تولد خود را چگونه گذراندید

اول از همه مرسی برای کامنتهای تبریکتون و اگه از برنامه هایی که داشتم بپرسید باید بگم که کل روز تولدم توی آرایشگاه گذشت! از ساعت ۱۰ صبح که برای رنگ موهام وقت داشتم تا ساعت ۴:۳۰ بعدازظهر زیر دست این و اون بودم و اگه اشتباه نکنم حدود شش هفت نفر روی سرم کار کردند. هر از گاهی هم یکیشون میومد نمک و فلفلمو اندازه میکرد و میرفت و من مونده بودم بلاخره از زیر دست این همه آشپز چی قراره بیرون بیاد گرچه در نهایت گویا بد نشد ولی اونقدر طولش دادند که درست سه ربع مونده به شروع کلاس یونگ درحالیکه از بقیه عملیات آرایشی صرفنظر کرده بودم از آرایشگاه راهی شدم سمت خونه  چون باید شیرینی هم برای کلاس می گرفتم بدجور دلشوره داشتم که سر وقت به کلاس میرسم یا نه. 

به خونه که رسیدم فورا" لباس عوض کردم و آژانس گرفتم و توی ترافیک و هوای سوزان عصر یکشنبه راه افتادیم به سمت شیرینی فروشی معروف محلمون تا از اون تارتهای فنجونی تازه و معروفش بگیرم توی شیرینی فروشی در حال سایز زدن اندازه جعبه با یخچال مجردی آقای صاحبخونه (که کلاس خونه ایشون برگزار میشه) بودم که آقای حلال زاده زنگ زد و با خوشحالی اعلام کرد پیش دستی و لیوان یکبار مصرف تموم شده! ساعتمو دیدم و گفتم یک ربع مونده به کلاس! الان داری میگی؟ با خونسردی گفت: خب الان دیدم! گفتم خب بپر بیرون بخر. گفت نمیشه برم بچه ها دارن میان بالا... منظورش این بود که تو ارشد کلاسی و دیگه خود دانی! درحالیکه زیر لب بهش ناسزا میگفتم سوار آژانس شدم و راه افتادیم سمت پاسداران و توی مسیر باید دنبال ظرف یکبار مصرف هم میگشتم و اتفاقا" در بدترین جای ممکن پیداش کردم و درحالیکه آژانسه فلاشر میزد و سوبل وایستاده بود پیاده شدم دویدم توی مغازه دیدم فروشنده داره با پسرعمه اش تلفنی صحبت میکنه و خیال قطع کردن هم نداره عین خیالشم نبود که من عجله دارم اونجا ناچار شدم کمی خشونت بکار ببرم تا متوجه شرایط من بشه و بلاخره با یک کیسه ظرف پلاستیکی پریدم توی آژانس و چند صد متر قبل از کلاس توی ترافیک شدید پیاده شدم و ما بقی راهو پیاده روی تند کردم و افتان و خیزان و عرق ریزان! خودمو به کلاس رسوندم وقتی وارد شدم در کمال تعجب همه بلند شدند و برام دست زدند و تولدمو تبریک گفتند. 

متعجب مونده بودم کی به این جماعت خبر داده! که استاد با خنده گفت: خانوم، جوری شده که دیگه تولد شما رو به من! تبریک میگند! گفتم: شوخی میکنید!  گفت :  بیا خودت ببین و گوشیشو داد دستم تا کل مکالمات صورت گرفته رو ببینم نگاهی انداختم و دیدم بعله یکی از دوستانم که از بچه های کلاس یونگ نیست به استاد پیغام داده. گفتم: چی بگم! عجب اتفاق جالبی!!! شب که شد دوست مورد نظر گفت اس ام اس تبریکو اشتباه ارسال نکرده بلکه عمدا" شیطنت کرده تا خبر رسانی کرده باشه. خلاصه دستش درد نکرده باشه بچه ها کلی تحویلم گرفتند و خیلی چسبید :)

