مطالعاتی که قبلا" از روانشناسی داشتم پراکنده بود و گاهی موردی از سر ماجرا و موردی از ته ماجرا دستگیرم می شد و باید کلی وقت میگذاشتم و فسفر میسوزوندم تا این اطلاعاتو به هم ربط بدم و تکه های مجزای اطلاعاتی ذهنمو به شکل یکپارچه و مرتبط به هم ببینم. ولی خوبی کلاس روانشناسی تحلیلی اینه که همون چیزهایی که خودمون از قبل میدونیم رو به هم ربط میده و یک الگوریتم با دید کلی از ماجرایی که داره اتفاق میافته بهمون میده. هربار که لامپی بالای سرم روشن میشه و میتونم ارتباط شقیقه با گوزن رو درک کنم توی دلم از خانم داوران تشکر میکنم که این کلاسو به من معرفی کردند. چند روز پیش که جواب یکی از گره های پیچیده ذهنمو گرفتم. فهمیدن عملکردش اونقدر حس خوبی بهم داد که تصمیم گرفتم اینجا در موردش بنویسم شاید برای کسانی که در زندگیشون احساس سرگردانی می کنند کارساز باشه.

"آرکی تایپ" به فارسی "کهن الگو" ترجمه شده ولی من خودم با لغت انرژی خیلی راحتتر هستم. در روان ما ۱۲ تا آرکی تایپ وجود داره که مثل ۱۲ تا پیچ گوشتی هستند که هر کدوم به درد باز کردن یک پیچ خاص میخورند و ما برای حل مشکلاتمون به همه اونها در جعبه ابزارمون نیاز داریم درحالیکه معمولا" هرکدام از ما بیشتر از دو یا سه تا از این پیچ گوشتیها لادستمون نیست و هر مشکلی که باهاش روبرو میشیم سعی می کنیم با همون دو سه تا پیچ گوشتی بازش کنیم. 

اسطوره میگه که آدم و حوا در بهشت خوشبخت بودند. در امنیت بودند و هیچ مسئولیت و کاری نداشتند. برای خوردن از میوه های بهشتی حتی لازم نبود دستشان را دراز کنند و بهتر از همه در نزدیکی خداوند بودند تا اینکه از بهشت رانده شدند و خوشبختی از آنها گرفته شد . از دید غیر اسطوره ای ما ابتدا در رحم مادر بودیم جایمان امن بود و گرم و راحت. هیچ مسئولیتی نداشتیم و برای غذا حتی لازم نبود دستمان را دراز کنیم و موسیقی ضربان قلب مادر که به ما میگفت به او بسیار نزدیکیم. درست انگار در بهشت بودیم که ناگهان از بهشت بیرون افتادیم! شاید چون در ناخودآگاهمون خاطره ای از بودن در بهشت داریم همیشه انگار از زندگی طلبکاریم که چرا بهشتمونو به ما پس نمیده و با انواع دستاوردهای بیرونی مثل پارتنر خوب و خانهء شیک و ماشین آخرین مدل مدام در پی این هستیم که دوباره خودمونو  توی بهشت احساس کنیم.  

برگردیم به داستانمون که ما رو از بهشت بیرون کردند و صاف افتادیم در دنیایی که برخلاف بهشت پر از خطر و رنج و شک و تردیده. در این مرحله آرکی تایپ "معصوم" در ما فعال میشه. انرژی "معصوم" درونمون با تصویری که از بهشت داره آرزو میکنه دوباره به بهشت برگرده و خوشبینه و امیدواره که اگه درست زندگی کنه (به روایت مذهبی اگه دستورات دینی رو به جا بیاره و به روایت غیر دینی اگه انسان درستی باشه و قوانین زندگی رو رعایت کنه) دوباره به بهشت برمیگرده ولی زهی خیال باطل! چون از همون بدو تولد بارها و بارها از طرف دیگران نا امید میشه. دروغ و خیانت می بینه و شکست میخوره. هربار که امیدش نا امید میشه احساس یتیم شدن می کنه. حس میکنه حامی نداره و توی این دنیا تک و تنهاست و با هربار تجربه این احساس، انرژی "یتیم" رو زندگی میکنه که درست برعکس معصوم نا امید و بدبین و شکاکه. در حقیقت با انرژی "یتیم" درونمونه که مشکلات و تاریکیهای دنیا رو میشناسیم و می فهمیم دنیا جای عدل و عدالت نیست و آدم خوبی بودن دلیل این نمیشه که دنیا هم با ما خوب تا کنه! این منطق مثل این میمونه که فکر کنی چون گیاهخواری اگه جلوی گاو نر زخمی بدوی شاخت نمیزنه! برای همین انرژی یتیم اگه به بیراهه کشیده نشه! بیشترین فرصت رشد رو به ما میده و باعث میشه از اون معصومیت  و خوش بینی کودکانه دربیایم و واقع بین بشیم و زخمهامونو ببینیم و یک فکری براشون بکنیم.

حالا ما درونمون یک کودک یتیم گریان داریم که زخمی است بارها بهش خیانت شده و به شدت نا امیده و به پهنای صورتش اشک میریزه و فکر میکنه که نجات دهنده در گور خفته! و هیچکسی نیست که ازش حمایت کنه. اینجاست که دو انرژی درونی دیگه باید بیدار بشوند و قبل از اینکه فاجعه ای رخ بده به کمکش بشتابند . "جنگجو" و "غمخوار". انرژی "جنگجو" کانهو شوالیه ای که شمشیرشو توی هوا تکان میده همون انرژی درونی ما است که در راه آرمان والایش میجنگه. هدف تعیین میکنه و میره بهش میرسه! وظیفه جنگجو است که از مرزهای جسمی و عاطفی ما دفاع کنه و به دیگران اجازه سوء استفاده نده و انرژی "غمخوار" که در ما میل به مراقبت کردن و سرویس دادن به دیگرانو ایجاد میکنه اینجا باید به جای سرویس دادن به دیگران به درون خودمون سرازیر بشه و کودک درون خودمونو نوازش کنه زخمهاشو مرهم بگذاره و بهش بگه همه چیز درست میشه و دلداریش بده.

