیرون بکشند و با خودشون به مسافرت و مهمانی و خرید ببرند غافل از اینکه این راهکارها برای فرد افسرده به منزلهء فحش خواهر مادره!  

شاید دلیل مذمت افسردگی در جوامع فعلی این باشه که جامعه مدرن امروزی بر پایه تولید و مصرف با حداکثر توان بنا شده یعنی افراد جامعه باید با حداکثر توان مصرف کنند تا تولید تا جای ممکن بالا بره و چرخ اقتصاد مملکت بچرخه و در چنین جامعه ای افراد شاد و برونگرا ارج و قرب بیشتری دارند چون مصرف کننده های بهتری هستند و حاضرند بابت انواع کالا و خدمات پول بپردازند  ولی فرد افسرده چون دل و دماغ خرج کردن نداره و به نحوی از چرخه تولید و مصرف خارج میشه از نظر جامعه هم عضو غیر فعال و بیمار تلقی میشه . از اینجهت فشار بیرونی روی فرد افسرده زیاده و همه می خواهند هر چه زودتر به حالت مصرف کنندگی برگرده. 

در روان تحلیل گری یونگ، افسردگی در حقیقت دعوتی به تغییره. گفته شده ساتورن (خدای کشاورزی و زمان) که داسی در دست  دارد آرزوهای آدمیان را مثل گندم درو می کنه و این استعاره از اینه که وقتی آرزوهایمان بر باد میره فرصتی داریم برای تفکر و تعمق . می تونیم اونجا در دنیای سرد و بی احساس افسردگی دور  از هیاهوی بیرونی در سکوت زندگیمونو تماشا کنیم و ببینیم آیا اینها همون چیزهایی  است که می خواستیم؟‌ آیا مناسب ما هستند؟ و چقدر حاضریم برای بدست آوردنشون بها بپردازیم؟  

 

یونگ میگه همانطور که به دنبال شب ، روز است و به دنبال مرگ ، زندگی است. به دنبال هر فروپاشی هم یک نوزایی است و ایندو مثل شب و روز به دنبال هم می آیند و همانطور که وقتی شب می شه تلاش نمیکنیم اونو به روز برگردانیم و فقط فعالیتهامونو  با شرایط شبانه هماهنگ میکنیم تا رد بشه بره در حالت افسردگی هم بهتره به جای دست و پا زدن برای برگشتن به وضع قبلی کمی صبر کنیم و این حالت رو به رسمیت بشناسیم حتی بهتره ظاهر و استایل زندگیمون رو هم با حال و هوای درونمون هماهنگ کنیم  مثلا" اشکالی نداره اگه چند روز اصلاح نکنید یا رنگ شاد نپوشید هر طور که راحتید باشید! با این روش جهان درونتان را به رسمیت شناخته اید. جنگیدن و در خلاف جهت رودخانه شنا کردن انرژی زیادی می بره در حالیکه اگه در جهت آب شنا کنید این پروسه سریعتر میگذره. از شب هم میشه لذت برد این فرصتی است تا با خودتون خلوت کنید و با صدای درونی خود صحبت کنید این فرصت بی نظیری برای شنیدن صدای درونه که به ما چی میگه و چه می خواد! به تغییراتی که در درونتان اتفاق می افته توجه کنید و اگه میتونید در موردش بنویسید ( لازم نیست حتما" برنده نوبل ادبیات بشید تا دست به قلم ببرید میتونید خیلی ساده احساسات خودتونو روی کاغذ بیاورید و بعد منهدمش کنید!) هدف، روشن شدن احساسات و خواسته های خود واقعی ما است که در هیاهو و هیجانات زندگی روزمره و در میان انتظارات دیگران گم شده.  خلاصه اینکه از این فرصت سکوت و خلوت شبانه با خود نهایت استفاده را ببرید که روز در راه است....

"اورهان ولی" شاعر ترک شعری داره با این مضمون :

" از اندوه عشقی کهن رسته ام ... هوا آفتابیست و دوباره زنان زیبایند ..."

هوا دوباره آفتابی خواهد شد و دوباره آدمها به چشمتان جذاب می شوند. یونگ میگه هرگاه چنین شد حتما" با آیین خاصی این اتفاقو جشن بگیرید. این زمانی است که مسافرت و مهمانی بروید، آرایشگاه بروید و لباسهای زیبا بخرید تا به این شکل تمام شدنش را هم به رسمیت شناخته باشید! ولی یادتون باشه وقتی به روز برگشتید حرفهایی که صدای درونتان در سکوت شب پیش با شما نجوا کرده بود فراموش نکنید!

 

سوال امتحانی

 

به نظر شما فواید و مضرات یک جامعه ی چند ملیتی چیست؟!

