دکوراسیون جنگلی

همین چند روز پیش بود که برای کامشین نوشتم چند سال پیش به مبحث دکوراسیون علاقمند بودم و اتفاقا" چند مدل اتاق خواب دیدم که به سبک جنگل استوایی تزئین شده بودند و حس زبل خانی به آدم میدادند. امروز داشتم دنبال یکسری فایل بین سی دی های بک آپ اون دوران میگشتم که یکدفعه اون عکسهایی که چند روز پیش ازشون حرف میزدم را پیدا کردم!

 

یادمه این سبکها اون زمان طرفدار زیادی نداشتند ولی الان که فکرشو میکنم میبینم خیلی به درد دوستانمون توی کبک و مونترال میخوره. چقدر میچسبه که در سرمای منفی چهل درجه! بنشینی اینجا و به خودت تلقین کنی که در قلب آفریقایی و احساس گرما کنی ... یک شومینه روشن و یک فنجان قهوه داغ هم بهش اضافه کنی چه شود!!!

آخ! یادم رفت اونجا نمیشه شومینه داشته باشی، برخلاف مصرف بهینه انرژیشونه بعلاوه هزینه اش هم چنان سر به فلک میزنه که گرما از یادتون بره! با این حساب میزان گرم شدنتون رابطهء مستقیم با قدرت تخیل و تجسم خلاقتون داره!

اگه توی تخت با فیل و پلنگ راحت نیستید مدل گورخری هم داره!

 

من چی کاره هستم؟ (قسمت دوم)

همونطور که گفتم من در خانواده ای فرمولساز بزرگ شدم مخصوصا" پدرم که خودش فرمولساز قهاری است همیشه در مورد هر موضوعی فرمولی دقیق و روشن داشت که مثل خط کش مرز دقیق بین درست و غلط،خودی و غیر خودی و آدم به درد بخور و حیف نون رو از هم جدا میکرد. یکی از فرمولهای مهم خانواده من در مورد کار این بود که باید نیازمندیهای روزنامه را بگذاری جلوت و بدون کمک کسی برای خودت کار پیدا کنی.حالا مهم نیست که حقوق خوبی بدهند یا شرایط کاری خوبی داشته باشه، مهم اینه که به تنهایی و بدون کمک کسی بتونی کار پیدا کنی و لیاقتتو نشون بدی و سخت کار کنی. از نظر پدر من کار هر چی سختتر باشه ارزشش بیشتره البته اشتباه نکنید پدرم کارگر ساختمونی نبوده! پدر و مادر من هر دو شیمیست هستند و از اون شاغلهایی که کارشون به هرچیزی در زندگیشون ارجحیت داره مخصوصا پدرم که کلی فرمول شیمیایی و مواد عجیب و غریب با کاربردهای خاص را کشف کرده و وقتی من بچه بودم زیر زمین بزرگ خونه ویلائیمون آزمایشگاهش بود. با اینحال گاهی فکر میکنم تعریف پدرم از "کار" ،بیشتر با "بیل زدن" و عرق ریختن تطابق داره! مادرم هم دست کمی از اون نداشت و خدا خوب درو تخته را با هم جور کرده بود تنها اشتباهی که کرده بود این بود که دو تا مرد رو با هم جور کرده بود! یعنی اینکه ما توی خونه دو تا مرد شاغل داشتیم و هیچ زنی نبود که یکذره به سر و وضعش برسه یا آشپزی و خونه داری کنه و دو قرون به بچه هاش رسیدگی کنه! مادرم خودش یه پا مرد بود و قبل از ازدواجش بخاطر کار تنهایی رفته بود بیابونهای اهوازو بالا پایین کرده بود و وقتی هم تونست به تهران منتقل بشه بزرگترین افتخارش این بود که سالها بدون یکروز غیبت و تاخیر،صبح زود وقتی هوا هنوز تاریک بود سر خیابون، منتظر سرویس بوده. ولی بعدها فهمیدم این زندگی کارمندی اشرافی! برای خیلی ها اصلا" قابل قبول نیست.

