از کجا تا کجا!

 این روزها سرماي سختي خوردم كه حتي در دوران نقاهت هم صدايم گرفته و سرفه و آبريزش بيني هم انگار خیال نداره تمام بشه. دو روز پيش براي جلسهء جبراني كلاس زبان عمومي كه به علت اجلاس سران تعطيل شده بود در كلاس دوشنبه ها شركت كردم كه سالن بزرگی بود و به نظرم شصت هفتاد نفری جمعیت داشت! رديف خانمها و آقايون جدا بود و ردیفهای جلو پر شده بودند و من ناچار شدم نزدیک ته كلاس بنشینم . استاد شروع به حل تمرین كرد و وقتی طبق عادت هميشگي، معني گزینه ها را از بچه ها مي پرسيد و کسی هم جوابی نمی داد ديدم نمي تونم ساكت بنشينم و از ته سالن با صدای گرفته جواب استاد را كه بالاي سكو ايستاده بود می دادم. خيلي خنده دار شده بود.  مثلا استاد ميگفت :  Elusive چه معنایی میده؟ .... يكي با صداي خروسك مي گفت: "زيرك" ! ........ استاد: Genuine ؟ صدای خروسک: "واقعی"!  و چند تا سرفه .... حالا نه که صدایم خیلی گوش نواز بود کوتاه هم نمیومدم و هرچی به فکرم می رسید می گفتم!  

استاد: Relevant ؟   - صدای خروسک با تردید : تسکین دهنده؟!   استاد (با تعجب) : نه!!! اون relieve است!!! 

کم کم نگاههای متعجب ردیفهای جلو به سمت من برگشت که این دیگه کیه با اون صداش هرچی میدونه و نمیدونه رو میگه! آخر کلاس که داشتم بیرون میرفتم یک پسر درازی که ردیف جلو نشسته بود و مدام به استاد تیکه میانداخت به من هم تیکه ای انداخت که: سرما خوردید شما؟!!  به شوخی گفتم: معلوم بود نه؟ ببخشید اگه صدایم شما رو اذیت کرد.

از دیروز داشتم با خودم فکرمیکردم کی باورش میشه که وقتی بچه بودم اونقدر خجالتی بودم که  بزرگترین چالشم  این بود که سر کلاس بتونم سوالمو از معلم بپرسم! برای سلام  کردن به یک جمع در لحظه ورود باید تمام شهامتم را جمع میکردم و با حرف زدن در جمع خیلی مشکل داشتم و برایم از عذاب آورترین کارها بود. سر کلاس حتی اگه جواب درست را میدونستم داوطلب نمی شدم و تا وقتی معلم مستقیما" از من سوال نمی پرسید حرفی نمیزدم. یادمه این مشکلم حتی تا دوران دبیرستان هم کاملا" برطرف نشده بود. نمی دونم بچه های خجالتی خود به خود در بزرگسالی تغییر می کنند یا این تغییر چشمگیر نتیجه تلاش خودم بوده ولی در هر حال من یکی از افرادی هستم که بزرگسالی را به دوران کودکی ام ترجیح می دهم و دلم برای اون دوران تنگ نمیشه!

 

چقدر خوبه که آدم با خودش نجنگه!

پارسال تیر ماه بود که در اولین پستهای وبلاگم نوشتم از نظر چارلی چاپلین خوشبختی فاصله این بدبختی است تا بدبختی بعدی! گرچه از طبع طنز چاپلین کمتر از این هم انتظار نمیره و درسته که احساس  خوشبختی به وجود هر ازچندگاه بدبختی بستگی داره و سعدی خودمون هم میگه: قدر عافیت کسی داند که به بلایی گرفتار آید!  ولی با تمام این تواصیف بعد از یکسالی که دنبال فرمولهای مختلف زندگی گشتم اینروزها به این نتیجه رسیدم که یک راه راحتتر هم برای احساس خوشبختی وجود داره! و اون اینه که هر روز صبح که از خواب بیدار میشی مجبور به درگیری با احساسات و افکارت نباشی. 

گاهی آدم خودش هم متوجه نیست ولی هر روز بطور نا خودآگاه در حال سرکوبی احساساتشه یا داره توجیهشون میکنه تا بهشون توجه نکنه و کاری را که از نظر خودش صلاح و درسته انجام بده. مثلا طرف بمب احساسه ولی به زور میخواد خودشو بی احساس نشون بده یا توان برداشتن وزنه ۱۰ کیلویی را داره میخواد ۱۰۰ کیلو بزنه! و حالا هر روز خدا باید با خودش کلنجار بره! بابا قبول کن که احساساتی هستی یا ۱۰ کیلو بیشتر نمیتونی وزنه بزنی! دنیا به آخر میرسه؟! اگه آدم بتونه توی زندگی راهی رو بره که منطبق با خود واقعیش باشه به نظر من کلی انرژی صرفه جویی کرده که قبلا صرف خود درگیریهای ذهنیش میکرد همین انرژی اضافه به آدم احساس سرخوشی و سبکی عجیبی میده و کلی فکر و ایدهء خلاقانه به سر آدم میزنه!