از اونجائیکه من مبصر کلاس روانشناسی تحلیلی هستم نه تنها باید شهریه بچه ها رو جمع کنم!  بلکه هرجلسه باید تعیین کنم کی برای وقت استراحت جلسه بعدی شیرینی بیاره!!! جلسه قبل از قضای روزگار یادم رفته بود قربانی بعدی رو که باید شیرینی بیاره تعیین کنم و ناچار شدم امروز از شرکت زنگ بزنم و باهاش هماهنگ کنم.

-الو آقای اتابکی (یک آقای خیلی معقولو تصور کنید) ... مهسا هستم از کلاس یونگ!!!  این معرفی به قدر کافی خنده دار بود که گوش همه همکارها تیز بشه ... اون هم خیلی تحویلم گرفت و بعد از اینکه چاق سلامتی گرم و تعارف تکه پاره کردنمون تمام شد من گفتم: فکر کنم شما ترم پیش شیرینی نیاورده بودید!!! اینو که گفتم همکارها یکدفعه ترکیدند از خنده که عجب کار سختیه! سر صبح باید زنگ بزنی طلبکاری کنی و تا عصر چند کیلو شیرینی زنده کنی!!! رو میخواد واقعا"!!! کار هر کسی نیست!!!  چنان با صدای بلند می خندیدند که من هم به خنده افتادم! حالا حین صحبت من با آقای مذکور ادای منو هم درمی آوردند که "ترم پیش شیرینی نیاوردی ناقلا؟! فکر کردی قصر در رفتی؟ " و حالا مگه میتونستم خودمو جمع کنم!!! فقط جلوی خودمو گرفته بودم که در جواب آقاهه که داشت میگفت حتما"! حتما"! امروز میارم!!! قاه قاه نخندم! ولی قطعا" فهمید الانه که از خنده بمیرم! پاک آبروم رفت ! امروز قبل کلاس باید براش توضیح بدم چه سیرکی داشتیم توی شرکت  !

 

 پی نوشت: بلاخره ما هم به جمع پر مشغله های دنیا پیوستیم! همیشه به آدمهایی که اونقدر کار و مشغله دارند که برای دیدنشون باید وقت قبلی بگیری غبطه می خوردم حالا فرصتی شد که زندگیشونو تجربه کنم ببینم به مذاقم خوش میاد یا نه.