امروز سه هفته میشه که ماشینمو گرفتم. ۱۴۱ سفیده اسمشو هم نپرسید چون اصلا اسمی نداره!  تا از کارخونه دراومد چنان بیمه بدنه ای کردمش که از درون و برونش هرچی بردارند عینشو میارند تحویل میدند و حتی اگه ماشینو هم بدزدند قیمت روز ماشینو پرداخت می کنند. وقتی برای خریدن روکش صندلی و کف پوش رفته بودم یکی از دوستانم سفارش کرد برای دزدگیر اقدامی نکنم و تعریف کرد خودش برای پرایدش یه دزدگیر گذاشته که خیلی راضیه و خلاصه صاف منو برد نمایندگی مجیک کار و هرچی من از چند و چون دزدگیر پرسیدم کسی چیزی نگفت و هی تعارف تکه پاره کردند تا آخرش دیدم روی ماشین یک دزدگیر خفنی گذاشتند با ۵۰۰متر برد و مانیتور رنگی که اگه کسی توی خیابون به ماشینت دهن کجی هم بکنه توی مانیتورش نشون میده از کدوم زاویه به ماشینت دهن کجی شده! و اگه ماشینو با سوئیچ روشن هم دزدیدند با کنترل از راه دور، موتورو خاموش و درها رو قفل میکنه تا طرف توی "پراید" گیر بیافته و از خجالت آب بشه بره توی زمین! باید یه قرص برنج هم توی داشبورد برای همچین مواقعی بگذارم طرف بتونه خودشو راحت کنه چون آدم بمیره بهتره تا توی پراید گیر بیافته!!! خدائیش این از چپه روی الاغ گذاشتن و چرخوندن توی شهر هم بدتره!!! خنده داری ماجرا اینجاست که غیر از اینکه خدا تومن پول بیمه بدنه دادم که اگه دزدیدنش هم خیالی نباشه!!! کلی هم پول دادم دزدگیر پرادو رو گذاشتم روی پراید!!! که با تمام قدرت منافع شرکت بیمه رو حفظ کرده باشم یکوقت متضرر نشه!!!

 

 

پی نوشت ۱:  این جا کلیدی رو اولین بار که دیدم با خودم فکر کردم چقدر شبیه منه! 

 

فیس بوک

 

چند سال پیش که به اصرار یکی از دوستانم اکانت فیس بوک درست کردم اشتباهی تاریخ تولدمو به جای ۱۵ جولای ۱۰ جولای وارد کردم و چون مدتی بعد تصمیم گرفتم اکانتم رو ببندم دیگه سراغ اصلاحش نرفتم ولی از اون موقع  هرسال یک هفته قبل از تولدم کلی پیغام تبریک میگیرم!  امروز هم طبق روال هرسال از سر صبح اس ام اس ها شروع شده و من هم روم نمیشه بهشون بگم چند روز تا تولدم مونده و فقط تشکر میکنم! اصلا فکر نمیکردم فقط بخاطر فیس بوک تمام پیغام های تبریکمو یک هفته قبل از تولدم بگیرم و روز تولدم سوت بزنم! اینطور وقتها به سرم میزنه که اکانتم رو اصلاح کنم و خلاص بشم ولی هربار حس بی رغبتی که نسبت به فیس بوک دارم مانع میشه واردش بشم. 

کمی بعد از حضور در فیس بوک متوجه شدم چه دلم بخواهد چه نخواهد باید دوستانی که منو پیدا می کنند اکسپت کنم! و جالبتر اینکه باید دوستان دوستانم را هم به عنوان دوستم اکسپت کنم وگرنه مورد غضب قرار می گیرم! یکبار دوست پسر یکی از دوستان نزدیکم را اکسپت کردم ولی بعد از مدتی دیدم مطالبی که می نویسه نمی پسندم و ضمنا" چون اصرار داشت هربار آنلاین هستم در موردشون باهام بحث کنه و نظرمو تغییر بده بعد از چند ماهی تصمیم گرفتم از لیست دوستانم حذفش کنم ولی حذف همان و اومدن دوستم چادر به کمر همان ! خلاصه حسابی به من توپید که به چه حقی دوست پسرشو حذف کردم و اینکه این کار من نهایت بی ادبی است! بعد از مدتی جر وبحث بهش یادآور شدم اگه اینکار بی ادبی محسوب میشد فیس بوک دکمه ای برای حذف دوستان درنظر نمی گرفت! خلاصه مدتی وقت و انرژی برد تا کدورت پیش اومده مرتفع شد.