 

فلسفه وجودي يك جامعه چند مليتي را مي توان با فلسفه وجودي "سالاد" مقايسه كرد كه شامل مواد اوليه مجزا و كاملا متفاوتي است كه همه با هم مخلوط شده اند! بنابر اين كشوري مثل كانادا كه تقريبا" تمام ساكنينش را مهاجران تشكيل مي دهند بيشتر شبيه يك ظرف سالاد بزرگ است! از مزاياي بارز چنين جامعه اي آزادي، برابري و برادري انسانها است و جنسيت ، مذهب و يا نژاد و قوميت خاصي بر ديگران برتري ندارد. از طرف ديگر اين مهاجران همراه خود آداب و رسوم و فرهنگ مخصوص به قوميت خود را نيز وارد جامعه مي كنند كه گاهي از تقابل فرهنگهايي كه با هم هارموني ندارند مشكلات نفخي گوارشي بوجود ميايد انگار كه خربزه و عسل را با هم اضافه كرده باشيد! در اين صورت اگر فرد نتواند خود را با فرهنگ سالاد نشيني هماهنگ كند به ناچار درون جامعه كوچك قومي قبيله اي خود ايزوله شده و نه تنها از رشد و پيشرفت باز مي ماند بلكه از ظرف سالاد كه هيچ از سبد خانوار هم حذف ميگردد!

 اي جان به همچين جامعه اي!!!

الان يادم افتاد يكبار سر كلاس زبان فرانسه استاد از من در مورد رويارويي با مشكلات سوال كرد و من بعد از كمي توضيح گفتم يك ضرب المثل فرانسوي هست كه ميگه بدون شكستن تخم مرغ املت درست نميشه! استاد قاه قاه خنديد و گفت تو چرا هرچي ازت ميپرسند با یه دستور آشپزي جواب ميدي؟!!!

پي نوشت: البته من آشپز خوبي نيستم ولي آشپزهاي خوبو خيلي دوست دارم! 

 

تکنولوژی پاک کردن ذهن به ایران رسید!

یادتونه در فیلم "درخشش ابدی یک ذهن پاک" دستگاهی اختراع کرده بودند که میتوانست خاطرات خاصی را از ذهن شما پاک کند؟ تا حالا فکر میکردم این تکنولوژی تخیلی بوده ولی در کمال تعجب چند روز پیش از دوستم شنیدم که نه تنها همچین چیزی اختراع شده بلکه تکنولوژیش به ایران هم رسیده!

یکی از دوستانم که در کلاس های زبان فرانسه باهاش آشنا شدم یک خانم جوان باکلاس و از نظر شغلی موفقه که طبق آمار قبلی فکر کنم باید "دوست شماره ۳ " نامگذاریش کنم . علاقه شوهرش به او بعد از ۱۰ سال زندگی مشترک ، زبانزد خاص و عام بود و وقتیکه فهمیدیم از تهران تا کرج میاید تا خانمش را سر کلاس ببرد و برگرداند مایه حسرت بعضیها شد. بعدها وقتیکه با دوست شماره ۳ نزدیکتر شدم فهمیدم مدتهاست که میخواهد طلاق بگیرد ولی چون شوهرش تمایلی به طلاق ندارد خانه به میدان جنگ تبدیل شده . شوهرش حتی حاضر شده بود به او حق طلاق بدهد به شرطی که به خودشان فرصت دوباره ای بدهد ولی پس از گذشت یکسال و سپری شدن فرصت ده باره هم هر بار حرف طلاق مطرح میشد آقا با گفتن " صبر کن درستت میکنم و خوبت میکنم" جنگ اعصاب راه می انداخت و دوست شماره ۳ هم هر روز تا دیروقت از خونه فراری بود تا اینکه یکروز آقا در حمام رگش را زد و آتش به همه عالم زد! ...

خلاصه بعد از رفتن به بیمارستان و بخیه خوردن دستش ... این آقا که قبلا" روانشناس ها را گلابی میدونست و میگفت هیچکدومشون قد من نمی فهمند! رضایت داد کمک روانشناسی بگیرند (البته فقط با این هدف که حالا اونها زنشو "درست" کنند! ) "دوست شماره ۳ " در جلسه ای خصوصی که با مشاور روانشناس داشت مشکلش را تشریح کرد و گفت وقتی خیلی جوان بوده به اولین پسری که باهاش رابطه داشته وابسته شده و تن به ازدواج داده و شوهرش از همان ابتدا جذابیتی برایش نداشته و حالا حتی اگر شوهرش کاملا عوض شود هم او را نمی خواهد. روانشناس در جواب گفته چون آقا نمی تونه طلاقو قبول کنه فعلا" باید مدتی باهم زندگی کنند و بهشون پیشنهاد داده یک هفته جدا از هم زندگی کنند . آقا باید یک هفته را در مسافرخانه یا هتل سر میکرد و فقط صبحها که خانم سر کار بود میتوانست به خانه سر بزند چون قرار بود هیچ تماسی با هم نداشته باشند. شوهر درحالیکه زیر لب به روانشناس ناسزا میگفت وسایلشو بست و رفت ولی روزی بیست بار زنگ میزد تا همسرشو چک کنه (احتمالا نگران بوده نکنه همسرش فقط نسبت به او جاذبه جنسی احساس نکنه!) این شد که مدام توی ماشین جلوی ساختمان کشیک میداد که چک کنه زنش کجا میره و چکار میکنه و اینکارش "دوست شماره ۳ " را دیوانه میکرد.

