من خود آن سیزدهم!

پارسال درست در چنین روزی یعنی بیست و پنجم تیرماه سر کلاس روان تحلیلی یونگ بودم ! ... از کجا اینقدر مطمئنم؟ چون اونقدر به یونگ ارادت دارم و از کلاس استادمون انرژی میگیرم که روز تولدم هم رفتم سر کلاس!شرح ماوقع در همین وبلاگ موجوده . جالب اینجا است که امسال هم دقیقا" همین تقارن پیش اومد و باز روز تولدم کلاس یونگ دارم! تازه دارم متوجه حضور پر رنگ یونگ در زندگی روزمره ام میشم!

 

ادامه نوشته

داستانک

در ادامهء بحث وجودگرایی یکی از دوستانم زحمت کشیده و در قالب داستان کوتاهی یکی از مفاهیم وجودی را مطرح کرده. اتفاقی که برای همه ما ممکنه پیش اومده باشه.

 

<< درماندگی وجودی>>

بعد از یک مهمانی شلوغ و پر سر و صدا در خارج از شهر که مملو از هیجان و شادی بود ، تنها در حال رانندگی به سمت خانه هستی که یکدفعه دلت میگیرد ، احساس دل تنگی میکنی، با خودت فکر میکنی کاش میشد همیشه انقدر خوش بگذرد و در جمع اشخاصی باشی که از بودنشان لذت می بری ، نفس عمیقی می کشی و لحظاتی بعد به خودت نهیب میزنی که نه ، نمی شود... ، این احساس غریبه ی " تنهایی " اذیتت می کند ، می خواهی از آن فرار کنی ، تلفنت را بر می داری به بهترین دوستت که همیشه همراهش بودی و به حرفهایش گوش میدادی زنگ بزنی،  تا کمی باهم صحبت کنید و آرام شوی و این مسیر تا منزل را که امشب طولانی تر از همیشه به نظر میرسد، به نحوی سپری کنی ! گوشی را بر میدارد و می گوید : سلام وحید ، خوبی ؟ ببخشید من سرم شلوغه الان ! اگه کار مهمی نداری بعدا" بهت زنگ میزنم، و تو هم میگویی ، کار مهمممم ... که نه ... ، کار مهمی ندارم، باشه بعدا"  تماس بگیر و گوشی را قطع میکنی ! هعی ... بیشتر احساس تنهایی میکنی ، این بار شماره ی علی میزبان مهمانی را می گیری تا به بهانه ی تشکر از مراسم کمی صحبت کنید که تلفنش را جواب نمی دهد، دوباره می گیری و باز جوابی نمی دهد، حتما" سرش به مهمانی و جمع کردن وسایل گرم است و این بار واقعا" احساس دل تنگی و خفگی اذیتت می کند !

نمی دانی این چه حسی است ؟ هرچه به دنبال علتی برای این ناراحتی و دل تنگی می گردی ، چیزی به ذهنت نمی رسد ! می خواهی فکرت را عوض کنی ، ضبط را روشن میکنی ولی انگار حال شنیدن موسیقی دلخواهت را هم نداری ! چه مرگم شده امشب ؟ مهمانی که بی نظیر بود ! کلی از بچه ها شرکت کرده بودند و بعد از مدت ها ،ساعاتی طولانی با دوستان قدیمی و جدید صحبت و بازی کرده بودی !  وای محسن چقدر تغییر کرده بود، یادمه قبلا" که صمیمی تر بودیم می گفت هیچ وقت حاضر نیست زود ازدواج کند واصلا" تمایلی به گرفتن همسری آذری ندارد ، و حالا زودتر از ما ازدواج کرده و از قضای روزگار همسرش هم اهل تبریز است ! رضا رو که در دوران تحصیل حتی فکرش رو هم نمی کردی بتواند یک مغازه را اداره کند، مدیر بازرگانی یکی از بزرگترین شرکت های تجاری شده بود و حضورش با اون ماشین گران قیمت همه را شگفت زده کرده بود. ته دلت به او حسودی میکنی، آخه من که خیلی از اون بهتر بودم ،من  نفر اول دورمون بودم و همه ی کارهای مهم و اجرایی دوران دانشگاه با من بود، اون که بی عرضه تر ازین حرفا بود ! چقدر همه چیز فرق کرده بود...