پدرم ارادت خاصی به ریاضی، فیزیک و شیمی داشت و بقیه رشته ها رو گلابی میدونست. میگفت زبان و ادبیات و هنر، علم محسوب نمیشوند و کار آدمهایی است که ضریب هوشی بالا ندارند ولی من توی همون دوران هم زیر زیرکی کلی داستان و داستان طنز مصور از اوضاع و احوال خونمون خلق کردم که با خواهرم و دوستان نزدیکم میخوندیم و میخندیدیم. پدرم همیشه میگفت فقط وقتی میتونم بهت افتخار کنم که یا جراح قلب و مغز بشی یا مهندس برق و قدرت. کلمه قدرتو هم با تاکید خاصی و فیگور بازوی قویترین مردان جهان بیان میکرد! دبیرستان که رفتم ریاضی فیزیک خوندم و برگه انتخاب رشته دانشگاهمو هم پدرم پر کرد که بیشتر شبیه لیست رشته های مهندسی مخابرات و الکترونیک و برق دانشگاه های تهران بود که خوشبختانه بینشون چند تا مهندسی کامپیوتر هم پیدا میشد! خلاصه من تمام سعیمو کردم که کاری که درسته انجام بدم و اون موقع به نظرم کار درست همونی بود که پدرم می گفت. مهندسی کامپیوتر خوندم و فارغ التحصیل شدم و به روشی که اونها درست میدونستند دنبال کار گشتم یعنی پایین آوردن توقعات و کارکردن فقط به منظور "سخت کار کردن"! از هلال احمر شروع کردم و بعد در چند تا شرکت ریز و درشت خدمات اینترنتی و بعد در یک شرکت تولید نرم افزار اتوماسیون اداری و دست آخر هم در بخش کامپیوتر چند تا از بیمارستان های خصوصی تهران. ولی یک چیزی جور در نمیومد چون من همش از یکجا به جای دیگه میرفتم! طولانی ترین زمانی که تونستم جایی بمونم کمی بیشتر از یکسال بود و من دقیقا" حس ژولیت بینوش را در فیلم "شکلات" داشتم که میگفت "وقتی باد شمالی میوزه احساس میکنم که وقت رفتنه!" نمیدونم چرا نمیتونستم یکجا بند بشم و دنبال بهانه میگشتم که بزنم بیرون درحالیکه دوستان و همکارانم را که تحت هر شرایطی سرکارشون باقی میموندند ته دلم تحسین میکردم که "کار درست" را انجام می دهند!

وقتی به این مشکل دقیقتر شدم دیدم شاید این یکجور شورش ناخودآگاه در مقابل چیزیه که به من گفته شده "کار درسته"! و تصمیم گرفتم که دست از جلب رضایت پدرم بردارم چون احتمالا" سر پل صراط هم اگه ببینمش ابرو بالا میاندازه که نوچ! نشد اون چیزی که من میخواستم! ... بعلاوه، داشتن دوستان متفاوتی مثل "دوست شماره یک" خیلی خوبه (من سه تا دوست اینطوری دارم!) چون با اهمیت دادن به خودشون و وقتشون به آدمی مثل من یادآوری میکنند که سعی نکنم خودمو طبق فرمول دیگران تعریف کنم و انتظار کارایی و نتیجهء عالی هم داشته باشم. بعضیها زیر فشار و استرس میتونند کار کنند و بعضیها نه. بعضیها پنجشنبه ها و حتی روزهای تعطیل حاضرند کار کنند و بعضیها حتی حاضر نیستند صبح زود بیدار بشوند. یک عده میتونند زیر دست کسی کار کنند و یک عده باید توی کار از خودشون اختیار ابتکار و خلاقیت داشته باشند و خودشون لیدر باشند. برای این قابلیتها و خواسته ها باید ارزش قائل شد و بهشون توجه کرد و هر کسی باید خودش بگرده ببینه جاش کجاست و واقعا" چیکاره است چون هرکسی فقط طبق فرمول خودش و سر جای خودش میتونه به نتیجهء مقبولی برسه و این، "کار درست" است !

 

من چی کاره هستم؟ (قسمت اول)

 شاید دوست "شماره یک" منو که قبلا" در مورد مشکلات روابطش باهاتون صحبت کردم به یاد بیارید. خب اون الان ۳۶ سالشه و یکسال و نیمه که بیکاره و پدرش که خارج از ایران زندگی میکنه مخارج  اجاره خونه و زندگیشو تامین میکنه البته این مدت خیلی جویای کار بود ولی کاری که مناسب طبعش باشه براش پیدا نشد و بخاطر همین گاهی بخاطر تاخیر در رسیدن مقرری اش از خارج کشور به مشکل مالی شدید بر میخورد و به قول خودش یکدونه هزاری توی کیفش نبود  ولی با اینحال می دیدم راحت پولهاشو خرج لباس مارکدار و لوازم اسکی و وسایل لوکس میکرد. همیشه فکر میکردم کسی که مدیریت فروش انجام میده باید آدم مقتصدی باشه ولی از زمانی که با این دوستم آشنا شدم کاملا نظرم برگشت! من با این دوستم قبلا" همکار بودم و می دونستم عادت داره صبحها دیر از خواب بیدار بشه و هر وقت که شد برسه سر کار  اگرچه موقع کار واقعا" فعال و پیگیر کارمندان فروش بود خلاصه مدلش کلا" با استانداردی که من باهاش بزرگ شده بودم فرق داشت! داستان از اینجا شروع شد که وقتیکه دیگه هردومون از اینکه کار پیدا کنه نا امید شده بودیم یکی از دوستان خوب من که قبلا سفارششو بهش کرده بودم "دوست شماره یک" رو به  شرکتی که میشناخت معرفی کرد. از اولین روزی که دوست شماره یک رفت سرکار من هر روز پای تلفن شرح مصیبت می شنیدم که :حقوقش خیلی کمه (پانصد هزار تومن به نظر من حقوق متوسطی بود !) ، شرکت خیلی کوچیکه و همه توی یک سالن نشستند، مدیرعاملش کلاس نداره و میگذاره هرکسی با یک تقه به در وارد اتاقش بشه (که از نظر من این به کارمندان هیچ ربطی نداره!)، پنجشنبه ها تعطیل نیست و من وقت آزاد میخوام که به زندگیم برسم(به نظر من ساعت کار بیش از ۴۴ ساعت در هفته دیگه بین شرکتهای خصوصی عرف شده و جای اعتراض نداشت) . 