نتیجه این شد که بعد از یک هفته وقتی به خانه برگشت دید نه تنها دوست شماره ۳  "درست" نشده بلکه مصمم تر از قبل طلاق میخواهد، این شد که دوباره با خوردن قرص خودکشی کرد و روانه بیمارستان شد. بعد از این اتفاق روانشناسشون هم گفت که آقا  تعادل روانی نداره و باید بستری بشه و دوست شماره ۳ هم با یکی از بیمارستانهای روانی تماس گرفت تا شوهرشو بستری کنند ولی در کمال تعجب جواب شنید که شوهرش از نظر اونها مشکل خاصی نداره و کاملا" طبیعیه که شخصی بعد از شنیدن درخواست طلاق همسرش دست به خودکشی بزنه و در مقابل یک فروپاشی احساسی این یک عکس العمل عادی و طبیعیه!!! ( آدم به این نتیجه میرسه که خودش تا چه حد غیرعادی و غیرطبیعیه!!! ) و در نهایت گفتند: شوهر شما هیچیش نیست! شما هم راحت برید طلاقتونو بگیرید خیالی نیست اگه لازم شد بیاریدش اینجا دو سوت با لیزر قسمتهایی از مغزشو میسوزونیم،شوک میدیم (یا یک همچین چیزی!) که فراموش کنه و راحت به زندگیش ادامه بده!!! .... نتیجه اخلاقی داستان اینه که ایران دیگه برای "درست" کردن دیگران امن نیست و نباید زیاد سعی کنید کسی رو درست کنید وگرنه میگیرند "درستتون میکنند"!!!

 

در پیچ و خم روان - (قسمت دوم)

خب ، تا اونجا گفتم که سوالاتی که استاد در جلسه قبل مطرح کرد باعث شد در کمال تعجب ببینم بین یک جمع پانزده نفری فقط من هستم که نه به کسی غبطه میخورم و نه از کسی متنفرم! این قضیه چند روزی منرا به فکر انداخت که نکنه تمام اون سالهایی که سعی کردم با کتابهای روانشناسی و سمینارهای رشد شخصی و انواع برنامه های تلویزیونی خودمو به شخصی سالمتر تبدیل کنم در حال درست کردن ابرو ، چشم را کور کرده باشم؟!  گرچه اين هم ناممکن بود... چرا؟! چون سال ها به دنبال جواب این سوال که راه درست خوشبختی کدام است کتاب های پائولو کوئیلو و خلیل جبران را زیر و رو کردم و از قوانین زندگی فلورانس اسکاون شین و کاترین پاندر  گرفته تا کتابهای باربارا دی آنجلس و از دیپاک چوپرا و طب آیور ودا تا اشعار و داستانهای ادبی الهی قمشه ای را دنبال کردم و نتیجه اش میدونید چی شد؟ حرف همشون به طور خلاصه در یک آهنگ از کارتون پوکاهانتس گفته شد. این چیزی است که درخت پیر ( کهن الگوی Great Mother ) در جواب سوال پوکاهانتس ميگه و با چه ملودی زیبایی هم میگه! 

 Listen with your heart
You will understand


Let it break upon you
Like a wave upon the sand


Listen with your heart
You will understand

چند سال بعد فیلم مستند راز ( secret) همین فرمول را به شکلی بسیار ساده و کاربردی ارائه داد و گفت احساسات انسان درست مثل قطب نما عمل میکند. برای اینکه بدونی آیا در مسیر درستی هستی یا نه، تنها کاری که باید انجام بدی اینه که به احساست توجه کنی. اگه احساس خوبی داشته باشی حالا چه احساس شادی باشه و چه لذت، امید، عشق و یا هر احساس خوب دیگر یعنی در مسیر درستی قرار داری و همین راه را باید ادامه بدی و اگه احساس خوبی نداری صرفنظر از اینکه احساس نگرانی میکنی یا خشم یا غم، حسادت، نفرت و یا هر احساس ناخوشایند دیگری علامتی است که نشان میدهد در مسیر درستی قرار نداری و هرچه سریعتر باید تغییر مسیر بدی. واقعا" برای احساس خوشبختی راهی ساده تر از این هم پیدا میشه؟ این شد که من این فرمولو با آب طلا نوشتم و سرلوحه اعمالم قرار دادم و  در مورد نتیجه اش هم باید بگم  کسی که به محض دریافت سیگنال های ناراحتی و نارضایتی آنقدر تغییر جهت بده تا دوباره احساس خوشحالی و رضایت پدیدار بشه منطقی است که نود درصد اوقات زندگیش احساس خوشحالی کنه.

