زوج درمانی

از نظر روانشناسان رفتاری ، هر فردی بطور خودانگیخته طوری رفتار می کنه که براش بیشترین پاداشو بهمراه داشته باشه. پاداش می تونه لذت یا هر چیز خوشایند دیگه ای باشه که برای اون فرد اهمیت چشمگیری داره. مثلا اگه شوهری مدام با دوستانش  وقت میگذرونه باید این واقعیتو قبول کرد که دوستانش نسبت به خانم پاداشهای بزرگتری براش فراهم می کنند و به قول خودمون بیشتر بهش حال میدن! یکی از عوامل موثر در ازدواجهای موفق اینه که  نوعی بده بستان یا معاوضه "چیزی در مقابل چیزی" در این روابط وجود داره و با بررسی تعداد و دامنه پاداشهایی که زن و شوهر  به هم می دهند معلوم میشه کدوم ازدواج موفق و کدوم ناموفقه. 

مثلا" مردی که دنبال مهارتهای خرم سلطانیه و زنی که دنبال پول و رفاه مالی می گرده با هم خوب چفت و بست می شوند چون هر کدوم عرضه کننده چیزی هستند که طرف مقابل دنبالشه.  ولی اگه شما مهارتهای خرم سلطانی را حتی بهتر از خود خرم سلطان بلد باشید ولی طرف مقابلتون دغدغه اش امنیت مالی و قسط و وام خونه باشه می بینید که  توپ هم  تکونش نمیده و شاید بهتر باشه لباس رقص عربی را دربیارید و بجاش مقنعه و مانتو به تن کنید که برید سرکار و توی خرج و مخارج کمکش کنید! 

یکی از مشخصات روابط ناموفق اینه که متوجه میشید خواسته هاتون اغلب باید با زور و تحمیل و مقابله به مثل جلو بره و معمولا هم نتیجهء رضایتبخش حاصل نمیشه. اینطور وقتها به نظر میرسه زن و شوهر توی یک الگوی ارتباطی مشکل آفرین "گیر" کرده اند و هرکدوم انتظار دارند طرف مقابل عوض بشه اونهم قبل از اینکه خودشون عوض بشوند!

اینطور مواقع یکی از روشهای پیشنهادی روش "ریسک مثبته" به این شکل که  زن و شوهر باید ریسک کنند که اول رفتار خودشونو  تغییر بدهند و اول خودشون به طرف مقابل پاداش بدهند صرف نظر از اینکه طرف مقابل در عوض به اونها چقدر پاداش میده. به این ترتیب در یکی از مراحل درمانی که بهش روزهای محبت (caring days) گفته میشه هر کدوم از زوجین به جای شکایت و حرفهای منفی باید رفتارهایی که دوست دارند طرف مقابل براشون انجام بده را بصورت صریح و مثبت روی کاغذ بیارند و با هم قرار بگذارند هرکسی روزانه به چند مورد به انتخاب خودش و مستقل از عملکرد طرف مقابل عمل کنه. مثلا خانم به جای اینکه بگه: "به من بیشتر اهمیت بده!" میگه :"دوست دارم صبحها که از خواب بیدار میشیم به جای سلام منو بغل کنی و ببوسی"  و یا آقا میگه :‌ "دوست دارم اتفاقاتی که توی محل کارت میافته برام تعریف کنی"

 

 

سپس هر کدام از همسران در دفترچه خودش تعداد لذتهایی که هر روز داده و گرفته را یادداشت می کنه تا بعدها درمانگر بتونه نتیجه تست رضایت زناشویی را با کارکرد هر کدام از همسران مقایسه کنه. اگرچه روزهای محبت فقط یکی از مراحل درمانی است و در مراحل بعدی  همسران باید به مهارتهای پیام رسانی دست پیدا کنند و بتوانند حرفشونو صریح ،شفاف ،بدون طعنه و قضاوت و خطاب به طرف مقابل و نه به درمانگر بگویند .  همینطور با روشهای حل مشکل  و تصمیم گیری در مورد مسئولیتها و در نهایت راهکارهای بهبود روابط جنسی آشنا بشوند ولی در کل هدف از طی تمام این مراحل این هست که افراد بهترین رابطه را با هم برقرار کنند و بهترین خودشونو ارائه بدهند ولی اگه در نهایت این بهترین حالت هم به قدر کافی برای یکی از زوجین خوب نباشه اونوقت حداقل می تونند با خیال راحتتر در مورد اینکه به ازدواجشون خاتمه بدهند تصمیم بگیرند .

  

گشتالت درمانی - Gestalt therapy

"گشتالت" یک کلمه آلمانی است که توضیحش کمی سخته ضمنا" در این رویکرد کلمات قلمبه سلمبه دیگه ای هم هست که ترجیح میدم به جای توضیح تک به تک کل ماجرا را با یک مثال براتون توضیح بدم.  تصور کنید در یک سالن بزرگ هستید که استعاره ای از زندگی شما است. در این سالن تعداد زیادی در وجود داره که مثل فیلمهای ترسناک یکی یکی با باد تندی باز میشوند و سوز و سرما میاد داخل و شما باید برید اونها رو دوباره ببندید . درها استعاره ای از نیازهای ما هستند که در هر برهه از زندگی یکی یکی فعال میشوند.  هر دری که باز میشه یعنی نیازی در شما فعال شده که رسیدگی میطلبه حالا اگه فرد بتونه درهایی که باز می شوند را به موقع ببنده فرصت داره به درهای بعدی برسه ولی اگه پاشنهء یکی از درها گیر کنه و نتونید به موقع ببندینش درهای بعدی که باز میشوند شما هنوز سر اون در کذایی گیر کردید و زور میزنید. اینجاست که اوضاع از کنترل خارج میشه  ودرها پشت سر هم باز میشوند و شما نمی دونید چکار کنید ! نتیجه اش هم میشه سوز و سرمای فزاینده که همون اضطراب و تنش و باقی قضایا است. در این دیدگاه فرد سالم کسی است که نیازهایی را که در هر دوره از زندگیش سر باز می کنه به موقع شناسایی کنه و بهشون بپردازه تا اون نیاز ارضا بشه و درب مربوطه به موقع بسته بشه.

