من ویرانگر!
ژولیت بینوش در فیلم "شکلات" دیالوگی گفت که به شدت وصف حال زندگی منه. "وقتی باد سرد شمالی میوزه حس میکنم که وقت رفتنه! " در طول فیلم هم می بینیم که گاهی حتی برخلاف میل باطنیش و بر مبنای یک حس اجبار و اضطرار درونی تن به ترک شهر و دیار و روابطش میداد!
سرکلاس روانشناسی تحلیلی قبل از بررسی هر آرکی تایپ اول تست های مربوط به اون آرکی تایپ را جواب میدیم و امتیاز هرکس مشخص می کنه میزان فعالیت اون انرژی خاص در روان ما چقدره. قسمت جالبش اینجاست که استاد بر اساس شناختی که از ما داره امتیاز هرکدوم از ما رو حدس میزنه. وقتی تست مربوط به آرکی تایپ "ویرانگر" را زدیم استاد رو به من کرد و با لحن پدرانه ای گفت : مهسا جان ...بــابـا! حدسم اینه که در محضر این انرژی تو با اختلاف زیادی شاگرد اول کلاس باشی! (که اتفاقا" درست هم بود!)
حالا قبل از اینکه شما را با جناب ویرانگر درونمون آشنا کنم باید اول "طارق بن زیاد" رو به حضور معرفی کنم که فرمانده مسلمانان مراکشی در جنگ با اسپانیا بود. وقتی سپاه مسلمانان در سواحل اسپانیا از کشتی پیاده شدند طارق دستور داد تمام کشتیها را بسوزانند تا سربازانش فکر فرار یا برگشت را از سر بیرون کنند و فقط یک راه پیش رو داشته باشند و آن فتح اسپانیا بود! به این ترتیب مسلمانان موفق به فتح قسمت عمده ای از اسپانیا شدند و نام طارق بر "جبل الطارق" گذاشته شد. انرژی ویرانگر درون ما هم به این صورت عمل می کنه که با ویران کردن پل های پشت سرمون ما رو مجبور میکنه جلو بریم.
یادتونه در پست سرگردانی گفتیم در یک شغل یا رابطه ناکارآمد وقتی احساس می کنیم که روحمون داره خورده میشه انرژی "جوینده" در روان ما تشخیص میده این کار یا رابطه اونی نیست که میخوام و از خودش میپرسه پس چی میخوام و بهشتم کجاست؟ و در جستجوی بهشتش (رابطه یا شغل ایده آلش) راهی میشه.
حالا اگه انرژی "یتیم" در روان کسی قویتر باشه در همچین شرایطی میگه همهء رابطه ها همینطورند! مگه بقیه چطور زندگی میکنند؟ و بهتره از دایره امن خودمون بیرون نریم و با همین مشکلات آشنای خودمون بسوزیم و بسازیم.
درحالیکه "ویرانگر" اگه فعال باشه میگه این رابطه به درد نمیخوره و امیدواره که بهشتشو در رابطه دیگری پیدا کنه . انگار که صدایی از درون بهمون میگه یک جایی در یک رابطه دیگری بهشتی هست. اینو خرابش کن!
از آنجا که همه موجودات در زندگیشون ناگزیر به رشد و تغییر هستند ما چه به ندای ویرانگر پاسخ بدهیم و چه صدایش را نشنیده بگیریم تغییر در راه است و اگه شوق جوینده اونقدر قوی نباشه که ما رو به بیرون از دایره امنمون ببره، این لگد ویرانگره که ما رو به بیرون پرتاب می کنه که البته حالت دوم اغلب درد و رنج خیلی بیشتری به بار میاره مثلا" یک خیانتی کشف میشه که دیگه هیچ جور نمیشه باهاش ساخت یا اینکه طرف مقابلمون خودش تصمیم به ترک رابطه میگیره یا مثلا" ما رو از اون شرکت بیرون می کنند.