خلاصه پیشنهاد من برای اینکه یک هفته بمونه و کارو بررسی کنه و خودی نشون بده کارساز نشد و هفته تمام نشده طاقتش طاق شد و اومد بیرون! من با کمال تعجب با خودم فکر می کردم اگه من توی شرایط مشابهی بودم احتمالا باغچه هم بیل میزدم تا بتونم خودمو جمع و جور کنم! هنوز این قضیه ول کردن کار مثل دستهء گلشو درست هضم نکرده بودم که طرف رفت شمال!!! من هاج و واج مونده بودم که مگه توی همچین شرایطی شمال به آدم خوش میگذره؟! پدرم هم فرمول قاطعشو صادر کرد که این آدم نمی تونه کار پیدا کنه و آدمی که بخواد کار کنه باید با حقوق کم و کار سخت بسازه و بمونه تا چند سال دیگه بتونه اون حقوقی که میخواد بگیره و با این طرز فکری که این دوستت داره چند سال دیگه حکما" کارتن خواب میشه! ... چند روز گذشت که اون دوست نیکوکارم چند تا فرصت شغلی دیگه از کلاه جادوئیش بیرون کشید! خلاصه با خوشحالی به "دوست شماره یک" زنگ زدم که  منتظر تماس باشه و درخواست حقوق یک میلیونی بده که اوکیه! و روز بعد منتظر خبر خوش بودم که بهم زنگ زد و گفت که موبایلش سایلنت بوده و تماس رو از دست داده! چند روز بعد هم که تونسته بود با مدیریت حرف بزنه و قرار شده بود برای مصاحبه زنگ بزنه شماره شرکتو که روی موبایلش بوده اشتباها" پاک کرده! و جالبه که وقتی به من زنگ زد که شماره رو براش پیدا کنم باز شمال بود!!! منکه دیگه تحمل این همه سهل انگاری از توانائیم خارج بود عصبانی بهش گفتم : باز شمارشو گم کردی؟ دوربین مخفیه؟!! الان رو به کدوم طرف باید بای بای کنم؟! ولی این اتفاق باعث شد به فکر بیافتم چرا من اینقدر حرص میخورم وقتیکه اون با شرایطی که برای من مقبوله حاضر به کار کردن نیست!؟ بعد فهمیدم مثل این زنهای چادری که انتظار دارند بقیه هم چادر سرشون کنند دارم رفتار میکنم! من همیشه تحت تاثیر خانواده اینطور فکر کردم که این ما هستیم که باید خودمونو با شرایط کارفرما هماهنگ کنیم. من به خودم هم همینقدر سخت میگیرم و شاید ارزشی که اون برای خودش و وقتش قائله من برای خودم قائل نیستم و همین تضاد باعث میشه حرص بخورم! چون برای من (همیشه که نه) ولی اغلب اوقات کار و مسئولیتم به توقعات شخصیم ارجحیت داشته و اولین قربانی که به فکرم رسیده رفاه حال خودم بوده. .

ادامه دارد ....

 

من كي هستم؟!

یادمه وقتی ۱۱ سالم بود وقتیکه داشتم از پیاده رو به سمت خونهء دوستم که چهار تا خیابون پایینتر از خونه ما بود حرکت میکردم یکدفعه این سوال توی ذهنم اومد که : "من که دارم راه ميرم كي هستم؟!!! ... اصلا" "من" یعنی چی؟! " (یادمه از نگاهی که با این دید به خودم انداختم خيلي جا خوردم!) با خودم فکر کردم که خودم درکی از خودم دارم که به اون میگم "من" ولی دیگران هم به خودشون "من" میگویند! دنیا پر از "من" ها است درحالیکه هرکسی فقط خودش را "من" واقعی میداند!  فكر كنم این اتفاق اولین جرقهء فرمولسازی من بود !