حالا برگردیم به اون در کذایی که باز شده و خیال بسته شدن هم نداره و شما را از کارو زندگی انداخته! اون دری که باز شده و شما موفق نشدید ببندینش کار ناتمام شما است یا همون نیازی است که سر باز کرده و شما نتونستید ارضاش کنید. از نظر گشتالت درمانی مشکل زمانی ایجاد میشه که ما درگیر یک کار ناتمام شده باشیم که همش داره از ما انرژی میگیره و نمیگذاره به نیازهای بعدیمون رسیدگی کنیم. همینطور که نیازهای برآورده نشده زیاد و زیادتر میشه فرد مستاصل میشه که چکار کنه و اگه خیلی بهش فشار بیاد ممکنه درو کلا" از جا بکنه بندازه دور ! این یعنی اون نیازو در خودش سرکوب می کنه و انکار میکنه که اصلا" همچین نیازی داره! مثلا" کی گفته من تنهام و هیچ دوستی ندارم؟ اتفاقا" خودم دوست دارم تنها باشم و با مردم زیاد حال نمیکنم! اینطوری صورت مسئله را پاک میکنه و از حلش اجتناب میکنه ولی قضیه اینجا تمام نمیشه چون همین اجتناب باعث میشه بعد از مدتی ارتباط خودشو با نیازهاش از دست بده و اصلا" نفهمه چی میخواد و دردش چیه! فقط  ناراحتی و عذاب مزمنی را احساس میکنه که همه جا عین یک بغض فرو خورده همراهش هست و  روحشو از درون میخوره.

مثال ساده اش اینه که اگه ما یک پروژه پایان نامه عقب افتاده داشته باشیم ولی هر کار دیگه ای رو انجام میدیم جز اینکه بریم بشینیم سرش و تمومش کنیم با اینکه داریم ازش اجتناب می کنیم ولی تصویرش و فکرش همیشه و همه جا با ما هست و امان نمیده نفس راحت بکشیم حتی اگه توی مهمونی باشیم و با دوستانمون خوش بگذرونیم هر بار یادش میافتیم خوشیمون زایل میشه و به نظر میرسه اون کار ناتمام عین روح سرگردان هرجا هم که بریم ولمون نمیکنه و مدام از ما انرژی فکری میگیره و اضطراب ایجاد میکنه و ضعیفمون میکنه طوریکه نتونیم بقیه کارهامونو با انرژی و تمرکز انجام بدیم! 

 گشتالت درمانی کاری میکنه تا فرد برگرده به اون کار ناتمام سرکوب شده و دوباره جلوی اون درب کذایی قرار بگیره و اینبار درب را ببنده و کار ناتمام را تمام کنه! خیلی وقتها کار ناتمام ما خیلی پیچیده تر از یک پروژه عقب افتاده است مثلا" اگه عزت نفس ما در زمان کودکی از طرف یک پدر سختگیر که دائم فرزندشو با دیگران مقایسه میکرده جریحه دار شده باشه ممکنه باعث بشه سالها درگیر موضوع تایید از سمت پدر باقی بمونیم و نتونیم روی موضوعات دیگه مثل پیدا کردن شغل مناسب یا ازدواج تمرکز کنیم . اینطور احساسات ابراز نشده مثل خشم، رنجش و اضطراب، ارتباط موثر ما را با خودمون و با دیگران مختل می کنه و اگه اوضاع وخیمتر بشه ممکنه احساس کنیم با اشتغال ذهنی و رفتارهای وسواسی محاصره شدیم. 

 

در اتاق مشاوره چه میگذره؟

 

فریز پرلز ( Fritz Perls ) مبدع گشتالت درمانی میگه : "رودخانه را هل ندهید ، خودش جاری است!"  این یعنی هر چه سعی کنیم متفاوت باشیم چیزیو نمی تونیم تغییر بدیم و هرچه سعی کنیم کسی باشیم که نیستیم بیشتر همونی که هستیم باقی می مونیم! پس کلید تغییر اینه که دست نگه داریم و هیچ کاری نکنیم! که البته همین هیچ کاری نکردن که یعنی برای اشتباهات گذشته غصه نخوردن و برای آینده "چه کنم چه کنم" نکردن برای خیلی از ما کار حضرت فیله!

ما نیاز داریم اول از همه بدونیم الان چه احساسی داریم و چه چیزی درونمان جریان داره یعنی باید اول آگاهیمونو از چیزیکه هستیم بالا ببریم. مشاور گشتالتی شما را به هیچ سمتی هل نمیده و هیچ برنامه و هدف خاصی نداره که شما مثلا" بعد از بیست جلسه به فلان نقطه برسید!  تنها هدف اینه که شما را در لحظه اینجا و اکنون نگهداره تا متوجه جریانی که در درون و برونتون داره اتفاق میافته باشید و از مواجه شدن باهاش اجتناب نکنید مثلا" ممکنه توجه شما را به تکان دادن پاتون یا نحوه ای که از خنده برای پنهان کردن خشم یا غمتون استفاده می کنید جلب کنه و بپرسه الان چه احساسی داری یا چه چیزی در آگاهیت جریان داره؟ گشتالت درمانگر اجازه نمیده فرد به گذشته ها برگرده یا مدام از نگرانیهاش برای آینده ای موهوم حرف بزنه چون اعتقاد داره حرف زدن از اینکه چی میشد اگه فلان وقت بهمان کار را کرده بودم و نگرانی مداوم از اینکه در آینده چی براتون پیش میاد همون اجتناب کردن از رسیدن به مشکل زمان حاله چون انرژی شما را مدام مصرف میکنه و نمیگذاره به موضوعات اساسی که همون کارهای ناتمامه بپردازید.