ویرانی ویرانگر گاهی با شر اشتباه گرفته میشه چون اغلب درد و رنج و افسردگی به همراه داره و به نوعی برامون تداعیگر مرگ و نابودی است. مرگ یک رابطه، یک شغل و حتی مرگ کسی که بودیم و باورهایی که داشتیم. ولی اگه خوب به قضیه نگاه کنیم هربار که چیزی میمیره همزمان باهاش چیزی متولد میشه مثل یک رابطه یا شغل جدید و یا تبدیل شدن به فردی بهتر و قویتر. پس ویرانگر خیر و شر را با هم داره و به نوعی بیانگر سیکل مرگ و تولد دوباره است. ویرانی ویرانگر هیچوقت بی هدف نیست و هدفش ایجاد رشد و دگردیسی است. اینکه بتونیم مرگ رو به رسمیت بشناسیم و رقص مرگ و زندگی را در کنار هم ببینیم. اونوقته که میتونیم به وقتش رها کنیم و ویران کنیم و با احساس درد و رنج و افسردگی عقبگرد نکنیم چون مثل تولد واقعی یک نوزاد این درد و رنج کاملا" طبیعی است و بخشی از پروسه تولد است.
* پی نوشت:
بچه ها سوالات جالبی کردند که فکر کنم به بحثمون کمک کنه.
مثلا" اینکه اگه ویرانگر کارشو ناقص انجام بده جوری که دیگه نشه روی ویرانی هایی که به بار آورده چیزی ساخت و اوضاع بدتر از قبل بشه چی؟ یا اینکه موقع شنیدن ندای ویرانگر اگه بین رفتن و موندن مردد باشیم چی ؟
اتفاقا این بزرگترین ترس ویرانگره که بمیره بدون اینکه تولدی درکار باشه! و ویران کنه بدون اینکه چیزی به جایش ساخته بشه! ولی این ترس همون اینرسی سکونه که در مقابل حرکت ما به سمت ناشناخته ها مقاومت می کنه. توی فیزیک خوندیم که اینرسی سکون نیرویی است که همواره در خلاف جهت حرکت اجسام ایجاد میشه تا با حرکتشون مخالفت کنه پس برای حرکت لازم است نیرویی بزرگتر از اینرسی سکون در جهت حرکت اعمال کرد. به عبارت دیگه باید بر این ترس غالب شد و حرکت کرد چون حقیقت اینه که وقتی به رشد خودمون متعهد باشیم همیشه هر مرگی تولدی در پی داره و با حرکت کردنه که درهای دیگری را پیدا می کنیم که اگه مدام جلوی درب بسته خودمون بنشینیم و بهش چشم بدوزیم هیچوقت متوجهشون نمیشیم.
ویرانگر کارش فقط ویران کردنه و بقیه پروسه کار مابقی انرژی های روان ما است و اگه بخواهم خیلی مختصر توضیح بدم اینطوریه که انرژی (آرکی تایپ) "جوینده" دنبال چیزی که واقعا می خواهیم و خوشحالمون میکنه می گرده و پیداش میکنه . بعد آرکی تایپ "عاشق" به چیزی که جوینده یافته دل می بنده و بعد ویرانگر به اون امید، پل های دیگرو ، انتخاب های دیگرو ، روابط دیگرو میزنه ویران میکنه که فقط یک انتخاب بمونه و بعدش آرکی تایپ "خالق" وارد میشه و از درون اون موقعیت برامون چیزی خلق میکنه و بیرون میاره ... پروسه تولد اینطوری اتفاق میافته . ضمنا" هیچکس موقع وزیدن باد سرد شمالی برای رفتن مطمئن و قاطع نیست اتفاقا" خیلی هم سخت و دردناکه. احساسش اینطوریه که گیج هستیم و توی زندگیمون احساس پوچی و بی معنایی می کنیم و بر مبنای این احساس پوچی یک چیزهایی رو ویران میکنیم درحالیکه نگرانیم چیزی که ویران کردیم با تولد دوباره ای همراه نباشه ولی با این وجود ویران می کنیم! چون اگه ویران نکنیم نه تنها روحمونو ذره ذره میخوره بلکه بعد از مدتی خودش خود به خود روی سرمون آوار میشه و این همون لگد ویرانگره!