فکر کنم بخاطر پیروی از همین فرمول بود که احساس غبطه خوردن و تنفر به مقدار زیادی از زندگی من حذف شد چون اصولا" زیاد باهاشون مواجه نمیشم و با هر رویارویی مسیرمو عوض میکنم حالا نمیدونم یونگ در این مورد چی میگه ولی فکر میکنم روش درستی باشه چون مگه نتیجه تمام این کلاس های رشد شخصی و روانشناسی این نیست که در نهایت احساس خوشبختی کنیم؟ در مورد اون سوالاتی که استاد پرسید و من نتونستم جوابی بهشون بدهم  اگه به جای اینکه می پرسید "دوست داشتید جای کدوم فرد همجنس بودید" می پرسید "کدام افراد همجنس را تحسین میکنید" میتونستم جواب بدم " جی کی رولینگ" (نویسنده داستانهای هری پاتر) و " راندا برن " (نویسنده و کارگردان استرالیایی فیلم راز) را خیلی تحسین میکنم و همینطور از طرفداران "اپرا وینفری" هم هستم که فکر کنم همه باهاش آشنایی داشته باشند ولی اگه قرار بود به جز خودم کسی دیگه بودم حتما" دکتر باربارا دی آنجلس را انتخاب میکردم که سالها درمبحث روانشناسی روابط و رشد شخصی، تحقیق و برای التیام زخمهای روحی دیگران و شاد بودنشون تلاش کرده . یکجورهایی این آرمان زندگی من هم بوده چون برای سوال دوم استاد اگر اینطوری تغییرش بدیم که چه خصوصیاتی را در افراد همجنس خودتون نمیتونید تحمل کنید جواب میدم : ۱- قربانی بودن ... ۲- قربانی بودن ... ۳- قربانی بودن! خیلی دوست داشتم ابزارشو داشتم این فرهنگو حداقل بین زنان مملکت خودم عوض کنم که قربانی کردن آرزو ها و لذتهای زندگیشون هنر نیست و ازشون مادران و همسران بهتری نمیسازه و اتفاقا" درست برعکس عمل میکنه چون فشارهایی که برای سرکوب خواسته هاشون درون خودشون تحمل می کنند آنها را به زنانی عصبی و افسرده تبدیل میکنه که در نهایت منجر به لطمه دیدن فرزندان و روابطشون میشه . در بعضی جوامع مثل جامعه ما دست کشیدن زنان از لذتهایشان گاهي به ارزش تبدیل ميشه و اغلب، قربانیانی را می بینیم که مدال افتخار "فداکاری" به سینه زده اند و منتظرند دیگران بخاطر قربانی بودن تحسینشان کنند! باربارا دی آنجلس مثال جالبی در مورد اینکه ما گاهی تا چه حد ناخودآگاه اینکار را انجام میدهیم میزند و می گوید اگر چند تکه ماهی سرخ شده را در دیس سر میز بیاوریم اکثر خانمها جرات نمی کنند تکه بزرگتر یا بهتر را برای خودشان بردارند چون فکر میکنند این خودخواهی است که به فکر بقیه نباشند درحالیکه اغلب مردها برای پریدن سر غذایی که دوستش دارند و لذت بردن از آن مشکلی ندارند.

 

در پیچ و خم روان (قسمت اول)

تا قبل از اینکه سر کلاس روانشناسی تحلیلی بنشینم با برخی از نظرات یونگ در کتابهای مربوط به خودشناسی و روانشناسی روابط برخورد کرده بودم و شاید برای همین مطالعاتم بود که وقتی سر کلاس روانشناسی تحلیلی نشستم خیلی از مفاهیم برایم آشنا بودند و متوجه شدم راهکارهایی که استاد بعد از چند جلسه سوال و جواب ارائه میدهد همانهایی است که خودم در زندگی بصورت ناخودآگاه انجام میدهم. یکبار که استاد سوال کرد کدامیک از شما در حال حاضر احساس خوشبختی میکنید؟ بلافاصله ذهنا" دستم بالا رفت ولی قبل از اینکه فیزیکا" دستم را بالا ببرم ، یکی در درونم گفت تو دیگه چی میگی که هنوز هیچی توی زندگیت نداری و به هدفهات هم نرسیدی! آخه بخاطر چی باید احساس خوشبختی کنی؟! این شد که کلا" منصرف شدم و تکان هم نخوردم. گرچه بعد از توضیحات استاد، متوجه شدم موفقیت و خوشبختی دو پدیدهء کاملا" مجزا هستند و با اینکه شخصیت انسان همواره در تلاش است بین ایندو ربط ایجاد کند و یکجوری احساس خوشبختی را مشروط به شرطها و شروطها کند ولی در نهایت ممکن است انسان با کلی موفقیت هم احساس خوشبختی نکند و یا مثل من بی دلیل سرخوش  باشد! 

خلاصه بعد از گذشت چند جلسه از خودم حظ کرده بودم که عجب آدم سالمی هستم که هرکاری میکنم عینا" همونیه که جناب یونگ فرموده ! تا دیروز که استاد مسئله جالبی را مطرح کرد و از ما خواست هر کدام اسم سه نفر فرد همجنس خودمونو که بهشون غبطه میخوریم و دوست داشتیم در موقعیت اونها بودیم را بنویسیم. همه عین شروع آزمون کنکور پریدند روی برگه و حالا بنویس کی ننویس! فقط من سیخ نشسته بودم و مات و مبهوت چشم توی چشم استاد نگاه میکردم و با خودم فکر میکردم ... چند لحظه بعد استاد با تعجب به من گفت: بنویس مهسا منو نگاه نکن! ... از سر ناچاری اومدم بنویسم آنجلینا جولی ... که استاد اعلام کرد خواهشا" با اسامی مثل مادر ترزا و گاندی و آنجلینـــــا جــــولی با من شوخی نکنید!!! من گفتم : استاد شما تنها گزینه من رو وتو کردید که!  کلاس از خنده رفت روی هوا ... وقتی من گفتم کی رو نوشته بودم استاد نمیدونست بخنده یا با تاسف سر تکون بده! ... خلاصه هر چی استاد سعی کرد برام توضیح بده من نتونستم حتی یک اسم بنویسم! استاد که مشخصا" حیرتزده شده بود گفت : مگه میشه؟! اگه یکنفر همجنس هم نداری تحسینش کنی که دیگه هیچی! یعنی از همه دوستان و اطرافیانت هیچکسی نیست که تو بخوای توی شرایطش باشی؟!! چند تا دایره دور این سوال بکش باید حتما" دنبال دلیلش بگردیم! ... البته سر کلاس یک دختر دیگه هم بود که فقط تونسته بود یک اسم بنویسه و من کمی دلگرم شدم.

