تولد خود را چگونه گذراندید
اول از همه مرسی برای کامنتهای تبریکتون و اگه از برنامه هایی که داشتم بپرسید باید بگم که کل روز تولدم توی آرایشگاه گذشت! از ساعت ۱۰ صبح که برای رنگ موهام وقت داشتم تا ساعت ۴:۳۰ بعدازظهر زیر دست این و اون بودم و اگه اشتباه نکنم حدود شش هفت نفر روی سرم کار کردند. هر از گاهی هم یکیشون میومد نمک و فلفلمو اندازه میکرد و میرفت و من مونده بودم بلاخره از زیر دست این همه آشپز چی قراره بیرون بیاد گرچه در نهایت گویا بد نشد ولی اونقدر طولش دادند که درست سه ربع مونده به شروع کلاس یونگ درحالیکه از بقیه عملیات آرایشی صرفنظر کرده بودم از آرایشگاه راهی شدم سمت خونه چون باید شیرینی هم برای کلاس می گرفتم بدجور دلشوره داشتم که سر وقت به کلاس میرسم یا نه.
به خونه که رسیدم فورا" لباس عوض کردم و آژانس گرفتم و توی ترافیک و هوای سوزان عصر یکشنبه راه افتادیم به سمت شیرینی فروشی معروف محلمون تا از اون تارتهای فنجونی تازه و معروفش بگیرم توی شیرینی فروشی در حال سایز زدن اندازه جعبه با یخچال مجردی آقای صاحبخونه (که کلاس خونه ایشون برگزار میشه) بودم که آقای حلال زاده زنگ زد و با خوشحالی اعلام کرد پیش دستی و لیوان یکبار مصرف تموم شده! ساعتمو دیدم و گفتم یک ربع مونده به کلاس! الان داری میگی؟ با خونسردی گفت: خب الان دیدم! گفتم خب بپر بیرون بخر. گفت نمیشه برم بچه ها دارن میان بالا... منظورش این بود که تو ارشد کلاسی و دیگه خود دانی! درحالیکه زیر لب بهش ناسزا میگفتم سوار آژانس شدم و راه افتادیم سمت پاسداران و توی مسیر باید دنبال ظرف یکبار مصرف هم میگشتم و اتفاقا" در بدترین جای ممکن پیداش کردم و درحالیکه آژانسه فلاشر میزد و سوبل وایستاده بود پیاده شدم دویدم توی مغازه دیدم فروشنده داره با پسرعمه اش تلفنی صحبت میکنه و خیال قطع کردن هم نداره عین خیالشم نبود که من عجله دارم اونجا ناچار شدم کمی خشونت بکار ببرم تا متوجه شرایط من بشه و بلاخره با یک کیسه ظرف پلاستیکی پریدم توی آژانس و چند صد متر قبل از کلاس توی ترافیک شدید پیاده شدم و ما بقی راهو پیاده روی تند کردم و افتان و خیزان و عرق ریزان! خودمو به کلاس رسوندم وقتی وارد شدم در کمال تعجب همه بلند شدند و برام دست زدند و تولدمو تبریک گفتند.
متعجب مونده بودم کی به این جماعت خبر داده! که استاد با خنده گفت: خانوم، جوری شده که دیگه تولد شما رو به من! تبریک میگند! گفتم: شوخی میکنید! گفت : بیا خودت ببین و گوشیشو داد دستم تا کل مکالمات صورت گرفته رو ببینم نگاهی انداختم و دیدم بعله یکی از دوستانم که از بچه های کلاس یونگ نیست به استاد پیغام داده. گفتم: چی بگم! عجب اتفاق جالبی!!! شب که شد دوست مورد نظر گفت اس ام اس تبریکو اشتباه ارسال نکرده بلکه عمدا" شیطنت کرده تا خبر رسانی کرده باشه. خلاصه دستش درد نکرده باشه بچه ها کلی تحویلم گرفتند و خیلی چسبید :)
امروز سه هفته میشه که ماشینمو گرفتم. ۱۴۱ سفیده اسمشو هم نپرسید چون اصلا اسمی نداره! تا از کارخونه دراومد چنان بیمه بدنه ای کردمش که از درون و برونش هرچی بردارند عینشو میارند تحویل میدند و حتی اگه ماشینو هم بدزدند قیمت روز ماشینو پرداخت می کنند. وقتی برای خریدن روکش صندلی و کف پوش رفته بودم یکی از دوستانم سفارش کرد برای دزدگیر اقدامی نکنم و تعریف کرد خودش برای پرایدش یه دزدگیر گذاشته که خیلی راضیه و خلاصه صاف منو برد نمایندگی مجیک کار و هرچی من از چند و چون دزدگیر پرسیدم کسی چیزی نگفت و هی تعارف تکه پاره کردند تا آخرش دیدم روی ماشین یک دزدگیر خفنی گذاشتند با ۵۰۰متر برد و مانیتور رنگی که اگه کسی توی خیابون به ماشینت دهن کجی هم بکنه توی مانیتورش نشون میده از کدوم زاویه به ماشینت دهن کجی شده! و اگه ماشینو با سوئیچ روشن هم دزدیدند با کنترل از راه دور، موتورو خاموش و درها رو قفل میکنه تا طرف توی "پراید" گیر بیافته و از خجالت آب بشه بره توی زمین! باید یه قرص برنج هم توی داشبورد برای همچین مواقعی بگذارم طرف بتونه خودشو راحت کنه چون آدم بمیره بهتره تا توی پراید گیر بیافته!!! خدائیش این از چپه روی الاغ گذاشتن و چرخوندن توی شهر هم بدتره!!! خنده داری ماجرا اینجاست که غیر از اینکه خدا تومن پول بیمه بدنه دادم که اگه دزدیدنش هم خیالی نباشه!!! کلی هم پول دادم دزدگیر پرادو رو گذاشتم روی پراید!!! که با تمام قدرت منافع شرکت بیمه رو حفظ کرده باشم یکوقت متضرر نشه!!!

پی نوشت ۱: این جا کلیدی رو اولین بار که دیدم با خودم فکر کردم چقدر شبیه منه!