مشاور برای اینکه شما رو از جریانی که درون شما داره اتفاق میافته آگاه کنه سعی میکنه کاری کنه تا مورد مشکلزا در جلسه درمان تداعی و مجسم بشه و برای اینکار تمرینات خیلی متفاوتی داره که با توجه به فرد و نوع مشکل از بینشون انتخاب میکنه که من چندتاشو برای نمونه توضیح میدم.  بطور مثال در تمرین  "به سراغ رفتن"! در یک جلسه گروه درمانی مشاور از فردی که در صحبتهای گروه شرکت نمیکنه و خودشو کنار میکشه چون میترسه به بقیه اعتماد کنه یا فکر میکنه ممکنه با حرفهاش وقت گروه را بگیره سوال میکنه آیا دوست داره در تمرینی شرکت کنه تا اعتماد به نفسش بیشتر بشه؟ اگه پاسخ مثبت بود ممکنه از فرد بخواد دور جمع راه بره و برای هریک از اعضای گروه این جمله را کامل کنه : " اعتماد کردن به شما برای من اینقدر سخته چون ...." هدف از اینکار برملا کردن خود و مسائلی است که گره های اصلی ترسها و مشکلات ما هستند.

تمرین "وارونه سازی" برای کسانی که قسمتهایی از خودشان را به رسمیت نمیشناسند و به قول یونگ سایه های گردن کلفتی دارند خیلی میتونه مفید باشه. مثلا" کسی که یاد گرفته همیشه دلپذیر و ملایم باشه مشاور ازش میخواد نقش فردی کاملا" برعکس خودشو بازی کنه و در جریان بازی با قابلیتهای دیگه خودش مثل پرخاشگری و داد و فریاد کردن روبرو میشه و شاید براش جالب باشه که ببینه میتونه اینطوری هم باشه و این قسمت از وجودشو هم بشناسه.

تمرین "اغراق" هدفش اینه که معنی علائم ظریفی که بدنمون بهمون ارسال میکنه بشناسیم ولی گاهی این علائم کاملا واضح نیستند و مشاور از فرد میخواد اون حرکت یا حالت بدنشو با شدت اغراق شده ای انجام بده.  مثلا" به کسیکه وقتی توی جمع  مورد توجه قرار میگیره عرق میکنه توصیه میشه توجه همه را به عرق ریختنش جلب کنه چون فقط اون موقع است که دیگه عرق نمیریزه و این مشکل به تدریج برطرف میشه.

البته اجرای این تمرینات کار سختیه و ما مشاور گشتالتی به این دلیل خیلی کم داریم چون مهارت زیادی میخواد که بتونی روی لبهء تیغ راه بری ! یعنی نه فرد رو توی موقعیت ناخوشایندی هل بدی که از تحملش خارج باشه وصدمه ببینه و نه اینکه اجازه بدی در حریم امنش قایم بشه و تن به هیچ ریسکی نده.

 

درمان وجودی (2)

چند روز پیش یکی از دوستانم توی وبلاگش  یک سوال معروف و قدیمی را با ورژن ریمیکس شده ای از شعر حافظ مطرح کرد که اینجا عینشو براتون میارم:  "روزها فکر من این است و همه شب سخنم/ که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟ / از کدوم گوری اومدم این موندنم به خاطر چی بود؟ به چه قبرستونی دارم می رم آخرش نگفتی لاکردار! " ... البته اگه به سبک رپ بخونیدش قافیه اش هم جور درمیاد!

خلاصه با اینکه اونجا از منظر تاریخی و جامعه شناسی به این سوال پرداخته شده که صد البته در حد اطلاعات من نیست ولی چون این سوال کلیدی مکتب وجود گرایی است با خودم فکر کردم بهتره اینجا از دیدگاه روانشناسی هم درموردش بنویسم که از الان بگم هیچ ربطی به بحث تاریخیش نداره.

همانطور که قبلا" گفتم بنیانگذاران فلسفهء وجودگرایی که همون حضرات نیچه و سارتر و شرکا باشند معتقد بودند که ما نمی دونیم از کجا اومدیم و داریم کجا میریم پس چرا اینقدر عین نوار ضبط شده هی این سوالو می پرسید! تازه اینو هم بخاطر گل روی ما گفتند وگرنه اگه خیلی اصرار کنید و پاپیچشون بشید ممکنه اصلا"‌ بگن تهش هیچ خبری نیست!  درست انگار یکهویی از دل یک توده ابر با یک ترن هوایی افتادیم پایین و همینطور داریم میریم که بریم!  دورتر را هم که نگاه کنی ریل قطار هزار تا پیچ میخوره و میره تو دل یک توده ابر  بزرگتر  که معلوم نیست آخرشه یا بازم بعدش ادامه داره! از بد حادثه بلیطمون هم پاره است و اطلاعاتی از مقصد و زمان ورود نداره! 

این یعنی چاره ای نداریم جز یک قطار سواری اجباری! ولی حتی وقتی نمیدونیم از کدوم ناکجا آبادی اومدیم و داریم به کدوم خراب شده ای میریم  چیزی که برامون این وسط باقی می مونه همینه که در هرحال الان وجود داریم و سوار قطار هستیم! با اینکه دو سر این پیوستار دست خودمون نیست و انتخابی هم براش نداریم ولی به طرز ظالمانه ای وسط این پیوستار  و کیفیت وجود داشتنمون دست خودمونه و چه خوشمون بیاد و چه نیاد محکوم هستیم توی قطار  آزاد باشیم تصمیم بگیریم این مدت قطار سواریمونو چطوری بگذرونیم!

این تصویر خودش به قدر کافی وحشتناک هست که دیگه حال قطار بازی برای آدم نمونه ولی همون حضرات نامبرده معتقدندکه انسانها تنها گونه جانوری هستند که نسبت به وجود خودشون آگاه هستند و این توانایی را دارند که برای اتفاقاتی که براشون میافته معنایی پیدا کنند و بر مبنای اون تصمیم بگیرند. واقعیت می تونه هیچ معنایی نداشته باشه و این یعنی هر معنایی میتونه داشته باشه! و  اینکه ما هستیم که به هر اتفاقی معنا  میدیم و اونطور که می خواهیم درکش می کنیم.