استاد گفت اشکال نداره الان یک سوالی میدم که تو هم به جوش و خروش بیافتی. حالا اسم سه نفر همجنسو بنویسید که اصلا نمی تونید تحملشون کنید! حتی میتونه یک شخصیت در یک فیلم یا رمان باشه. اون دختری که در مرحله قبل یک اسم نوشته بود اینبار ۵ تا اسم نوشت ولی من انگار طلسم شده باشم بین جماعتی که یکریز مینوشتند درست عین پرچم شده بودم! هر چه به ذهنم فشار آوردم جز رئیس جمهور یک کشور مثالین هیچ بنی بشری به فکرم نمیرسید که نتونم تحملش کنم و اون هم که همجنس من نبود! استاد که باز دید من انگاری سر مسئله فیزیک اتمی گیر کردم و دارم فکر میکنم گفت: مهسا جان بنویس .. صادق باش .. لازم نیست حتما بخونیش... ولی بــنــویــس!!! من مطمئن بودم باور نمیکنه اگه بگم هیچ مشکلی با خوندن نوشته هایم ندارم و مشکل اینه که واقعا کسی به ذهنم نمیرسه که همچین حسی بهش داشته باشم! شاید دلیلش اینه که من از شخصیتهایی که با خودم تفاوت زیادی دارند دوری میکنم و خودمو مجبور نمیکنم تحملشون کنم بنابراین میتونم منطقا" عیبهاشونو از دید خودم بشمرم ولی نسبت بهشون خشم یا تنفری احساس نمیکنم همانطور که تحسین و غبطه ای احساس نمیکنم! ... برای اولین باره که توجهم به این نکته جلب شده که چرا و چطور این احساسات از زندگی من حذف شدند ؟! در راه برگشتن به خانه و حتی تمام شب گذشته داشتم به سوالات مطرح شده فکر میکردم ولی جواب درستی براشون نداشتم و همینطور جوابی برای اینکه چرا هیچ جوابی ندارم!

 

 

من چی کاره هستم؟ (قسمت دوم)

همونطور که گفتم من در خانواده ای فرمولساز بزرگ شدم مخصوصا" پدرم که خودش فرمولساز قهاری است همیشه در مورد هر موضوعی فرمولی دقیق و روشن داشت که مثل خط کش مرز دقیق بین درست و غلط،خودی و غیر خودی و آدم به درد بخور و حیف نون رو از هم جدا میکرد. یکی از فرمولهای مهم خانواده من در مورد کار این بود که باید نیازمندیهای روزنامه را بگذاری جلوت و بدون کمک کسی برای خودت کار پیدا کنی.حالا مهم نیست که حقوق خوبی بدهند یا شرایط کاری خوبی داشته باشه، مهم اینه که به تنهایی و بدون کمک کسی بتونی کار پیدا کنی و لیاقتتو نشون بدی و سخت کار کنی. از نظر پدر من کار هر چی سختتر باشه ارزشش بیشتره البته اشتباه نکنید پدرم کارگر ساختمونی نبوده! پدر و مادر من هر دو شیمیست هستند و از اون شاغلهایی که کارشون به هرچیزی در زندگیشون ارجحیت داره مخصوصا پدرم که کلی فرمول شیمیایی و مواد عجیب و غریب با کاربردهای خاص را کشف کرده و وقتی من بچه بودم زیر زمین بزرگ خونه ویلائیمون آزمایشگاهش بود. با اینحال گاهی فکر میکنم تعریف پدرم از "کار" ،بیشتر با "بیل زدن" و عرق ریختن تطابق داره! مادرم هم دست کمی از اون نداشت و خدا خوب درو تخته را با هم جور کرده بود تنها اشتباهی که کرده بود این بود که دو تا مرد رو با هم جور کرده بود! یعنی اینکه ما توی خونه دو تا مرد شاغل داشتیم و هیچ زنی نبود که یکذره به سر و وضعش برسه یا آشپزی و خونه داری کنه و دو قرون به بچه هاش رسیدگی کنه! مادرم خودش یه پا مرد بود و قبل از ازدواجش بخاطر کار تنهایی رفته بود بیابونهای اهوازو بالا پایین کرده بود و وقتی هم تونست به تهران منتقل بشه بزرگترین افتخارش این بود که سالها بدون یکروز غیبت و تاخیر،صبح زود وقتی هوا هنوز تاریک بود سر خیابون، منتظر سرویس بوده. ولی بعدها فهمیدم این زندگی کارمندی اشرافی! برای خیلی ها اصلا" قابل قبول نیست.

