گشتالت درمانی - Gestalt therapy

"گشتالت" یک کلمه آلمانی است که توضیحش کمی سخته ضمنا" در این رویکرد کلمات قلمبه سلمبه دیگه ای هم هست که ترجیح میدم به جای توضیح تک به تک کل ماجرا را با یک مثال براتون توضیح بدم.  تصور کنید در یک سالن بزرگ هستید که استعاره ای از زندگی شما است. در این سالن تعداد زیادی در وجود داره که مثل فیلمهای ترسناک یکی یکی با باد تندی باز میشوند و سوز و سرما میاد داخل و شما باید برید اونها رو دوباره ببندید . درها استعاره ای از نیازهای ما هستند که در هر برهه از زندگی یکی یکی فعال میشوند.  هر دری که باز میشه یعنی نیازی در شما فعال شده که رسیدگی میطلبه حالا اگه فرد بتونه درهایی که باز می شوند را به موقع ببنده فرصت داره به درهای بعدی برسه ولی اگه پاشنهء یکی از درها گیر کنه و نتونید به موقع ببندینش درهای بعدی که باز میشوند شما هنوز سر اون در کذایی گیر کردید و زور میزنید. اینجاست که اوضاع از کنترل خارج میشه  ودرها پشت سر هم باز میشوند و شما نمی دونید چکار کنید ! نتیجه اش هم میشه سوز و سرمای فزاینده که همون اضطراب و تنش و باقی قضایا است. در این دیدگاه فرد سالم کسی است که نیازهایی را که در هر دوره از زندگیش سر باز می کنه به موقع شناسایی کنه و بهشون بپردازه تا اون نیاز ارضا بشه و درب مربوطه به موقع بسته بشه.

حالا برگردیم به اون در کذایی که باز شده و خیال بسته شدن هم نداره و شما را از کارو زندگی انداخته! اون دری که باز شده و شما موفق نشدید ببندینش کار ناتمام شما است یا همون نیازی است که سر باز کرده و شما نتونستید ارضاش کنید. از نظر گشتالت درمانی مشکل زمانی ایجاد میشه که ما درگیر یک کار ناتمام شده باشیم که همش داره از ما انرژی میگیره و نمیگذاره به نیازهای بعدیمون رسیدگی کنیم. همینطور که نیازهای برآورده نشده زیاد و زیادتر میشه فرد مستاصل میشه که چکار کنه و اگه خیلی بهش فشار بیاد ممکنه درو کلا" از جا بکنه بندازه دور ! این یعنی اون نیازو در خودش سرکوب می کنه و انکار میکنه که اصلا" همچین نیازی داره! مثلا" کی گفته من تنهام و هیچ دوستی ندارم؟ اتفاقا" خودم دوست دارم تنها باشم و با مردم زیاد حال نمیکنم! اینطوری صورت مسئله را پاک میکنه و از حلش اجتناب میکنه ولی قضیه اینجا تمام نمیشه چون همین اجتناب باعث میشه بعد از مدتی ارتباط خودشو با نیازهاش از دست بده و اصلا" نفهمه چی میخواد و دردش چیه! فقط  ناراحتی و عذاب مزمنی را احساس میکنه که همه جا عین یک بغض فرو خورده همراهش هست و  روحشو از درون میخوره.

مثال ساده اش اینه که اگه ما یک پروژه پایان نامه عقب افتاده داشته باشیم ولی هر کار دیگه ای رو انجام میدیم جز اینکه بریم بشینیم سرش و تمومش کنیم با اینکه داریم ازش اجتناب می کنیم ولی تصویرش و فکرش همیشه و همه جا با ما هست و امان نمیده نفس راحت بکشیم حتی اگه توی مهمونی باشیم و با دوستانمون خوش بگذرونیم هر بار یادش میافتیم خوشیمون زایل میشه و به نظر میرسه اون کار ناتمام عین روح سرگردان هرجا هم که بریم ولمون نمیکنه و مدام از ما انرژی فکری میگیره و اضطراب ایجاد میکنه و ضعیفمون میکنه طوریکه نتونیم بقیه کارهامونو با انرژی و تمرکز انجام بدیم! 

 گشتالت درمانی کاری میکنه تا فرد برگرده به اون کار ناتمام سرکوب شده و دوباره جلوی اون درب کذایی قرار بگیره و اینبار درب را ببنده و کار ناتمام را تمام کنه! خیلی وقتها کار ناتمام ما خیلی پیچیده تر از یک پروژه عقب افتاده است مثلا" اگه عزت نفس ما در زمان کودکی از طرف یک پدر سختگیر که دائم فرزندشو با دیگران مقایسه میکرده جریحه دار شده باشه ممکنه باعث بشه سالها درگیر موضوع تایید از سمت پدر باقی بمونیم و نتونیم روی موضوعات دیگه مثل پیدا کردن شغل مناسب یا ازدواج تمرکز کنیم . اینطور احساسات ابراز نشده مثل خشم، رنجش و اضطراب، ارتباط موثر ما را با خودمون و با دیگران مختل می کنه و اگه اوضاع وخیمتر بشه ممکنه احساس کنیم با اشتغال ذهنی و رفتارهای وسواسی محاصره شدیم. 