Persona   که از ریشه یونانی prosopon مشتق شده به معنای تحت اللفظی چهره و البته آن قسمتی از چهره است که همواره رو به دیگری دارد در واقع این کلمه به یک وضعیت بشری اشاره می‌کند و به معنای « به سوی دیگری بودن » و «به واسطه حضور دیگری بودن ». پرسونا در تئاتر یونان باستان به ماسکهایی گفته میشده که بازیگران هنگام نمایش به چهره میزدند تا شخصیت دیگری را نمایش بدهند و چيزيكه ما بهش شخصيت يا همان پرسوناليتي مي گوئيم از همان واژه پرسونا يا نقاب مشتق شده. حالا نمی خواهم وارد بحث ایدئولوژی یا آگاهی کاذب بشوم كه در اين بحث نميگنجه ولي خلاصه ما رو ميرسونه به فرمول کامشین عزیز که میگه بهتر است در مقابل هر مخاطبی نقابی مناسب به چهره بزنیم. ذهن طرف را بالا و پائین کنیم و ببینیم که طرف از ما چه انتظاری داره و بعد مثل عروسک مومی تغییر شکل بدیم تا انتظارش را برآورده کنیم. ولی سوال من اینجاست که اين وسط تکلیف اون "من" بدبختی که از 11 سالگی سراغش را میگرفتم چي میشه؟ "منی" که قبل از هر مخاطب بیرونی به صورت درونی متوجه حضورش شدیم و درک مستقیمی از نیازها و خواسته هاش داريم چون نمیشه گفت که ما چیزی جز عکس العمل در مقابل ديگران نيستيم! بلاخره قبل از هر عکس العملی یک موجوديتي داريم و هر موجوديتي مشخصاتي براي خودش داره! تا اینجا رو قبول دارید؟ حالا بیایید کمی با هم فرمولسازی کنیم.

فرض کنیم كامشين بدون ماسك را (کامشین A ) نامگذاري می كنيم این در حالتی است كه فرض کنیم هيچ مخاطبي در دنيا وجود نداشته باشه و خودش با خودش تنها باشه! و ماسك كامشين را در مقابل اولين مخاطبش (كامشين B) صدا کنیم . كامشين B طوري طراحي شده كه نه تنها یکسری نقاط ضعف کامشین A را نداره بلكه به نظر مخاطب از جهاتي قويتر و بهتر هم هست. حالا مخاطب حتي اگه عاشق تصوير ساختگي كامشين هم بشه باز نياز کامشین A به دوست داشته شدن را ارضا نميكنه. چرا؟ چون ميدونه كه مخاطب عاشق خود او نيست و اگه روزي اتفاقی کامشین A را ببينه مايوس ميشه و ولش ميكنه! با نقش بازي كردن فقط خوش به حال مخاطب ميشه كه بيخبر از همه جا سرويس مورد نيازشو ميگيره كه همون شنيدن و ديدن چيزيست كه دوست داره! كيفشو ميكنه و از معاشرتش لذت ميبره درحاليكه مهمترین نياز ما  (که دوست داشته شدن برای ماهیت وجودی خودمونه) هنوز سرجاش هست! 

من با اونی که گفت:"‌‌نمي توانم فرمول موفقيت را براي شما بيان كنم؛ اما اگر فرمول شكست را مي خواهيد آن است كه بكوشيد همه، شما را تاييد كنند! " موافقم و ‌به نظر من هيچ شخصيتي كامل نيست و همه ما چه با ماسك و چه بي ماسك نقاط ضعف و قوتي داريم كه در هر حال براي عده اي خوشايند و براي عده اي ناخوشايند است. طبيعتا" کامشین A خودش مخاطباني دارد كه عاشقش هستند و از معاشرت باهاش لذت ميبرند پس چرا بايد براي جذب مخاطباني كه مخاطب واقعي ما نيستند اينقدر وقت و انرژي صرف كنيم و در اين بين اونقدر درگير تغيير ماسكها بشيم كه مخاطبان اصلي خودمونو  از دست بديم؟! فرمول من ميگه با خودت رو راست باش و نقاط ضعفتو بپذير و بدان كه در جمع چهره هاي بي نقص نيستي كه از نشان دادن صورتت به ديگران و قضاوتشون بترسي. براي مخاطبان خودت وقت و انرژي و احساسات بگذار و به مخاطبان ديگران هم احترام بگذار ولي در هر حال يادت باشه كه قرار نيست همه تو رو تاييد كنند و تو بيشتر از اينكه در مقابل ارضاي خواسته هاي ديگران مسئول باشي در مقابل ارضاي نيازها و خواسته هاي خودت مسئولي.

 

 

پيوست:‌ حالا هنوز داغم!!! وقتي همون دوتا دونه مخاطبم هم به جرگهء مخاطبان كامشين پيوستند!!! تازه ميفهمم يه چيزي ميدونسته كه ميگفته!!!