در بین این تفکرات گم شده ای که ناگهان، نگاهت به سگی در وسط جاده می افتد و بی اختیار فرمان ماشین را می چرخانی، ماشین از جاده منحرف می شود و به تپه ای از خاک و گل بر خورد می کند و در آن فرو می رود !

برای چند لحظه چنان شکه شده ای و ضربان قلبت بالا رفته که پاهایت را هم حس نمیکنی ، انگار ناتوان شده ای، سرت را به صندلی ماشین تکیه می دهی و دقایقی چشمانت را می بندی و با سکوت نیمه شب همراه میشوی...

جاده خالی است و کسی رد نمی شود ، سکوت ممتد نیمه شب و احساس خلاء شدید، اگر واقعا" برایم اتفاقی افتاده بود چه کسی به من کمک می کرد؟  اصلا" چه کسی مطلع می شد و احتمالا" تا صبح دیگر زنده نمانده بودم! از این تفکرات که به سرعت به ذهنت می آیند و ضربه ای میزنند و میروند، سرت گیج می رود... ،  بغض میکنی ، عصبانی هستی ولی از چه کسی ؟ از چه اتفاقی ؟ چراااااا ؟!؟

ماشین بدجوری در گل ها گیر کرده و تکان نمی خورد ، بهش تکیه میدهی و به آسمان تاریک بالای سرت ، نگاه میکنی... حس غریبی است ، کم کم حس می کنی که با وجود تمام دوستان و اطرافیانت و همه دستاوردی که کسب کردی، چققققدر تنهایی ، نه اینکه کسی دوستت نداشته باشد ، نه... ، ولی انگار لحظاتی در این عالم ، هست ، که به تو میفهماند " وجودت " تنهاست ،"خودتی و خودت"! و گریزی از آن نداری...

تاب ماندن در این شرایط و این احساس درماندگی را نمیاوری و فکرت را عوض میکنی . به دنبال گوشیت که جایی در ماشین افتاده میگردی و بالاخره با کسی تماس میگیری. کسی که بتواند بیاید و در این شب کذایی همراهت باشد ...

 

درمان وجودی

پایه و اساس درمان وجودی عمدتا" بر مبنای نظریه فلاسفه ای نظیر هایدگر ، نیچه و ژان پل سارتر استوار شده است . مشخصه این درمان اینه که در این روش به جای نظریه پردازی و استفاده از فنون مختلف ، به مسائل و دغدغه های عمیق بشر پرداخته شده. دغدغه هایی که به صرف "بودن" و "وجود داشتن" انسان بوجود می آیند مثل وحشت از مرگ ، پوچی و بی معنایی ، آزادی و مسئولیت ، تنهایی و احساس گناه.

از نظر وجودگرایان در آسمان کتاب غول پیکری وجود نداره که توش نوشته باشه هرکدوم از ما برای چه هدفي روی این کره خاکی متولد شده ایم و چه وظیفه ای را باید به انجام برسونیم! برای هركدام از ما وظیفه و هدف از پیش تعیین شده ای وجود نداره و ما رهرو راهی میشیم که خودمون انتخاب می کنیم و کسی می شیم که خودمون تصمیم گرفته ایم باشیم.

