قبلا" گفتم در نظام روانشناسی یونگ، به بخشهایی از روان که دوستش نداریم و از دیگران پنهانشون می کنیم می گویند "سایه"! مثل حسادت،کینه، شهوت، دزدی یا هرچیزی که به نظرشما ارزش منفی داره میتونه در سایه روان شما وجود داشته باشه و طبعا" سایه هر فردی منحصر بفرده و ممکنه برای فرد دیگری در سایه نباشه. منظور از اینکه با سایه ها آشتی کنیم و بپذیریمشون این نیست که راه بیافتیم هر کسی را که دیدیم مستفیض کنیم! منظور اینه که بپذیریم این صفت در ما هست و باهاش منعطف برخورد کنیم.

قبلا" کسی را در محل کارم می شناختم که هر روز صبح علی الطلوع بالای منبر میرفت و از دروغگویی و دورویی ایرانیها انتقاد میکرد و اینکه خلایق هرچه لایق و هر مشکلی از گران شدن بنزین تا انفجار بمب در استانبول را به دروغگویی ربط می داد و معتقد بود برای حل مشکلات بشریت اول از همه،رئیس جمهور آمریکا باید دست از دروغگویی برداره! هرچه بهش گفتیم پدرجان ناف این حرفه شریف سیاست را از ابتدا با دروغ بریدند و نمیشه سیاستمدار بود و دروغ نگفت! اونوقت دیگه طرف سیاستمدار نمیشد کشیش میشد! ولی حرف توی گوشش نمی رفت و نوچ نوچ کنان می گفت اگه خودش سیاستمدار بود بدون حتی یک کلمه دروغ تمام امور دنیا را به سامان می کرد! 

یکروز که در اوج منبر بود بهش در مورد نظریه یونگ گفتم که میگه هیچ صفتی را نمیشه کاملا" سرکوب کرد و باید در فضاهایی بهش مجال زندگی کردن داد مثلا" دزدی بده ولی کسی که از گرسنگی داره می میره عقل حکم می کنه یه چیزی بدزده بخوره و زنده بمونه! در فرهنگ خودمون هم دروغ مصلحت آمیز داریم که مثلا" وقتی جانت به خطر بیافته باید دروغ بگی ولی ایشون پاشو کرده بود توی یک کفش که الا و بلا (یا للا؟!!! نمیدونم!!!) من اگه سرم بالای دار هم بره انا الحق گویان می میرم و دهانم را به پلشتی دروغ نمی آلایم! گفتم آقا جان فرض کن دخترت را مثلا" به جرم شرکت در راهپیمایی دستگیر کردند و بخواهند ببرند به ناکجا آباد شما برای نجاتش شهادت دروغ نمیدی که مثلا خونه بوده؟ خیلی با قاطعیت گفت: نه من دروغ نمیگم!!! .... اون موقع بدجور هوس کرده بودم یک چیزی بردارم بزنم توی سرش! ولی با خودم تا ۱۰ شمردم و با موفقیت کظم غیظ کردم! و گفتم باشه! شما راست میگی! حالا می بینیم!

اینو هم اضافه کنم که جای نگرانی نیست چون در مورد آدمهای اینچنینی که شخصیتشون خشک و انعطاف ناپذیره، طغیان سایه ها که نتیجه سرکوبی سفت و سخته در راهه و چند وقت بعد، ایشون نه بخاطر تیغ گیوتین و چوبه دار! بلکه بخاطر یک ماجرای عشقی گوگوری مگوری ناچار شد نه تنها به زن و بچه هاش بلکه به جمیع همکاران و همسایه ها و اهل محل دروغ بگه اون هم چه دروغهای شاخداری که عمرا" هیچ یونگینی زیر بارش نمیره! دست آخر هم همه فهمیدند و ماجرا لو رفت! ... خلاصه که همچین ملت راستگویی هستیم ما!