اندر دکان شیخ !
دیروز یکی از دوستانم که شهرستان زندگی میکنه و از مشکل چاقی مفرط رنج میبره زنگ زده بود که طبق معمول گپی بزنیم و حین صحبتهاش گفت یک کلاسهایی اونجا باب شده که یکجور روانشناسی با تم عرفانی تدریس می کنند. از مشخصاتش جویا شدم که گفت استادشون خودش استاد دانشگاهه و از عشق الهی و موجودات غیر ارگانیک حرف میزنه مثل اجنه و انواع و اقسام مخلوقاتی که وظیفشون اینه که وارد بدن ما بشوند و کنترل ما رو بدست بگیرند! و اینکه مثلا" اگه کسی چاقه یا معتاده تقصیر خودش نیست و اون موجوداتند که وارد بدنش شده اند و کنترلشو بدست گرفته اند! ... گفتم : خوبه دیگه! اینم افتاد گردن اونا!!! خیلی منطقی جواب داد: اتفاقا" از روی قرآن استناد میکنه چون توی قرآن اومده که همچین موجوداتی هستند و ماموریتشون اینه که برن توی جلد ما! گفتم : خوبه هدف مهمتری از چاق کردن ما توی زندگیشون ندارند!!! من بودم به خدا بدجور شاکی میشدم که بالاغیرتا" آخه اینم شد هدف زندگی؟ اینا شیادند حرف اینا رو گوش نکن!!! ولی دوستم خیلی معصومانه جواب داد: این وصله ها بهش نمیچسبه آخه اصلا پول نمیگیره برای کلاسهاش!
اینو که گفت دیگه مطمئن شدم طرف کلاهبرداره! یاد جلساتی افتادم که چند سال پیش به اصرار یکی از دوستان معتقدمون شرکت کردیم. میگفتند یک استاد عرفانی دارند که دست شفا داره و به مریدانش هم کمک میکنه دست شفا بگیرند و اینکه فلج شفا میده و ملک مقرب ظاهر میکنه و از این حرفها ... یکشب ما هم راه افتادیم خونه مردم که ملک (فرشته) ببینیم! مجلس از ۱۱ شب شروع شد و ما دایره وار دور استاد معنویشون که از اول به نظرم قیافه شیطونی داشت چهارزانو نشستیم. نیم ساعتی قرآن و دعا خوند بعد که نوبت احضار ملائک شد اورادی را شروع کرد و خداییش هم صدای رسا و گیرایی داشت چنان با ریتم حماسی کلمات را ادا میکرد و گاهی صداشو پایین میاورد و بعد یکهو کلماتی مثل "ادخل" و"نور" را با صدای بلند و ضربه ای ادا میکرد که احساس می کردم داره یکجور هیپنوتیزم صوتی میکنه... اینجا بود که مریدهایی که ردیفهای اول نشسته بودند شروع میکردند به رعشه گرفتن و نمیدونم جدی جدی جو گیر شده بودند یا هرکسی برای اینکه نشون بده خلوصش از بقیه بیشتره رعشه های شدیدتری میگرفت! بعد هم همه از جا پریدند و فریادها و سجده کردنها شروع شد که ملک نزول کرد! ما هم هی چشممونو گرد کردیم و چشم گردوندیم ببینیم ملک که میگن چه شکلیه ولی چیزی ندیدیم!
اون وسطها هم روح یکی مثلا از بدنش خارج شده بود و به حضور ملک مشرف شده بود (این دیگه زرنگتر از همشون بوده که به رعشه اکتفا نکرده !) حالا اگه براتون سوال پیش اومده که آدمی که روح از بدنش خارج شده چه شکلیه باید بگم که عین من و شما سرپا وایستاده و اگه اطمینان حاصل کنه که کسانی اطرافش هستند که بگیرنش با چشمهای بسته هی خودشو شل میکنه میندازه تو بغل این و اون ولی اگه بغل دستی ها بکشند کنار خودش دوباره صاف وایمیسته! یک مدت که این شل کن سفت کن رو ادامه داد استاد که دیگه از بغل گرفتنش خسته شده بود از همه کمک خواست که بیان روحو به بدنش برگردونن و چند نفر از مریدهای با تجربه همراه استاد دور طرف حلقه زدند و دستهاشونو با حرکت رقص بندری بالای سر طرف گرفتند. جالبه اینجا که کسی نگرفته بودش خودش بدون هیچ مشکلی سرپا وایستاده بود! بعدش هم مثل کسانی که توی پانتومیم ها دیدیم دستهاشونو جوری میگذارند که انگار شیشه ای وجود داره یک حجم فرضی از روح طرفو با دستهایی که بندری میزدند به داخل بدنش هل دادند!!! توی این هیری ویری یکی از خانمهای مرید که چادر به کمر پیش ما نشسته بود و داشت تخمه میشکست و با آب و تاب از معجزات استاد برامون تعریف میکرد یک آن که نگاهش به وسط سالن افتاد و فهمید ای دل غافل از قافله عقب مانده و بقیه مدتی است که دارن خودشیرینی میکنند و ایشون جا مونده یکدفعه از جا جهید و جلوی چشمان حیرتزده ما رعشه گرفت و بندری زنان دوید سمت مهلکه! ... حالا تا دو ثانیه پیش داشت تخمه میشکست!!!