یکی از رواندرمانگرهای وجودی از یکی از بیمارانش تعریف میکنه که چون فرزند نامشروع یک فاحشه بود خودشو متفاوت از دیگران می دید و احساس سیاه پوست فقیری را داشت که بین سفیدپوستان مرفه در موضع حقارت زندگی میکنه طوریکه حتی در خوابهاش هم از این موضوع خجالت می کشید و عرق می ریخت تا اینکه یک شب  بعد از کابوسی از خواب پرید و از خودش پرسید اینکه مدام به خودم میگم "من یه بچه حرامزاده هستم " یعنی چی؟ چون منکه دیگه بچه نیستم! پس فقط  باید بگم" من حرامزاده ام " ! خب این یعنی چی؟ ... این یعنی نامشروع به دنیا آمده ام ولی صرفنظر از اینکه چطور بدنیا آمده ام ، من الان بوجود آمده ام و هستم! و چون هستم پس در این دنیا حق دارم!

تجربهء "من هستم پس حق دارم !" یک تجربهء عمیق و شخصی است که درون فرد اتفاق میافته و ربطی به رابطهء فرد با جامعه و دیگران نداره. در مکتب وجودگرایی تجربه این احساس پیش شرط حل مشکلات بیماره چون در این روش هدف این نیست که نشانه های بیماری مثل اضطراب یا افسردگی فورا" درمان بشه تا درد و رنج متوقف بشه بلکه هدف اصلی همینه که فرد وجود خودشو بطور کامل تجربه کنه و عمیقا" احساس کنه حق داره خودشو محقق کنه. هر کسی یکجور به این قطار معنی میده یکی با دینداری، یکی با کارهای انساندوستانه و یکی دیگه با هنر یا چیزهای دیگه. ولی مهم اینه که بتونیم برای این تجربه قطار سواریمون معنایی پیدا کنیم!

در کل این درمان زیاد به درد آدمهای نازک نارنجی نمی خوره چون در همین راه "تحقق خود" که به پیدا کردن معنای شخصی خودمون منجر میشه کسی ناز آدمو نمی کشه و همانطور که در بخش قبلی درمان وجودی گفتم مواجه شدن با مفاهیمی مثل مسئولیت آزادی ها و انتخابهامون در زندگی ، تنهایی، پوچی و مرگ تجربه ای هراس انگیزه که نباید ازش اجتناب بشه چون از دیدگاه وجودی مقدار کمی از هرکدام از اینها برای تجربه قطار سواریمون لازمه.

بطور مثال اینکه بدونیم همیشه انتخابهایی هر چند کوچک داشتیم که میتونسته عامل تغییرات بزرگی بشه و حتی منفعل بودن و انتخاب نکردنهای ما هم به نوعی انتخاب خودمونه ممکنه در ما اضطراب ایجاد کنه که از نظر درمانگر وجودی طبیعیه . ما قبل از هر کار بزرگی و تصمیم گیری مهمی مقداری اضطراب طبیعی خواهیم داشت که باید یاد بگیریم باهاش زندگی کنیم و با وجود اضطرابمون قدم جلو بگذاریم و راهمونو ادامه بدیم. 

یا مثلا" در مورد تنهایی که یکی از اساسی ترین ترس های انسان به شمار میره ممکنه که تنهایی ما "بین فردی" باشه یعنی ما از دیگران دور باشیم و فاصله اجتماعی داشته باشیم که میشه با روابط عاشقانه جبرانش کرد ولی باید مراقب بود از درد تنهایی تن به زندگی انگل وار با دیگری ندهیم که مانع تحقق خودمون بشه که در اونصورت از تنهایی بین فردی به ورطهء تاریکتری میافتیم و اون تنهایی "درون فردی" است. کسی که بخاطر خوشامد دیگری قسمتهایی از خودشو سانسور می کنه یا با استفاده از مکانیزمهای دفاعی قسمتهایی از خودشو  جدا و طرد می کنه با خودش بیگانه میشه و از ارزشها و قابلیتهای خودش دور میافته. 

درسته که درمانگر وجودی ممکنه کمی سختگیر بنظر برسه چون اجازه میده ما مقداری درد و رنج را تجربه کنیم و اینو برامون خوب میدونه ولی خودشو کاملا" از غائله کنار نمیکشه و در بعضی موقعیتها که امکانش باشه خودش هم درمانجو را همراهی می کنه. یک درمانگر وجودی مراجعی داشت که وسواس داشت روزی بیست بار خودشو توی آینه نگاه کنه و چک کنه که موهاش مرتبه یا نه. (اینجا باید تیز باشید! از همینقدر اطلاعاتی که مسئله داده میشه نتیجه گرفت که مراجعش آقا بوده وگرنه اگه خانم بود که بیست بار عددی نیست که اختلال محسوب بشه!!! ) 

خلاصه درمانگر هرکاری میکنه تا این آقا راضی بشه یکبار با موهای آشفته بیرون بره و برخورد مردمو ببینه آقا زیر بار نمیره که نمیره تا اینکه درمانگر باهاش قرار میگذاره هر جلسه با هم بازی "بهم ریختن موها " را انجام بدهند به اینصورت که روبروی هم می نشستند و با هر دو دست تا میتونستند موهای طرف مقابلو بهم میریختند و بعدش باتفاق هم، با موهای آشفته از مطب خارج میشدند و دور ساختمان گشتی میزدند و نگاه می کردند که مردم چه عکس العملی نشان می دهند. بعد از مدتی آقای مذکور دوزاریش افتاد که گذشته اون دورانی که مردم به کسی غیر از خودشون توجه کنند! و  بعد از مدتی وسواسش هم از بین رفت.

  

پی نوشت:

نمیدونم این بلاگفای سه نقطه! چه تغییراتی توی پنلش داده که با این قالب سر ناسازگاری داره و فونتش یا درشت میشه یا ریز و جالبه هیچ دوباری هم عین هم در نمیاد! احتمالا" با خودش فکر کرده بلاگر که مطلب درست و حسابی آپ نمیکنه حداقل اگه توی یه خط هر کلمه قد هلو باشه و خط بعدی مورچه ردیف بشه بامزه است و خواننده میخنده حوصله اش سر نمیره! خلاصه که خیلی وقته با این مشکل فنی درگیرم شیطونه میگه اصلا" قالبو عوضش کنم خلاص بشم!