در این رویکرد "آزادی" و "مسئولیت" دو روی یک سکه هستند. اگر بپذیریم که انتخابهایی (هر چند کوچک) در زندگی داریم پس پذیرفته ایم که  آزادی انتخاب داریم و در این صورت دیگر نمی توانیم دیگران و شرایط را براي وضعيت فعلي خودمون مقصر بدونيم و ناچاریم مسئولیت انتخاب خودمونو بپذیریم، حتی اگر انتخاب ما "انتخاب نکردن" باشد!  وجودگرایان می گویند ما دائما" در حال انتخابیم  و حتی کسانی که دست به هیچ انتخابی نمی زنند هم در اصل مسامحه کاری و بی تصمیمی را انتخاب کرده اند که در نهایت منجر به "احساس گناه" میشه. این احساس گناه از زندگی های نکرده ناشی میشه و از اجازه دادن به دیگران تا بجای ما تصمیم بگیرند. احساس گناه از اینکه چیزی نیستم که باید می شدم!

سارتر میگه ما محکوم به آزادی هستیم و جز اینکه انتخاب کنیم چاره ای نداریم و اگه کسی بگه "بخاطر اتفاقات گذشته ام دیگه نمی تونم تغییر کنم " یا "همین هستم که هستم" باور غلطی را داره در خودش پرورش می ده تا از وحشت روبرو شدن با  آزادی خودش اجتناب کنه. در اینجا منظور از آزاد بودن این نیست که هیچ شرایط محدود کننده ای وجود نداره بلکه منظور اینه که ما آزادیم علیه اون شرایط اقدام کنیم و دست به عملی بزنیم. 

از شخصیتهای اصلی رواندرمانی وجودی میشه به ایروین یالوم، رولومی و  همینطور ویکتور فرانکل اشاره کرد که  شاید خیلی ها کتاب "انسان در جستجوی معنا" او را خوانده باشند. فرانکل معتقده درد انسان امروزی "بی معنایی" است یعنی انسانها در زندگیشون معنا ندارند و احساس پوچی و به عبارتی "خلاء وجودی"می کنند.  

روش درمان فرانکل یافتن معنا در زندگی است و اینکه فرد درک کنه "زنده بودن " یعنی جستجوی معنا  در زندگی، در کار ، در عشق و حتی در رنجهایی که می کشیم . از نظر او زندگی تحت هر شرایطی معنا داره و حتی در وحشتناکترین شرایط با کمترین آزادی هنوز میشه از باقیماندهء آزادیهای انسان برای انتخاب، بهره گرفت . شاید اینو راحت تر بشه عنوان کرد اگه بدونیم تجربه خود فرانکل در اردوگاه اسرای نازی آشویتس ، این دیدگاهو تایید می کنه. 

 

 در اتاق مشاوره چه می گذرد؟

 

فرانکل میگه بی معنایی و احساس پوچی بیماری جامعه مدرنه  و معمولا" مشکلی که افراد رو به اتاق مشاوره می کشونه ریشه در سوالاتی از این دست داره که "برای چی به زندگی ادامه بدم؟" یا "نمی دونم از زندگی چی می خوام!" .

وقتی که فرد از وضعیت خودش شکایت می کنه و دیگران و شرایط موجود رو سرزنش می کنه درمانگر ازش می پرسه خودش برای کمک به وضعیتش چه کاری انجام داده؟ اینکه فرد بدونه از بین گزینه های موجود حق انتخاب داره و مسئولیت انتخابهایش را بپذیره در درمان وجودی اهمیت زیادی داره. به همین دلیل مشاور سعی میکنه خودآگاهی فرد را بالا ببره تا مراجع بتونه خودش و انتخابهاشو بهتر بشناسه. بدونه چه کسی بوده و حالا تصمیم داره چه کسی باشه. ما با وجود اینکه نمی تونیم بعضی رویدادها رو تغییر بدیم ولی می تونیم درک خودمون از اون رویداد و روشی را  که بهش واکنش نشون می دهیم تغییر بدیم. این خودش یک انتخاب و راهکار جدیده! ما محکوم به آینده ای مشابه گذشته نیستیم چون می توانیم از گذشته درس بگیریم و دفعهء بعد متفاوت عمل کنیم.