 

در اتاق مشاوره چه میگذره؟

 

فریز پرلز ( Fritz Perls ) مبدع گشتالت درمانی میگه : "رودخانه را هل ندهید ، خودش جاری است!"  این یعنی هر چه سعی کنیم متفاوت باشیم چیزیو نمی تونیم تغییر بدیم و هرچه سعی کنیم کسی باشیم که نیستیم بیشتر همونی که هستیم باقی می مونیم! پس کلید تغییر اینه که دست نگه داریم و هیچ کاری نکنیم! که البته همین هیچ کاری نکردن که یعنی برای اشتباهات گذشته غصه نخوردن و برای آینده "چه کنم چه کنم" نکردن برای خیلی از ما کار حضرت فیله!

ما نیاز داریم اول از همه بدونیم الان چه احساسی داریم و چه چیزی درونمان جریان داره یعنی باید اول آگاهیمونو از چیزیکه هستیم بالا ببریم. مشاور گشتالتی شما را به هیچ سمتی هل نمیده و هیچ برنامه و هدف خاصی نداره که شما مثلا" بعد از بیست جلسه به فلان نقطه برسید!  تنها هدف اینه که شما را در لحظه اینجا و اکنون نگهداره تا متوجه جریانی که در درون و برونتون داره اتفاق میافته باشید و از مواجه شدن باهاش اجتناب نکنید مثلا" ممکنه توجه شما را به تکان دادن پاتون یا نحوه ای که از خنده برای پنهان کردن خشم یا غمتون استفاده می کنید جلب کنه و بپرسه الان چه احساسی داری یا چه چیزی در آگاهیت جریان داره؟ گشتالت درمانگر اجازه نمیده فرد به گذشته ها برگرده یا مدام از نگرانیهاش برای آینده ای موهوم حرف بزنه چون اعتقاد داره حرف زدن از اینکه چی میشد اگه فلان وقت بهمان کار را کرده بودم و نگرانی مداوم از اینکه در آینده چی براتون پیش میاد همون اجتناب کردن از رسیدن به مشکل زمان حاله چون انرژی شما را مدام مصرف میکنه و نمیگذاره به موضوعات اساسی که همون کارهای ناتمامه بپردازید.

مشاور برای اینکه شما رو از جریانی که درون شما داره اتفاق میافته آگاه کنه سعی میکنه کاری کنه تا مورد مشکلزا در جلسه درمان تداعی و مجسم بشه و برای اینکار تمرینات خیلی متفاوتی داره که با توجه به فرد و نوع مشکل از بینشون انتخاب میکنه که من چندتاشو برای نمونه توضیح میدم.  بطور مثال در تمرین  "به سراغ رفتن"! در یک جلسه گروه درمانی مشاور از فردی که در صحبتهای گروه شرکت نمیکنه و خودشو کنار میکشه چون میترسه به بقیه اعتماد کنه یا فکر میکنه ممکنه با حرفهاش وقت گروه را بگیره سوال میکنه آیا دوست داره در تمرینی شرکت کنه تا اعتماد به نفسش بیشتر بشه؟ اگه پاسخ مثبت بود ممکنه از فرد بخواد دور جمع راه بره و برای هریک از اعضای گروه این جمله را کامل کنه : " اعتماد کردن به شما برای من اینقدر سخته چون ...." هدف از اینکار برملا کردن خود و مسائلی است که گره های اصلی ترسها و مشکلات ما هستند.

تمرین "وارونه سازی" برای کسانی که قسمتهایی از خودشان را به رسمیت نمیشناسند و به قول یونگ سایه های گردن کلفتی دارند خیلی میتونه مفید باشه. مثلا" کسی که یاد گرفته همیشه دلپذیر و ملایم باشه مشاور ازش میخواد نقش فردی کاملا" برعکس خودشو بازی کنه و در جریان بازی با قابلیتهای دیگه خودش مثل پرخاشگری و داد و فریاد کردن روبرو میشه و شاید براش جالب باشه که ببینه میتونه اینطوری هم باشه و این قسمت از وجودشو هم بشناسه.

تمرین "اغراق" هدفش اینه که معنی علائم ظریفی که بدنمون بهمون ارسال میکنه بشناسیم ولی گاهی این علائم کاملا واضح نیستند و مشاور از فرد میخواد اون حرکت یا حالت بدنشو با شدت اغراق شده ای انجام بده.  مثلا" به کسیکه وقتی توی جمع  مورد توجه قرار میگیره عرق میکنه توصیه میشه توجه همه را به عرق ریختنش جلب کنه چون فقط اون موقع است که دیگه عرق نمیریزه و این مشکل به تدریج برطرف میشه.