درمان وجودی

پایه و اساس درمان وجودی عمدتا" بر مبنای نظریه فلاسفه ای نظیر هایدگر ، نیچه و ژان پل سارتر استوار شده است . مشخصه این درمان اینه که در این روش به جای نظریه پردازی و استفاده از فنون مختلف ، به مسائل و دغدغه های عمیق بشر پرداخته شده. دغدغه هایی که به صرف "بودن" و "وجود داشتن" انسان بوجود می آیند مثل وحشت از مرگ ، پوچی و بی معنایی ، آزادی و مسئولیت ، تنهایی و احساس گناه.

از نظر وجودگرایان در آسمان کتاب غول پیکری وجود نداره که توش نوشته باشه هرکدوم از ما برای چه هدفي روی این کره خاکی متولد شده ایم و چه وظیفه ای را باید به انجام برسونیم! برای هركدام از ما وظیفه و هدف از پیش تعیین شده ای وجود نداره و ما رهرو راهی میشیم که خودمون انتخاب می کنیم و کسی می شیم که خودمون تصمیم گرفته ایم باشیم.

در این رویکرد "آزادی" و "مسئولیت" دو روی یک سکه هستند. اگر بپذیریم که انتخابهایی (هر چند کوچک) در زندگی داریم پس پذیرفته ایم که  آزادی انتخاب داریم و در این صورت دیگر نمی توانیم دیگران و شرایط را براي وضعيت فعلي خودمون مقصر بدونيم و ناچاریم مسئولیت انتخاب خودمونو بپذیریم، حتی اگر انتخاب ما "انتخاب نکردن" باشد!  وجودگرایان می گویند ما دائما" در حال انتخابیم  و حتی کسانی که دست به هیچ انتخابی نمی زنند هم در اصل مسامحه کاری و بی تصمیمی را انتخاب کرده اند که در نهایت منجر به "احساس گناه" میشه. این احساس گناه از زندگی های نکرده ناشی میشه و از اجازه دادن به دیگران تا بجای ما تصمیم بگیرند. احساس گناه از اینکه چیزی نیستم که باید می شدم!

سارتر میگه ما محکوم به آزادی هستیم و جز اینکه انتخاب کنیم چاره ای نداریم و اگه کسی بگه "بخاطر اتفاقات گذشته ام دیگه نمی تونم تغییر کنم " یا "همین هستم که هستم" باور غلطی را داره در خودش پرورش می ده تا از وحشت روبرو شدن با  آزادی خودش اجتناب کنه. در اینجا منظور از آزاد بودن این نیست که هیچ شرایط محدود کننده ای وجود نداره بلکه منظور اینه که ما آزادیم علیه اون شرایط اقدام کنیم و دست به عملی بزنیم. 

از شخصیتهای اصلی رواندرمانی وجودی میشه به ایروین یالوم، رولومی و  همینطور ویکتور فرانکل اشاره کرد که  شاید خیلی ها کتاب "انسان در جستجوی معنا" او را خوانده باشند. فرانکل معتقده درد انسان امروزی "بی معنایی" است یعنی انسانها در زندگیشون معنا ندارند و احساس پوچی و به عبارتی "خلاء وجودی"می کنند.  

روش درمان فرانکل یافتن معنا در زندگی است و اینکه فرد درک کنه "زنده بودن " یعنی جستجوی معنا  در زندگی، در کار ، در عشق و حتی در رنجهایی که می کشیم . از نظر او زندگی تحت هر شرایطی معنا داره و حتی در وحشتناکترین شرایط با کمترین آزادی هنوز میشه از باقیماندهء آزادیهای انسان برای انتخاب، بهره گرفت . شاید اینو راحت تر بشه عنوان کرد اگه بدونیم تجربه خود فرانکل در اردوگاه اسرای نازی آشویتس ، این دیدگاهو تایید می کنه. 

 

 در اتاق مشاوره چه می گذرد؟

 

فرانکل میگه بی معنایی و احساس پوچی بیماری جامعه مدرنه  و معمولا" مشکلی که افراد رو به اتاق مشاوره می کشونه ریشه در سوالاتی از این دست داره که "برای چی به زندگی ادامه بدم؟" یا "نمی دونم از زندگی چی می خوام!" .

وقتی که فرد از وضعیت خودش شکایت می کنه و دیگران و شرایط موجود رو سرزنش می کنه درمانگر ازش می پرسه خودش برای کمک به وضعیتش چه کاری انجام داده؟ اینکه فرد بدونه از بین گزینه های موجود حق انتخاب داره و مسئولیت انتخابهایش را بپذیره در درمان وجودی اهمیت زیادی داره. به همین دلیل مشاور سعی میکنه خودآگاهی فرد را بالا ببره تا مراجع بتونه خودش و انتخابهاشو بهتر بشناسه. بدونه چه کسی بوده و حالا تصمیم داره چه کسی باشه. ما با وجود اینکه نمی تونیم بعضی رویدادها رو تغییر بدیم ولی می تونیم درک خودمون از اون رویداد و روشی را  که بهش واکنش نشون می دهیم تغییر بدیم. این خودش یک انتخاب و راهکار جدیده! ما محکوم به آینده ای مشابه گذشته نیستیم چون می توانیم از گذشته درس بگیریم و دفعهء بعد متفاوت عمل کنیم.

مشاوران وجودگرا معمولا" در اتاق مشاوره با افرادی سر و کار دارند که "وجود" محدود شده ای دارند. وجود این افراد معمولا"‌ با عقاید و انگیزه ها و ارزشهای دیگران انباشته شده، آگاهی محدودی از خودشون دارند  و  گزینه های معدودی برای پرداختن به مسائل زندگی می شناسند. برای همین احساس می کنند در زندگی گیر افتاده و درمانده شده اند. همه ما دوست داریم خودمان را پیدا کنیم یا دراصل بیافرینیم، اما "خود بودن" جرات می خواهد و فرایندی خلق الساعه نیست.  