مشاوران وجودگرا معمولا" در اتاق مشاوره با افرادی سر و کار دارند که "وجود" محدود شده ای دارند. وجود این افراد معمولا"‌ با عقاید و انگیزه ها و ارزشهای دیگران انباشته شده، آگاهی محدودی از خودشون دارند  و  گزینه های معدودی برای پرداختن به مسائل زندگی می شناسند. برای همین احساس می کنند در زندگی گیر افتاده و درمانده شده اند. همه ما دوست داریم خودمان را پیدا کنیم یا دراصل بیافرینیم، اما "خود بودن" جرات می خواهد و فرایندی خلق الساعه نیست.  

"ترس از تنهایی" یکی از مسئله های وجودی است که مشاور ها دوست دارند درمانجویان، اندکی از آنرا تجربه کنند چون  ما هرچه که با دیگران تنهایی خود را پر کنیم باز هم در نهایت تنها هستیم و قبل از اینکه درکنار هم بایستیم باید یاد بگیریم تنها بایستیم. روابط ما با دیگران باید بر پایه احساس رضایت و خشنودی باشه نه بر اساس نیاز و احساس درماندگی چون در اینصورت از ترس تنهایی تن به همزیستی انگل وار با دیگری می دیم و از زیستن کامل وجود خودمون محروم می شیم. اینکه روابط ما رابطه ای رشد دهنده است یا یک دلبستگی روان رنجور با سوال از خودمان که "چه چیزی از این رابطه عایدم میشه؟" پاسخ داده میشه.

یکی از مسائل دیگه که مشاور بهش می پردازه "ترس از مرگ " است .ما در دنیای عدم قطعیت ها زندگی میکنیم و در این دنیا فقط از یک چیز مطمئن هستیم و اون اینه که سرانجام خواهیم مرد! وجودگراها مرگ را به عنوان شرایطی که به زندگی انسان معنا می ده در نظر می گیرند و این یعنی ما زندگی ابدی برای تحقق وجود خودمون نداریم و از این دیدگاه مرگ بیشتر از اینکه تهدید باشه به ما انگیزه میده تا بصورت کامل زندگی کنیم و از هر فرصتی برای انجام دادن کاری معنا دار استفاده کنیم. 

گاهی ما از شناختن آزادی و توانایی خود در وارد شدن به قلمرو تجربیات ناشناخته دچار اضطراب میشیم ولی این اضطراب، کاملا" بهنجاره و نیازی به درمان نداره. علامتش اینه که در آستانهء یک تصمیم گیری یا تغییر، دچارش می شیم و میزان اضطرابمون با بزرگی مسئله همخوانی داره و این یعنی اینکه ما آماده رشد و تغییر هستیم . 

در چنین موقعیتی خیلی ها بخاطر احساس ترس عقبگرد می کنند تا به حالت امن و راحت قبل برگردند ولی این امنیت جعلی و فریبنده است. شاید ما با محدود کردن زندگی و انتخابهامون بتوانیم اضطرابمان را کاهش دهیم  ولی باید بهای گزافی برایش بپردازیم. ما می توانیم به جای حرکت کردن و خطر کردن در حریم امن خود جا خوش کنیم ولی هر روز باید بار احساس گناه ترسو بودنمان را بر دوش بکشیم و مشکلات کهنه روحی روانی خود را تحمل کنیم. درعوض افرادی که جرات روبرو شدن با خودشان را دارند با اینکه دچار ترس می شوند ولی راهی پیدا می کنند تا برای مدتی با اضطراب خود سر کنند تا بلاخره راه خود و چهارچوب ارزشی معنا دار خود را پیدا کنند.


(نظریه و کاربست رواندرمانی ، جرالد کوری.)

سخنرانی!

چند روز پیش استادم و کادر اساتید گروهشون همایشی برای کنکور ارشد مشاوره در یکی از موسسات آموزشی ترتیب داده بودند که من هم افتخار حضور در این جمع نصیبم شد. وقتی اسم خودمو به عنوان مهمان برنامه توی وبلاگ استاد دیدم با خودم گفتم نکنه باید برم پشت میکروفون و حرف بزنم ؟! ولی بعد به خودم گفتم در اونصورت حتما از قبل باهام هماهنگ میشد و موضوعو جدی نگرفتم.

