اینطور بگم که اگه در دنیا یک کار باشه که من ازش متنفر باشم اون «بازاریابی» است. چون نه تنها هیچ علاقه ای بهش ندارم بلکه استعدادشو هم ندارم، طوریکه اگه ساعت رولکس 30 میلیونی رو بخوام به کسی رایگان بدم جوری بهش میگم که طرف فکر می کنه دارم سرش کلاه میگذارم! خلاصه یک عمره که هرجور شده از این حوزه دور موندم و چندباری هم که لازمم شده با هزار ترفند، این وظیفه را به فرد دیگری محول کردم و از زیرش در رفتم.

در این سال ها هر بار که جایی می خوندم یا می شنیدم که هر آدم موفقی در هر رشته ای، باید بازاریاب خوبی هم باشه، با خودم می گفتم چه حرف چرندی! من مهندسم بازاریاب که نیستم! بعدش هم که مشاور شدم دیگه خیالم حسابی راحت شد که هیچگونه ارتباطی با بازاریابی پیدا نمی کنم و همینطور شاد بودم تا اینکه یکهو سرو کله بازاریابی نمی دونم از کجا پیدا شد و سر پایان نامه یقه ام را گرفت و من هرکاری کردم که آخرش نروم دم در مهدکودک ها در بزنم، نشد که نشد!

برای اجتناب از بازاریابی، اول از همه رفتم که از آموزش و پرورش معرفی نامه بگیرم تا خودشون من را به چند مهد کودک معرفی کنند که نشد، بعد از طریق آشناها اقدام کردم که تعدادشون کم بود و بعدش قرار شد مادرها بیایند کلینیک شهید بهشتی و آخرش هم به سراهای محله معرفی شدم تا سر کلاس هایی که مخاطب خانم داشت 10 دقیقه صحبت کنم و هر تعداد مادری که علاقمند بودند شرکت کنند ولی این کارگاه ها یا اصلا تشکیل نمی شد و یا اگه تشکیل می شد تعداد مادرانی که بچه زیر 7 سال داشتند در هر کارگاه 3-4 نفر بیشتر نبود و روند کار خیلی کند جلو می رفت تا اینکه اینطرف عید دیدم نمونه 300 تایی من اینطوری جمع نمیشه و به وحشت افتادم که نکنه نرسم به موقع دفاع کنم!

این شد که بعد از هزار راه رفته به فکر هزار و یکمین راه نرفته افتادم و طی یک نرمش قهرمانانه راه افتادم دم در مهد کودک ها تا پژوهشم را درب منزل پرزنت کنم (نمیدونید چقدر از این کار متنفرم!)  بعد از مدتی در کمال تعجب متوجه شدم که کار خیلی سختی هم نیست! یک عده که ذاتا" علاقمند هستند و بقیه هم معمولا" بعد از توضیحات من علاقمند می شوند و در کل تعداد علاقمندان اونقدر هست که بشه از تک و توک افراد غیرعلاقمند چشم پوشی کرد. اتفاقا" چند روز پیش یکی از دوستانم همراهم بود که سابقه ای در بازاریابی داشت و بعدها به من بازخورد داد که خیلی خوب پرزنت می کنم و وقتی مدیر مهد دچار تردید میشه به نکات خوب و انگیزه بخشی در مورد آزمون اشاره می کنم که طرف مقابل علاقمند میشه. از نظر خودم هم دارم پیشرفت می کنم و کارم بد نیست و مهمتر از همه، این کار دیگه مثل قبل برام سخت نیست. 

این روزها خودمو مثل بودای هزار دست می ببینم که بعضی دستهام مثل دستان پر توان گجت رشد کرده ولی بعضی از دستهام قد کف دست باقی مونده و هیچ رشدی نداشته. ظاهرا" برنامه ای که زندگی برام ریخته اینه که اندازه دست ها به یک تناسبی برسند و در همین راستا بعد از مهارت سخنرانی در جمع، انگار امسال نوبت به مهارت بازاریابی رسیده و اگه همینطور بخواد پیش بره می ترسم کار به بافتنی و خیاطی هم بکشه که  ....  باز صد رحمت به بازاریابی!