خیلی ها می تونند هزار تا خاصیت برای فیس بوک بشمارند اینکه با دوستانت در تماس هستی و هر نوع اطلاعاتی را میتونی با دیگران به اشتراک بگذاری و اینکه فضای دوستانه ای با کاربری راحت داره و از این حرفا. راستش من با فضای توئیتر و گوگل پلاس هم راحت نیستم به نظرم یکجوری بی مزه و بی خاصیتند ولی فیس بوک واقعا مثل بازار شامه که همه چیز توش درهم برهمه ولی اگه دلیل اصلی عدم علاقه ام به فیس بوک رو بخواهید اینه که آدمهای اونجا زیادی غیرواقعی به نظر میرسند (حداقل اونهایی که من می شناسم). احساساتی که توی فیس بوک نشون میدهند خیلی اغراق شده است و کامنتهاشون مملو از قربون صدقه و تعاریف آنچنانی است درحالی که همین آدمها در دنیای واقعی یک دهم این عواطف و صمیمیت رو ندارند . نمیدونم این مارک زوکربرگ چه معجونی به خورد این شبکه اجتماعی داده که هرکی واردش میشه قاطی می کنه و به بمب عاطفه و احساسات تبدیل میشه. راستش منکه تا حدودی برای صداقت احترام قائلم و توی محیطی که انگار قانون نانوشته ای تو رو موظف میکنه همونقدر که دیگران قربون صدقه ات رفتند قربون صدقهء متقابل بری و همینطور فله ای لایک بزنی وگرنه ممکنه به خودخواهی یا نجوشیدن با جماعت متهم بشی راحت نیستم. در نهایت متوجه شدم هیچ سنخیت و درکی از این فضا ندارم و یک جمع کوچک و دوستانه را که از معاشرت باهاشون لذت میبرم به یک جمع بزرگ و مجازی ترجیح میدم.

وعده هایی بر باد

 این یکی از اون ترانه هایی است که روحمو به پرواز درمیاره! "دالیدا" این ترانه زیبای در اصل ایتالیایی را در سال ۱۹۷۳ همراه با دکلمهء دوست نزدیکش "آلن دلون" به فرانسه بازخوانی کرد. ابراز علاقه مرد و پاسخی که زن با ناباوری به این ابراز علاقه آتشین می دهد در نوع خودش منحصر بفرده. اینم بگم که این ترانه یکی از موفق ترین تک ترانه های سال شد و مدتها به درخواست مردم مرتب در رادیوهای فرانسه پخش میشد. برای خوانایی بیشتر ترجمه قسمتهایی که دالیدا میخونه با رنگ سبز مشخص کردم. این هم لینک دانلود آهنگ  Paroles_Paroles.

(اگه یکوقت 4shared گفت ثبت نام کنید اصلا نترسید! هول هم نکنید! یک ایمیل و یک اسم مستعار وارد کنید تمومه و دانلود شروع میشه! والا به خدا این یکی از آسونترین سایتها برای دانلوده!)

 

 

C'est étrange,
Je ne sais pas ce qui m'arrive ce soir,
Je te regarde comme pour la première fois.

مرد : غریب است ... نميدانم امشب چه بر سرم آمده ... انگار که براي اولين بار تو را مي بينم

Encore des mots toujours des mots
Les mêmes mots

زن: باز هم کلمات ...  همان كلمات هميشگي...

Je ne sais plus comme te dire,

‌نميدانم چطور از احساسم برايت بگویم .... 

Rien que des mots

چیزی جز کلمات تو خالی نیست ...

Mais tu es cette belle histoire d'amour...
Que je ne cesserai jamais de lire.

تو همان قصه زيباي عشقي كه هرگز از خواندنش سير نمي شوم

Des mots faciles des mots fragiles
C'était trop beau

كلماتي آسان، كلماتي ناپایدار كه زیادی زيبا هستند...

Tu es d'hier et de demain

تو ديروز و فرداي من هستي ..

Bien trop beau

این حرف ها برای اینکه واقعی باشند زیادی زیبا هستند

De toujours ma seule vérité.

تو تنها حقيقت هميشگي من

Mais c'est fini le temps des rêves
Les souvenirs se fanent aussi
Quand on les oublie

 وقت خیالبافی تمام شده ... حتي خاطرات شیرین هم وقتی فراموش شوند محو مي شوند 


Tu es comme le vent qui fait chanter les violons
Et emporte au loin le parfum des roses.

