شاید دوست "شماره یک" منو که قبلا" در مورد مشکلات روابطش باهاتون صحبت کردم به یاد بیارید. خب اون الان ۳۶ سالشه و یکسال و نیمه که بیکاره و پدرش که خارج از ایران زندگی میکنه مخارج  اجاره خونه و زندگیشو تامین میکنه البته این مدت خیلی جویای کار بود ولی کاری که مناسب طبعش باشه براش پیدا نشد و بخاطر همین گاهی بخاطر تاخیر در رسیدن مقرری اش از خارج کشور به مشکل مالی شدید بر میخورد و به قول خودش یکدونه هزاری توی کیفش نبود  ولی با اینحال می دیدم راحت پولهاشو خرج لباس مارکدار و لوازم اسکی و وسایل لوکس میکرد. همیشه فکر میکردم کسی که مدیریت فروش انجام میده باید آدم مقتصدی باشه ولی از زمانی که با این دوستم آشنا شدم کاملا نظرم برگشت! من با این دوستم قبلا" همکار بودم و می دونستم عادت داره صبحها دیر از خواب بیدار بشه و هر وقت که شد برسه سر کار  اگرچه موقع کار واقعا" فعال و پیگیر کارمندان فروش بود خلاصه مدلش کلا" با استانداردی که من باهاش بزرگ شده بودم فرق داشت! داستان از اینجا شروع شد که وقتیکه دیگه هردومون از اینکه کار پیدا کنه نا امید شده بودیم یکی از دوستان خوب من که قبلا سفارششو بهش کرده بودم "دوست شماره یک" رو به  شرکتی که میشناخت معرفی کرد. از اولین روزی که دوست شماره یک رفت سرکار من هر روز پای تلفن شرح مصیبت می شنیدم که :حقوقش خیلی کمه (پانصد هزار تومن به نظر من حقوق متوسطی بود !) ، شرکت خیلی کوچیکه و همه توی یک سالن نشستند، مدیرعاملش کلاس نداره و میگذاره هرکسی با یک تقه به در وارد اتاقش بشه (که از نظر من این به کارمندان هیچ ربطی نداره!)، پنجشنبه ها تعطیل نیست و من وقت آزاد میخوام که به زندگیم برسم(به نظر من ساعت کار بیش از ۴۴ ساعت در هفته دیگه بین شرکتهای خصوصی عرف شده و جای اعتراض نداشت) . 

خلاصه پیشنهاد من برای اینکه یک هفته بمونه و کارو بررسی کنه و خودی نشون بده کارساز نشد و هفته تمام نشده طاقتش طاق شد و اومد بیرون! من با کمال تعجب با خودم فکر می کردم اگه من توی شرایط مشابهی بودم احتمالا باغچه هم بیل میزدم تا بتونم خودمو جمع و جور کنم! هنوز این قضیه ول کردن کار مثل دستهء گلشو درست هضم نکرده بودم که طرف رفت شمال!!! من هاج و واج مونده بودم که مگه توی همچین شرایطی شمال به آدم خوش میگذره؟! پدرم هم فرمول قاطعشو صادر کرد که این آدم نمی تونه کار پیدا کنه و آدمی که بخواد کار کنه باید با حقوق کم و کار سخت بسازه و بمونه تا چند سال دیگه بتونه اون حقوقی که میخواد بگیره و با این طرز فکری که این دوستت داره چند سال دیگه حکما" کارتن خواب میشه! ... چند روز گذشت که اون دوست نیکوکارم چند تا فرصت شغلی دیگه از کلاه جادوئیش بیرون کشید! خلاصه با خوشحالی به "دوست شماره یک" زنگ زدم که  منتظر تماس باشه و درخواست حقوق یک میلیونی بده که اوکیه! و روز بعد منتظر خبر خوش بودم که بهم زنگ زد و گفت که موبایلش سایلنت بوده و تماس رو از دست داده! چند روز بعد هم که تونسته بود با مدیریت حرف بزنه و قرار شده بود برای مصاحبه زنگ بزنه شماره شرکتو که روی موبایلش بوده اشتباها" پاک کرده! و جالبه که وقتی به من زنگ زد که شماره رو براش پیدا کنم باز شمال بود!!! منکه دیگه تحمل این همه سهل انگاری از توانائیم خارج بود عصبانی بهش گفتم : باز شمارشو گم کردی؟ دوربین مخفیه؟!! الان رو به کدوم طرف باید بای بای کنم؟! ولی این اتفاق باعث شد به فکر بیافتم چرا من اینقدر حرص میخورم وقتیکه اون با شرایطی که برای من مقبوله حاضر به کار کردن نیست!؟ بعد فهمیدم مثل این زنهای چادری که انتظار دارند بقیه هم چادر سرشون کنند دارم رفتار میکنم! من همیشه تحت تاثیر خانواده اینطور فکر کردم که این ما هستیم که باید خودمونو با شرایط کارفرما هماهنگ کنیم. من به خودم هم همینقدر سخت میگیرم و شاید ارزشی که اون برای خودش و وقتش قائله من برای خودم قائل نیستم و همین تضاد باعث میشه حرص بخورم! چون برای من (همیشه که نه) ولی اغلب اوقات کار و مسئولیتم به توقعات شخصیم ارجحیت داشته و اولین قربانی که به فکرم رسیده رفاه حال خودم بوده. .

ادامه دارد ....