پدرم ارادت خاصی به ریاضی، فیزیک و شیمی داشت و بقیه رشته ها رو گلابی میدونست. میگفت زبان و ادبیات و هنر، علم محسوب نمیشوند و کار آدمهایی است که ضریب هوشی بالا ندارند ولی من توی همون دوران هم زیر زیرکی کلی داستان و داستان طنز مصور از اوضاع و احوال خونمون خلق کردم که با خواهرم و دوستان نزدیکم میخوندیم و میخندیدیم. پدرم همیشه میگفت فقط وقتی میتونم بهت افتخار کنم که یا جراح قلب و مغز بشی یا مهندس برق و قدرت. کلمه قدرتو هم با تاکید خاصی و فیگور بازوی قویترین مردان جهان بیان میکرد! دبیرستان که رفتم ریاضی فیزیک خوندم و برگه انتخاب رشته دانشگاهمو هم پدرم پر کرد که بیشتر شبیه لیست رشته های مهندسی مخابرات و الکترونیک و برق دانشگاه های تهران بود که خوشبختانه بینشون چند تا مهندسی کامپیوتر هم پیدا میشد! خلاصه من تمام سعیمو کردم که کاری که درسته انجام بدم و اون موقع به نظرم کار درست همونی بود که پدرم می گفت. مهندسی کامپیوتر خوندم و فارغ التحصیل شدم و به روشی که اونها درست میدونستند دنبال کار گشتم یعنی پایین آوردن توقعات و کارکردن فقط به منظور "سخت کار کردن"! از هلال احمر شروع کردم و بعد در چند تا شرکت ریز و درشت خدمات اینترنتی و بعد در یک شرکت تولید نرم افزار اتوماسیون اداری و دست آخر هم در بخش کامپیوتر چند تا از بیمارستان های خصوصی تهران. ولی یک چیزی جور در نمیومد چون من همش از یکجا به جای دیگه میرفتم! طولانی ترین زمانی که تونستم جایی بمونم کمی بیشتر از یکسال بود و من دقیقا" حس ژولیت بینوش را در فیلم "شکلات" داشتم که میگفت "وقتی باد شمالی میوزه احساس میکنم که وقت رفتنه!" نمیدونم چرا نمیتونستم یکجا بند بشم و دنبال بهانه میگشتم که بزنم بیرون درحالیکه دوستان و همکارانم را که تحت هر شرایطی سرکارشون باقی میموندند ته دلم تحسین میکردم که "کار درست" را انجام می دهند!

وقتی به این مشکل دقیقتر شدم دیدم شاید این یکجور شورش ناخودآگاه در مقابل چیزیه که به من گفته شده "کار درسته"! و تصمیم گرفتم که دست از جلب رضایت پدرم بردارم چون احتمالا" سر پل صراط هم اگه ببینمش ابرو بالا میاندازه که نوچ! نشد اون چیزی که من میخواستم! ... بعلاوه، داشتن دوستان متفاوتی مثل "دوست شماره یک" خیلی خوبه (من سه تا دوست اینطوری دارم!) چون با اهمیت دادن به خودشون و وقتشون به آدمی مثل من یادآوری میکنند که سعی نکنم خودمو طبق فرمول دیگران تعریف کنم و انتظار کارایی و نتیجهء عالی هم داشته باشم. بعضیها زیر فشار و استرس میتونند کار کنند و بعضیها نه. بعضیها پنجشنبه ها و حتی روزهای تعطیل حاضرند کار کنند و بعضیها حتی حاضر نیستند صبح زود بیدار بشوند. یک عده میتونند زیر دست کسی کار کنند و یک عده باید توی کار از خودشون اختیار ابتکار و خلاقیت داشته باشند و خودشون لیدر باشند. برای این قابلیتها و خواسته ها باید ارزش قائل شد و بهشون توجه کرد و هر کسی باید خودش بگرده ببینه جاش کجاست و واقعا" چیکاره است چون هرکسی فقط طبق فرمول خودش و سر جای خودش میتونه به نتیجهء مقبولی برسه و این، "کار درست" است !

 

من چی کاره هستم؟ (قسمت اول)