تو مانند نسیمی هستی که ويولن ها را به نواختن وا مي داري و  عطر گل هاي سرخ را با خود به دور دست ها مي بري

Caramels, bonbons et chocolats
Par moments, je ne te comprends pas.
Merci, pas pour moi
Mais tu peux bien les offrir à une autre
Qui aime le vent et le parfum des roses

تافی، آب نبات و شكلات (به من تعارف می کنی) ... ممنونم میل ندارم. مي تواني آنها را به كسي دیگر تعارف کنی كه به نسیم و عطر گل سرخ علاقه داشته باشد.

Moi, les mots tendres enrobés de douceur
Se posent sur ma bouche mais jamais sur mon coeur
Une parole encore.

اين كلمات سرشار از شیرینی فقط بر زبان جاری می شوند ولی بر قلبم اثر نمی گذارند... 

 

مرد: نمی توانم درکت کنم.

     Paroles, paroles, paroles

همه اش بازی با کلمات، 

Écoute-moi.

به من گوش کن

Paroles, paroles, paroles

 ...وعده و وعید

Je t'en prie.

خواهش میکنم!

Paroles, paroles, paroles

باز هم وعده و وعید 

Je te jure.

به تو قسم می خورم!

Paroles, paroles, paroles, paroles, paroles

Encore des paroles que tu sèmes au vent

 

وعده و وعید و باز هم وعده و وعیدهایی که تو  بر باد می فشانی!

Voilà mon destin te parler....
Te parler comme la première fois.

این تقدیر من است که با تو مثل اولین بار سخن بگویم.


Encore des mots toujours des mots
Les mêmes mots

همان حرفهای هميشگي...

Comme j'aimerais que tu me comprennes.

چقدر دوست داشتم که مرا می فهمیدی!

Rien que des mots

همان وعده و وعیدها

Que tu m'écoutes au moins une fois.

کاش یکبار به من گوش می کردی!

 

Des mots magiques des mots tactiques
Qui sonnent faux

کلماتی جادویی ، کلماتی تاکتیکی که تقلبی به نظر می رسند

Tu es mon rêve défendu.

تو رویای گرانبهای منی!

Oui, tellement faux

این کلمات زیادی تقلبی به نظر می رسند...

 

Mon seul tourment et mon unique espérance.

تنها عذاب من و  یگانه امید من


Rien ne t'arrête quand tu commences
Si tu savais comme j'ai envie
D'un peu de silence

وقتی شروع می کنی انگار هیچ چیز متوقفت نمی کند ... فقط اگر می دانستی به اندکی سکوت نیاز دارم

Tu es pour moi la seule musique...
Qui fit danser les étoiles sur les dunes

تو برای من تنها موسیقی ای هستی که ستاره ها  را برفراز تپه های شنی به رقص درمیاوری!


Caramels, bonbons et chocolats
Si tu n'existais pas déjà je t'inventerais.
Merci, pas pour moi
Mais tu peux bien les ouvrir à une autre
Qui aime les étoiles sur les dunes
Moi, les mots tendres enrobés de douceur
Se posent sur ma bouche mais jamais sur mon coeur

تافی، آب نبات و شكلات (به من تعارف می کنی) ... ممنونم ميل ندارم! مي تواني آنها را به كسي دیگر تعارف كني كه به ستاره ها برفراز تپه های شنی علاقمند باشد. براي من اين كلمات سرشار از شیرینی فقط بر زبان جاری می شوند ولی هرگز بر قلبم اثر نمی گذارند...

مرد: می دانی اگر تو وجود نداشتی، من اختراعت می کردم!


Encore un mot juste une parole

فقط یک کلمه دیگر گوش کن

Paroles, paroles, paroles
Écoute-moi.
Paroles, paroles, paroles
Je t'en prie.
Paroles, paroles, paroles
Je te jure.
Paroles, paroles, paroles, paroles, paroles
Encore des paroles que tu sèmes au vent

وعده و وعید ...وعده و وعید...

به من گوش کن!

وعده و وعید ...وعده و وعید...  

خواهش می کنم!

وعده و وعید ...وعده و وعید...  

قسم میخورم!

کلمات... کلمات و باز هم کلماتی که بر باد می فشانی!


Que tu es belle!

چقدر تو زیبایی!

Paroles, paroles, paroles

باز هم کلمات ...