البته اجرای این تمرینات کار سختیه و ما مشاور گشتالتی به این دلیل خیلی کم داریم چون مهارت زیادی میخواد که بتونی روی لبهء تیغ راه بری ! یعنی نه فرد رو توی موقعیت ناخوشایندی هل بدی که از تحملش خارج باشه وصدمه ببینه و نه اینکه اجازه بدی در حریم امنش قایم بشه و تن به هیچ ریسکی نده.

 

چقدر آرتمیس هستیم؟

چند جلسه قبل سر کلاس یونگ با کهن الگوی آرتمیس آشنا شدیم. طبق معمول سوالات مربوطه را جواب دادیم که ببینیم این انرژی (یا همون کهن الگو) در روان هر کدوم از ما چقدر فعاله . نمره من که فاجعه بود یعنی ۱۰ از ۳۰ که به این معنی است که سنخیتی با این فضا ندارم! حالا بریم ببینیم این کهن الگوی آرتمیس که میگن یعنی چی و زنان و مردانی که این انرژی در روان اونها فعاله چطوری هستند.

اسطوره میگه مادر آرتمیس زایمان خیلی سخت و دردناکی داشت و آرتمیس به محض بدنیا اومدن ناچار شد به مادرش کمک کنه تا برادر دوقلوش آپولو را هم بدنیا بیاره. این یعنی آدمهای آرتمیس تایپ از بچگی با مسئولیت پذیری آشنا هستند و کارهاشونو خودشون انجام می دهند و دوست ندارند به دیگران وابسته باشند. بنابراین بچه های لجباز و مستقلی هستند که دوست ندارند کسی توی کارشون دخالت کنه و تا جایی که بشه تصمیماتشونو خودشون می گیرند! واقعا" ماشالا به همچین بچه ای ! منکه بچه بودم چنان بچهء پخمه ای بودم که تا یه قدم برمیداشتم چشمم به صورت این و اون بود که ببینم تایید می کنند تا قدم دومو هم بردارم یا نه!  (صفر امتیاز!)


 از بعد مالی اگه بخواهیم نگاه کنیم آرتمیس ها خیلی زود مسئولیت بخش مالی زندگیشونو برعهده میگیرند و احتمالش خیلی کمه که یک آرتمیس تایپ را در حالیکه توی خونه بیکار و منفعل نشسته باشه و از کسی پول توجیبی بگیره ببینید . در مورد خودم با اینکه بعد از دانشگاه رفتم سر کار و هیچوقت بازه طولانی ای بیکار نبودم ولی هیچوقت حقوقی که برای مستقل زندگی کردن کفایت کنه نگرفتم و حتی براش برنامه ریزی هم نکردم!   با این حساب نمی تونم نمره قابل توجهی در این بخش به خودم بدم.

 

 

 

آرتمیس الهه کمانداره و مدافع طبیعت ،حیوانات و کلا" ضعفای جامعه امروزی ! ایشون آماده است تا برای دفاع از حقوق زنان و کودکان و اگه رابین هودشون باشه برای احقاق حقوق فقرا دست به تیروکمان ببره! بخاطر همین آرتمیسها را میشه به وفور بین مدافعان حقوق بشر ، فعالان فمینیست و جبههء سبز پیدا کرد. در این مورد هم باید بگم من زندگی در طبیعت را به زندگی در کلان شهرها ترجیح میدم و برای حمایت از حیوانات هم فعالیتهایی کردم ولی در مورد زنان و کودکان فکر نکنم امتیاز بالایی بگیرم چون در اون حوزه حق خودمو هم به زور میتونم بگیرم چه برسه به حق دیگران!

آرتمیس ها اگرچه خودشون خیلی رئوفانه برای کمک کردن به دیگران پیش قدم میشوند ولی کمک گرفتن از دیگران براشون خیلی سخته و اصلا" دوست ندارند از کسی تقاضای کمک کنند . اینجا هم که انگار امتیازی نمی گیرم چون برای منکه نه گزینه رئوف بودنش صادقه و نه اینکه برای درخواست کمک از دیگران مشکلی دارم اتفاقا" برعکس خیلی راحت و رله اینکارو انجام میدم! همین چند وقت پیش بود که وسط یک کوچه باریک و بلند گیر کردم یک کامیون جلوم بود و داشت بار خالی میکرد و حالا حالا ها هم قصد رفتن نداشت دو طرف کوچه هم چنان ماشینها کیپ هم پارک کرده بودند که داشتند می خوردند به ماشین من ! یک پل پیدا کردم اومدم دور بزنم که فهمیدم عرض کوچه از اندازه ماشین من کمتره و نه راه پس دارم و نه راه پیش! خلاصه بدجور گیر افتاده بودم که دیدم یه آقایی ساک خرید بدست داره میره تو خونه اش پیاده شدم بهش گفتم گیر افتادم و خواستم بیاد کمکم کنه آقاهه اومد نشست پشت فرمون و واسه اینکه معذب نشم گفت خانم منم همیشه اینجا گیر میکنه! و لی من اصلا معذب نبودم! خلاصه ماشینو از گیر درآورد و تمام کوچه را دنده عقب رفتیم و بعد ماشینو داد دستم و پیاده رفت سمت خونه اش. منم خوشحال دو تا بوق براش زدم و رفتم .. خلاصه اینکه در این مورد هیچ مشکلی ندارم !

