یادمه وقتی ۱۱ سالم بود وقتیکه داشتم از پیاده رو به سمت خونهء دوستم که چهار تا خیابون پایینتر از خونه ما بود حرکت میکردم یکدفعه این سوال توی ذهنم اومد که : "من که دارم راه ميرم كي هستم؟!!! ... اصلا" "من" یعنی چی؟! " (یادمه از نگاهی که با این دید به خودم انداختم خيلي جا خوردم!) با خودم فکر کردم که خودم درکی از خودم دارم که به اون میگم "من" ولی دیگران هم به خودشون "من" میگویند! دنیا پر از "من" ها است درحالیکه هرکسی فقط خودش را "من" واقعی میداند! فكر كنم این اتفاق اولین جرقهء فرمولسازی من بود !
Persona که از ریشه یونانی prosopon مشتق شده به معنای تحت اللفظی چهره و البته آن قسمتی از چهره است که همواره رو به دیگری دارد در واقع این کلمه به یک وضعیت بشری اشاره میکند و به معنای « به سوی دیگری بودن » و «به واسطه حضور دیگری بودن ». پرسونا در تئاتر یونان باستان به ماسکهایی گفته میشده که بازیگران هنگام نمایش به چهره میزدند تا شخصیت دیگری را نمایش بدهند و چيزيكه ما بهش شخصيت يا همان پرسوناليتي مي گوئيم از همان واژه پرسونا يا نقاب مشتق شده. حالا نمی خواهم وارد بحث ایدئولوژی یا آگاهی کاذب بشوم كه در اين بحث نميگنجه ولي خلاصه ما رو ميرسونه به فرمول کامشین عزیز که میگه بهتر است در مقابل هر مخاطبی نقابی مناسب به چهره بزنیم. ذهن طرف را بالا و پائین کنیم و ببینیم که طرف از ما چه انتظاری داره و بعد مثل عروسک مومی تغییر شکل بدیم تا انتظارش را برآورده کنیم. ولی سوال من اینجاست که اين وسط تکلیف اون "من" بدبختی که از 11 سالگی سراغش را میگرفتم چي میشه؟ "منی" که قبل از هر مخاطب بیرونی به صورت درونی متوجه حضورش شدیم و درک مستقیمی از نیازها و خواسته هاش داريم چون نمیشه گفت که ما چیزی جز عکس العمل در مقابل ديگران نيستيم! بلاخره قبل از هر عکس العملی یک موجوديتي داريم و هر موجوديتي مشخصاتي براي خودش داره! تا اینجا رو قبول دارید؟ حالا بیایید کمی با هم فرمولسازی کنیم.
فرض کنیم كامشين بدون ماسك را (کامشین A ) نامگذاري می كنيم این در حالتی است كه فرض کنیم هيچ مخاطبي در دنيا وجود نداشته باشه و خودش با خودش تنها باشه! و ماسك كامشين را در مقابل اولين مخاطبش (كامشين B) صدا کنیم . كامشين B طوري طراحي شده كه نه تنها یکسری نقاط ضعف کامشین A را نداره بلكه به نظر مخاطب از جهاتي قويتر و بهتر هم هست. حالا مخاطب حتي اگه عاشق تصوير ساختگي كامشين هم بشه باز نياز کامشین A به دوست داشته شدن را ارضا نميكنه. چرا؟ چون ميدونه كه مخاطب عاشق خود او نيست و اگه روزي اتفاقی کامشین A را ببينه مايوس ميشه و ولش ميكنه! با نقش بازي كردن فقط خوش به حال مخاطب ميشه كه بيخبر از همه جا سرويس مورد نيازشو ميگيره كه همون شنيدن و ديدن چيزيست كه دوست داره! كيفشو ميكنه و از معاشرتش لذت ميبره درحاليكه مهمترین نياز ما (که دوست داشته شدن برای ماهیت وجودی خودمونه) هنوز سرجاش هست!
من با اونی که گفت:"نمي توانم فرمول موفقيت را براي شما بيان كنم؛ اما اگر فرمول شكست را مي خواهيد آن است كه بكوشيد همه، شما را تاييد كنند! " موافقم و به نظر من هيچ شخصيتي كامل نيست و همه ما چه با ماسك و چه بي ماسك نقاط ضعف و قوتي داريم كه در هر حال براي عده اي خوشايند و براي عده اي ناخوشايند است. طبيعتا" کامشین A خودش مخاطباني دارد كه عاشقش هستند و از معاشرت باهاش لذت ميبرند پس چرا بايد براي جذب مخاطباني كه مخاطب واقعي ما نيستند اينقدر وقت و انرژي صرف كنيم و در اين بين اونقدر درگير تغيير ماسكها بشيم كه مخاطبان اصلي خودمونو از دست بديم؟! فرمول من ميگه با خودت رو راست باش و نقاط ضعفتو بپذير و بدان كه در جمع چهره هاي بي نقص نيستي كه از نشان دادن صورتت به ديگران و قضاوتشون بترسي. براي مخاطبان خودت وقت و انرژي و احساسات بگذار و به مخاطبان ديگران هم احترام بگذار ولي در هر حال يادت باشه كه قرار نيست همه تو رو تاييد كنند و تو بيشتر از اينكه در مقابل ارضاي خواسته هاي ديگران مسئول باشي در مقابل ارضاي نيازها و خواسته هاي خودت مسئولي.

پيوست: حالا هنوز داغم!!! وقتي همون دوتا دونه مخاطبم هم به جرگهء مخاطبان كامشين پيوستند!!! تازه ميفهمم يه چيزي ميدونسته كه ميگفته!!!