Que tu est belle!

چقدر تو زیبایی!!!

Paroles, paroles, paroles

باز هم کلمات ... کلمات ... کلمات

Que tu es belle!

چقدر تو زیبایی!!!!

Paroles, paroles, paroles
Que tu es belle!
Paroles, paroles, paroles, paroles, paroles
Encore des paroles que tu sèmes au vent

باز هم کلمات ... کلمات و کلماتی که بر باد می فشانی!

 

من ویرانگر!

 ژولیت بینوش در فیلم "شکلات" دیالوگی گفت که به شدت وصف حال زندگی منه. "وقتی باد سرد شمالی میوزه حس میکنم که وقت رفتنه! " در طول فیلم هم می بینیم که گاهی حتی برخلاف میل باطنیش و بر مبنای یک حس اجبار و اضطرار درونی تن به ترک شهر و دیار و روابطش میداد!

سرکلاس روانشناسی تحلیلی قبل از بررسی هر آرکی تایپ اول تست های مربوط به اون آرکی تایپ را جواب میدیم و امتیاز هرکس مشخص می کنه میزان فعالیت اون انرژی خاص در روان ما چقدره. قسمت جالبش اینجاست که استاد بر اساس شناختی که از ما داره امتیاز هرکدوم از ما رو حدس میزنه.  وقتی تست مربوط به آرکی تایپ "ویرانگر" را زدیم استاد رو به من کرد و با لحن پدرانه ای گفت : مهسا جان ...بــابـا! حدسم اینه که در محضر این انرژی تو با اختلاف زیادی شاگرد اول کلاس باشی! (که اتفاقا" درست هم بود!)

حالا قبل از اینکه شما را با جناب ویرانگر درونمون آشنا کنم باید اول "طارق بن زیاد" رو به حضور معرفی کنم که فرمانده مسلمانان مراکشی در جنگ با اسپانیا بود. وقتی سپاه مسلمانان در سواحل اسپانیا از کشتی پیاده شدند طارق دستور داد تمام کشتیها را بسوزانند تا سربازانش فکر فرار یا برگشت را از سر بیرون کنند و فقط یک راه پیش رو داشته باشند و آن فتح اسپانیا بود! به این ترتیب مسلمانان موفق به فتح قسمت عمده ای از اسپانیا شدند و نام طارق بر "جبل الطارق" گذاشته شد. انرژی ویرانگر درون ما هم به این صورت عمل می کنه که با ویران کردن پل های پشت سرمون ما رو مجبور میکنه جلو بریم.

یادتونه در پست سرگردانی گفتیم در یک شغل یا رابطه ناکارآمد وقتی احساس می کنیم که روحمون داره خورده میشه انرژی "جوینده" در روان ما تشخیص میده این کار یا رابطه اونی نیست که میخوام و از خودش میپرسه پس چی میخوام و بهشتم کجاست؟ و در جستجوی بهشتش (رابطه یا شغل ایده آلش) راهی میشه.

حالا اگه انرژی "یتیم" در روان کسی قویتر باشه در همچین شرایطی میگه همهء رابطه ها همینطورند! مگه بقیه چطور زندگی میکنند؟ و بهتره از دایره امن خودمون بیرون نریم و با همین مشکلات آشنای خودمون بسوزیم و بسازیم.

درحالیکه "ویرانگر" اگه فعال باشه میگه این رابطه به درد نمیخوره و امیدواره که بهشتشو در رابطه دیگری پیدا کنه . انگار که صدایی از درون بهمون میگه یک جایی در یک رابطه دیگری بهشتی هست. اینو خرابش کن!

از آنجا که همه موجودات در زندگیشون ناگزیر به رشد و تغییر هستند ما چه به ندای ویرانگر پاسخ بدهیم و چه صدایش را نشنیده بگیریم تغییر در راه است و اگه شوق جوینده اونقدر قوی نباشه که ما رو به بیرون از دایره امنمون ببره، این لگد ویرانگره که ما رو به بیرون پرتاب می کنه که البته حالت دوم اغلب درد و رنج خیلی بیشتری به بار میاره مثلا" یک خیانتی کشف میشه که دیگه هیچ جور نمیشه باهاش ساخت یا اینکه طرف مقابلمون خودش تصمیم به ترک رابطه میگیره یا مثلا" ما رو از اون شرکت بیرون می کنند.