چند روز بعد استاد زبان فرانسه ام را دیدم و وقتی جریانو شنید گفت : به نظرم باید بری پشت میکروفون صحبت کنیا ! مشکلی نداری؟ گفتم : چرا اتفاقا"! من از بچگیم مشکل حرف زدن توی جمع داشتم تازه میخواستم کارگاه شرکت کنم رفع فوبی بشه! گفت: خب حالا میخوای یه چیزی آماده کنی بیای برای من ارائه کنی؟ گفتم : نه بابا فکر نکنم اینقدر جدی باشه! ایشالا گربه است!

بعد از اون هربار یکی از دوستانم می پرسید متنی برای حرفهات آماده کردی یا نه میگفتم: متن؟!!  چه متنی؟!! احتمالا" فقط چند تا سوال و جوابه منکه سخنران نیستم!  و چون هیچ جور حاضر نبودم زیر بار حرف زدن توی جمع برم کلیه اخطار ها را با خوش بینی مثال زدنی ای ندیده گرفتم و روز مقرر خوشحال و خندون با خواهرم در محل همایش حضور پیدا کردیم ولی همون اول از دیدن اونهمه آدم برق از سرم پرید مخصوصا" که منو بردند روبروی جمعیت و توی صف اساتید نشوندند. اساتیدی که من ته صفشون بودم در مقابل چشمان حیرتزده من یکی یکی میرفتند بالا سخنوری می کردند و میومدند پایین و نفر بعدی میرفت بالا! همانجا این نکته معلومم شد که انگار قضیه جدی است و این صفی که من تهش هستم میره که به میکروفون ختم بشه!

با خودم فکر کردم اگه پشت اساتید برم حرف بزنم خیلی ضایعه و ناشیگریم بدجوری توی ذوق می زنه. تنها امیدم به آقای رتبه یک کنکور بود که مثل من توی صف بودند و به نظرم کاراکتر درونگرا و تو داری داشتند با خودم گفتم ایشونم از خودمونه بهتره بعد از ایشون حرف بزنم! خلاصه نوبت که به صحبت کردن رتبه های برتر رسید هی من و ایشون تعارف تکه پاره کردیم که شما اول بفرمائید، نخیر شما اول بفرمایید و بلاخره اول ایشونو فرستادم که ایشون هم رفت بالا ماشالا چنان سخنرانی غرایی کرد که فکم پیاده شد! قریب ۱۲۰ تا کتاب نام برد و به اشتباهات سوالات کنکور پارسال اشاره کرد و بعدشم منابع تستها با شماره صفحه ..! با خودم گفتم خاک عالم بر سرم! کاش پشت همون اساتید رفته بودم! 

وقتی نوبتم شد یادم نمیاد چی گفتم چون همشو فی البداهه حرف زدم و بحثو خلاصه کردم سریع جمعش کردم ولی درکمال تعجب بازخورد خوبی از بچه ها گرفتم و بعد از پایان برنامه خیلی از بچه ها اومدند جلو و منو با محبتشون غافلگیر کردند و گفتند که انرژی مثبت گرفتند و خودشون هم البته کلی انرژی مثبت به من دادند. چند تا از خواننده های وبلاگمو اونجا از نزدیک دیدم و یکی از بچه ها هم طوری از نوشته هام تعریف کرد که تا شب قیافم این شکلی بود !!!

این قضیه منو یاد داستان اون بچه فیل انداخت که از بچگی پاشو با طناب به یک درخت می بستند و هرچه سعی میکرد خودشو آزاد کنه زورش نمیرسید وقتی هم که بزرگ شد و قدرتشو پیدا کرد که درختو با ریشه از جا بکنه دیگه خودش تلاشی نمی کرد چون باورش شده بود که موفق نمیشه و نمیتونه تغییری ایجاد کنه!  ما هم خیلی وقتها حواسمون نیست که داستانمون، داستان همون بچه فیله است!