 شاید دوست "شماره یک" منو که قبلا" در مورد مشکلات روابطش باهاتون صحبت کردم به یاد بیارید. خب اون الان ۳۶ سالشه و یکسال و نیمه که بیکاره و پدرش که خارج از ایران زندگی میکنه مخارج  اجاره خونه و زندگیشو تامین میکنه البته این مدت خیلی جویای کار بود ولی کاری که مناسب طبعش باشه براش پیدا نشد و بخاطر همین گاهی بخاطر تاخیر در رسیدن مقرری اش از خارج کشور به مشکل مالی شدید بر میخورد و به قول خودش یکدونه هزاری توی کیفش نبود  ولی با اینحال می دیدم راحت پولهاشو خرج لباس مارکدار و لوازم اسکی و وسایل لوکس میکرد. همیشه فکر میکردم کسی که مدیریت فروش انجام میده باید آدم مقتصدی باشه ولی از زمانی که با این دوستم آشنا شدم کاملا نظرم برگشت! من با این دوستم قبلا" همکار بودم و می دونستم عادت داره صبحها دیر از خواب بیدار بشه و هر وقت که شد برسه سر کار  اگرچه موقع کار واقعا" فعال و پیگیر کارمندان فروش بود خلاصه مدلش کلا" با استانداردی که من باهاش بزرگ شده بودم فرق داشت! داستان از اینجا شروع شد که وقتیکه دیگه هردومون از اینکه کار پیدا کنه نا امید شده بودیم یکی از دوستان خوب من که قبلا سفارششو بهش کرده بودم "دوست شماره یک" رو به  شرکتی که میشناخت معرفی کرد. از اولین روزی که دوست شماره یک رفت سرکار من هر روز پای تلفن شرح مصیبت می شنیدم که :حقوقش خیلی کمه (پانصد هزار تومن به نظر من حقوق متوسطی بود !) ، شرکت خیلی کوچیکه و همه توی یک سالن نشستند، مدیرعاملش کلاس نداره و میگذاره هرکسی با یک تقه به در وارد اتاقش بشه (که از نظر من این به کارمندان هیچ ربطی نداره!)، پنجشنبه ها تعطیل نیست و من وقت آزاد میخوام که به زندگیم برسم(به نظر من ساعت کار بیش از ۴۴ ساعت در هفته دیگه بین شرکتهای خصوصی عرف شده و جای اعتراض نداشت) . 

خلاصه پیشنهاد من برای اینکه یک هفته بمونه و کارو بررسی کنه و خودی نشون بده کارساز نشد و هفته تمام نشده طاقتش طاق شد و اومد بیرون! من با کمال تعجب با خودم فکر می کردم اگه من توی شرایط مشابهی بودم احتمالا باغچه هم بیل میزدم تا بتونم خودمو جمع و جور کنم! هنوز این قضیه ول کردن کار مثل دستهء گلشو درست هضم نکرده بودم که طرف رفت شمال!!! من هاج و واج مونده بودم که مگه توی همچین شرایطی شمال به آدم خوش میگذره؟! پدرم هم فرمول قاطعشو صادر کرد که این آدم نمی تونه کار پیدا کنه و آدمی که بخواد کار کنه باید با حقوق کم و کار سخت بسازه و بمونه تا چند سال دیگه بتونه اون حقوقی که میخواد بگیره و با این طرز فکری که این دوستت داره چند سال دیگه حکما" کارتن خواب میشه! ... چند روز گذشت که اون دوست نیکوکارم چند تا فرصت شغلی دیگه از کلاه جادوئیش بیرون کشید! خلاصه با خوشحالی به "دوست شماره یک" زنگ زدم که  منتظر تماس باشه و درخواست حقوق یک میلیونی بده که اوکیه! و روز بعد منتظر خبر خوش بودم که بهم زنگ زد و گفت که موبایلش سایلنت بوده و تماس رو از دست داده! چند روز بعد هم که تونسته بود با مدیریت حرف بزنه و قرار شده بود برای مصاحبه زنگ بزنه شماره شرکتو که روی موبایلش بوده اشتباها" پاک کرده! و جالبه که وقتی به من زنگ زد که شماره رو براش پیدا کنم باز شمال بود!!! منکه دیگه تحمل این همه سهل انگاری از توانائیم خارج بود عصبانی بهش گفتم : باز شمارشو گم کردی؟ دوربین مخفیه؟!! الان رو به کدوم طرف باید بای بای کنم؟! ولی این اتفاق باعث شد به فکر بیافتم چرا من اینقدر حرص میخورم وقتیکه اون با شرایطی که برای من مقبوله حاضر به کار کردن نیست!؟ بعد فهمیدم مثل این زنهای چادری که انتظار دارند بقیه هم چادر سرشون کنند دارم رفتار میکنم! من همیشه تحت تاثیر خانواده اینطور فکر کردم که این ما هستیم که باید خودمونو با شرایط کارفرما هماهنگ کنیم. من به خودم هم همینقدر سخت میگیرم و شاید ارزشی که اون برای خودش و وقتش قائله من برای خودم قائل نیستم و همین تضاد باعث میشه حرص بخورم! چون برای من (همیشه که نه) ولی اغلب اوقات کار و مسئولیتم به توقعات شخصیم ارجحیت داشته و اولین قربانی که به فکرم رسیده رفاه حال خودم بوده. .

ادامه دارد ....

 

من كي هستم؟!

یادمه وقتی ۱۱ سالم بود وقتیکه داشتم از پیاده رو به سمت خونهء دوستم که چهار تا خیابون پایینتر از خونه ما بود حرکت میکردم یکدفعه این سوال توی ذهنم اومد که : "من که دارم راه ميرم كي هستم؟!!! ... اصلا" "من" یعنی چی؟! " (یادمه از نگاهی که با این دید به خودم انداختم خيلي جا خوردم!) با خودم فکر کردم که خودم درکی از خودم دارم که به اون میگم "من" ولی دیگران هم به خودشون "من" میگویند! دنیا پر از "من" ها است درحالیکه هرکسی فقط خودش را "من" واقعی میداند!  فكر كنم این اتفاق اولین جرقهء فرمولسازی من بود !