گفتیم آرتمیس ها از وابستگی بیزارند و شخصیت مستقلی دارند. حالا خودتون تصور کنید زنی که خودش بخواد برای خودش تصمیم بگیره و از اخلاقیات و سبک زندگی خودش پیروی کنه در جامعه امروزی با ارزشهای پدرسالار چه برخوردی باهاش میشه! شاید بخاطر همین آرتمیس ها اغلب احساس خشم درونی شده ای با خودشون دارند چون ناچارند بطور مداوم وارد جنگهای عموما" نابرابر شوند. . خب اینجاش تا حدی با من مطابقت داره چون اصلا" تحمل امر و نهی و اجبار و الزامی که از بالا بخواد بهم تحمیل بشه را ندارم و زود قاطی میکنم . کلا" دوست دارم مطابق اخلاقیات و سبک زندگی خودم زندگی کنم و نه کسی با من کاری داشته باشه و نه من با کسی ... ولی چون همیشه یکی پیدا میشه که میخواد به زور نظر و صلاحدید خودشو بهت تحمیل کنه ناچارم گاه به گاه دست به شمشیر بشم! گفتم شمشیر چون با تیر و کمان راحت نیستم البته اگه مسلسل و کاتیوشا بود که بهتر بود میزدم طرفو نیست و نابودش می کردم ولی بین کمان و شمشیر ، بازم گلی به جمال شمشیر!

از بعد عاطفی، در اسطوره گفته شده که آرتمیس از پدرش زئوس در خواست میکنه هیچوقت مجبورش نکنه که ازدواج کنه. در دنیای واقعی هم این تیپ شخصیتی به ازدواج کردن علاقه خاصی نداره و میتونه به راحتی مجرد زندگی کنه چون رابطه داشتن وابستگی در پی داره و وابستگی به هر شکلش برای آرتمیس ناخوشاینده و از طرف دیگه خودش هم با احساساتش راحت نیست و برای همین اگه از فضاهای عاطفی دور باشه هم خودش راحتتره هم شما! اینها همونهایی هستند که هیچوقت مشکلشون  نداشتن رابطه نیست و اگه شما از اون افرادی هستید که چنانچه زیبایی ونوس و مغزی مثل ارسطو داشته باشید و مثل راکفلر هم پول دربیارید ولی چون رابطه عاشقانه ندارید فکر خودکشی به سرتون بزنه خیالتون تخت هرچی هستید آرتمیس نیستید!

 

پی نوشت :

بچه ها این هم  تست کهن الگوهای زنانه  است که بهتون میگه هر کدوم از این هفت انرژی حدودا" در شما چقدر فعاله.  با تشکر از مریم عزیز.

 

زمانی برای رکود

راستشو بخواهید خیلی وقته که میخوام مطلب جدید بنویسم ولی دست و دلم به کیبورد نمیره. درسته که این مدت چند تا فیلم دیدم که حتی ارزش انتقاد کردن هم نداشت و چند تا آهنگ شنیدم که یکی از یکی روحوضی تر بودند ولی از خودم تعجب می کنم چون همیشه چند تا موضوع خوب توی کشو عقبی ذهنم داشتم که هرجایی اراده می کردم پرحرفی کنم مثل خرگوش از توی کلاهم می کشیدمشون بیرون! ولی اینروزها حتی حس اونم نیست و خیلی بی حالتر از این حرفهام ! البته حدس میزنم قسمت اعظمش بخاطر غلطی است که سه هفته پیش مرتکب شدم البته اون موقع اصلا" فکر نمی کردم قطع کردن یه قرص فسقلی سفید رنگ جنرال همچین عواقبی در پی داشته باشه ولی نتیجه اش این شد که کل سیستم بدنم ریخت بهم و فیفول وقرص آهن هم افاقه نکرد. حالا  دیگه هرچی مشت مشت قرصهای سبز و قرمز و نارنجی هم می خورم مگه درست میشه؟!  