"ترس از تنهایی" یکی از مسئله های وجودی است که مشاور ها دوست دارند درمانجویان، اندکی از آنرا تجربه کنند چون  ما هرچه که با دیگران تنهایی خود را پر کنیم باز هم در نهایت تنها هستیم و قبل از اینکه درکنار هم بایستیم باید یاد بگیریم تنها بایستیم. روابط ما با دیگران باید بر پایه احساس رضایت و خشنودی باشه نه بر اساس نیاز و احساس درماندگی چون در اینصورت از ترس تنهایی تن به همزیستی انگل وار با دیگری می دیم و از زیستن کامل وجود خودمون محروم می شیم. اینکه روابط ما رابطه ای رشد دهنده است یا یک دلبستگی روان رنجور با سوال از خودمان که "چه چیزی از این رابطه عایدم میشه؟" پاسخ داده میشه.

یکی از مسائل دیگه که مشاور بهش می پردازه "ترس از مرگ " است .ما در دنیای عدم قطعیت ها زندگی میکنیم و در این دنیا فقط از یک چیز مطمئن هستیم و اون اینه که سرانجام خواهیم مرد! وجودگراها مرگ را به عنوان شرایطی که به زندگی انسان معنا می ده در نظر می گیرند و این یعنی ما زندگی ابدی برای تحقق وجود خودمون نداریم و از این دیدگاه مرگ بیشتر از اینکه تهدید باشه به ما انگیزه میده تا بصورت کامل زندگی کنیم و از هر فرصتی برای انجام دادن کاری معنا دار استفاده کنیم. 

گاهی ما از شناختن آزادی و توانایی خود در وارد شدن به قلمرو تجربیات ناشناخته دچار اضطراب میشیم ولی این اضطراب، کاملا" بهنجاره و نیازی به درمان نداره. علامتش اینه که در آستانهء یک تصمیم گیری یا تغییر، دچارش می شیم و میزان اضطرابمون با بزرگی مسئله همخوانی داره و این یعنی اینکه ما آماده رشد و تغییر هستیم . 

در چنین موقعیتی خیلی ها بخاطر احساس ترس عقبگرد می کنند تا به حالت امن و راحت قبل برگردند ولی این امنیت جعلی و فریبنده است. شاید ما با محدود کردن زندگی و انتخابهامون بتوانیم اضطرابمان را کاهش دهیم  ولی باید بهای گزافی برایش بپردازیم. ما می توانیم به جای حرکت کردن و خطر کردن در حریم امن خود جا خوش کنیم ولی هر روز باید بار احساس گناه ترسو بودنمان را بر دوش بکشیم و مشکلات کهنه روحی روانی خود را تحمل کنیم. درعوض افرادی که جرات روبرو شدن با خودشان را دارند با اینکه دچار ترس می شوند ولی راهی پیدا می کنند تا برای مدتی با اضطراب خود سر کنند تا بلاخره راه خود و چهارچوب ارزشی معنا دار خود را پیدا کنند.


(نظریه و کاربست رواندرمانی ، جرالد کوری.)

واقعیت درمانی (2)

چیزی که باعث میشه از بین تمام درمانها به واقعیت درمانی علاقمند بشم اینه که شبیه یک "کارگاه رویاسازی" است. درمانگر از همون اولین جلسه با آرزوهای مراجع کار داره و یکراست میره سر اصل مطلب و ازش می پرسه اگه هیچ مشکلی وجود نداشت دوست داشتی زندگیت چطور بود و  اگه فردی بودی که آرزوشو داشتی، چه جور آدمی بودی؟  گلاسر اعتقاد داره که انسانها از آرزوها و خواسته هاشون یکسری تصویر توی ذهنشون دارند و اگه از زندگی ایده آلشون بپرسی چیزی مثل آلبوم عکس توی ذهنشون تجسم میشه مثلا" عکسی از یک خانه مجلل یا یک رابطه خوب. این آلبوم عکس همون دنیای خیالی ما است و در بهترین حالت دوست داریم دنیای بیرونی خودمون رو هرچه بیشتر شبیه دنیای خیالیمون کنیم منتها در این آلبوم بعضی عکس ها واضح و شفاف  هستند و بعضی عکس ها نا مفهوم و تار. بطور مثال اینکه می خواهم ۱۰ کیلو وزن کم کنم یک تصویر کاملا"‌واضحه ولی اینکه می خواهم به  بالاترین سطح علمی برسم تصویر تار و نامفهومیه. اینجا سوال پیش میاد که این سطح بالای علمی در چه زمینه و رشته ای است؟ آیا سطح مورد نظر شما با مطالعه آزاد بدست میاد یا شما تصویری از خودتون در لباس فارغ التحصیلی از دانشگاه هاروارد توی ذهنتون دارید؟  اینطوری باید تصاویر تاری که توی ذهنتون از دنیای خیالیتون دارید روشن کنید و مثل یک عکس واقعی بتونید بهش نگاه کنید. 

 دیدگاه گلاسر در این مورد خیلی شبیه مطالبی است که از برنامه "راز" (Secret) یاد گرفتم . مربی ها و مشاوران اون برنامه  از قانون جذب و تجسم خلاق  گفتند و  اینکه اگه چیزی رو توی ذهنت بببینی بزودی اونو در مشت خواهی داشت. هر چه تصویرتون واضحتر و رنگی تر باشه بهتر جواب میده بعدش بهش حرکت و احساس اضافه کنید . هیجان اون لحظه که به حقیقت پیوسته رو احساس کنید و ببینید اون لحظه که اتفاق میافته چه حسی دارید. یادمه یکی از مربیان برنامه "راز" می گفت اصلا" به اینکه چطور قراره اون اتفاق بیافته و چه موانعی سر راهتون قرار داره توجه نکنید بلکه فقط و فقط به نتیجه کار فکر کنید و این همون تصویر نهایی است که گلاسر ازش حرف میزنه.

البته در واقعیت درمانی عکس های این آلبوم باید بتونه ۵ نیاز اساسی انسان که گلاسر عنوان کرد را به نحو موثری ارضاء کنه .مثلا" با انجام کاری که برای  فرد مطلوبه نیازش به "قدرت و پیشرفت" و "بقا" ارضا میشه. اگه این شغل باعث بشه بتونه دوستانی پیدا کنه و روابطشو با دیگران گسترش بده به ارضای نیاز "عشق و تعلق" هم کمک کرده. ضمنا" برای ارضای نیاز به "استقلال یا آزادی" و "تفریح" هم باید تصاویری پیدا بشه که با انجامشون فرد بتونه احساس آزادی عمل و مستقل بودن داشته باشه و از فعالیتهای مورد علاقه اش لذت ببره .