Persona   که از ریشه یونانی prosopon مشتق شده به معنای تحت اللفظی چهره و البته آن قسمتی از چهره است که همواره رو به دیگری دارد در واقع این کلمه به یک وضعیت بشری اشاره می‌کند و به معنای « به سوی دیگری بودن » و «به واسطه حضور دیگری بودن ». پرسونا در تئاتر یونان باستان به ماسکهایی گفته میشده که بازیگران هنگام نمایش به چهره میزدند تا شخصیت دیگری را نمایش بدهند و چيزيكه ما بهش شخصيت يا همان پرسوناليتي مي گوئيم از همان واژه پرسونا يا نقاب مشتق شده. حالا نمی خواهم وارد بحث ایدئولوژی یا آگاهی کاذب بشوم كه در اين بحث نميگنجه ولي خلاصه ما رو ميرسونه به فرمول کامشین عزیز که میگه بهتر است در مقابل هر مخاطبی نقابی مناسب به چهره بزنیم. ذهن طرف را بالا و پائین کنیم و ببینیم که طرف از ما چه انتظاری داره و بعد مثل عروسک مومی تغییر شکل بدیم تا انتظارش را برآورده کنیم. ولی سوال من اینجاست که اين وسط تکلیف اون "من" بدبختی که از 11 سالگی سراغش را میگرفتم چي میشه؟ "منی" که قبل از هر مخاطب بیرونی به صورت درونی متوجه حضورش شدیم و درک مستقیمی از نیازها و خواسته هاش داريم چون نمیشه گفت که ما چیزی جز عکس العمل در مقابل ديگران نيستيم! بلاخره قبل از هر عکس العملی یک موجوديتي داريم و هر موجوديتي مشخصاتي براي خودش داره! تا اینجا رو قبول دارید؟ حالا بیایید کمی با هم فرمولسازی کنیم.

فرض کنیم كامشين بدون ماسك را (کامشین A ) نامگذاري می كنيم این در حالتی است كه فرض کنیم هيچ مخاطبي در دنيا وجود نداشته باشه و خودش با خودش تنها باشه! و ماسك كامشين را در مقابل اولين مخاطبش (كامشين B) صدا کنیم . كامشين B طوري طراحي شده كه نه تنها یکسری نقاط ضعف کامشین A را نداره بلكه به نظر مخاطب از جهاتي قويتر و بهتر هم هست. حالا مخاطب حتي اگه عاشق تصوير ساختگي كامشين هم بشه باز نياز کامشین A به دوست داشته شدن را ارضا نميكنه. چرا؟ چون ميدونه كه مخاطب عاشق خود او نيست و اگه روزي اتفاقی کامشین A را ببينه مايوس ميشه و ولش ميكنه! با نقش بازي كردن فقط خوش به حال مخاطب ميشه كه بيخبر از همه جا سرويس مورد نيازشو ميگيره كه همون شنيدن و ديدن چيزيست كه دوست داره! كيفشو ميكنه و از معاشرتش لذت ميبره درحاليكه مهمترین نياز ما  (که دوست داشته شدن برای ماهیت وجودی خودمونه) هنوز سرجاش هست! 

من با اونی که گفت:"‌‌نمي توانم فرمول موفقيت را براي شما بيان كنم؛ اما اگر فرمول شكست را مي خواهيد آن است كه بكوشيد همه، شما را تاييد كنند! " موافقم و ‌به نظر من هيچ شخصيتي كامل نيست و همه ما چه با ماسك و چه بي ماسك نقاط ضعف و قوتي داريم كه در هر حال براي عده اي خوشايند و براي عده اي ناخوشايند است. طبيعتا" کامشین A خودش مخاطباني دارد كه عاشقش هستند و از معاشرت باهاش لذت ميبرند پس چرا بايد براي جذب مخاطباني كه مخاطب واقعي ما نيستند اينقدر وقت و انرژي صرف كنيم و در اين بين اونقدر درگير تغيير ماسكها بشيم كه مخاطبان اصلي خودمونو  از دست بديم؟! فرمول من ميگه با خودت رو راست باش و نقاط ضعفتو بپذير و بدان كه در جمع چهره هاي بي نقص نيستي كه از نشان دادن صورتت به ديگران و قضاوتشون بترسي. براي مخاطبان خودت وقت و انرژي و احساسات بگذار و به مخاطبان ديگران هم احترام بگذار ولي در هر حال يادت باشه كه قرار نيست همه تو رو تاييد كنند و تو بيشتر از اينكه در مقابل ارضاي خواسته هاي ديگران مسئول باشي در مقابل ارضاي نيازها و خواسته هاي خودت مسئولي.

 

 

پيوست:‌ حالا هنوز داغم!!! وقتي همون دوتا دونه مخاطبم هم به جرگهء مخاطبان كامشين پيوستند!!! تازه ميفهمم يه چيزي ميدونسته كه ميگفته!!!