دخمه،دادگاه زرتشتیان!

 

برای شرکت در یک نمایشگاه ، یک هفته را در یزد سپری کردیم و چون ساعت نمایشگاه ۴ تا ۹ شب بود در طول روز وقت داشتیم که از آثار باستانی یزد دیدن کنیم . آتشکده ،موزه آب، باغ دولت آباد و دخمه. وقتی تابلوهای راهنمای دخمه را در شهر می دیدم تصورم از دخمه یک جای تنگ و تاریک بود ولی وقتی با یک زمین باز و وسیع با دو تپه مرتفع مواجه شدم تعجب کردم . 

 

 با اینکه این محل پر از بازدید کننده و توریستهای خارجی بود ولی هیچ تابلو یا فردی نبود که برای بازدیدکنندگان توضیح بدهد که تاریخچه این محل چیست و هیچ در و پیکر محافظت شده ای هم نداشت و هرکس به راحتی میتوانست تخریبش کند . ما آنقدر بین عمارات خشت و گلی چرخیدیم و فسفر سوزوندیم و فکرهایمان را روی هم ریختیم تا دست آخر به این نتیجه رسیدیم که اینجا قبرستان زرتشتیان بوده و مراسم کفن و دفن مذهبی مردگانشان را اینجا انجام می دادند ولی هرچه فکر کردیم از مورد استفاده دو تپه بلند که برج های مدور بزرگی در بالای هر کدامشان قرار داشت سر در نیاوردیم.

 

در راه بازگشت از کسی که جلوی در ورودی نشسته بود سوال کردیم و او هم پیرمرد فرتوتی را که دستاری به سر داشت و حکم سرایدار آنجا را داشت نشانمان داد و گفت ایشون آخرین "سالار" بازمانده از آن دوران است و میتواند داستان دخمه را برایتان تعریف کند. حدس بزنید که "سالار" به چه کسی گفته میشد؟ سالار کسی بود که مرده های مردم را به دوش میکشید و از این تپه ها بالا می برد و بالای برج میگذاشت تا کرکس ها و لاشخور ها بیایند گوشتش را بخورند! ( برج زنان و مردان از هم جدا بوده، برج بلندتر برای مردان و برج کوتاهتر برای زنان) و چند روز بعد سالار برمیگشت تا استخوانهای بر جا مانده را به داخل چاه عمیقی که وسط برج (دخمه) قرار داشته بریزد ... ما رنگ از رویمان پریده بود و با ناباوری نگاه می کردیم که سالار با لهجه خاص خودش به ما حالی کرد که آنها (زرتشتیان) اعتقاد دارند که بهتره به جای اینکه مرده را زیر خاک کرم و عقرب بخورد، پرنده بخورد که پرواز میکند و اینطور مرده مرتبت میگیرد و از این حرفها و چون ارتفاع تپه ها بلند و راهشون صعب العبور بود هیچ حیوان درنده ای به جز لاشخور و کرکس دستش به جنازه ها نمیرسید. 

 

ساختمان های خشت و گلی پایین هم محلی برای انجام مراسم مذهبی بود .شب اولی که اجساد در دخمه گذاشته میشدند شعله آتش در این عمارتها که پنجره هایشان رو به دخمه بود تا صبح افروخته میشده تا فرد تازه درگذشته که معتقد بودند روحش هنوز اطراف جسدش است نور آتش را ببیند و از تاریکی نترسد. ولی از صد سال پیش که اینکار ممنوع شده و زرتشتیان را وادار کردند که جنازه هایشان را دفن کنند. دخمه به یک محل تاریخی تبدیل شده. پرسیدم پس چرا به آن "دادگاه زرتشتیان" میگویند؟ گفتند : چون جایی است که انسانها باید جوابگوی اعمالشان باشند. با خودم فکر کردم وقتی کسی در دادگاه اینطور مجازات شود خدا بعد از صدور حکمش را بخیر کند!

ما در بهت و حیرت دخمه را ترک کردیم! یادمه در فیلمها میدیدم که گروهی در بیابان در حال فرار از دست دشمن هستند ولی وقتی فردی از گروهشان کشته میشد خطر توقف را به جان می خریدند و جنازه اش را با سنگ میپوشاندند تا طعمه لاشخورها نشود! و حالا با چنین مراسمی در دینی که تصور کاملا" متفاوتی ازش داشتم روبرو شدم! تمام طول راه به این فکر میکردم که میتوانم مراسم سوزاندن جسد هندو ها را درک کنم و حتی دفن کردن را هم درک میکنم ولی تقدیم کردن جنازه به کرکس و لاشخور هیچ جوری توی کت من نمیره ! بعدا" فهمیدم که گویا زرتشتیان مرده را نجس میدانند و چون نمی خواستند با عنصر آتش یا خاک که مقدس می شمارند در تماس باشد آنرا به کرکس ها عرضه می کردند! اصلا" نمیدانم چطور بستگان فرد درگذشته میتوانستند جمع شدن پرندگان کریه و سیاه را بالای دخمه برای از هم دریدن بدن عزیزشان تحمل کنند و توریستهایی که لبخندزنان میامدند و میرفتند در مورد این سنت ما چطور قضاوت میکردند!؟

 

شیر غران!

نمیدونم چرا از وقتی کلاس یوگا و پیلاتس رو شروع کردم چاکرای گلوم (ویشودهی) به جای اینکه باز بشه بسته شده! چون احساس میکنم که حرف زیادی برای گفتن ندارم. دیروز مربیمون به بچه هایی که با دستگاههای بدنسازی کار میکردند گفت برید بیرون ما امروز تخلیه شیر غران داریم برای خودتون بهتره که اینجا نباشید! با خودم فکر کردم چه شلوغش میکنه حالا مگه چند تا دختر و زن جوان چی میتونند تخلیه کنند؟! وقتی فضا خلوت شد مثل شیر یوگا نشستیم و مربی گفت بایداز ته حلق درحالیکه زبانتو کامل دادی بیرون هر چی که زور داری داد بزنی و به صورت ممتد ادامه بدی تا من بگم قطع کنید! ظاهرا" اینکار برای تخلیه خشمه .. یاد آدمهای عجیب و غریب بعضی کلیپهای پست مدرن افتادم که زبانشونو تا ته برای دوربین درمیاوردند و داد میزدند! یکدفعه سالن با صدای فریادهای گوشخراشی رفت روی هوا همون زن های ریز میزه چنان دادهایی میزدند که بیا و ببین من هرچی سعی کردم صدایم به کسی نمیرسید و مربی هم هی اسممو می برد که باید بیشتر داد بزنم. آخر کلاس درحالیکه همه با لبخند رضایت و رنگ و روی باز شده گفتند که خیلی سبک و راحت شدند من تغییر خاصی احساس نکرده بودم. بعد فهمیدم که چون همیشه به محض عصبانی شدن فورا" سر یکی خالیش میکنم که یکوقت کهنه نشه حیف بشه خشم فروخورده زیادی برای تخلیه ندارم !