ضمنا" برای تحقق این تصاویر فقط به تجسم خلاق بسنده نمیشه و مشاور بعد از اینکه  کمکتون کرد تصاویر آلبوم ذهنی خودتونو شفاف کنید ازتون سوال میکنه :‌ فکر میکنی چی مانعت میشه که به این هدفها برسی؟  بعدش مشاور و مراجع با کمک هم تمام راههایی که وجود داره تا اون اهداف محقق بشه روی کاغذ میاورند و گزینه های نامناسب و غیر ممکن رو خط میزنند تا انتخابهای بهتر و موثرتر مشخص بشه. با مشخص شدن انتخابهایی که داریم برنامهء کار و تکالیف مرحله به مرحله هم مشخص میشه . مراجع می تونه اشتباه کنه، از زیر  انجام برنامه در بره یا افسردگی و تنبلی کنه ولی مشاور تحت هیچ شرایطی انتقاد یا ملامتش نمی کنه فقط  ازش میپرسه آیا فکر می کنی این رفتار، تو رو به خواسته ات برسونه ؟ یا شاید باید دوباره بررسی کنی ببینی واقعا" چقدر میخوای اون تصویر محقق بشه!

شاید مراجع متوجه بشه اون تصویر واقعا" خواسته قلبی خودش نیست و بخاطر همینه که در قبالش مسئولیت نمی پذیره و پشت افسردگی و تنبلی قایم میشه تا از انجامش در بره.  مثلا" شاید تصویر "یک مهندس  موفق" واقعا" به دنیای خیالی شما تعلق نداره و مربوط به دنیای خیالی پدرتون  میشه که همیشه آرزو داشته شما یک مهندس موفق بشید یا فلان دستاورد رو کسب کنید. این تصاویر عین کارهای نیمه تمامی که هیچوقت تمام نمی شوند همیشه روی دوش آدم سنگینی می کنند و  اجازه پیشرفت نمی دهند  و باید از شرشون خلاص شد تا بتونیم سبکبارتر به سمت تصاویر خودمون حرکت کنیم.  

 

واقعیت درمانی

"ویلیام گلاسر" (William Glasser) در واقعیت درمانی "نظریه انتخاب" را مطرح میکنه که بطور خلاصه میگه شما قربانی گذشته خودتون نیستید و حق انتخاب دارید که به عنوان قربانی والدین و گذشته هاتون به زندگی ادامه بدهید یا اینکه در زندگیتون تغییر ایجاد کنید. گلاسر میگه هر انسانی نیازهایی اساسی داره که باید ارضا بشه و مواردی مثل اضطراب، وسواس، افسردگی، فوبی و غیره که در سایر نظریه ها اختلال نامیده میشوند از نظر گلاسر فقط یک رفتار ناکارآمده که ما برای ارضای نیازهای برآورده نشده خودمون انتخاب کردیم که مشخصا" نیاز ما رو برآورده نمیکنه ولی ما چون راه دیگه ای بلد نیستیم به اون رفتار ناکارآمد چسبیدیم!
 
همه انسانها نیاز به هویت دارند . در واقعیت درمانی ما دو نوع هویت داریم "هویت موفقیت" و "هویت شکست"! بعضی ها هویت موفقیت دارند یعنی احساس ارزشمندی می کنند و احساس میکنند توانایی رسیدن به خواسته هایشان را دارند . بعضی هم در زندگی احساس بی ارزشی و ناتوانی می کنند که همان هویت شکست است.
 
                                                       
گلاسر پنج نیاز اساسی را عنوان می کنه که اگر ارضا شوند نقش پر رنگی در شکل گیری هویت موفق دارند و از بین این پنج نیاز "عشق و تعلق " را مهمترین نیاز انسان میدونه که حتی به تنهایی می تونه جور بقیه نیازها رو بکشه! گلاسر میگه مشکل اصلی بیشتر درمانجویان اینه که یا درگیر رابطه ای ناخوشایند هستند ویا اصولا" در زندگی فاقد چیزی هستند که بشه اسمشو رابطه گذاشت! بیشتر مشکلات آدمها ناشی از ناتوانیشون در برقراری رابطه و صمیمی شدن با دیگرانه.  یعنی اینکه در زندگی هر فردی حتی فقط اگر یک نفر باشه که با او عشق دو طرفه ای را تجربه کنه مشکلات روانی فرد درمان میشه. این به این معنی است که در زندگی هر کسی حداقل یکنفر باید باشه که بهش اهمیت بده و این حس رو بهش بده که ارزشمند و دوست داشتنیه و برای درمانجویانی که همچین کسی رو ندارند خود درمانگر به عنوان دوستی که دوستشون داره و بهشون اهمیت میده وارد رابطه میشه. گلاسر طی قراردادی با دولت امریکا با این شیوه مدتی با نوجوانان بزهکار و دختران فراری کار کرد و موفقیت چشمگیری بدست آورد طوریکه هر ماه تعدادی از آنها دوباره به مدرسه و دانشگاه بر می گشتند، کار پیدا می کردند، ازدواج می کردند و به زندگی عادی بر می گشتند.
 
 
از نظر گلاسر چیزیکه فرد بهش نیاز داره اینه که یاد بگیره چطور رفتار کنه تا از رفتار فعلیش موثرتر باشه و روابط خشنود کننده بیشتری بسازه . معمولا تعداد کمی از درمانجویان می دانند که مشکلشون چیزی نیست جز رفتاری که "تصمیم " گرفته اند به عنوان راه حلی برای شکست ها و نا کامیهاشون انتخاب کنند! آنها فقط میدانند که عذاب زیادی می کشند و نمی دانند چرا و نمی دانند که انتخاب های دیگری هم دارند!
 
به عنوان مثال زنگ تلفن هیچوقت شما را مجبور نمی کنه که جواب بدهید! این شما هستید که تحت هر شرایطی خودتونو موظف به اینکار میدونید! وگرنه انتخاب های دیگری هم دارید مثلا بگذارید همونطور زنگ بخوره یا سیم تلفنو بکشید و یا از کسی دیگه بخواهید به جای شما جواب بده!
 
