داستانک
در ادامهء بحث وجودگرایی یکی از دوستانم زحمت کشیده و در قالب داستان کوتاهی یکی از مفاهیم وجودی را مطرح کرده. اتفاقی که برای همه ما ممکنه پیش اومده باشه.
<< درماندگی وجودی>>
بعد از یک مهمانی شلوغ و پر سر و صدا در خارج از شهر که مملو از هیجان و شادی بود ، تنها در حال رانندگی به سمت خانه هستی که یکدفعه دلت میگیرد ، احساس دل تنگی میکنی، با خودت فکر میکنی کاش میشد همیشه انقدر خوش بگذرد و در جمع اشخاصی باشی که از بودنشان لذت می بری ، نفس عمیقی می کشی و لحظاتی بعد به خودت نهیب میزنی که نه ، نمی شود... ، این احساس غریبه ی " تنهایی " اذیتت می کند ، می خواهی از آن فرار کنی ، تلفنت را بر می داری به بهترین دوستت که همیشه همراهش بودی و به حرفهایش گوش میدادی زنگ بزنی، تا کمی باهم صحبت کنید و آرام شوی و این مسیر تا منزل را که امشب طولانی تر از همیشه به نظر میرسد، به نحوی سپری کنی ! گوشی را بر میدارد و می گوید : سلام وحید ، خوبی ؟ ببخشید من سرم شلوغه الان ! اگه کار مهمی نداری بعدا" بهت زنگ میزنم، و تو هم میگویی ، کار مهمممم ... که نه ... ، کار مهمی ندارم، باشه بعدا" تماس بگیر و گوشی را قطع میکنی ! هعی ... بیشتر احساس تنهایی میکنی ، این بار شماره ی علی میزبان مهمانی را می گیری تا به بهانه ی تشکر از مراسم کمی صحبت کنید که تلفنش را جواب نمی دهد، دوباره می گیری و باز جوابی نمی دهد، حتما" سرش به مهمانی و جمع کردن وسایل گرم است و این بار واقعا" احساس دل تنگی و خفگی اذیتت می کند !
نمی دانی این چه حسی است ؟ هرچه به دنبال علتی برای این ناراحتی و دل تنگی می گردی ، چیزی به ذهنت نمی رسد ! می خواهی فکرت را عوض کنی ، ضبط را روشن میکنی ولی انگار حال شنیدن موسیقی دلخواهت را هم نداری ! چه مرگم شده امشب ؟ مهمانی که بی نظیر بود ! کلی از بچه ها شرکت کرده بودند و بعد از مدت ها ،ساعاتی طولانی با دوستان قدیمی و جدید صحبت و بازی کرده بودی ! وای محسن چقدر تغییر کرده بود، یادمه قبلا" که صمیمی تر بودیم می گفت هیچ وقت حاضر نیست زود ازدواج کند واصلا" تمایلی به گرفتن همسری آذری ندارد ، و حالا زودتر از ما ازدواج کرده و از قضای روزگار همسرش هم اهل تبریز است ! رضا رو که در دوران تحصیل حتی فکرش رو هم نمی کردی بتواند یک مغازه را اداره کند، مدیر بازرگانی یکی از بزرگترین شرکت های تجاری شده بود و حضورش با اون ماشین گران قیمت همه را شگفت زده کرده بود. ته دلت به او حسودی میکنی، آخه من که خیلی از اون بهتر بودم ،من نفر اول دورمون بودم و همه ی کارهای مهم و اجرایی دوران دانشگاه با من بود، اون که بی عرضه تر ازین حرفا بود ! چقدر همه چیز فرق کرده بود...
در بین این تفکرات گم شده ای که ناگهان، نگاهت به سگی در وسط جاده می افتد و بی اختیار فرمان ماشین را می چرخانی، ماشین از جاده منحرف می شود و به تپه ای از خاک و گل بر خورد می کند و در آن فرو می رود !
برای چند لحظه چنان شکه شده ای و ضربان قلبت بالا رفته که پاهایت را هم حس نمیکنی ، انگار ناتوان شده ای، سرت را به صندلی ماشین تکیه می دهی و دقایقی چشمانت را می بندی و با سکوت نیمه شب همراه میشوی...
جاده خالی است و کسی رد نمی شود ، سکوت ممتد نیمه شب و احساس خلاء شدید، اگر واقعا" برایم اتفاقی افتاده بود چه کسی به من کمک می کرد؟ اصلا" چه کسی مطلع می شد و احتمالا" تا صبح دیگر زنده نمانده بودم! از این تفکرات که به سرعت به ذهنت می آیند و ضربه ای میزنند و میروند، سرت گیج می رود... ، بغض میکنی ، عصبانی هستی ولی از چه کسی ؟ از چه اتفاقی ؟ چراااااا ؟!؟
ماشین بدجوری در گل ها گیر کرده و تکان نمی خورد ، بهش تکیه میدهی و به آسمان تاریک بالای سرت ، نگاه میکنی... حس غریبی است ، کم کم حس می کنی که با وجود تمام دوستان و اطرافیانت و همه دستاوردی که کسب کردی، چققققدر تنهایی ، نه اینکه کسی دوستت نداشته باشد ، نه... ، ولی انگار لحظاتی در این عالم ، هست ، که به تو میفهماند " وجودت " تنهاست ،"خودتی و خودت"! و گریزی از آن نداری...
تاب ماندن در این شرایط و این احساس درماندگی را نمیاوری و فکرت را عوض میکنی . به دنبال گوشیت که جایی در ماشین افتاده میگردی و بالاخره با کسی تماس میگیری. کسی که بتواند بیاید و در این شب کذایی همراهت باشد ...