چالش کتاب و سایر اخبار

سلام به دوستان عزیزم و ممنون از احوالپرسی های خصوصی و نیمه خصوصیتون، مخصوصا فریبا خانم عزیز که با کامنت های امیدبخش و مثبتش به آدم انگیزه مضاعف میده.

جویای احوال اگر باشید ، از دو روز گرفتاری برای گرفتن و نقد کردن چک حقوقمون از شهرداری که مسئولیتش با من بود اگه بگذریم کل هفته گذشته مشغول ویراستاری یک کتاب در زمینه ی خانواده درمانی بودم. من برای ویرایش یک کتاب 197 صفحه ای هفت روز بیشتر فرصت نداشتم که دو روزش صرف رسیدگی به کارهای چک شده بود بنابراین ناچار شدم پنج روز باقیمانده را از صبح تا شب پای مانیتور بگذرونم و اونقدر به مانیتور خیره موندم که بعدش احساس می کردم چشمهام  درشت تر شدند!‌ عوارضش هم این بود که تا چند روز حالم از قیافه کامپیوتر و مانیتور بهم می خورد و حتی سمتشون هم نرفتم!  

اگرچه بخاطر عجله ناشر و مشکلات متن نرسیدم مطابق عادتم، کارم را چند بار ویرایش کنم ولی از اینکه حداقل موفق به تحویل کار در موعد مقرر شدم و چالش کتاب را بردم خیلی خوشحالم! چالشی که میگم بین من و یکی از همکلاسی هام بود که می گفت عمرا" نمی رسی در موعد مقرر کارو تموم کنی و پیشنهادش این بود که سفارش کارو بگیرم و بعد پخشش کنم بین اون و چند نفر دیگه که کار را انجام بدهند و خودم پورسانت بگیرم! من هم تشکر کردم و گفتم فکر کنم خودم برسم تمومش کنم! اونم با ناباوری گفت: ایشالا که میرسی!  

البته مساله فقط پول نبود، اوضاع متن کتاب خیلی خراب بود و نمی تونستم اطمینان کنم و کارو به کسی بسپارم. به نظر می رسید هر فصل را یک دانشجو کار کرده و من حاضر بودم قسم بخورم که نگارندهء چند تا از فصول حتی متوجه موضوع کلی اون فصل هم نشده و بعضی پاراگراف ها داد می زدند که دستپخت مترجم گوگل هستند مثل :

« خانواده به دلیل انتخاب کشیدگی خاص فعلی یا بیان یک رخداد خاص به این مسیر کشیده می شود که بین ابهام های پرورشکاری یا ازدواج توازن ایجاد کند!!!»

( به کسی که بتونه معنی از این جمله استخراج کنه جایزه داده میشه! )

 

خلاصه با وجود صدها جمله اینچنینی ناچار شدم تقریبا" نیمی از فصول را خودم از نو بنویسم که البته خیلی وقتگیر بود ولی حداقل خیالم راحت شد که مطالب صحیح و قابل فهم هستند.

خبر دیگه اینکه یکی از بچه هایی که قبلا با من مشاوره گروهی داشت چند روز قبل، پیشنهاد داد که دوباره یک مشاوره گروهی برگزار کنیم ولی اینبار با موضوع بهبود روابط عاطفی. من هم استقبال کردم ولی اصلا فکر نمی کردم که در عرض دو روز همه چیز آماده بشه و اولین جلسه هم برگزار بشه! 

خبر آخر هم اینکه این ترم معدلم 20 شد! با اینکه آدم نمره محوری نیستم ولی باید اعتراف کنم سه تا 20 لذت انکار ناپذیری داره . مخصوصا که یکی از اساتید سختگیرمون سر جلسه امتحان اومد کنارم و برگه ام را که دید یک بیگ لایک بهم نشون داد و بعد در گوشم گفت که قراره بهم 20 بده و بعد هم که برگه ام را تحویل دادم اونقدر ازم تعریف و تمجید کرد که توی آسمون ها سیر می کردم و آخرشم گفت که در دوره دکترا حتما همدیگر را می بینیم!  من  اخیرا متوجه شده ام که از خودشیفتگی قابل توجهی برخوردارم و ظرفیت زیادی برای پذیرش تحسین دارم! ولی اونروز برای اولین بار به شک افتادم که  واقعا" لیاقت اینهمه تعریف را دارم؟!!

 

سفرهای رویایی

امروز تازه یادم افتاد که حدود یک ماه پیش!!! لیلا بانو یک مسابقه برای مقصدهای رویایی مسافرتی برگزار کرده بود و قرار بود هرکسی در وبلاگش تصویر شهر مورد نظرش را بگذاره!!! من هم قرار بود شرکت کنم ولی اونقدر این روزها مشغله دارم که حافظه کوتاه مدتم کلا" تعطیل شده! مثلا" اونقدر در طول روز با آدم های مختلف قرار دارم که دیگه حسابش از دستم در رفته! حتی وقتی برنامه هایم را یادداشت میکنم چون گاهی 6 صبح از خونه میزنم بیرون اصلا" فرصت نمیکنم یادداشت ها را بخوانم و باز همه چیز قاطی میشه. قبلتر ها اینطور بود که وقتی موبایلم زنگ میزد و چشمم به اسم طرف می افتاد دو دستی میزدم به سرم که خاک عالم، من الان باید فلان جا می بودم!!! ولی در وخامت اوضاع همین بس که بگم الان اسم ها را هم که میبینم یادم نمی افته و خیلی با اعتماد بنفس جواب میدم! طرف با تعجب میگه: خوبی؟؟؟!!! میگم : بعله به لطف شما!!! میگه : پس کجایی؟!! میگم: خونه ام می خواستی کجا باشم؟!! میگه بابا مگه دانشکده با من قرار نداشتی؟! ... من با تعجب: جدی؟! مطمئنی؟! ... دقیقا" کی صحبت کرده بودیم؟!! ... اینجاست که طرف به جای شنیدن عذرخواهی تازه باید کلی تلاش کنه تا من قانع بشم اصلا" خانی بوده و خربزه ای!

خلاصه اوضاع در این حد بی ریخته و همینجا از لیلا بانو جان و بقیه دوستانی که دیر بهشون سر می زنم عذرخواهی می کنم. خبر خوب اینکه پژوهشم برای مادران نسبتا" داره خوب پیش میره و از دو هفته دیگه خلوتتر میشم. برگردیم به بحث سفر، از آنجا که من عاشق سفرم انتخاب فقط سه مقصد واقعا برام سخته ولی فعلا و با تاخیر 3 انتخاب اولم را می گذارم. شما هم می تونید 3 شهر رویایی خودتان را نام ببرید و یادتون باشه "رویایی" اسمش روشه یعنی ملاحظات منطقی توش نیست! :)

 

 

برای اینکه هیجان انگیز بشه بطور معکوس اسم می برم! :)    

 

 

شماره 3: جزیره بالی در اندونزی

 

شماره 2:‌ ونیز در ایتالیا

 

شماره 1: ماچو پیکو (تمدن باستانی مایا ها) در پرو 

 

حتی انتخابشون هم خوب بود مرسی لیلا بانو جان! :) ولی واقعا" دلم سفر خواست!