 
 
 
  در اتاق مشاوره چه می گذرد؟
 
 
                                                     
مشکل هرچی که باشه معمولا" واقعیت درمانگران فورا" به روابط ناخوشایند یا فقدان رابطه درزندگی فرد می پردازند و در این حوزه هم به جای شنیدن مصیبت نامه ای بی پایان از آنچه بر او گذشته و یافتن پرتقال فروش لامذهبی که مقصر همه مشکلاته روی اون چیزیکه فرد می تونه در روابطش کنترل کنه تمرکز می کنند. همین اصل باعث میشه تعداد جلسات درمان کم باشه و زودتر از سایر درمانها به نتیجه برسه. این روش به فرد یاد میده صحبت کردن از چیزیکه نمی تونه کنترل کنه بی معنی است. تنها فردی که می توانید کنترل کنید خودتان هستید! شاید به نظر منصفانه نباشه ولی زندگی تضمینی نداره حتما" منصفانه باشه و شکایت کردن و سرزنش کردن دیگران شاید در کوتاه مدت بهمون احساس خوبی بده ولی رفتار بی حاصلی است.
 
 
در مرحله بعد درمانگر روی زمینه هایی تمرکز می کنه که درمانجو حق انتخاب داره  و به نیازهای اساسی ارضا نشده اش می پردازه و با يك طرح و برنامه مشخص کمکش می کنه اونها رو ارضا کنه، روابط خشنود کننده بیشتری بسازه ،  احساس ارزشمندی کنه و نهایتا" از هویت شکست به هویت موفق برسه، اینکه چطور اینکار ها را انجام میده خیلی مفصله و باید وارد بحث فنون مشاوره به شیوه واقعیت درمانی بشم که چون اینجا ما مشاور تربیت نمی کنیم مناسب این مطلب نیست ولی در کل واقعیت درمانی  برای تغییر رفتار ناکارآمد به کارآمد بیشتر به طرز تفکر و اعمال فرد توجه میکنه تا به احساساتش . بطور مثال اگر انسان را شبیه یک ماشین در نظر بگیریم نیازهای اساسی ما موتور ماشین هستند ، شیوه تفکر و عمل ما به منزلهء چرخهای جلویی است که جهت رفتار ما را مشخص می کنه و احساسات ما چرخهای عقب هستند که به نسبت چرخهای جلو کنترل کمتری روشون داریم. در حقیقت احساسات ما دنباله روی طرز فکر و اعمال ما هستند و تغيير دادن مستقيم احساسات (چرخ هاي عقب) بدون كمك گرفتن از عمل و تفكر (چرخ هاي جلو) دشواره .
 
گلاسر با بکار بردن عنوان "بیمار" و کاربرد دارو برای رفتارهای ناکارآمد از افسردگی خفیف گرفته تا روان پریشی عمیق به شدت مخالفه و معتقده دارو تنها برای بیماریهایی که مستقیما" با آسیب مغزی ارتباط دارند مثل صرع و آلزایمر مفیده و برای درمان نشانه های رفتار ناکارآمد نتیجه عکس داره و به ندرت به التیام رنج فرد کمک می کنه. از روان پزشکی هم بخاطر اینکه افراد را دارای انواع بیماری های روانی تشخیص میده و به افرادی که از اضطراب و افسردگی رنج می برند میگه این حالت ناشی از عدم تعادل در شیمی مغز آنها است حسابی انتقاد کرده و گفته این افراد به جای مصرف داروهایی که کلی عوارض جانبی جسمانی و روانی داره و در نهایت هم به حل مشکلشون کمکی نمیکنه این توانایی را دارند که خودشان دست به کار شده و مشکلاتشان را حل کنند.


عنوان جديد

بعضی از ما آدمها شباهت زيادي با درخت داريم يعني اگه با بدترین مشکلات در زندگیمون روبرو بشيم و سالیان سال آب از سرمون نه یک وجب که چند متر هم گذشته باشه، عین درختی که همونجا کاشته باشندش حتی یک قدم هم نمي تونيم از جامون حركت كنيم و تغییر مکان بديم! حتي حاضريم جان به جان آفرین تسلیم کنيم ولی برای کمک گرفتن قدم در مطب مشاور نگذاريم! بعضيها هم از مشاور و روانشناس جماعت چنان وحشتي دارند كه تصور مي كنند تحت هيچ شرايطي نبايد مستقیم توي چشمشون نگاه کنی چون ممكنه با استفاده از فنون اسرار آمیز روانشناسی دو سوته اسرار زندگی خودت و جد و آبادتو از توی چشمهات بخونند و بعد قاه قاه به ریشت بخندند! حالا بگذریم که کسیکه می تونه با یک نگاه این همه اطلاعات از زندگي طرف بدست بیاره رمّاله نه مشاور! مشاوره با رمالی و آینه بینی فرق داره و بخاطر همين به جلسات متعدد و تمرين و ممارست و از همه مهمتر همكاري خود فرد احتياج داره! 

شايد همين موضوع بهانه اي شد براي اينكه اينجا یکسری مطالب کلی در مورد نظریه های مختلف رواندرمانی بنویسم به عنوان " جعبه ابزار" تا شاید بتونم شما رو با فضای اتاق مشاوره و اتفاقاتی که در این اتاق میافته بیشتر آشنا کنم و هم اينكه چون هر مشاوری به یکی دو تا از این نظریه ها تمایل بیشتری داره و اون نظریه به فعالیتش جهت میده اگه روزي روزگاري تصميم گرفتيد از خدمات مشاوره اي بهره ببريد بتونيد مشاوری انتخاب کنید که با روحیات شما همخوانی بیشتری داشته باشه و نتایج بهتری بگيريد. بعلاوه صرف خوندن این رشته برای خودم بسیار شفابخش بود و تغییرات مثبتی در زندگیم ایجاد کرد امیدوارم برای شما هم موثر باشه.  قبلا" قرار بود اين مبحث رو با پدر روانشناسي يعني فرويد و نظريه روانكاوي شروع كنم ولي بعد تصميم گرفتم با نظريه هايي كه بيشتر دوستشون دارم شروع كنم .