دکترها هم که انگار براشون ماه رمضون، ماه چمدونه و همه جمیعا" از ترس روزه داری تا اون سر دنیا فرار کردند که از نظر مسافت دیگه هیچ حرفی توی عذر شرعیشون نباشه! به بیمارستان هم که سر زدم منشی محترم گفتند: " آقایون دکتر تا آخر ماه رمضون فقط خانمهای باردار را ویزیت می کنند! شما باردارید؟! "   گفتم: نخیر من با ظرفیت خالی اومدم! اصلا" چیزیکه می شنیدم باورم نمیشد انگار آدم وانت باره که ارزششو با بارش می سنجند! البته دکتراشون آقا بودند چه انتظار دیگه ای میشد داشت؟!  با این تواصیف دیدم بهتره چند روز دیگه هم تحمل کنم تا دکتر خودم از سفر دور اروپا برگرده بشینه سر خونه زندگیش! فردا مياد واسه همينه که يكمي امیدوارم .

ولی این چند هفته  سستی و رکود نا خواسته که هر کاری کردم اصلاحش کنم نشد که نشد باعث شد به این موضوع فکر کنم که حالا اصلا" چند صباحی هم بی حال باشم مگه کجای دنیا کج میشه؟ یونگ که میگه خیالت تخت هیچیت نمیشه و اتفاقا" لازم هم هست که وقتی روزهای درخشانی رو سپری کردی چند روزی هم سایه هاتو زندگی کنی چون از نظر یونگ تبعیض چه برای فرودست باشه چه برای فرا دست به یک اندازه نارواست و همونطور که بخش روشن و نورانی شخصیتمونو زندگی می کنیم و به بقیه نشونش میدیم باید گاهی هم به بخش تحقیر شده و نفی شده خودمون هم اجازه خودنمایی بدیم که یکوقت عقده ای نشه بزنه کاسه کوزمونو بشکنه!

من اینو خیلی وقتها تجربه کردم که وقتی به خودم مغرور میشم و روی یک توانایی خاصم زیادی حساب باز میکنم میزنه چند روز بعدش درست در همون حوزه یا میرم توی باقالیا و یا درآخرین لحظه میلیمتری رد میکنم! ولی همونم مثل هشداریه که به آدم میگه حواست باشه همچین عددی هم نیستیا ! استادمون یکبار از چند تا خانم یونگین تعریف میکرد که خونهء مشترک داشتند و بیرون بردن زباله ها براشون  کار نا خوشایندی بود. آیین شخصیشون برای زندگی کردن سایه هاشون  این شده بود که هر روزیکه یکیشون موفقیت بزرگی کسب می کرد یا روز درخشانی داشت اونشب خارج از نوبت، آشغالها رو اون باید جلوی در میگذاشت. شاید اولش به نظر مسخره بیاد ولی این یکجور تعدیل قوای پرسونا است تا یادش بندازی زیادی باد نکنه که بره توی آسمونها گم و گور بشه و چند قدم از برج عاجش پایین بیاد.

این یعنی اگه من مهسای مثبت و پر انرژی هستم به موازات اون یک مهسای منفی باف و منفعل هم درونم هست که با موفقیت تونستم بهش غلبه کنم و بچپونمش توی پستو تا مثبت و انرژیک بودنمو بیارم توی پرسونام و  به همه فقط همونو نشون بدم ! ولی خب آیا اون زندانی بدبخت آب و نون نمی خواد و قرار نیست هیچوقت رنگ آسمونو ببینه؟ البته اینکه گاهی سایه ها رو نوازش کنیم معنیش این نیست که این خصوصیات تبدیل به شخصیتمون بشه ولی اگه این زندانی ها گاهی بیان توی حیاط و گشتی بزنند و هوایی بخورند هم اونها راحتتر هستند و هم خودمون راحتتریم چون دیگه ناچار نیستیم همش جلوی مردم از خودمون یک تصویر تک بعدی صلب و غیر واقعی ارائه بدیم.

چند روز پیش با استادی صحبت می کردم می گفت اگه مثل فواره یک نفس بری بالا به زودی زورت تموم میشه و همونطور یک نفس  هم میافتی پایین پس باید پله پله بری بالا و در هر مرحله ای توقف را تجربه کنی و بتونی حوصله کنی تا دوباره زمان بالا رفتن فرا برسه. 

 

 

درمان وجودی (2)

چند روز پیش یکی از دوستانم توی وبلاگش  یک سوال معروف و قدیمی را با ورژن ریمیکس شده ای از شعر حافظ مطرح کرد که اینجا عینشو براتون میارم:  "روزها فکر من این است و همه شب سخنم/ که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟ / از کدوم گوری اومدم این موندنم به خاطر چی بود؟ به چه قبرستونی دارم می رم آخرش نگفتی لاکردار! " ... البته اگه به سبک رپ بخونیدش قافیه اش هم جور درمیاد!