همانطور که گفتم وظیفه اصلی انرژی جنگجو در روان ما اینه که مانع از تجاوز دیگران به مرزهای فیزیکی و روحی و عاطفی ما بشه. گاهی آدم ها صدمه میخورند چون انرژی جنگجوشون ضعیفه و دیگران مرزهاشونو به رسمیت نمی شناسند. و گاهی صدمه میخورند چون جنگجوی قوی دارند ولی نمی دونه مرزهاش دقیقا" کجاست که ازشون دفاع کنه! این مورد وقتی پیش میاد که ما شناخت دقیقی از خودمون نداشته باشیم و ندونیم واقعا" کی هستیم و مرز مثلا" غرور و بردباری و گذشتمون کجاست.حالا سوال دیگه ای پیش میاد که "خب حالا ما کی هستیم؟!"  این وظیفه انرژی "جوینده" است که بره بگرده و جستجو کنه و کشف کنه ما کی هستیم و چی میخواهیم و مرزهای ما رو برای جنگجو خط کشی کنه.

هربار که جوینده درون ما فعال میشه رویاهای معصومانه ما رو با توجه به واقع بینی و محدودیتهایی که در خودمون و محیط بیرون شناسایی کرده از نو تعریف می کنه. یعنی می فهمه که روی زمین دنبال بهشت گشتن جواب نمیده و باید به دنبال یک معادل زمینی براش باشه و هربار آرزوهامونو اصلاح و به اصطلاح آپ تو دیت میکنه!  همیشه وقتی انرژی "جوینده" در روان ما به کار میافته حسش اینطوریه که ما میدونیم چی نمی خواهیم ولی هنوز نمیدونیم چی می خواهیم!!! ...مثلا" میدونیم این کارو نمیخواهیم و داره روحمونو فرسایش میده ولی به خودمون میگیم خب اگه اینکارو نکنم چکار کنم؟!

بقیه داستان با اسطوره قوم یهود شباهت زیادی داره. گفته میشه بنی اسرائیل در مصر به بردگی کشیده شده بودند و در رنج و عذاب بودند. از بینشون موسی برخاست و بهشون وعده ارض موعود داد و بنی اسرائیل به این نتیجه رسید که دیگه نمی خواد توی مصر بمونه و مصر رو به هدف یکجای بهتر ترک میکنه. ولی همه میدونیم که بعد از رد شدن از رود نیل مستقیم به ارض موعود وارد نمیشوند و قبلش هفت سال در صحرای سینا سرگردان میشوند. جایی که نزدیک بود از تشنگی و گرسنگی بمیرند. خداوند به موسی گفت تا وقتی بنی اسرائیل ایمانشو به ارض موعود حفظ کنه با مائده آسمانی تغذیشون میکنم و بنی اسرائیل از مائده آسمانی خوردند تا به ارض موعود وارد شدند.

قصه ما هم وقتی در یک شغل یا رابطه صدمه زننده به اسارت گرفته میشیم قصه بنی اسرائیله که میدونه نمی خواد در مصر بمونه ولی نمیدونه کجا داره میره! ما هم از یکجایی متوجه میشیم که باید اون شغل یا رابطه رو  ترک کنیم. "جوینده" ما رو وادار میکنه از این زندان خارج بشیم حتی قبل از اینکه بدونیم چه می خواهیم و باید به کدوم سمت حرکت کنیم. از اینجا به بعد دوره سرگردانی شروع میشه. این همون قسمت صحرای سیناست که بخش جدایی ناپذیر انرژی جوینده است و هیچجوری نمیشه حذفش کرد .در دورانی که در صحرای سینا هستیم یک کار بایدی داریم و اون تجربه کردنه باید تا جایی که میتونیم تجربه کنیم تا بفهمیم کی هستیم و چی برامون خوبه. باید فضاهای کاری متفاوت و افراد متفاوت رو تجربه کنیم مثلا  من بین چند تا کار هنری شک دارم پس چاره ای ندارم جز اینکه دو ماه نقاشی کنم دو ماه مجسمه سازی کنم دو ماه عکاسی کنم تا برسم به اون کاری که روحمو راضی میکنه. یونگین ها می گویند در هر حوزه ای دچار سرگردانی شدید چاره اش یکجا نشستن و زانوی غم به بغل گرفتن و خود را سرزنش کردن نیست! بدون آزمون و خطا ارض موعودی هم در کار نیست! خدای موسی به موسی گفت تا ایمان داشته باشند از آسمان برایشان غذا میفرستم. در جهان واقعی هم وقتی قدم در راه جدیدی میگذاریم راه هایی جلوی پایمان باز میشوند و درهایی گشوده میشوند . برای اینکه بتونیم دوره سرگردانیو دوام بیاریم باید با کمک انرژی "معصوم" امیدمونو حفظ کنیم و با کمک "جنگجو" طاقت بیاریم و هدفمونو رها نکنیم و با  انرژی "غمخوار" زخمهایمان را التیام بدیم و خودمونو برای اینکه توی همچین شرایطی گرفتار شدیم ببخشیم و  سرزنش نکنیم .