واقعیت درمانی
"ویلیام گلاسر" (William Glasser) در واقعیت درمانی "نظریه انتخاب" را مطرح میکنه که بطور خلاصه میگه شما قربانی گذشته خودتون نیستید و حق انتخاب دارید که به عنوان قربانی والدین و گذشته هاتون به زندگی ادامه بدهید یا اینکه در زندگیتون تغییر ایجاد کنید. گلاسر میگه هر انسانی نیازهایی اساسی داره که باید ارضا بشه و مواردی مثل اضطراب، وسواس، افسردگی، فوبی و غیره که در سایر نظریه ها اختلال نامیده میشوند از نظر گلاسر فقط یک رفتار ناکارآمده که ما برای ارضای نیازهای برآورده نشده خودمون انتخاب کردیم که مشخصا" نیاز ما رو برآورده نمیکنه ولی ما چون راه دیگه ای بلد نیستیم به اون رفتار ناکارآمد چسبیدیم!
همه انسانها نیاز به هویت دارند . در واقعیت درمانی ما دو نوع هویت داریم "هویت موفقیت" و "هویت شکست"! بعضی ها هویت موفقیت دارند یعنی احساس ارزشمندی می کنند و احساس میکنند توانایی رسیدن به خواسته هایشان را دارند . بعضی هم در زندگی احساس بی ارزشی و ناتوانی می کنند که همان هویت شکست است.
گلاسر پنج نیاز اساسی را عنوان می کنه که اگر ارضا شوند نقش پر رنگی در شکل گیری هویت موفق دارند و از بین این پنج نیاز "عشق و تعلق " را مهمترین نیاز انسان میدونه که حتی به تنهایی می تونه جور بقیه نیازها رو بکشه! گلاسر میگه مشکل اصلی بیشتر درمانجویان اینه که یا درگیر رابطه ای ناخوشایند هستند ویا اصولا" در زندگی فاقد چیزی هستند که بشه اسمشو رابطه گذاشت! بیشتر مشکلات آدمها ناشی از ناتوانیشون در برقراری رابطه و صمیمی شدن با دیگرانه. یعنی اینکه در زندگی هر فردی حتی فقط اگر یک نفر باشه که با او عشق دو طرفه ای را تجربه کنه مشکلات روانی فرد درمان میشه. این به این معنی است که در زندگی هر کسی حداقل یکنفر باید باشه که بهش اهمیت بده و این حس رو بهش بده که ارزشمند و دوست داشتنیه و برای درمانجویانی که همچین کسی رو ندارند خود درمانگر به عنوان دوستی که دوستشون داره و بهشون اهمیت میده وارد رابطه میشه. گلاسر طی قراردادی با دولت امریکا با این شیوه مدتی با نوجوانان بزهکار و دختران فراری کار کرد و موفقیت چشمگیری بدست آورد طوریکه هر ماه تعدادی از آنها دوباره به مدرسه و دانشگاه بر می گشتند، کار پیدا می کردند، ازدواج می کردند و به زندگی عادی بر می گشتند.
از نظر گلاسر چیزیکه فرد بهش نیاز داره اینه که یاد بگیره چطور رفتار کنه تا از رفتار فعلیش موثرتر باشه و روابط خشنود کننده بیشتری بسازه . معمولا تعداد کمی از درمانجویان می دانند که مشکلشون چیزی نیست جز رفتاری که "تصمیم " گرفته اند به عنوان راه حلی برای شکست ها و نا کامیهاشون انتخاب کنند! آنها فقط میدانند که عذاب زیادی می کشند و نمی دانند چرا و نمی دانند که انتخاب های دیگری هم دارند!
به عنوان مثال زنگ تلفن هیچوقت شما را مجبور نمی کنه که جواب بدهید! این شما هستید که تحت هر شرایطی خودتونو موظف به اینکار میدونید! وگرنه انتخاب های دیگری هم دارید مثلا بگذارید همونطور زنگ بخوره یا سیم تلفنو بکشید و یا از کسی دیگه بخواهید به جای شما جواب بده!
در اتاق مشاوره چه می گذرد؟
مشکل هرچی که باشه معمولا" واقعیت درمانگران فورا" به روابط ناخوشایند یا فقدان رابطه درزندگی فرد می پردازند و در این حوزه هم به جای شنیدن مصیبت نامه ای بی پایان از آنچه بر او گذشته و یافتن پرتقال فروش لامذهبی که مقصر همه مشکلاته روی اون چیزیکه فرد می تونه در روابطش کنترل کنه تمرکز می کنند. همین اصل باعث میشه تعداد جلسات درمان کم باشه و زودتر از سایر درمانها به نتیجه برسه. این روش به فرد یاد میده صحبت کردن از چیزیکه نمی تونه کنترل کنه بی معنی است. تنها فردی که می توانید کنترل کنید خودتان هستید! شاید به نظر منصفانه نباشه ولی زندگی تضمینی نداره حتما" منصفانه باشه و شکایت کردن و سرزنش کردن دیگران شاید در کوتاه مدت بهمون احساس خوبی بده ولی رفتار بی حاصلی است.
در مرحله بعد درمانگر روی زمینه هایی تمرکز می کنه که درمانجو حق انتخاب داره و به نیازهای اساسی ارضا نشده اش می پردازه و با يك طرح و برنامه مشخص کمکش می کنه اونها رو ارضا کنه، روابط خشنود کننده بیشتری بسازه ، احساس ارزشمندی کنه و نهایتا" از هویت شکست به هویت موفق برسه، اینکه چطور اینکار ها را انجام میده خیلی مفصله و باید وارد بحث فنون مشاوره به شیوه واقعیت درمانی بشم که چون اینجا ما مشاور تربیت نمی کنیم مناسب این مطلب نیست ولی در کل واقعیت درمانی برای تغییر رفتار ناکارآمد به کارآمد بیشتر به طرز تفکر و اعمال فرد توجه میکنه تا به احساساتش . بطور مثال اگر انسان را شبیه یک ماشین در نظر بگیریم نیازهای اساسی ما موتور ماشین هستند ، شیوه تفکر و عمل ما به منزلهء چرخهای جلویی است که جهت رفتار ما را مشخص می کنه و احساسات ما چرخهای عقب هستند که به نسبت چرخهای جلو کنترل کمتری روشون داریم. در حقیقت احساسات ما دنباله روی طرز فکر و اعمال ما هستند و تغيير دادن مستقيم احساسات (چرخ هاي عقب) بدون كمك گرفتن از عمل و تفكر (چرخ هاي جلو) دشواره .
گلاسر با بکار بردن عنوان "بیمار" و کاربرد دارو برای رفتارهای ناکارآمد از افسردگی خفیف گرفته تا روان پریشی عمیق به شدت مخالفه و معتقده دارو تنها برای بیماریهایی که مستقیما" با آسیب مغزی ارتباط دارند مثل صرع و آلزایمر مفیده و برای درمان نشانه های رفتار ناکارآمد نتیجه عکس داره و به ندرت به التیام رنج فرد کمک می کنه. از روان پزشکی هم بخاطر اینکه افراد را دارای انواع بیماری های روانی تشخیص میده و به افرادی که از اضطراب و افسردگی رنج می برند میگه این حالت ناشی از عدم تعادل در شیمی مغز آنها است حسابی انتقاد کرده و گفته این افراد به جای مصرف داروهایی که کلی عوارض جانبی جسمانی و روانی داره و در نهایت هم به حل مشکلشون کمکی نمیکنه این توانایی را دارند که خودشان دست به کار شده و مشکلاتشان را حل کنند.
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 11:47 توسط فرمول ساز
|