خلاصه با اینکه اونجا از منظر تاریخی و جامعه شناسی به این سوال پرداخته شده که صد البته در حد اطلاعات من نیست ولی چون این سوال کلیدی مکتب وجود گرایی است با خودم فکر کردم بهتره اینجا از دیدگاه روانشناسی هم درموردش بنویسم که از الان بگم هیچ ربطی به بحث تاریخیش نداره.

همانطور که قبلا" گفتم بنیانگذاران فلسفهء وجودگرایی که همون حضرات نیچه و سارتر و شرکا باشند معتقد بودند که ما نمی دونیم از کجا اومدیم و داریم کجا میریم پس چرا اینقدر عین نوار ضبط شده هی این سوالو می پرسید! تازه اینو هم بخاطر گل روی ما گفتند وگرنه اگه خیلی اصرار کنید و پاپیچشون بشید ممکنه اصلا"‌ بگن تهش هیچ خبری نیست!  درست انگار یکهویی از دل یک توده ابر با یک ترن هوایی افتادیم پایین و همینطور داریم میریم که بریم!  دورتر را هم که نگاه کنی ریل قطار هزار تا پیچ میخوره و میره تو دل یک توده ابر  بزرگتر  که معلوم نیست آخرشه یا بازم بعدش ادامه داره! از بد حادثه بلیطمون هم پاره است و اطلاعاتی از مقصد و زمان ورود نداره! 

این یعنی چاره ای نداریم جز یک قطار سواری اجباری! ولی حتی وقتی نمیدونیم از کدوم ناکجا آبادی اومدیم و داریم به کدوم خراب شده ای میریم  چیزی که برامون این وسط باقی می مونه همینه که در هرحال الان وجود داریم و سوار قطار هستیم! با اینکه دو سر این پیوستار دست خودمون نیست و انتخابی هم براش نداریم ولی به طرز ظالمانه ای وسط این پیوستار  و کیفیت وجود داشتنمون دست خودمونه و چه خوشمون بیاد و چه نیاد محکوم هستیم توی قطار  آزاد باشیم تصمیم بگیریم این مدت قطار سواریمونو چطوری بگذرونیم!

این تصویر خودش به قدر کافی وحشتناک هست که دیگه حال قطار بازی برای آدم نمونه ولی همون حضرات نامبرده معتقدندکه انسانها تنها گونه جانوری هستند که نسبت به وجود خودشون آگاه هستند و این توانایی را دارند که برای اتفاقاتی که براشون میافته معنایی پیدا کنند و بر مبنای اون تصمیم بگیرند. واقعیت می تونه هیچ معنایی نداشته باشه و این یعنی هر معنایی میتونه داشته باشه! و  اینکه ما هستیم که به هر اتفاقی معنا  میدیم و اونطور که می خواهیم درکش می کنیم.

یکی از رواندرمانگرهای وجودی از یکی از بیمارانش تعریف میکنه که چون فرزند نامشروع یک فاحشه بود خودشو متفاوت از دیگران می دید و احساس سیاه پوست فقیری را داشت که بین سفیدپوستان مرفه در موضع حقارت زندگی میکنه طوریکه حتی در خوابهاش هم از این موضوع خجالت می کشید و عرق می ریخت تا اینکه یک شب  بعد از کابوسی از خواب پرید و از خودش پرسید اینکه مدام به خودم میگم "من یه بچه حرامزاده هستم " یعنی چی؟ چون منکه دیگه بچه نیستم! پس فقط  باید بگم" من حرامزاده ام " ! خب این یعنی چی؟ ... این یعنی نامشروع به دنیا آمده ام ولی صرفنظر از اینکه چطور بدنیا آمده ام ، من الان بوجود آمده ام و هستم! و چون هستم پس در این دنیا حق دارم!

تجربهء "من هستم پس حق دارم !" یک تجربهء عمیق و شخصی است که درون فرد اتفاق میافته و ربطی به رابطهء فرد با جامعه و دیگران نداره. در مکتب وجودگرایی تجربه این احساس پیش شرط حل مشکلات بیماره چون در این روش هدف این نیست که نشانه های بیماری مثل اضطراب یا افسردگی فورا" درمان بشه تا درد و رنج متوقف بشه بلکه هدف اصلی همینه که فرد وجود خودشو بطور کامل تجربه کنه و عمیقا" احساس کنه حق داره خودشو محقق کنه. هر کسی یکجور به این قطار معنی میده یکی با دینداری، یکی با کارهای انساندوستانه و یکی دیگه با هنر یا چیزهای دیگه. ولی مهم اینه که بتونیم برای این تجربه قطار سواریمون معنایی پیدا کنیم!