حتما" تا اینجا متوجه شدید که ما چقدر به خودمون فشار آوردیم که نخندیم! استادشون هم که طبعا" آدم باهوشی بود وقتی فهمید ما داریم عاقل اندر سفیه نگاهشون میکنیم یکدفعه گیر داد که اینجا یک طلسمی هست که انرژی منفی داره میده و شیطان رو به جمع احضار می کنه ! و صاف اومد گیر داد به دستبند پهن و فلزی دوست من که یا اینو دربیار یا برو بیرون. دوستم هم خنده اش گرفته بود که بابا طلسم کدومه من اینو از شهرک غرب مرکز خرید میلادنور گرفتم!!! گفتند از هرجا که خریدی حتما"قبلا" طلسم شده!!! حالا جالبه که پشت دستبند نوشته بود Made in china!!! من گفتم اینا رو عمده از چین میارن ... یعنی یکنفر بیکار توی چین نشسته همینطور فلّه ای طلسم میکنه عمده میده با کشتی صادر کنند؟!!! تازه نمیدونه اصلا قراره دست کی برسه!!! ولی مگه کسی توی اون جمع گوشش به حرف منطقی بدهکار بود! استاد گفته طلسمه یعنی طلسمه! حالا اگه استاد به یکیشون میگفت تو پنگوئنی! احتمالا با خودش می گفت لابد آقا یه چیزی میدونه که گفته! شاید پنگوئن مخفیم!!!
مراسم شفادهی که شروع شد تازه فهمیدیم این آقا واسه چی این معرکه رو مجانی راه انداخته. تا اون موقع زنها و مردها جدا نشسته بودند و فضا تا حدی مذهبی بود ولی به این قسمت که رسید دو نفر چادر گرفتند که پسرهای مجلس زنهایی که روسری و مانتوشونو برای استاد درمیارند تا استاد بهشون انرژی شفابخش بده نبینند بدتر اینکه زن های ریزه میزه روی شکم دراز میکشیدند و از استاد با اون قد و هیکلش خواهش میکردند بیاد روی پشتشون راه بره که متبرک بشند!!! استاد هم میرفت بالا و با پاهاش مشت و مالشون میداد ... اونجا این نکته ظریف معلوممان شد که از کل بدن اون قسمتی که بیشتر از همه به متبرک شدن احتیاج داره باسن آدمه!!! و بیشترین شفا از اون قسمت صورت میگیره چون استاد همش روی اون قسمت کار میکرد و پایین هم نمیومد! دیگه خودتون تصور کنید برای اینکه کسی خیلی خیلی "متبرک تر" بشه باید چکار کنه!!! درآخر مشخص شد که مریدهای زن همه جوره به استاد محرم هستند و تازه سر سوگلی استاد بودن دعواشون هم میشد و چشم دیدن همدیگرو هم نداشتند! مریدهای مرد هم هر فرمایشی که استاد داشت با جون و دل انجام می دادند اونی که توی بانک بود براش وام جور میکرد ... اونی که خونه مجردی داشت خونه اش رو مکان کرده بود برای استاد که این و اونو متبرک کنه ... اون یکی براش پول جور میکرد ... اون یکی دنبال کارهای اداریش می دوید و الی آخر...استاد هم خرکیف این وسط حالی میبرد که امپراطور چین نمی برد! تا پارسال که شنیدم تحت تعقیبه و دکانش تخته شده و خودش هم بارش را بسته و به سمت خوزستان فرار کرده. امان از این نیروی انتظامی که لشکر اجنه و ملائک هم حریفش نمی شوند!