نوروز بمانید
امروز شنبه، روز اول فروردین قاعدتا" باید روزی مثل روزهای قبل باشه منظورم اینه که نه هوای تازه تری در این روز از آسمون دمیده میشه، نه خورشید شسته و نورانی تر میشه و نه دفتر روزگار مثل سر رسید ما نو میشه! با اینکه می دونم همه اینها قراردادی است که ما برای طبیعت گذاشتیم و اون در اصل داره کار خودشو انجام می ده ولی قدرت تلقین اونقدر زیاده که روز اول فروردین، خود من طوری از خواب بیدار میشم که انگار همین الان به دنیا اومدم!
روز اول از اولین ماه سال همه چیز به نظر آدم تازه تر و بهتر از روزهای قبلی میاد، حتی زندگی خیلی سبکتر احساس میشه انگار بار سنگین سال قبل را زمین گذاشتی و دوباره اول خطی تا بازی جدیدی را شروع کنی. حالا موندم واقعا" این همش اثر تلقینه یا یک چیزهایی در این مراسم هست که حال آدمو خوب می کنه و بهش انرژی میده؟!
بطور مثال نزدیک عید که میشه نمودار ارتباطات عاطفی ما هم سر بفلک میزنه و خیلی بیشتر از قبل به همدیگر توجه می کنیم. حالا از کادو دادن و کادو گرفتن که بگذریم خود من توی سه تا گروه وایبری عضو هستم که حداقل تا حالا ششصد بار به هم تبریک گفتیم، عکس های گل و بلبل برای هم فرستادیم و اتفاقات خیلی خوبی برای هم آرزو کردیم. چون روابط اعضای گروه با هم خیلی نزدیک و صمیمانه است و تعلق خاطرشون به گروه زیاده بنظرم همین فعالیت ها قسمتی از نیاز آدم به عشق و توجه را برآورده می کنه و حال آدم خودبخود خوب میشه.
دلیل دیگه اش هم شاید این باشه که حداقل اگه یکروز در سال مجاز باشیم که به خودمون سخت نگیریم و بدون مسئولیت ها و ملاحظات معمول، کاری که دوست داریم را انجام بدیم و چیزی که دوست داریم بخریم، اونروز حتما روز عیده دیگه! آدم وقتی به خودش اجازه میده بهتر زندگی کنه و راحت تر باشه و از این بابت احساس گناه نکنه حس می کنه که اونروز پرنس یا پرنسس شده و این حس خیلی خوبیه.
منکه هر چی در این مورد فکر کردم بیشتر به این نتیجه رسیدم که اثر جادویی نوروز در طرز فکر و رفتار خود ما است و این خود ما هستیم که به خودمون اجازه خوشبختی میدیم! پس چرا اینکار را محدود به یک روز یا یک هفته در سال کنیم؟ و آخر تمام این حرف ها می رسم به غزلی که از سال 78 تا الان هرسال برای تبریک عید توی کارت ها و پیغام هایم می نویسم. اگرچه طبیعت نوروز حکم میکنه که آدم تکراری نباشه و ایده ها و افکار جدیدی داشته باشه ولی من هنوز حرفی بهتر و قشنگتر از این غزل شمس تبریزی پیدا نکردم تا به کسی هدیه بدم:
نوروز بمانید که ایّام شمایید!
آغاز شمایید و سرانجام شمایید!
آن صبح نخستین بهاری که ز شادی
می آورد از چلچله پیغام، شمایید!
آن دشت طراوت زده آن جنگل هشیار
آن گنبد گردننده ی آرام شمایید!
خورشید گر از بام فلک عشق فشاند،
خورشید شما، عشق شما، بام شمایید!
نوروز کهنسال کجا غیر شما بود؟
اسطوره ی جمشید و جم و جام شمایید!
عشق از نفس گرم شما تازه کند جان
افسانه ی بهرام و گل اندام شمایید!
هم آینه ی مهر و هم آتشکده ی عشق،
هم صاعقه ی خشم ِ بهنگام شمایید!
گیرم که سحر رفته و شب دور و دراز است،
در کوچه ی خاموش زمان، گام شمایید!
ایّام ز دیدار شمایند مبارک
نوروز بمانید که ایّام شمایید!