در کل این درمان زیاد به درد آدمهای نازک نارنجی نمی خوره چون در همین راه "تحقق خود" که به پیدا کردن معنای شخصی خودمون منجر میشه کسی ناز آدمو نمی کشه و همانطور که در بخش قبلی درمان وجودی گفتم مواجه شدن با مفاهیمی مثل مسئولیت آزادی ها و انتخابهامون در زندگی ، تنهایی، پوچی و مرگ تجربه ای هراس انگیزه که نباید ازش اجتناب بشه چون از دیدگاه وجودی مقدار کمی از هرکدام از اینها برای تجربه قطار سواریمون لازمه.

بطور مثال اینکه بدونیم همیشه انتخابهایی هر چند کوچک داشتیم که میتونسته عامل تغییرات بزرگی بشه و حتی منفعل بودن و انتخاب نکردنهای ما هم به نوعی انتخاب خودمونه ممکنه در ما اضطراب ایجاد کنه که از نظر درمانگر وجودی طبیعیه . ما قبل از هر کار بزرگی و تصمیم گیری مهمی مقداری اضطراب طبیعی خواهیم داشت که باید یاد بگیریم باهاش زندگی کنیم و با وجود اضطرابمون قدم جلو بگذاریم و راهمونو ادامه بدیم. 

یا مثلا" در مورد تنهایی که یکی از اساسی ترین ترس های انسان به شمار میره ممکنه که تنهایی ما "بین فردی" باشه یعنی ما از دیگران دور باشیم و فاصله اجتماعی داشته باشیم که میشه با روابط عاشقانه جبرانش کرد ولی باید مراقب بود از درد تنهایی تن به زندگی انگل وار با دیگری ندهیم که مانع تحقق خودمون بشه که در اونصورت از تنهایی بین فردی به ورطهء تاریکتری میافتیم و اون تنهایی "درون فردی" است. کسی که بخاطر خوشامد دیگری قسمتهایی از خودشو سانسور می کنه یا با استفاده از مکانیزمهای دفاعی قسمتهایی از خودشو  جدا و طرد می کنه با خودش بیگانه میشه و از ارزشها و قابلیتهای خودش دور میافته. 

درسته که درمانگر وجودی ممکنه کمی سختگیر بنظر برسه چون اجازه میده ما مقداری درد و رنج را تجربه کنیم و اینو برامون خوب میدونه ولی خودشو کاملا" از غائله کنار نمیکشه و در بعضی موقعیتها که امکانش باشه خودش هم درمانجو را همراهی می کنه. یک درمانگر وجودی مراجعی داشت که وسواس داشت روزی بیست بار خودشو توی آینه نگاه کنه و چک کنه که موهاش مرتبه یا نه. (اینجا باید تیز باشید! از همینقدر اطلاعاتی که مسئله داده میشه نتیجه گرفت که مراجعش آقا بوده وگرنه اگه خانم بود که بیست بار عددی نیست که اختلال محسوب بشه!!! ) 

خلاصه درمانگر هرکاری میکنه تا این آقا راضی بشه یکبار با موهای آشفته بیرون بره و برخورد مردمو ببینه آقا زیر بار نمیره که نمیره تا اینکه درمانگر باهاش قرار میگذاره هر جلسه با هم بازی "بهم ریختن موها " را انجام بدهند به اینصورت که روبروی هم می نشستند و با هر دو دست تا میتونستند موهای طرف مقابلو بهم میریختند و بعدش باتفاق هم، با موهای آشفته از مطب خارج میشدند و دور ساختمان گشتی میزدند و نگاه می کردند که مردم چه عکس العملی نشان می دهند. بعد از مدتی آقای مذکور دوزاریش افتاد که گذشته اون دورانی که مردم به کسی غیر از خودشون توجه کنند! و  بعد از مدتی وسواسش هم از بین رفت.

  

پی نوشت:

نمیدونم این بلاگفای سه نقطه! چه تغییراتی توی پنلش داده که با این قالب سر ناسازگاری داره و فونتش یا درشت میشه یا ریز و جالبه هیچ دوباری هم عین هم در نمیاد! احتمالا" با خودش فکر کرده بلاگر که مطلب درست و حسابی آپ نمیکنه حداقل اگه توی یه خط هر کلمه قد هلو باشه و خط بعدی مورچه ردیف بشه بامزه است و خواننده میخنده حوصله اش سر نمیره! خلاصه که خیلی وقته با این مشکل فنی درگیرم شیطونه میگه اصلا" قالبو عوضش کنم خلاص بشم!