ویرانی ویرانگر گاهی با شر اشتباه گرفته میشه چون اغلب درد و رنج و افسردگی به همراه داره و به نوعی برامون تداعیگر مرگ و نابودی است. مرگ یک رابطه، یک شغل و حتی مرگ کسی که بودیم و باورهایی که داشتیم. ولی اگه خوب به قضیه نگاه کنیم هربار که چیزی میمیره همزمان باهاش چیزی متولد میشه مثل یک رابطه یا شغل جدید و یا تبدیل شدن به فردی بهتر و قویتر. پس ویرانگر خیر و شر را با هم داره و به نوعی بیانگر سیکل مرگ و تولد دوباره است. ویرانی ویرانگر هیچوقت بی هدف نیست و هدفش ایجاد رشد و دگردیسی است. اینکه بتونیم مرگ رو به رسمیت بشناسیم و رقص مرگ و زندگی را در کنار هم ببینیم. اونوقته که میتونیم به وقتش رها کنیم و ویران کنیم و با احساس درد و رنج و افسردگی عقبگرد نکنیم چون مثل تولد واقعی یک نوزاد  این درد و رنج کاملا" طبیعی است و بخشی از پروسه تولد است.  

* پی نوشت:

بچه ها سوالات جالبی کردند که فکر کنم به بحثمون کمک کنه.

مثلا" اینکه اگه ویرانگر کارشو ناقص انجام بده جوری که دیگه نشه روی ویرانی هایی که به بار آورده چیزی ساخت و اوضاع بدتر از قبل بشه چی؟ یا اینکه موقع شنیدن ندای ویرانگر اگه بین رفتن و موندن مردد باشیم چی ؟


اتفاقا این بزرگترین ترس ویرانگره که بمیره بدون اینکه تولدی درکار باشه! و ویران کنه بدون اینکه چیزی به جایش ساخته بشه! ولی این ترس همون اینرسی سکونه که در مقابل حرکت ما به سمت ناشناخته ها مقاومت می کنه. توی فیزیک خوندیم که اینرسی سکون نیرویی است که همواره در خلاف جهت حرکت اجسام ایجاد میشه تا با حرکتشون مخالفت کنه پس برای حرکت لازم است نیرویی بزرگ‌تر از اینرسی سکون در جهت حرکت اعمال کرد. به عبارت دیگه باید بر این ترس غالب شد و حرکت کرد چون حقیقت اینه که وقتی به رشد خودمون متعهد باشیم همیشه هر مرگی تولدی در پی داره و با حرکت کردنه که درهای دیگری را پیدا می کنیم که اگه مدام جلوی درب بسته خودمون بنشینیم و بهش چشم بدوزیم هیچوقت متوجهشون نمیشیم. 

ویرانگر کارش فقط ویران کردنه و بقیه پروسه کار مابقی انرژی های روان ما است و اگه بخواهم خیلی مختصر توضیح بدم اینطوریه که انرژی (آرکی تایپ) "جوینده" دنبال چیزی که واقعا می خواهیم و خوشحالمون میکنه می گرده و پیداش میکنه . بعد آرکی تایپ "عاشق"  به چیزی که جوینده یافته دل می بنده و  بعد ویرانگر به اون امید، پل های دیگرو ، انتخاب های دیگرو ، روابط دیگرو میزنه ویران میکنه که فقط یک انتخاب بمونه و بعدش آرکی تایپ "خالق" وارد میشه و از درون اون موقعیت برامون چیزی خلق میکنه و بیرون میاره  ... پروسه تولد اینطوری اتفاق میافته . ضمنا" هیچکس موقع وزیدن باد سرد شمالی برای رفتن مطمئن و قاطع نیست اتفاقا" خیلی هم سخت و دردناکه. احساسش اینطوریه که گیج هستیم و توی زندگیمون احساس پوچی و بی معنایی می کنیم و بر مبنای این احساس پوچی یک چیزهایی رو ویران میکنیم درحالیکه نگرانیم چیزی که ویران کردیم با تولد دوباره ای همراه نباشه ولی با این وجود ویران می کنیم! چون اگه ویران نکنیم نه تنها روحمونو ذره ذره میخوره بلکه بعد از مدتی خودش خود به خود روی سرمون آوار میشه و این همون لگد ویرانگره!