رویاهاي کودکانه

 شاید یکی از مهمترین پرسشهایی که بیشتر ما توی زندگیمون باهاش برخورد کردیم اینه که چه حرفه ای را باید انتخاب کنم تا خوشحال باشم؟ کار کردن غیر از جنبهء مالی و کسب درآمد به آدم احساس مفید بودن میده و مهمتر از همه باعث میشه احساس هویت داشته باشی. در حقیقت فضای حرفه ای که انتخاب می کنیم به ما این فرصت رو میده که با روبرو شدن با چالشها و موقعیتهایی که مختص اون شغل خاص هست توانایی ها و نقاط ضعفمون رو بشناسیم و برای خودمون هویتی متفاوت از دیگران قائل بشیم طوریکه اگه سر کاری قرار بگیریم که با مشخصات و توانایی های ما جور در نیاد و احتیاج به خصوصیاتی داشته باشه که در ما ضعیفه موفقیت چندانی تجربه نمی کنیم و هویت شکست در ما شکل می گیره یعنی به اشتباه نتیجه می گیریم که آدم تنبل و نا کارآمدی هستیم و در هیچ کاری نمی تونیم موفق باشیم.  

 خود من سال ها با این فکر که چه شغلی میتونه منو راضی کنه سرو کله زدم و می دونم چقدر مهمه که این موضوع بطور جدی در سیستم آموزش و پرورش لحاظ بشه تا بچه ها از اول دید درستی در مورد علایق و توانایی های خودشون داشته باشند و به سمت حرفه ای که هویت موفقیت را در آنها رشد میده هدایت بشوند. اينكه ببيني آدمها علايق و روياهاشونو زندگي مي كنند اونقدر به نظر من قشنگه که اگه حوزهء روابط برام اینقدر مهم نبود دوست داشتم مشاور تحصیلی باشم!

گرچه ایجاد چنین تغییراتی در سیستم آموزشی ایران بیشتر شبیه خواب خیره! ولی در خیلی از کشورها یک ایده فوق العاده بنام KidZania  یا شهر بچه ها در حال اجرا است که به این هدف کمک شایانی می کنه. این شهر که بصورت یک شهر واقعی با همه امکانات طراحی شده به بچه های ۴ تا ۱۴ساله اجازه میده دنیای آدم بزرگها را تجربه کنند و به حرفه های مختلفی بپردازند تا با فضا و مهارتهایی که هر حرفه لازم داره از نزدیک روبرو شوند.

  

در این شهر همه چیز در دو سوم اندازه واقعیشان و مناسب بچه ها طراحی شده و نزدیک به ۱۰۰ حرفه مختلف در ۶۰ ساختمان برای بچه ها ارائه میشه . بچه ها وقتی وارد شهر می شوند اول باید برای خود یک شغل انتخاب کنند و با دیدن آموزشهای لازم باید نیم ساعت در آن شغل کار کنند و والدین اجازه کمک کردن به بچه ها را ندارند.

 

اینجا یک مکانیک جوان داره یاد می گیره چطور چرخ خودرو را عوض کنه.
 

 
 برای هر حرفه سطح خاصی از دشواری در نظر گرفته شده تا توانایی های بچه ها در اون زمینه به محک دربیاد. 

 

از جراح و دندانپزشک گرفته تا پلیس و آشپز، همه جور شغلی اینجا پیدا میشه. سالن زیبایی٬ شیرینی فروشی ، فست فود ، بیمارستان، رستوران ، بانک و هر چه که یک شهر واقعی بهش نیاز داشته باشه اینجا پیدا میشه. 

 

اینجا جراحان جوان را می بینیم که با فضای کارشان آشنا می شوند

  

 

و اینجا بچه ها در حال یادگیری مهارتهای آشپزی و شیرینی پزی هستند

   

 

 گروه خبرنگاران تلویزیون KidZania گزارش می دهند 

 

این هم كه غوره نشده میخواد خلبان خطوط هوایی امـارات بشه!!!

ولی خب ... چرا که نه!

 

و مهمانداران هواپیما  و خدمه پرواز

 

 

اینجا هم دامپزشکان جوان مشغول آشنایی با این رشته هستند
 
 

و گروه آتش نشانان

  

این هم از سالن زیبایی و ناخن کاران آینده
 

 

بچه ها در ازای کاری که انجام می دهند پول مخصوص شهر را دریافت می کنند که می توانند در شهربچه ها از آن استفاده کنند. مثلا" رستوران بروند و از سرویسها و امکانات مختلف بهره مند شوند، از مغازه ها خرید کنند و یا اینکه پولشان را در بانک KidZania پس انداز کنند تا در مراجعات بعدی بتوانند از پس اندازشان استفاده کنند.

 

 

این ایده اولین بار در مکزیک پیاده شد و بعدش در توکیوی ژاپن با پشتیبانی مالی شرکتهای بزرگ بین المللی راه اندازی شد و بعد از آن هم نوبت کشورهای دیگه رسید و در حال حاضر ۱۱ شهر بچه ها در ۷ کشور جهان وجود داره. در هند هم سوپراستار هندی شاهرخ خان بانی اجرای این طرح آموزشی شده و از سال  ۲۰۱۲ مقدمات راه اندازی  KidZania  را در شهر بمبئی فراهم کرده.